fa
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

رفتن به کانال در Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
302
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
#داستان_کوتاه_انتخاب #پرسه_در_حوالی_زندگی روایت #مصطفی_مستور آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس ؛ خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.

مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ کلمه ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: "ببخشید" ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻋﻤﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ: "ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ" مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ی "ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ" ﻏﺮﻭﺭ له ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ!!؟؟ مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸوﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ: " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " با ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ: ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩ؟ چه ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ؟ گاهی ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ... کاری ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ، نیست. گذﺷﺖ ﻫﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ... انتظار ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ... شخصیت ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ، ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ نمی ﺷﻮﺩ... آدمها را بفهمید، دل، آلزایمر نمی گیرد.

photo content
+1

ادامه امروز
+9
ادامه امروز

امروز سرپناه
+1
امروز سرپناه

من اگر قلمی به زیبایی این عزیزان داشتم تمام ثانیه ها و ساعت های عمرم را با قلمم ثبت می کردم. حیف که نمی شود و نمی شود😞😔

میگن هر خانه یک دیوانه. الان که فکر می‌کنم دیوانه خانه‌ی پدرم من بودم. دیوانه در خواندن، دیوانه در یاد گرفتن، دیوانه در جنگ و دعوی و خشونت و دیوانه در فوتبال بازی کردن در ورزش.. دیوانه در قهقه خندیدن در آن خانواده بزرگ تنها من اهل کافه رفتن و سیگار کشیدن و رفیق و پارتی بازی و عاشق شدن بودم و استم. اره من آن دخترک دیوانه یی خانه یی پدرم هستم.

زیبایی یک زن مردان زیادی را تنها می کند تنهایی به خیابان می رود دیوانه می شود و چقدر دیوانه ها شبیه همند و چقدر پوکه ها شبیه همند و چقدر ته سیگارها شبیه همند انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند شبیه من که یک بار مرده ام برای دوست داشتن تو و بارها گور به گور شده ام برای هزاران زنی که بعد از تو دوست داشته ام #آریا_معصومی

یک دوستی در ناشناس نوشته؛ بخاطر اسم کانالت که اینقدر قشنگه اینجام وگرنه وقت لیف میدادم. بعضی ها چه دلیل های مستحکمی دارد برای ماندن😁😄

ٱشو نویسنده مورد علاقه یی من است وای که این مرد چه یک قلمی زیبایی داشته و چی زیبا و بی باک می نوشته☺️🥰

شاید در مورد عشق بدانی، ولی عشق واقعاً یک دانش نیست. باید از میان عشق عبور کنی، باید از آتش عشق گذر کنی. باید بسوزی، باید از چالش‌های آن زنده بیرون بیایی، و وقتی که بیرون آمدی کاملا متفاوت شده‌ای، متفاوت از کسی که به درون آن رفته بود. عشق دگرگون می‌کند. اطلاعات هرگز تو را دگرگون نمی‌کند. اطلاعات به اعتیاد تبدیل می‌شود، هرچه که باشی روی آن اضافه می‌کند. برایت مانند گنجی می‌شود ولی تو همانی که هستی باقی می‌مانی. تجربه تو را عوض می‌کند. دانش واقعی یک انباشتگی اطلاعات نیست؛ یک تحول و دگردیسی است ــ آن کهنه می‌میرد و تازه زاده می‌شود… 👤اُشو

می دانید برای تابستان امسال جدا از چند هدف، تصمیم دارم چند کانالی را از اول بخوانم از جمله؛معنا اندیشی، تا می توانی بنویس، سعادت موسوی، علی عبدی و چند کانال دوستان داشتنی دیگر... ❤️

