fa
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

رفتن به کانال در Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
314
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
میفامید مه حرف ها و گفته ها و نوشته های بعضی ها را اصلا نمیفهمم به عنوان مثال برایتان بگویم که بهتر بفهمید گلویم درد میکنه ده شفاخانه رفتم یک نسخه نوشته کده که در دواخانه پیش شفاخانه ببر و دوایته بگیر چونکه او دواخانه خیلی شلوغ بود ده چند دواخانه دیگه بوردم اصلا خانده نتانیستن 😕 از مه بدتر مشکل خط خواندن و خط نوشتن داره دکترای ما😀 بیخی شریک وری استن کت دواخانه ها😆 اصلا بیخی میترسم کدام دوای جانور مانور ره بریم نتن😂😁

کنیزان مغز شوی شده و آدمایی کرایی میتواند به این اندازه تهوع آور باشد...

از کی حجاب میخواهید؟ خو حجاب کنید به ما چه؟
از کی حجاب میخواهید؟ خو حجاب کنید به ما چه؟

هيچكس مسئول برگرداندن ما به خود قبليمان نيست هيچكس براي ما تاكسي نميگيرد كه برگرديم همان جايي در خودمان كه قبلا بوديم .. همه مي آيند همه چيز را در ما به هم مي ريزند و مي روند .. همه مي آيند به بهانه ي سر و سامان دادن جاي همه چيز را عوض مي كنند در را به هم مي زنند و مي روند .. ما مي مانيم و حس هاي گمشده حرف هاي گمشده .. ما مي مانيم و قسمتي از خودمان كه توي هيچ كشو و روي هيچ ميزي پيدا نمي كنيم .. هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند .. يك روزي حوالي چهل سالگي وقت گردگيري پشت يكي از كمد ها تكه اي از خودم را پيدا مي كنم هماني كه به اندازه ي يك دختر بيست ساله مي توانست عاشق باشد .. توي روزهاي كسل كننده ي چهل سالگي ام با چند تار سفيد شده ي لاي موهايم حتما تمام شب پا درد ميگيرم اگر بخواهم مثل آن موقع ها تمام كوچه را دنبالت بدوم و بخندم .. آن روز شايد با پيازي كه پوست ميگيرم آن تكه از خودم را هم توي سطل بيندازم .. پياز خورد كنم و از چشم هايم اشك بيايد .. به ياد سال هايي كه دوست داشتن را توي خودم گُم كرده بودم به ياد سال هايي كه بيست ساله بودم و زانو هايم براي دويدن و خنديدن زُق زُق ميكرد چون تو جاي همه چيز را در من عوض كرده بودي و من پيدا نمي كردم كه نمي كردم خود بيست ساله ام را و آن موقع آن قسمت از من به چه كار منِ چهل ساله خواهد آمد؟ هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند ما يك جايي يك دفعه خودمان را گير مي آوريم كه دير است .. و لعنت به دير پيدا كردن :  )

انیمیشن کوکو را دیده‌اید؟ همان انیمیشنی که بر اساس یک جشن ملی در مکزیک به نام «روز مردگان» ساخته و پرداخته شده است و داستان پسرکی به نام میگوئل را بیان می‌کند که آرزو دارد روزی موسیقی دان بزرگی شود اما مادربزگش به شدت با آن امر مخالف است (ظاهراً در سنین جوانی یک موسیقی دان مخ مادربزرگ را زده و بعد فرار کرده بود و حالا میگوئل فلک‌زده باید تاوان آن ماجرا را پرداخت کند) میگوئل مخفیانه به نواختن گیتار می‌پردازد و این مهارت خودش را از خانواده پنهان می‌کند. او با دیدن یک عکس قدیمی خانوادگی کشف می کند که نوه نوازنده معروف ارنستو دلاکروز است و به مقبره او رفته و گیتارش را برای اجرای یک نمایش بر می‌دارد. اما او با برداشتن گیتار طلسم شده و وارد سرزمین مردگان می‌شود. میگوئل متوجه می شود که باید قبل از طلوع آفتاب به دنیای زندگان بازگردد و اگر در این کار موفق نشود برای همیشه در سرزمین مردگان باقی خواهد ماند... حالا شما اگر تا هنوز این شاهکار سینمایی را ندیده‌اید بروید و تماشایش کنید. من از یک زاویه دیگر می‌خواهم به این فیلم نگاه کنم. بر اساس باوری که در این فیلم به آن پرداخته شده مردگان در دنیای خود شان مادامی که اقارب و خویشاوندان و دوستان شان از آن ها یاد می‌کنند زنده استند و شاد و شنگول اما روزی که دیگر هیچ‌کس از آن ها یاد نکند، به طور ابدی محو خواهند شد. با خودم فکر می‌کنم وقتی ما به آن دنیای کذایی مردگان برویم چند روز، چند هفته و چند ماه و سال طول خواهد کشید تا آن شمع وجود ما برای همیشه خاموش شود؟ آیا کسی را داریم که بعد مردن حداقل چهار‌ پنج سالی آن شمع را روشن نگهدارد؟ اگر داریم الان که استیم چقدر هوای همان یک نفر را داریم؟

