نشانیِ سوّم
رفتن به کانال در Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
نمایش بیشتر946
مشترکین
+9124 ساعت
+1347 روز
+38330 روز
آرشیو پست ها
946
Repost from N/a
دقیقا باهاتون موافقم.
کسی که با کتاب آشنا بشه، شاید گاهی بین خوندنها و مطالعههایش، وقفه بیفته. اما این دوستِ خوب و دانا رو رها نمیکنه! بخواهم خودم رو مثال بزنم، من با تمام این شرایط بد اقتصادی، کتابِ قسطی میخرم :>
منظور من از حرفها این بود که جامعه قابل درک و تامله، اما برای مطالعه نداشتن، توجیهپذیر نیست. و من، شما و دیگر دوستان، صددرصد در بهترشدنِ این موضوع -تاجایی که نقشِ خودمون تواناییش رو دارد- کمک میکنیم!
946
Repost from سبزآبی؛
من تا جایی که از دستم بربیاد، حتماً کمک میکنم.
فکر میکنم آشنا شدن با کتاب، بیشتر از اینکه هدیه دادن چند صفحه کاغذ باشه، هدیه دادن یه دنیای جدیده. شاید همه نتونیم زندگی یه بچه رو عوض کنیم، ولی گاهی فقط رسیدن یک کتاب به دست آدمِ درست، کافیه تا مسیر فکر کردنش برای همیشه تغییر کنه. تا شخصیت اون آدم شکل بگیره.
اگر بتونم سهم کوچیکی از این مسیر داشته باشم، با دل و جان.
946
Repost from N/a
داشتم فکر میکردم که خیلییی دوست دارم کاری بکنم اما نمیدونم دقیقا چه کمکی میشه کرد؟ شاید عده ای موضوع کتاب رو دوست نداشته باشن یا کلا اعتقادی به کتاب خوندن نداشته باشن..اونموقع چیکار میشه کرد؟
من برای تولد خیلی از دوستام همیشه ی همیشه کتاب میگرفتم ولی بعد از یه تجربه تقریبا ناموفق، ترجیح دادم برای خودم بیشتر کتاب بخرم.💐
946
Repost from N/a
چقدر زیادی موافقم😫🤌🏻
حتی میشه گفت وضعیت الانمون فقط و فقط برمیگرده به همین موضوع=))
(چیزای دیگم باعثشن ولی خب این یه علته بین هزارتا علت و جزو مهم ترینا)
و خب یه فرد بزرگسالو واقعا نمیشه عوض کرد و عوض کردنش به دردی نمیخوره چون اونا این نسلو گردوندن و داره تموم میشه دوران تاثیرگذاریشون
و صرفا تمرکز باید روی سن های کمتر باشه یا همسنای خودمون چون آینده بعدی دست این آدماست.
946
Repost from N/a
داشتم فکر میکردم که خیلییی دوست دارم کاری بکنم اما نمیدونم دقیقا چه کمکی میشه کرد؟ شاید عده ای موضوع کتاب رو دوست نداشته باشن یا کلا اعتقادی به کتاب خوندن نداشته باشن..اونموقع چیکار میشه کرد؟
من برای تولد خیلی از دوستام همیشه ی همیشه کتاب میگرفتم ولی بعد از یه تجربه تقریبا ناموفق، ترجیح دادم برای خودم بیشتر کتاب بخرم.💐
946
درود. اول از همه خیلی ممنونم به لطفا که بهم داشتین. هم شما و هم تموم بچههایی که فور کردن و به من ارادت داشتن.