اینقدر این نوشته ها قشنگه❤️

اوایل که ساختمان رو‌به‌رویی را تخریب می‌کردند دلم گرفت و ناراحت بودم که چرا باید دقیقاً پنجره‌ی اتاق من رو به چنین تصویری باز شود؟! من باید یک رمان عاطفی را تا یک ماه دیگر تحویل می‌دادم و این تصویر تخریب، فضای ذهنی‌ام را بر هم می‌ریخت! اما کم کم با آمدن این کارگر ساختمانی، دیگر عادت کرده بودم قبل از نوشتن چند دقیقه نگاهش کنم. دروغ چرا شخصیت اصلی داستانم، داشت شبیه‌اش می‌شد! از بقیه زودتر می‌آمد! کفش‌هایش همیشه واکس داشت و پیراهن و شلوارش خط اتو! حتی لباس کارش هم مرتب بود! هر روز بعد از ناهار، زیر درخت می‌نشست و سیگاری روشن می‌کرد و مشغول حرف زدن با تلفن می‌شد. نمی‌دانم چه کسی پشت خط بود اما به محض اینکه جواب می‌داد بدون اینکه حرفی بزند لبخند می‌زد، از این خنده‌هایی که وقتی آدم حالش خوب می‌شود روی لب‌هایش می‌نشیند، حتی سیبیل‌هایش هم می‌خندید! گاهی میان حرف‌هایش چشمانش را می‌بست و کام سیگارش سنگین می‌شد، با لب‌خوانی فهمیده بودم تکه کلامش چیست… چشمانش را که می‌بست می‌گفت: جان منی! بعدازظهرها زودتر از همه آماده می‌شد و می‌رفت. چند باری هم دیده بودم از گل‌فروشی سر کوچه نرگس خریده بود! هر روز حواسم را پرت خودش می‌کرد اما اصلاً دوست نداشتم با او حرف بزنم، گاهی حیف است ساخته‌ی تصویر ذهنت را با واقعیت آدم‌ها عوض کنی، می‌خواستم همان‌گونه که هست در ذهنم بماند، یک تصویر تمام نشدنی! یک روز صبح که مثل همیشه با فنجان قهوه در دست، از پشت پنجره انتظارش را می‌کشیدم خبری ازش نشد. سه روز هم به همین ترتیب گذشت و نیامد! تصمیم گرفتم امروز هم اگر نیامد بروم و سراغش را از کارگران بگیرم. تا هشت و رب منتظر ماندم، رفتم دم در، تا در را باز کردم دقیقاً از مقابلم رد شد. بوی سیگار لباسش خیلی کهنه بود! برگشتم بالا! دوباره مشغول نگاه کردنش شدم. کفش‌هایش هیچ واکسی نداشت و لباسش هم نامرتب، با موهایی بر‌هم ریخته! گفتم: لابد خواب مانده! اما داشتم خودم را گول می‌زدم، من این کار را دوست دارم! ساعت یک بعدازظهر شد و منتظر بودم بیاید زیر درخت و سیگار و تلفن و جان منی!! آمد زیر درخت، سیگار را هم روشن کرد اما… اما گوشی را گذاشته بود روی زمین و زل زده بود به صفحه‌اش و آب دهانش را به سختی قورت می‌داد. چند روزی گذشت.. دیر می‌آمد و دیر می‌رفت، بی‌حوصله و پرخاشگر و بد تیپ هم شده بود. یک هفته مانده بود به تحویل رمان، نشسته بودم به قهوه یخ کرده‌ام نگاه می‌کردم و جواب تلفن مدیر انتشارات را نمی‌دادم که یکدفعه صدای مهیبی از کوچه به گوشم رسید، انگار چیزی از بالای ساختمان افتاد با دل‌شوره و پاهای کرخت به سمت پنچره دویدم اما فقط یک کیسه‌ی سیمان بود! برگشتم و در حالی که قهوه یخ کرده را در سینک ظرفشویی می‌ریختم به این فکر می‌کردم که لازم نیست بلایی سر خودش بیاورد همین‌که دو هفته است هنگام بازگشت از سرکار سمت گل‌فروشی نرفته و نرگس نخریده، خودش یک جور مردن است! | علی سلطانی |