بگذار برایت بنویسم از ناهید مهرگان صدای پای شکستن از هدیه یزدان ولی را اگر دارید pdf اش را لطف کنید. ممنونم🥰

بزرگواران یک عده تان با رقص در روز فرهنگ مشکل دارید و یک عده دیگرتان با سقاخانه در ایام محرم در این درگیری یادتان می‌رود که یک قشر تحت ستم و در معرض حذف استید .

ولی من مطمعینم یک روزی کسی پیدا می شود و کمک می کنند تمام این زنان خط خوان شوند.و یک روزی باز بیایم و بنویسم که تمام زنان روستا دیگر میتوانند خط را بخوانند، صاحب کسب و کار های کوچکی شدند و همه در آمدهای خودشان را دارند. دختران شان نیز صاحبی مکتبی شدند. و هزاران آرزوی دیگر که در سرم پررورش میدهم... و خدا خدا میکنم اتفاق بیوفتدد.

میدانید روستا هرگز مثل شهر نیست. کسی از ندارم، نمیکنم، نیست، نمی شود، حرفی نمیزند. همه می گوید ما داریم خداراشکر، 80،70 گوسفند، چند تا مرغ، چند گاو، چند تیکه زمین و یک خانه گگ داریم. اصلا هم نداریم وگفتن وجود ندارد. مثلا دیروز یکی از دوستان که با من بود گفت شهر اینطوری است. اصلا کسی نان خوردن شان را ندارد. خانومی از گوشه خانه با همان لفظ بومی خودش رو به آن دوست گفت: ده غم شی نشو بچیم. اینجا که آمدی اوقص نان تر دوغ و نان شیر شمو ره بیدیم که تا دم شمو بور نشده بخورید. نان ندریم بچی موگی پگ آبروی موره بوردید نان ده خانه ازره کم کی نیه خداره شکر تو بیا سال تمام ره ده خانه از مو بشی و تا جان دیری هم بخور دیگه اونتورا نگو قد از مو بچیم. این ها را چنان با لفظ قشنگ و شوخی میگفت که همه مان از خنده غش کرده بودیم. از هنر هایشان پرسیدیم. وای که از هنر هایشان من انگشت به دهن مانده بودم. شاید شما نیز باور تان نشود خیلی از زنان در اینجا شاعرن. وای که چه غزل های و دوبیتیهای نابی دارند. خیلی از زنان فیر کردن با کلاشنکوف، دراز نوف، چره یی و دیگر اسلحه ها را بلدن. وقتی هم دلیل یاد گرفتن را پرسان کردیم... همه بخاطر گرگ، و تک و تنها در پایان یک کوه و دشت زندگی کردن را گفتن. از مالداری و زراعت که نپرسید همه استادن و همه خیلی کارشان را خوب بلدن. از دوخت و دوز و بافندگی که همه بلدن انواع و اقسام دوخت و دوز، ساختن نمد، ساخت برگ، و... خیلی ها دمبوره را بلد بودن، خیلی ها آدم ها سیاست مدار را بهتر از هر باسوادی میشناختن. و هزاران تجربه و هنر دیگر. که آدم را ساعت ها به فکر میبرد. و من برای هزارمین بار پیش خود فکر می کنم که اگر روی استعدادهایشان کار شود چی اتفاقی خواهد افتاد؟

من به این باور وقتی زنان روستا مستقل شوند تغییر های بزرگی اتفاق خواهد افتاد...