من با حرف شما موافقم که واقعا نون از سفره گرفتهن که حالا باید اول یه فکر اون باشیم تا گرفته شدن کلمه از کتاب، (اشاره به شعر سیدعلی صالحی)؛ اما از طرفی تاریخ نشون داده که برای بزرگان علم و ادب غذای روح در فقر هم تامین شده. ما اگر غذا نخوریم، نمیتونیم فکر کنیم. درسته. (غذا خوردن استعاره از گرونی، جنگ، موشک و هرآنچه که الان باهاش سر و کار داریمه.) اما تجربهی تاریخی نشون داده که آدم با فرهنگ پولدار و بیپول و مشکلدار و غنی نمیشناسه. هر کسی که از هر جایی کتاب گیر اورده و خونده، فرهنگش هم افزایش یافته. و چیزی هم نیست که بگیم تو این دوران اعتباری نداره. که هر چه که امروز میکشیم، به دلیل کتاب نخوندن نسل قدیممون بوده. اگر امروز رو نسازیم، حداقل امید به ساختن فردا رو داریم.
دربارهی دومین موضوع هم، درسته. خانواده تاثیر مهمی تو پرورش فکر کودکان داره. اما تاثیرگذاری جتمعهی بیرون از خانواده هم کم تاثیرگذار نیست. وقتی یه بچهی ۱۳ ۱۴ ساله بتونه با آب و تاب دادن به موضوع یه کتاب یه مدرسه رو کتابخون کنه، (من؟ نه بابا کی گفته من بودم؟) پس الان هم میتونه. تاثیر خودش رو داره بالاخره. من الان یه معلمم و میفهمم وقتی اون کودک با چشمای پر از ذوق و شوق بهم نگاه میکنه، عاشق اون کتابی میشه که من بهش میدم تا بخونه. =)
از طرف دیگه، تغییر عادت و عقیدهی یک فرد ۴۰_۵۰ ساله، به مراتب خیلی سختتر از پرورش فکر خام یه کودک و نوجوونه. اینه که واقعا بهنظر من کار عقلانیتر سراغ همون بچهها رفتنه.
و در آخی خیلی ممنون که وقت گذاشتین و نوشتین. خیلی ممنون از حسن نیت و همراهیتون.
946
Repost from N/a
اول از همه، خیلی خوشحالم که برخی چنلنویسهای عزیز چنین دغدغهای دارند و در مسیرش قدم برمیدارند. غریق هم این فکر رو دارد! فکرِ اینکه چه کند تا مردم، بیشتر مطالعه کنند؟ اما میدانی، تاحدودی میشود به این جامعه بابتِ این موضوع حق داد. در میان مردمی که دغدغهی نانِ شب دارند، کتاب و مطالعه، بیارزش تلقی میشود. و حق هم دارند... من خودم هم بخشی از این مردمم و نگرانِ هزینهها! نگرانِ کودکانی که زیرِ بارِ جنگ پرورش مییابند... و نگرانِ اقتصادی که شاید بهتر است بگویم دیگر فروپاشیده!
میتوان به این مردم حق داد. و حتی به افرادی که اهلِ مطالعه بودند و حالا نیستند! توانِ خرید پایین آمده و پایینتر هم میآید.
درموردِ موضوعی که بیان کردی. اگر یک کودک با کتاب آشنا نیست، خانوادهاش با کتاب آشنا نیستند. من باور دارم ما در ابتدا باید به سراغِ خانواده برویم. -من خودم نیز قبلا کاری که میگفتی را کردم و تا زنده باشم، میکنم. چون بنظرم کودکان، اگر با کتاب بزرگ شوند، ذهن خلاقتری خواهند داشت- اما فکرمیکنم، اگر ما راهی بیابیم تا خانوادهها، بزرگسالان، کتابِ بیشتری بخوانند، موفق تریم! کاری کنیم که یک فرد، پس از ساعتهای کاریِ طولانی، حتی شده، پنج صفحه بخواند! و اگر چنین اتفاقی بیفتد و این شخص، با دنیای کتاب و مطالعه آشنا شود، برای فرزندش نیز کتاب میخرد...
946
Repost from N/a
من خودم همیشه دنبال اینم که بچههای کوچیک رو کتابخون کنم. حتی رمانهای چند جلدی کودک و نوجوانم رو هنوز نگه داشتم و وقتی میان پیشم بیشتر از بازی اونا رو میخونن.
