نشانیِ سوّم
رفتن به کانال در Telegram
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
نمایش بیشتر817
مشترکین
+1524 ساعت
-97 روز
-11530 روز
آرشیو پست ها
817
بله زیباست از نظرم، زیباست.
حالا در مقایسه با آنروزها سن و سالی از من گذشته است. دیگر از بلند بودن نمیترسم. موسیقیهایِ انقلابی را با خیالِ راحت در اتاق بلند میکنم. راحت دربارهاش صحبت میکنم. چیزی که با عقلِ پانزدهسالهام میدانستم پدر و مادرم حالا درک میکنند. همانطور که فریادِ دانشجویان را بازاریها حالا!
نه. روشِ من روشِ اکثرِ این مردم نیست. ایدئالیستتر و صلحطلبتر هستم. با آرزویِ مرگِ هر کسی دشمنم. هنوز هم میگویم "اگه اینا برن کی بیاد؟" با اینکه حالا با گفتنش فحش هم میخورم. هنوز عقایدم خیلی طرفدار ندارند.
اما چندتا چیز تغییر کرده است.
یک_ خستهتر هستم. بیشتر از آن روزهایِ بچگی کشیدهام و حالا بیشتر حالِ مردمِ خسته را درک میکنم.
دو_ ملایمتر هستم. فهمیدهام که برایِ به بار نشاندنِ یک تفکرِ کاملاً درست باید از بذر های کوچک و کمتر اشتباه شروع کرد. حق میدهم و سوارِ موج شدهام تا دیگر حسرتِ چند سالِ پیش را نخورم. عقلم میگوید که درست نیست. اما قلبم میگوید هر چه بشود بهتر از اینروزهاست.
سه_ خسته هستم. خسته هستم و دلم میخواهد به هر قیمتی این فصل تمام شود.
چهار_ خسته هستم.
همه خسته هستیم.
817
بعضی وقتها آنقدر بیدلیل اضطراب داشتن آزاردهنده است که وقتی یک دلیلی پیدا میشود احساسِ بهتری میکنی.
817
اینها را نگه میدارم، بعدا ها که بهشان سر میزنم این طوری میشوم که: عههه این شکلی بودیم؟ این را رویِ آن میپوشیدیم؟ آخی آخی آخی
817
پ.ن: چتری هایِ جدید، صدایِ هنوز گرفتهیِ سرماخوردگی.
امشب یکی از پسرا گفت از پشتِ در فکر کردم یه تیچرِ دیگه اومده از بس صدات عوض شده بود. من: نه بابا! جدی؟
817
از ویس مسیج هایِ این چند روزِ اخیر، میزانِ لحظه به لحظه تغییرِ احساسات، موضوع: دیگر فحش و ناسزا وقتی از دهان در آمد فرو نمیرود.
( من بی ادب نبودم. کنکور مرا بی ادب کرد و همانطور باقی گذاشت.)
817
پسرها اصلاً با این حجم از قرص و مراقبت از بدن و پیشگیری ها آشنایی ندارن! روز پریودیشونو ثبت نمیکنن و ۱۰ روز قبلشو حساب کتاب نمیکنن و قرص نمیخورن و هی دکتر زنان نمیرن و همهش درحالِ خوندن و جستجو درباره احوالات و چرایی واکنشهایِ بدنشون نیستن و اگه یه روز قرص آهن نخورن اشکال نداره!!!! (اصلا میخورن؟!)
817
بله خدا جانِ عزیز!!!!!! وقتی تو بچگی سرِ تولدِ ۱۰ سالگی التماست کردم که زندگیمو برا یه مدت چالشدار کنی منظورم دراماهایِ دبیرستانی یا خانوادگی نبود! یه موضوع برا کشفِ غار سحرآمیز یا جنگل طلسم شده میخواستم!
817
باید اعتراف کنم که داستانِ این سریال هر فصل داره جذاب و جذابتر میشه. بله که به گروهخونیم میخوره! بله که فصلِ سوم دقیقا همون سناریویِ از بچگی تا به الانمه که هر سال که میگذره فقط بزرگسالانهتر میشه اما موضوعش تغییری نمیکنه.
بازی، معما، سر نخ، ماجراجویی. کلِ بچگیمو مثل بتی، "نانسی درو" نخوندم اما "اسکارلت و آیوی" که خوندم عزیزم! اونم شیش فصل!
817
I longed for my happiness to be contained in sharing misfortune with someone.
I wanted to sell my fate to a single moment of a glance, on the condition that it would last me a lifetime.
817
همهچیز رنگِ رنجِ آشنا را داشت. هرچهقدر تو تازه تر میشدی من شکی نداشتم که میشناسمت.
817
سعی میکردم با بلند حرف زدن تاریکیها را از خودم دور نگهدارم.
ساکت که میشدم برمیگشتند.