دیروز با عده یی از زنان روستا یاد دادیم که چطور به گروه های کوچکی تقسیم شوند و پول هایشان را پس انداز کنند و روی کار های کوچک
+1
دیروز با عده یی از زنان روستا یاد دادیم که چطور به گروه های کوچکی تقسیم شوند و پول هایشان را پس انداز کنند و روی کار های کوچک سرمایه گذاری کنند. همه زن ها خیلی دورنمایی های قشنگی داشتند. امیدوارم به مقصد هایشان برسند و من بیاییم و ازشان برای شما نیز بنویسم. خیلی برای این قدم های کوچک از طرف زنان روستا خوشحالم

یک نظریه به شدت نامحبوب در افغانستان: از یک جایی به بعد متوجه می‌شوی که اگر بخواهی طوری که دل خودت می‌خواهد زندگی کنی، اگر به دنبال آزادی و خوشحال زیستن بیافتی، اگر بخواهی زنجیرهای پیچیده شده به دور دست و پایت را بشکنی، باید قید فامیل را بزنی چه این‌که ای دو کنار هم مشکل‌ترین و‌پیچیده‌ترین جمع اضداد در تمام تاریخ بشر است. نه این‌که همان فامیل (والدین) خودشان را به پای تو فدا نمی‌کنند، نه این‌که همان فامیل از شکم خود شان نمی‌زنند تا تو بزرگ شده و سر پای خودت بیاستی، نه این‌که همان فامیل هزاران خون دل برای بزرگ شدن تو نمی‌خورند و … آن‌ها همه‌ای این‌ فداکاری‌ها را کرده و قربانی‌ها را می‌دهند اما هنوز هم این دو مقوله کنار هم جمع اضداد است و به شدت ناممکن. استثناآت کوچکی وجود دارد که یک اقلیت کوچک و غمگین است. حالا می‌شود قید فامیل را زد؟ البته که نمی‌شود. آدم چگونه می‌تواند قید فامیل و مخصوصا پدر و مادر را بزند؟ و این جنگ خونینی است که همین الان نسل جدید افغانستان با آن در حال دست و‌ پنجه نرم کردن استند و با نظرداشت گسترش علم و آگاهی، نسل‌های بعدی این جنگ را با شدت بیشتری تجربه خواهند کرد.

منم همین طور دو سه روزی که اینجا نباشم دلم برای تک تک شما تنگ میشه.

خیلی خیلی دلم برات تنگ شده:) گفتم یه پیام بدم بهت همین...

یکی از دوستانم امروز راس ساعت دوازده و نیم خودکشی کرده. چقدر برای این اتفاق غمگنیم. وقتی از پدرش پرسیدیم چطور این اتفاق افتاده؟ می گوید: "نمی دانم وقتی از سری زمین ها آمدم برایش گفتم برایم چای بیاور.چای را آورد و کنارم گذاشت. مادرش کمی آن طرفتر در یک گوشه از خانه خواب بود رفت و مادرش را بغل کرد. دوباره بلند شد و افتاد. باز هم بلند شد و دوباره افتاد. ما یک ساعتی را او را تماشا می کردیم که چرا بلند نمی شود؟ اینن چه مسخره بازی است که را انداخته است و آن هم دختری به سن و سال او... وقتی بعد یک ساعت دیدیم بلند نمی شود ما ترسیدم و او را صدا زدیم. ولی وقتی دیدیم که دیگر جان نداشت که بلند شود. " پدرش این را می گوید و زار زار به حال جوانی دخترش گریه می کند. من برای اولین بار است مرگ یک رفیق و عزیزم را میبنم که خودکشی کرده است. با آن دختر بارها به عروسی رفته بودیم. بارها باهم لب یک دسترخوان غذا خورده بودیم. بارها از زندگی مان و جنجال ها و کشمکش هایش گفتگو کرده بودیم. بارها با هم خندیده بودیم و چای نوشیده بودیم. بار ها در مورد کتاب های مختلفی با او صحبت کرده بودیم. اصلا او هیچ گاه در مورد خودکشی و پایان آرزوهایش به من نگفته بود. همیشه هم از امید و از فردا حرف می زد. نمیدانم، آدم به یکبارگی چطور میتواند چنین تصمیمی بگیرد؟ ولی میدانم جبر روزگار و دختری بودن و یا شاید هزاران دلیل زنانه دیگر در این ویران شده او را مجبور کرده بوده تا دست به چنین کاری بزند. و من برای اولین بار آرزو کردم ای کاش انسان نمیبودم تا این اتفاق ها را جلوی چشمم نمی دیدم. مای که فقط میبینیم و تماشا میکنیم و دیگر هیچ کاری از دست مان بر نمی آید ای کاش در دنیا وجود نمی داشتیم ای کاش نسل ما انسان ها در این دنیا منقرض می شد و هر چیزی میبودیم ولی انسان نه. در صفحه گوشی اش عکس خودش بود و نوشته بود؛ مادر تو آخرین پناه گاه و آخرین امید من در این جغفرافیایی ویرانه هستی که تو نیز نمی توانی نه از حق من و از حق خودتت دفاع کنی حالا چه به خاست خود یا به اجبار. پس هر دو یک تکیه گاه خوب برای هیچ کسی نیستم. بهتر نیست این رابطه مادر و دختری را ادامه ندهیم؟ تا دیگر هیچ بدبختی مثل ما در این دنیا اضافه نشود. وقتی این متن را مینویسم چشمانم پر اشک است و قطره های اشک هایم آرام آرام روی گونه های جاری می شود. چه غریب است حال من در تنم.

