fa
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

رفتن به کانال در Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
314
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
کتاب را برایتان فرستادم ولی تا آن جایی که من دیشب کتاب را خواندم. این کتاب بیشتر از اینکه از معامله گری حرف بزند بیشتر راجع به شخصیت ترامپ، خانواده، زندگی و خصوصیات او می گوید. مثلا دونالد جی ترامپ در حوزه املاک، قمار، ورزش و سرگرمی بیشترین استارد ها برتر جهان را تعریف کرده. و من تا این کتاب را باز نکرده بودم نمی دانستم که او نویسنده پرفروش ترین فهرست نیویورک تایمز، و کتاب های زیادی مثل؛ مثل یک میلیادر فکر کن، چگونه ثروتمند شویم، بقا در قله، هنر بازگشت، و آمریکایی که سراوارش هستیم، هست. او از خصوصیات هایش در این کتاب گفته مثلا در یک جای از کتابش نوشته بود هیچ علاقه به مهمانی رفتن ندارد، از گفتگو های سطحی لذت نمی برد، تنها کسی که لقب عزیزم را برایش داده برادرش رابرت است و نقاش ها را بیشتر از اینکه هنرمند بنگرد، فروشنده های خوبی میبیند. او این کتاب را در اوایل چهل سالگی اش نوشته آن زمانش همسرش ایوانا مدیر قلعه ترامپ بوده. ایوانا در چکسلواکی به دنیا آمده، پدرش ورزشکار و مهندس برق بوده و همین دلیل نیز باعث شده که ایوانا به اسکی علاقمند شود. ایوانا در شش سالگی مدال گرفته و در سال۱۹۷۲عضو تیم ملی چکسلوالی در المپیک زمستانی بوده و همچنان پس از فارغ التحصیلی اش از دانشگاه چارلز در پراگ یکی از مدل های مطرح کاندا شده. ترامپ در کتابش گفته پیش از ایوانا به افرادی زیادی آشنا بوده اما هیچ رابطه جدی بین شان شکل نگرفته بوده ولی ایوانا از آن دسته آدم های نبوده که بتواند با او رابطه سطحی داشته باشد برای همین نیز ده ماه بعد از آشنای شان در سال 1977با او ازدواج کرده. در جای از کتابش نیز نوشته که بیشتر مردم گمان می کند که او یک قمار باز هست. ولی او این ادعاها و گمان ها را رد می کند و می گوید که هرگز در زندگی اش قمار بازی نکرده و به باور او قمار باز کسی است که پای دستگاه های اسلات می نشیند و گفته در حالیکه که من ترجیع دادم صاحب آن دستگاه ها باشم. او در کتابش در مورد خواهران، برادران و پدر و مادرش نیز نوشته. اینکه سه برادرش داشته و برادر کلانش فردی خلبان TWY بوده و بعد ها دچار ناامیدی شده و نوشیدن الکل روی آورده و در نهایت در سن43 در گذشته. خواهرش مریان فرزند بزرگ خانواده بوده و در رشته حقوق تحصیل کرده و بعد از فارغ التحصیلی اش به مدتت پنج سال در داد ستانی ایالت متحده کار کرده و چهار سال پیش از نوشتن این کتاب قاضی فدرال گماشته شده بوده. کمه

photo content

تازه دانلود کردم و کنجکاوم بخوانمش واقعا😊

کتابی از دونالد ترامپ یکی از بحث برانگیز ترین شخصیت های سیاسی جهان. رئیس جمهور آمریکا دونالد جی ترامپ ، جهان بینی حرفه ای و ش
کتابی از دونالد ترامپ یکی از بحث برانگیز ترین شخصیت های سیاسی جهان. رئیس جمهور آمریکا دونالد جی ترامپ ، جهان بینی حرفه ای و شخصی خود را در این کتاب جذاب و خواندنی بیان می کند، روایتی دست اول از ظهور مهمترین معامله گر آمریکا. 📕کتاب جدید من

حقيقت ساده‌ی پشت اين عكس: ستيزه‌جو مادامى كه كتاب در دستانش است ناگزیر است كه اسلحه را بر زمين بگذارد.
حقيقت ساده‌ی پشت اين عكس: ستيزه‌جو مادامى كه كتاب در دستانش است ناگزیر است كه اسلحه را بر زمين بگذارد.

یک دختر است...

خیلی چیز ها به گفتن دارم..
خیلی چیز ها به گفتن دارم..

رسم و رواج های شما را نمی دانم. ولی در اینجا رسم است خانواده ها دختران شان را هنگام ازدواج، با گاو و گوسفند، موتر کهنه، تیپ کهنه، موتر سیکل کهنه و... معامله میکنند. و چی درد آور است زندگی در بین چنین آدم ها و فرهنگ های بی معنای که قربانی آن فقط زن هست.

