آشوبِ نہان
رفتن به کانال در Telegram
The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژهها برای معانقهی خاطرهها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
465
مشترکین
-224 ساعت
-107 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
465
دیگران را نمیدانم اما برای من روزها دیگر تازه نمیشوند، انگار در نقطهای از تاریخ جا ماندهام.
انگار قلبم تا ابد در آن دو شب حبس شده است.
درود بر کسانی که چهل روز است در خواب به ما نزدیک و در بیداری از ما دورند🖤
465
«دارم یه گوشه آروم برای فکر کردن به خودم درست میکنم…
سؤالها، تجربهها، چیزایی که آدمو مجبور میکنه صادقتر با خودش باشه.
هر کی میشناستم میدونه کجا پیدام کنه 🌿»
465
نور همیشه پیروز نمیشود اما
نبودش شکست قطعی انسان است،
مغز برای بقا و برای ادامه دادن نیاز دارد باور کند چیزی آن سوی این لحظه ی سخت وجود دارد،
وقتی امید نباشد ذهن در چرخه درماندگی گیر میکند
و آن وقت انسان دیگر نمیجنگد
نه از ترس،
از این باور فرساینده که هیچ تلاشی معنا ندارد،
نور نمیآید تا رنج را پایان دهد
میآید تا رنج بینام نماند
تا بدانیم این تاریکی همهی داستان نیست،
اگر امیدِ به نور نباشد
همه چیز به یک تودهی خاکستری بی حس فرو میریخت و انسان پیش از مرگ خاموش میشد؛
نباید خاموش شویم
نه برای خودمان،
برای آنکه بی ثمر نماند جانها.
465
چند دقیقه محو این جمله شدم و دیدم که چقدر درست هست:
رسانه های اجتماعی به انبوهی از احمق ها اجازه داده اند که مانند افراد دانشمند صحبت کنند...
465
اگر عنکبوتی که در اتاقت کُشتی تمام عمر فکر میکرد تو رفیق و هم اتاقیاش بودی آنوقت چه؟
شب های روشن_داستایوفسکی
465
چِخبـر یـٰآر؟
شنیـدَم کـه گـرفتـٰآر شـدی؛
دل سپُـردی و بـرآی دگـری یـٰآر شـدی.
بعـد دل کندنت از مـن، دلـِت آرآم گـرفت؟
خوب شـد زندگـیَت؟
یـٰآ که بدهکـٰآر شـدی؟
تـو خـودت خواستـی از قصّـه مـن پـَر بکشـی.
پـس نگـو کـٰآر خُـدا بـوده و نـٰآچـٰآر شـدی..
مـن کـه دَر حـد پـرستـش بـه تـو دلـبسته شـدم؛
مـن چـه کـردم کـه تـو ایـنگـونـه گـرفتـٰآر شـدی؟
مـَرگ دِل، نُقطـه آغـٰآز فـروپـٰآشیهـٰآست،
حِـیف و صَـد حِـیف کـه تـو دیـر خَـبردآر شـدی..
465
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
465
یه جا پاندا میگفت؛ ”روزهایی هست که بلند شدن خودش یه پیروزیه“.
کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک.
465
هرجای ایران بودید، چه دوباره فرصت این رو داشتم که در کنارتون باشم و چه نه،
اول مواظب خودتون؛
وَ بعد ادامه بدید برایِ آینده..
آینده خودتون، ما و این خاک.
چه با ما، چه بی ما،
تا ابد!
465
دیگران میتوانستند در طوفانها بخندند، میتوانستند شکستها را به شوخی بگیرند، میتوانستند زندگی را سبک و نرم لمس کنند.
اما من...
همیشه همه چیز برایم بیش از حد واقعی بود.
هر شادی، سایهای از اضطراب داشت؛ هر لبخند، طعمی از ترس و هر امید، وزنهای بر شانههایم.
استعداد نحس من این بود که هیچ لحظهای را آسوده نگذراند، هیچ سبکسریای را بیعذاب نکند و هر دریچهی آرامش را ببندد.
من با جهان، با زمان، با خودم، تنها بودم؛ تنهایی که با آرامش در جدال بود.