اگر دوست داشتید کتاب های داستایوفسکی ره بخوانین، پیش از خواندن شان، حتما ای نوشته استاد حضرت وهریز ره بخوانین که در قسمت فهم نام شخصیت های کتاب های داستایوفسکی خیلی کارساز است🙏 ✨✨✨ زبیر رضوان از چند نامی بودن شخصیت‌ها در آثار دستایفسکی نوشته است و برخی از خواننده‌های او، این را گیج کننده دانسته اند. مثلن در برادران کارامازف یکی از شخصیت‌های مرکزی هم الیوشا و هم الکسی خوانده می شود. چون در یک کامنت، نوشتن این همه توضیح طولانی می شد، اینجا می‌نویسم: 1. نام کامل هر آدم در روسیه عبارت است از نام خود، نام پدر و نام خانوادگی اش. همین شخصیت معروف، الکسی در رمان برادران کارامازف را در نظر می‌گیریم. نام او الکسی است. نام پدرش فیودُر و نام خانوادگی اش کارامازف. نام پدر را در روسی برای مرد با یک «ایچ» یا «ویچ» مشخص می سازند. پس نام کامل الکسی می شود: الکسی فیودُرویچ کارامازف. نام پدر برای یک زن با «اُفنا» و «یفنا» مشخص می شود. مثلن اگر الکسی خواهری به نام لاریسا می داشت، نام کامل او می شد: لاریسا فیودرُفنا کارامازوا. 2. هیچ کس در خانواده و در میان دوستان خود نه تنها با نام کامل (نام، نام پدر و نام خانوادگی) ذکر نمی شود که نام شخص خودش را هم کوچکتر می سازند تا وقت کمتری را هنگام خطاب خرج کنند و هم مخاطب را نوازش لفظی کرده باشند. این طوری است که الکسی می شود الیوشا. اگر الیوشا را به فارسی ترجمه کنیم باید بنویسیم الکسی جان، یا توضیحی در این مورد بگذاریم. تحبیب را روس ها با مختصر کردن نام ها افاده می‌کنند و ما با اضافه کردن «جان». از این قرار: الکساندر می شود ساشا، ولادیمیر – والودیا، ایوان- وانیا، سرگی-سریوژا، ویکتور-ویتیا، کنستانتین-کوستیا، لیونید-لیونیا برای نام های مردانه. نام های زنانه: الکساندرا-ساشا، تاتیانا-تانیا، ناتالیا-نتاشا، ویکتوریا-ویکا، مارگاریتا-ریتا، سویتلانا-سویتا، یکاترینا-کاتیا. 3. وقتی مناسبات رسمی است، هیچ کس طرف مقابل را تنها با نام مخاطب قرار نمی دهد. حتمن نام و نام پدر را ذکر می کنند. اگر در داستان روسی می‌بینید کسی با نام و نام خانوادگی مخاطب قرار داده می شود، به این معناست که مناسبات دو طرف رسمی است. پیش از انقلاب اکتوبر، البته در برخی خانواده ها هم، مثلن پدر، فرزندش را با نام و نام پدر خطاب می کند: ایوان فیودُرویچ (در همان رمان برادران کارامازف) مثلن. این گاه به دلیل سنت حاکم بر خانواده