غزلنامه
کانال بسته
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
293
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
293
راه رفتن هات با من گرم و مشتاقانه نیست
اختیار اشکهایم با من دیوانه نیست
شعر میخواندم حواست جای دیگر پرت بود
هیچی زخمی تلختر از خنده ی بیگانه نیست
در پی درمان دردم نیستم چون واقفم
این چنین زخمی دوایش کنج داروخانه نیست
قول دادم در غزلهایم نگویم کیستی
ماه بانو قول من انقدر هم مردانه نیست
درد من امروز طغیان کرد هزیان گفته ام
هیچ کس دور وبرم امروز خوشبختانه نیست
293
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است
باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست
شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست
وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست
293
دیوانه نَبودی تب حسرت نَکشیدی
عاشق نشُدی تلخی غربت نَکشیدی
احساس نکردی غم آواره شُدن را
بر جان دلت خنجر منّت نَکشیدی
در حُکم ابد نیست امیدی به اجابت
اصرار نکردی و اسارت نَکشیدی
من در تب خود سوختم و چاره نکردی
سوزاندی و دیدی و خجالت نَکشیدی
احساس نکردی دلت از غصّه بمیرد
بیگانه شُدی با من و محنت نَکشیدی
دلباختن اینگونه قشنگست فلانی
من باختم و بُردی و نفرت نکشیدی....
293
شمع سوزانی مرا،
کمتر بسوزان جان من
من بگردم دور تو،
پروانه میخواهی چکار؟
عهد بستی با خودت،
دیوانه گردانی مرا
من که مجنون توام،
دیوانه میخواهی چکار؟
-راحم تبریزی.
293
دلم را با کمند گیسوانش رو به رو کردم
من از شب تا سحر آغوش اورا آرزو کردم
شنیدم یار من رخت عروسی را به تن کرده
نشستم پیراهن عزایم را اتو کردم
..._
293
جانان من
روزی تورا خواهم بوسید
روزی که لبهایمان خنده را بیداد میکنند،
ایران بانگ آزادی سر داده،
شادی از چشمانمان میچکد،
زنان، شهرهارا با گیسوانشان زینت داده اند،
مردها، نگهبانان این خاک، پرچم غرور را برافراشتند،
و عشق
قطره به قطره چون خون در جسم و جان ما نفوذ میکند و فراگیر میشود.
آن روز تورا خواهم بوسید
در میدان آزادی!
_غزلچشمی