منتظر آسانسور ایستاده بودیم، سلام و احوالپرسی که کردم انگار حواسش پرت شد و موبایل از دستش افتاد. تازه متوجه شدم دو تا گوشی دارد، آن که بزرگتر بود و جدیدتر به نظر می‌آمد، سفت و محکم بین انگشتانش خودنمایی می‌کرد، آن یکی که کوچکتر بود و قدیمی‌تر، روی زمین افتاده بود و بند بندش از هم جدا شده بود ، باتری‌اش یک طرف، در و پیکرش طرف دیگر ! از افتادن گوشی ناراحت نشد، خونسرد خم شد و اجزای جدا شده را از روی زمین جمع کرد، لبخند به لب باتری را سر جایش گذاشت و گفت :«خیلی موبایل خوبی است، تا به حال هزار بار از دستم افتاده و آخ نگفته !» . موبایل جدید را سمتم گرفت و ادامه داد :«اگر این یکی بود همان دفعه‌ی اول سقط شده بود ... این یکی اما سگ جان است !» . دوباره موبایل قدیمی را نشانم داد . گفتم :«توی زندگی هم همین کار را می‌کنیم، همیشه مراقب آدم‌های حساس زندگی‌مان هستیم، مواظب رفتارمان، حرف زدنمان، چه بگویم چه نگویم هایمان، نکند چیزی بگوییم و دلخورش کنیم، اما آن آدمی که نجیب است، آن که اهل مدارا است و مراعات، یادمان می رود رگ دارد، حس دارد، غرور دارد، آدم است ! حرفمان، رفتارمان، حرکت‌مان چه خطی می‌اندازد روی دلش ...» چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. سوار آسانسور که شدیم حس کردم موبایل قدیمی را محکم توی مشتش فشار می‌دهد ... | مریم سمیع زادگان | #وبلاگ #داستانک

نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آن‌قدر به تنهایی خود عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم. - از نامه‌های #فروغ_فرخزاد به #ابراهیم_گلستان منم فروغ عزیز منم😞

و یا امید در خاور میانه شاید مثل آن مهاجری ست که سالها است منتظر است دنیا امن و امان شود و او برگردد به وطنش. یا هم امید بین چندین کشور ها، زبان ها، فرهنگ ها و کلیشه ها گیر افتاده است... و دیگر هرگز قادر به برگشت در اینجا نیست... و اگر هم روزی مثل یک مسافری که سالها بعد بر می گردد به وطنش، دیگر وقت ندارد به دیدن همه برود و یا اقوامش را بشناسد و آنها را تنگ در آغوش بگیرد. اره! امید برای ما شبیه همان مسافر جا مانده در وطن و گیر مانده در بی وطنی است که اگر روزی درخاورمیانه بیایید دیگر همه ما از دیدن چهره و قد و قامت او مستفید نمی شویم...او دیگر یک اروپایی ست که همه ما را نمی شناسد و ما خاورمیانه یی که او را نمی فهمیم. بلی بین ما تفاوت هاست!