است و گاه هم بر سبیل تمسخر. به کار گرفتن نام و نام پدر، در روسی گوینده را از به کار بردن کلمهٔ آقا یا خانم بی نیاز می سازد. در کنفرانس های مطبوعاتی امروز پوتین را ولادیمیر ولادیمیرویچ خطاب می کنند. بدون آقا، جلالتمآب، جناب و.... 4. ذکر نام پدر در کنار نام کامل اصلی برای مرد و زن یک سان صادق است. زنی که نامش نتالیا و نام پدرش ولادیمیر باشد، در مناسبات رسمی نتالیا ولادیمیرُفنا خوانده می شود و اینجا هم نیاز به استفاده از واژه های بانو، خانم، علیامخدره و... نیست. 5. نام خانوادگی در کنار نام معمولن در اسناد رسمی ذکر می شود و به تنهایی در صنف درسی، در محیط نظامی برای سرباز معمولی، در کارخانه‌ها وغیره استفاده می شود. مثلن وقتی تنها نام خانوادگی یکی به کار برود، به این معناست که محیط کاری است و کسی فرصت تشریفات را ندارد. کارامازف اگر به تنهایی به کار برود، آن شخص یا کارگر کارخانه است، یا شاگرد مکتب که از طرف معلمش یا کارمندان مکتب مخاطب قرار داده شده و یا سرباز. در محیط رسمی در کنار نام خانوادگی واژهٔ آقا یا خانم حتمی است. وقتی دستایفسکی می‌نویسد: آقای راسکُلنیکف، این عبارتْ شخصیت داستان را در محیط رسمی نشان می دهد. 6. دامن مسأله وقتی درازتر می شود که شخصیت داستان در سلسله مراتب اشرافیت روسی، موقعیتی داشته باشد: «کنیاز»- به انگلیسی شاهزاده ترجمه کرده اند و ما هم به تابعیت از آنها همین کار را کرده ایم. حال آن که کنیاز شاهزاده نیست و می تواند هیچ پیوند خونی با کدام شاه، تزار، امپراتور نداشته باشد. کنیاز کسی است که خود یا یکیاز اجدادش این لقب را به پاس خدماتی از تزار یا امپراتور دریافت کرده است. کنیازها معمولن زمینداران بزرگی بوده اند. البته در میان شان کسانی هم بوده اند که بنا بر عواملی ورشکست شده اند و جز همین لقب اشرافی چیز دیگری برایشان نمانده است. کنیاز میشکین از رمان ابله در ابتدای داستان یکی از نمونه‌های همین نوع کنیازهاست. فکر می کنم همان طور که پدیده‌های دیگر خارجی را با نام شان وارد زبان فارسی کرده ایم، این کار را در مورد کنیاز هم باید بکنیم. همسر و مادر یک کنیاز را به روسی «کنیگینا» (Knyagina ) و دختر یا خواهر مجرد او را کنیژنا (Knyazhna) می گویند. حالا اگر کسی به نام ایوان فیودُرویچ کارامازف، کنیاز هم باشد، نامش می شود: کنیاز ایوان فیودُرویچ کارامازف. چیزی شبیه حاجی بسم الله طاهری ولد گل محمد.

