آشوبِ نہان
رفتن به کانال در Telegram
The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژهها برای معانقهی خاطرهها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
468
مشترکین
-324 ساعت
-47 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
468
باز هم نشد.
نمیدانم چندبار باید با در بسته روبه رو شوم،چندبار نشد بشنوم تا بدانم زندگے ارزشش را ندارد.
ازاینکه همش باید بپذیرم خسته شدم؛
بپذیرم نمیشه،
بپذیرم نخواست،
بپذیرم نشد،
بپذیرم شرایط بده،
بپذیرم دوسم نداشت.
468
رڪ بگویم از همه رنجیدهام،
ازغریب و آشنا ترسیدهام،
بیخیالِ سردے آغوشها
من به آغوش خودم چسبیده ام.
468
موهام دیگه خیلے قضیه رو جدے گرفتن
خطاب به موهاے عزیزم:یه لحظه نریز برات توضیح میدم اونجور که فکر میکنے نیست!
468
فریدونِ فرّخ،فرشته نبود
ز مُشڪ و ز عنبر سرشته نبود
ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن،فریدون تویی...
468
من اونجایی برنده شدم که دیگه به احساساتم توجه نکردم، در عوض حواسم به این بود که لیاقتم چیه.
468
چطور ممكنه در زندگى از كسی جلوتر يا عقبتر باشی، وقتی در مسيرى حركت مىكنی كه فقط خودت مىتونى اون رو طى كنی؟
468
لازم نیست پروانه باشی.
یه زنبور باش!
سرت به کار خودت باشه.
عسلت رو درست کن
و هر وقت هم لازم شد آدمارو نیش بزن
468
اين تيكه از كتاب كيمياگر رو بايد ١٠٠ بار خوند:
آنچه قسمت تو نيست،
هزاران بار نااميدت ميكند
تا بالاخره بفهمى كه بايد رهايش كنى.
468
روزگاری این دلم معشوقه ای جانانه داشت
در رخش نورِ وجودی دلبری جانانه داشت
او که آگاه نبود از عشق معشوقش ولی
در دلش عمق وجود دلبری افسانه داشت
در عیانم هر نگاهی که بدیدم دلبرم
آن شبی را تا سحرگاهش دلم ویرانه داشت
او که خود عشقش به من مجهول و نادانسته بود
ذهن من عشق تو را دری گران در فهم داشت
پای پیش از تو برون آمد برای امر خیر
امر خیر از سوی لیلی مسئلِ شرعی نداشت؟
با سلامت این دلم از جای خود برچیده شد
این دگرگونی حالم از تو پرسیدن نداشت؟
گفت دوستت دارم چنان معشوقه جانانه ای
چون لب عطشان او محتاج بر یک جرعه داشت
گفتمش ای جان دلبر از من دلداده ای
بشنوی دلداده ام بر تو مدهوشی نداشت؟
تا شنید میخواست گوید من رسیدم بر مراد
منتها از حال رفت آن دلبر و جانی نداشت
من رسیدم بر وصال یار و ای ایزد پناه
واقعا این کار تو شکری گران در فهم داشت
روزهایی را دلم در پیش او می گذراند
من ندانستم که این ثانیه ها خنجر داشت
سالهایی را گذر کردیم در دلهایمان
این شروعِ صبح ها، پایان تاریکی نداشت؟
خواستگارش آمد و والد جوابش را بداد
گفت ای داماد من دخت ادب قیمت نداشت؟
از کلام گفتنش ای دل چه ها بر تو گذشت؟
گفتن داماد بر بیگانه ویرانی نداشت؟
روز عقدش آمد و بیگانه شد معشوقه اش
حال پروانه و شمع زندگی سازش نداشت
رفت آن دلداده ام با خود ببرد جان و تنم
این وصال عاشقی شاید که پایانی نداشت
لعن گو نیست دلم ایزد مباراکت کند
شاید این گونه بُوَد عاشق معشوقی نداشت
خواستم پنهان کنم عشق تو را در سینه ام
آه فهمیدم که این دل حرف پنهانی نداشت
468
از آنجایے که مردم خودکشے میکنند،یعنے چیزے بدتر از مرگ وجود دارد.
به همین دلیل است که وقتے در مورد خودکشے میخوانید، شما را تا مغز استخوان میسوزاند:
این جسد لاغر آویزان روے لبه پنجره نیست که وحشتناڪ است،
بلکه آن چیزے هراس انگیز است که لحظهاے قبل از آن در قلب اتفاق افتاده است.
468
واژهی "صبر" رو نمیتونم توضیح بدم،
چون از فهم من بزرگتره!
اما "عجله" رو چرا!
عجله آدم رو بیوقار میکنه.
آرزو رو دست نیافتنی/ رفیق رو طرد/ عشق رو کلافه و خانواده رو مضطرب…
اصلاً عجله، آدم رو از اصل خودش دور میکنه.
و فکر میکنم "صبر"، نقطهی مقابل "عجله"ست.