به نظر من امید یک پروژه‌‌ای آمریکایی است و یکی از آن مفاهیم لاکچری که تنها بعضی از شهروندان کشورهای غربی می‌توانند از آن مستفید شوند. دل بستن به کلماتی مانند امید، توانستن، انرژی مثبت و جملاتی مانند تو می‌توانی، قوی باش دختر، امید داشته باش و آدم هایی مانند نرگس صرافیان فلانیان و کتاب‌هایی مانند تکه هایی از یک کل منسجم، ما را به دامن دنیایی از توهم و سرگردانی پرتاب می‌کنند که به همان اندازه کشنده و غمگین استند که آن همه غم و اندوهی که ما برای فرار از آن به دامن این کلمات و جمله‌ها و آدم‌ها و کتاب‌ها پناه می‌بریم. با یک خانم در انستاگرام آشنا استم که دچار همین توهم غمگین و بدبخت شده است. این خانم جوان و زیبا در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می‌کند، شوهر جوان و زیبایی دارد و زندگی‌اش از هر نظر خوب و خوش به نظر می‌رسد اما همین خانم روزانه پنج ساعت می‌دود و از دویدنش فیلم می‌گیرد، چهار ساعت دیگر یوگا کار می‌کند، پنج ساعت دیگر غذای صحی می‌پزد، شش ساعت دیگر کتاب ‌های انرژی بخش و امیدبخش می‌خواند، سه ساعت دیگر در انستاگرام طریقه های خود سازی و امید داشتن به زندگی و مثبت نگری را به دیگران یاد می‌دهد و ... این مثال اروپایی و خارجی‌اش است از این‌که گاهی دل بستن به امید و انرژی مثبت و این حرف‌ها آدم را دچار چه توهم سختی می‌کند که بیرون آمدن از آن کار به شدت سخت و دشواری است. بعد نسخه‌ای شرقی و افغانستانی‌اش از این هم غمگین‌تر و سخت‌تر است. در حالتی که نانی برای خوردن نیست، در بیرون از خانه هیولایی به اسم طالب هر لحظه آماده‌ای بلعیدنت است، امید به زندگی و آینده صفر است و بعدش اگر زن و دختر باشی که بر علاوه‌ای همه مشکلات دیگر با مشکلات و دشمنان درون خانه هم باید همیشه در جنگ باشی آن وقت امید و انرژی مثبت و نرگس صرافیان و تو می‌توانی دختر و از جایت بلند شو و ... دستت را می‌گیرند و تو را کاملاً از واقعیت‌های چهار اطرافت جدا می‌کنند و این توهم و خیال را هی به مغزت پمپ می‌کنند که همه چیز خوب می‌شود و امید داشته باش و مثبت نگر باش و انرژی مثبت داشته باش و ... حقیقت همین است که یک سری سختی‌ها و بدبختی‌ها و مشکلات و غم و اندوه وجود دارد که ما شرقی‌ها و افغانستانی‌ها، هیچ چاره‌ای جز پذیرفتن شان نداریم. هیچ مقدار از امید و مثبت نگری و مثبت اندیشیدن نمیتوانند ما را از یک سری سختی‌ها و بدبختی‌ها و استرس و غم و اندوه که دامن‌گیر مان است و محکوم به پذیرفتنش استیم، نجات بدهند. این به این معنی نیست که هیچ راه نجاتی وجود ندارد. راه نجات همین است که از دل همه سختی‌ها و بدبختی‌ها و غم و اندوه عبور کنیم و مسیر به شدت دردناک و خونین به تکامل رسیدن را با عبور و پذیرفتن همه‌ای دردها و سختی‌ها و بدبختی‌ها طی کنیم. و این یعنی امیدی در کار نیست. هیچ انرژی مثبتی نمی‌تواند دستت را بگیرد. یعنی که هیچ راه میان‌بری وجود ندارد. یعنی که امکان شکست خوردن و در همان سیاهی باقی ماندن بیشتر از پیروزی است. یعنی که دلبستن به امید و ... خود را به دست توهم و سرگردانی سپردن است.

زمانی در یک کتاب خوانده بودم که یکی از بزرگان گفته بود که ضایع‌ترین چیزها در جهان چهار است: سه تای اولش یادم نیست و زیاد مهم هم نبودند اما چهارمی‌اش را گفته بود: زن زیبا در دستان یک مرد کور. این یکی واقعا یکی از ضایع‌ترین و بعدش غم‌انگیزترین وضعیت ممکن در تمام جهان است. تصور یک زن زیبا و با سواد و با فهم در دستان یک مرد حسود و کهنه‌فکر و شکاک و همیشه ظنین، واقعا ضایع‌ترین و غم‌انگیزترین وضعیت ممکن در تمام جهان است.

من هم‌ آقای «گلشیری»! من هم😒