تحلیل های محرمی و فوتبالی از راه رسید و مسأله زنان را مثل همیشه به حاشیه می برد، و من هنوز به زنانی فکر می کنم که بی هیچ گناهی جرأت چشم به چشم شدن با خانواده و قوم و خویش شان را ندارند.

درجریان زندگی
+6
درجریان زندگی

فحش؛ ناگفته‌های یک فرهنگ: زبان همواره بازتابی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی هر جامعه است. یکی از جنبه‌های کمتر بررسی‌شده آن، فحش دادن است که با وجود بار منفی، یک رفتار منفی نیست؛ بلکه بخشی از بازی زبانی، اجتماعی و از ابعاد جالب و چندوجهی زبان است که نقش مهمی در تعاملات اجتماعی ایفا می‌کند و فرد با استفاده از آن، مرزهای اجتماعی خود را بازتعریف می‌کند . زبان فحش در هر فرهنگ بازتابی از میزان شفافیت، صداقت و ساختار قدرت در جامعه است؛ جایی که فحش دادن می‌تواند هم ابزار اعتراض باشد، جایی که کلمات معمولی، دیگر کار نمی‌کنند؛ هم کارکردی تطابقی داشته باشد. فوکو در کتاب L’ordre du discours توضیح می‌دهد که زبان و گفتار همیشه تحت کنترل قدرت قرار دارند و هر نوع هنجارشکنی زبانی مثل فحش می‌تواند نوعی مقاومت یا زیر سؤال بردن نظم مسلط باشد .«در هر جامعه‌ای تولید گفتار همواره کنترل ، انتخاب، سازماتدهی و بازتوزیع می‌شود نا قدرت‌ها و خطراتش مهار شود و رویدادهای تصادفی آن مهار گردد.» و یا ویتگنشتاین در «پژوهش‌های فلسفی» مفهوم بازی‌های زبانی را مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که معنا و کاربرد زبان همیشه وابسته به زمینه و قواعد اجتماعی خاص می‌باشد. پس شکستن این قواعد مثل فحش دادن خودش یک نوع بازی زبانی و حتی تجربه‌ی جدید محسوب می‌شود. در ادبیات جهانی، به‌ویژه در آثار اروتیک یا مدرن، استفاده از الفاظ رکیک نه‌ تنها تابو نیست، بلکه گاهی ابزاری برای بیان واقعیت‌های پنهان، اعتراض به سانسور، یا حتی کشف لایه‌های عمیق‌تر روان انسان به‌شمار می‌رود. نویسندگان بزرگی آگاهانه از زبان بی‌پرده و گاه رکیک برای شکستن مرزهای سانسور و بازتعریف تجربه‌های انسانی بهره برده‌اند. در آثارشان ، الفاظ رکیک صرفاً نشانه بی‌ادبی نیستند، بلکه بخشی از بازی زبانی و حتی اعتراض به هنجارهای اخلاقی‌اند. این رویکرد، همان‌طور که فوکو و ویتگنشتاین اشاره می‌کنند، می‌تواند به شکل‌گیری هنجارهای تازه و بازتعریف مرزهای ادب و بی‌ادبی در فرهنگ‌ها کمک کند. حتی نویسندگان زن معاصر هم در آثارشان با الهام از ادبیات زنانه و زبان گروتسک، با رکیک‌گویی و شوخی‌های جنسی، هم به اعتراض اجتماعی می‌پردازند و هم لایه‌های پنهان تجربه زنانه را روایت می‌کنند. نمونه این زنان کتی آکر در رمان «الجزایر» «یک کُس خودش را نمی‌دهد» و یا شیوا ارسطویی در رمان «آفتاب‌مرجان»، از زبان عامیانه و گاهی ناسزا و الفاظ رکیک استفاده می‌کند چاک پالانیک در رمان «باشگاه مشت‌زنی» برت ایستون الیس در «روانی آمریکایی»، ایروین ولش در رمان «قطاربازی»،الیف شافاک در «حرامزاده استانبول»، هنری میلر در آثارش مثل Tropic of Cancer بی‌پرواترین زبان اروتیک و رکیک را وارد ادبیات کرد. مارگریت دوراس در L’Amant و یا مارکی دو ساد در قرن هجدهم با آثارش مثل «120 روز سودوم» زبان رکیک و اروتیک را به اوج رساند و هنوز هم بحث‌برانگیزست. هم‌چنین جیمز جویس نویسنده ایرلندی و از برجسته‌ترین چهره‌های مدرنیسم ادبی با بهره‌گیری از سبک جریان سیال ذهن و زبانی بی‌پرده، بسیاری از تابوهای اجتماعی و زبانی را شکست. همین رویکرد باعث شد انتشار یکی از آثارش در زمان خود با سانسور و ممنوعیت مواجه شود و بحث‌های زیادی در محافل ادبی و اجتماعی برانگیزد. نمونه‌ی دیگر این تأثیر را در یکی از هایکوهای آلن گینزبرگ هم می‌توان مشاهده کرد: ؛«یک کیر شق تو نیویورک، یک پسربچه تو سانفرانسیسکو» بنابر این کسی که از الفاظ رکیک استفاده می‌کند، عملاً از مرزهایی که جامعه یا فرهنگ برای ادب و احترام تعیین کرده؛ عبور می‌کند و نشان می‌دهد که حاضر است قواعد سنتی را به چالش بکشد. این رفتار می‌تواند موجب تغییر در تعریف آن‌چه محترمانه یا بی‌ادبانه تلقی می‌شود؛ شود و حتی به تدریج به شکل‌گیری هنجارهای جدید در روابط اجتماعی منجر گردد. بعبارتی مرز ادب و بی‌ادبی را کسی تعیین می‌کند که جرات عبور از آن را داشته باشد. در نهایت فحش، زبان پنهان یک جامعه است؛ فحش دادن را باید فراتر از یک رفتار ناپسند دید.    شهیا_مفرح

میبوسمت در بین طالب ها نمی ترسم!