از زندگی اش در قندوز میگفت. از باغ هایش، از همسایه هایش، از دید و وادیدها، از غذا های خوش مزه، از خربوزه شیرین قندوز... از خانه که تازه آباد کرده بودند، از حویلی بزرگ و درختان پر میوه اش... وقتی از قندوز میگفت... چشمانش برق میزد، و آوازش بلند و بلندتر میرفت. بعد به چهار دیواری تنگ و تاریک اطرافش می دید... یک استدیو کوچک 24 متر. با یک کلکینچه کوچک و آسمان کبود. آهی بلندی کشید!! بعد ادامه داد"چی بودیم، چی شدیم... اگر میفهمیدم که اروپا همین طور یک جای است، بخدا اگر میامدم... خو دست مه نیست، شویم(شوهرم) همینجه است، چی کنم دیگه.!" تنهای عمیقی در چشمانش پرسه میزد. گلونش از هزاران حرف ناگفته بغض کرده بود. 17 سال از ازدواجش میگذشت، ولی از17سال، فقط دو سال را کنار شوهرش گذاشتانده بود. تمام عمر را در انتظار گذرانیده بود که روزی شوهرش از مسیر پر خم و پیج مهاجرت، از سال های بی سرنوشتی در یونان و هزار بدبختی دیگر خلاص شود و به اروپا برسد، و بعدهم او را دعوت کند، تا با هم خوشبخت شوند... به 15 سال انتظارش میدید، به عمر از دست رفته... به خوشبختی که نیامده تمام شده بود... همه واقعیت، همه هم تلخ! نه کسی از خامک دوزی اش میپرسید، و نه از مهارت فوق العاده آشپزی اش، نه از مالداری و باغداری اش... او سواد نداشت، در خانواده ای بزرگ شده بود، که مکتب رفتن برای دختران عام نبود. شاید هرگز خانواده اش این روز را پیش بینی نکرده بودند. حسرت رفتن به مکتب سالها در دلش مانده بود، اما حالا که در این جامعه آمده بود، دیگر تنها یک حسرت نبود، بیشتر به یک کابوش میماند. هر روز با محک یک جامعه متفاوت قضاوت میشود! میگیرید و اشک هایش را با گوشه چادرش پاک میکند. همان چادری که روزی برایش عزت و سربلندی می آورد، اما در این جامعه غریبه بجز تبعیض هیچی برایش نیاورده بود. عفتی که او را عزیز ساخته بود، تبدیل شده بود به نشانه عقب ماندگی اش! خط مترو، بس های شهری، گوگل مپ، اپلیکشن های رنگا رنگ مبایل... همه مانند هیولای ترسناکی در مقابلش بودند که نه توانای یادگرفتن شان را در خود میدید و نه هم میتوانست از نیامندی اش به آنها منکر شود... به جرم ندانستن این همه، در این چهاردیواری از صبح تا شام تک و تنها زندانی بود... و روز را به یاد روز های شیرین قندوزش به یاد باغستان هایش، شوخی و کاسه همسایگی با خویشاوندان و همسایگانش... شام میکرد... زیر لب زمزمه کنان میگفت کاش وطن ره خراب نمیکردند!

photo content

شما میدانستین سعدی یک دختر داشته و شاعر هم بوده اسمش هم جهان ملک خاتون بوده؟ من همین الان خواندم😐

قبلا از آقای نستوه پل سوخته آخر دنیا را خوانده بودم..

کتاب جدیدم کتابی بچه بازان جمهوریت از آقای نستوه نادری

بعضی از آدم حتی دوست ندارند من با آن ها در یک گروه و یا کانال باشم یعنی اینقدر از وجود من تنفر دارند..

و جهان زنی بود در بیت المقدش که می رقصید، وقتی که دو قوم خود خدا همدیگر شان را به سر یک وجب از خاک خدا میکشتند.

من در مغزم ساعت‌ها با آدم‌ها می‌جنگم، دعوا می‌کنم، حرف می‌زنم و در نهایت هیچ‌کدام از چیزایی که در ذهنم می‌گذره رو هیچ‌وقت بهمن تو مغزم ساعت‌ها با آدم‌ها می‌جنگم، دعوا می‌کنم، حرف می‌زنم و در نهایت هیچ‌کدوم از چیزایی که تو ذهنم می‌گذره را هیچ‌وقت به زبان نمیارم... زبان نمیارم...

تو شمامه ایی بودای چشم خورده من! مبادا اندوه بتراشد اندام نحیف ات را امروز
تو شمامه ایی بودای چشم خورده من! مبادا اندوه بتراشد اندام نحیف ات را امروز

یک تک بانوی نوشت: از طالب زخم های زیادی به یادگار دارم؛ با آمدن طالب بی کار شدم،بی خانه شدم، آواره شدم ولی هیچ کدام به اندازه ی ویران شدن کتابخانه کوچک کنج اتاق خوابم عمیق و درد آور نبود/نیست. بیشتر از صد جلد کتاب داشتم که هر جلد آن را به بهایی پیاده آمدن از دانشگاه به خانه و دفتر، به بهای نرفتن کافه و رستورانت و فرار از دوستانم، به بهای پوشیدن لباس های لیلامی و تکه های لیلامی سینما-پامیر و تیمورشاهی و گذاشتن از هزار آرزوی دخترانه دیگر... بدست آورده بودم و تمام سرمایه زندگی ام نیز همان چند جلد کتاب و چند دفترچه نوشته های خودم بود که از قدم شوم طالب همه را از دست دادم.

اتاقش طبقه پنجم بود،و هر روز پشت پنجره ساعت ها بدون دلیل ایستاد می شد، و بیرون سرد را نگاه میکرد. گاهی حتی به این فکر میکرد، آیا خودش را از روی بالکن بندازد پایین، و به همه چیز خاتمه بدهد. گاهی که میخواست این کار را بکند، کسی پشت در بود، تلفن زنگ میامد، یا کسی طلب کمک میکرد، یا همسایه روی بالکن ایستاده بود و مرگ را اینگونه از خودش نجات می داد.

دوستان کابلی امیدوارم خوب باشید. و زلزله بخیر گذشته باشه.