ولی با برخوردهایی که من با کودک که نه، نوجوانها داشتم به عنوان دبیر و مشاور، فکر میکنم موضوع عمیقتر از صرفا ناآشنایی یا دسترسی نداشتن به کتابه.
بچهها الان اکثرا دنبال هیجانهای ناگهانی و سریع هستن تا خوندن کتاب چند صد صفحهای.
ولی خب اگر درصدی این موضوع کمک میکنه، قطعا من هم شرکت میکنم!
946
یه فیلم دیدم که از نظرم شاهکار بود. خیلی وقت بود چنین فیلمی تو سینمای ایران ندیده بودم. اومدم با ذوق و شوق تعریف کردم، آدم موردعلاقهم گفت چرتترین فیلمه و عوق و افتضاح. عصبانی ترینم.
946
Repost from N/a
من خودم خیلی کتاب قرض میدم و دوست دارم همونطور که سطح اطلاعات خودم داره بالا میره برای بقیه هم رشد کنه
ولی این نسخه های پی دی اف داشتان ها داره فرهنگ کتاب دست گرفتن رو از بین میبره
به نظر من لذتی که تو دست گرفتن کتاب و ورق زدنش هست تو هیچی نی...:)
امیدوارم کاری ازم برمیاد✨🌱
946
Repost from ⊰ 𝙂𝙤𝙤𝙙 𝘽𝙤𝙤𝙠𝙨
یکی از اهداف چنلم بیشتر از فروش کتاب، گسترش کتابخوانیه :)
تا جایی که بتونم کمک میکنم🤍📖
946
به دوستم پیام دادم: از وقتی از امتحان برگشتم خوابم. فکر کردن نمیذاره حتی شبای امتحان هم بخوابم و هر چی هم روز میخوابم جبران نمیشه. تا الان خواب بودم تا مامان بیدارم کرد تا خوابه به خواب نرم. خواب به خواب رفتن. ایرانیترین اصطلاح برای مردن.
دیسکورد پر از پیامهای خونده نشده بود. آدمهای مختلفی که باهاشون آشنا شدم خیلی از من سوال میپرسن. میخوان بدونن الان اوضاعم چهطوره. کنکور چیه. زندگی تو شرایط جنگی چهطوریه. فکر میکردم حوصله و اشایاق جواب دادن به سوالهاشون رو دارم؛ تا وقتی که رو هم تلنبار شدن و همهشون رو بدون ریپلای گذاشتم.
شب شده بود و دیگه خوابم نمیبرد. شام نخورده بودم. امتحان بعدی عربی بود و به این فکر میکردم که اصلا زنده میمونم که دارم انقدر تلاش میکنم یا نه. به این فکر میکردم که چهقدر تو زندگیم دست و پا زدم و هیچی نشدم.
سه بار پلههای خونه رو رفتم پایین و تا رسیدم یادم رفت برای چهکاری اومده بودم. به وسایلهایی که دوباره گم کردم و پول نداشتم یواشکی بخرم فکر میکردم. ضربان قلبم رو چک میکردم که بالا بود. گلولهی موهام رو انداختم سطل زباله و قرصی که دوباره دیر شده بود رو بدون آب خوردم. نمرههامو حدس میزدم و به این فکر میکردم که هنوز هم شانس دانشگاه تهران رو دارم یا نه.
از مقالههایی که دانلود کرده بودم نوتیف اومده بود. ADHD، اBody doubling، اضطراب و درجا زدن و فریز شدن و وسواس ذهنی. "تو شجاع بودی. در جنگهایی که ندیدند." متنی بود که تو پینترست سیو کرده بودم.
کولر آبی درست کار نمیکرد و کولر گازیمون خراب شده بود. نمیخواستم تو خونه هم از اسپری خوشبو کنندهی ۹۰۰ هزار تومنیم استفاده کنم پس مجبور شدم برای دومین بار تو روز بچپم تو حموم. از حموم که برگشتم یه ویدیو برای مراقبت پوستی بعد از حموم نگاه کردم و چون هیچکدوم از وسایلش رو نداشتم بیخیال شدم. اینترنتها ضعیف شده بودن. ویدیوی اجرای افتتاحیه جام جهانی رو از قبل از حموم رفتن گذاشته بودم رو دانلود که وقتی برگشتم ببینم. نشستم رو تخت، هندزفریای که یه گوشش قطع و وصلی داشت رو وصل کردم و پلی کردم. با دیدن گروه بیتیاس، یک ذوق و شوق عجیبی توی دلم شروع شد که کسی ندونه انگار از بچگی طرفدارشون بودم. دهنم باز مونده بود از جذابیت اون جمعیت و صدا و اجرا. خندیدم. به محض اینکه خندیدم، چشمام پر از اشک شد. انگار توی گلوم یک عالمه سنگ ریزه ریخته باشن. به نیکا فکر میکردم. به تانیا. به همهی کسایی که طرفدار این گروه بودن و فقط عکس بعد از مرگشون بود که رسیده بود به کنسرتشون. اشکم بد نمیومد. کل اون اجرا رو با چشمای تار میدیدم. به تموم استرسایی که ۱۴ سالگی کشیدم سر این که دوستم که طرفدار بیتیاس بود بهم کادوی عکسا و آهنگاشونو داده بود. به این که اون شب تا صبح بیدار بودم و صدای خانوادمو میشنیدم که کادو رو نگاه میکردن و میگفتن اینا چیه و این پسرا کین و برای اولین بار تو عمرم فشارم افتاده بود و پنیک کردم. به فردای روزی که با اون دوستم تو مدرسه کات کردم. به این فکر میکردم که خوب شد زودتر اجرا رو میبینم که ممکنه باز اینترنتها رو قطع کنن و باز گریهم گرفت. اجرای شکیرا که رسیدم لبخند زدم. به قشنگ بودن رقصش لبخند زدم و همهچیز رو تار میدیدم چون ایرانی بودن باعث میشه با دیدن این اجرا چیزایی که تو ذهنت میاد این باشه که: چه لباسایی پوشیدن، ای بابا نمیتونم به مامانم نشون بدم، چهقدر این رقصها و اجراها براشون عادیه. انگار تو یه دنیای دیگه زندگی میکنن.
نه. نه من احساس میکردم، دنیا یکیه. دنیا اونجاست. دنیا اون بیرونه با همهی اون جمعیت. همهی اون آدمایی که تو خیلی چیزهای به جز فوتبال اتفاق نظر دارن. شادیهاشون نامحدودتر از رعایته. صدای زنهاشون بریده نیست. خوندن و رقصیدن خط قرمز نیست. آره انگاری، ما فقط تماشاگرِ دنیا باشیم. تماشاگرِ اونهایی که انتخاب میکنن دینی باشن یا نه. انتخاب میکنن به چی اعتقاد داشته باشن. انتخاب میکنن موفق بشن، پولدار بشن. انتخاب میکنن خواننده بشن، رقاص بشن، فوتبال جام جهانی رو از نزدیک تماشا کنن، وقتی دوربین میگیرتشون همدیگه رو ببوسن، هوا گرمه پس لباسهای کمتر بپوشن، چه پرچمی رو ببرن بالا، از چی حمایت کنن.
احساس میکردم من یه زندانیام که برام اجرای پشت میلهها گذاشتن. یا تو تیمارستانم و برای خوشحال کردنم اومدم. احساس میکردم تو مریخ گرفتار شدم و بلیط زمین خیلی خیلی خیلی گرون بود.
اجرای آخر که اومد، تکرار کردم.
Love. Love. Love.
We believe in love.
گوشی رو گذاشتم زمین. صورتمو با دستام پوشوندم و از ته دل گریه کردم.
946
Repost from N/a
خیلیا تاحالا کتاب نخوندن ول میگن علاقه ندارن، یجورایی انگار گارد دارن... خیلی دوست دارم کمک کنم نمیدونم کاری از دستم برمیاد یانه ولی دریغ نمیکنم 🙂
