fa
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

رفتن به کانال در Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
315
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
از امروز
+8
از امروز

باد از تو در مه دِل بندی نَمَندَه خوشی د ملک دایکندی نمنده تو بودی ماه چارده شام نیلی د نیلی بی تو نوربندی نمنده نوروزی

آغیل از مو

photo content

‏من تکه‌ای از گوشت و پوست رهاشده در دورافتاده‌ترین گوشه‌ای زمین هستم! ‏جایی که جغرافیا برایم به یک تله‌ی خفه‌کننده بدل شده است. مدت‌هاست که احساس می‌کنم شبیه گرگور زامزا شده‌ام. حشره‌ای مچاله در کنج یک خانه که نه راهی به بیرون دارد و نه جایی در درون. من حتی یک اتاق، یک متر مربع خاک مادی ندارم که متعلق به خودم باشد. جایی که بتوانم در آن بدون ترس از نگاه دیگران، قضاوت‌های بی‌اساس یا سرزنش‌های ناگهانی شان، سرم را روی زانو بگذارم و تا مرز خالی شدن گریه کنم. می‌بینید؟ من حتا نمی‌توانم شبیه آن حشره باشم. گرگور زامزا شرف داشت؛ او لااقل اتاقی داشت که درش را از پشت قفل کند، تختی داشت که زیر آن کز کند و در تنهایی متعفن خودش بمیرد. اما من؟ من یک روح آواره‌ام که لای دست و پای یک خانه‌ی شلوغ، لگدمال می‌شوم. من حق ندارم حتی با خودم تنها باشم. پوست من، تن من، صدای من و بهتر است بگویم که تمام من، متعلق به هرکسی جز خودم است. اینجا بیشتر شبیه یک چوکی کهنه هستم، یک ظرف شکسته، یک هیچ مستمر که فقط راه می‌رود تا بقیه یادشان نرود او کسی هست که روان‌اش باید تا ته گاییده شود! ‏وقتی مجبور باشی فردیتت را، زنانگی‌ات را و تمام رویاهایت را مثل یک دستمال کهنه مچاله کنی و در جیبت پنهان کنی، دیگر چه چیزی از تو باقی می‌ماند؟ ‏من زامزای هستم که مسخ نشده‌ام. من را زنده‌زنده‌ پوست کنده‌اند و نمک روی گوشت لختم پاشیده‌اند. ‏ ‏برویم به بیرون از خانه... ‏روایت بیرون از خانه، وحشتناک‌تر از درون آنجاست. شهری که روزی آسمانش مال ما بود و حالا خیابان‌هایش غرق‌اند در بوی مشمئزکننده‌ای ریش‌ و پشم آدم‌هایی با عقده‌های هزار و چند صد ساله که زنده شده‌اند تا خون جوانی ما را سر بکشند! ‏شهری پر از افراد که با راه رفتن زنان، نفس کشیدن‌شان و حتی با این که هنوز زنان کور نشده‌اند و دنیا را می‌بینند، مشکل دارند. من از مردمان این شهر، از این سایه‌های متحرک سنگی که با چشمان‌شان مرزهای تنم را می‌درند و با نگاه‌های استهزاء‌یی شان به مغز استخوانم نفوذ می‌کنند، متنفرم! ‏مثل همیشه در حال جنگیدن برای بقا هستم. در حال دوام آوردن با همین صفحه‌ی بی‌جان. همین صفحه‌ی بی‌جان که وطن من است، سنگر مقاومت من و آخرین پناه من! ‏من می‌توانم روی شیشه‌ی سرد اش خون گریه کنم، با هر کلمه‌ای که تایپ می‌کنم، یک ناخن به دیوار این زندان بکشم تا اثری به جا بگذارم که بعداها از ما به عنوان دختران یاد شود که از جوانی شروع کردند به پیر شدن چون بار چند نسل عقب‌ماندگی و ستم ساختار را یک‌تنه حمل می‌کردند....

کتاب بخونید، برید بیرون، رفت و آمد کنید، بخندید، غذا بخورید، موزیک خوب گوش بدید، ورزش کنید، دورو برتونو مرتب کنید، برقصید، آشپزی کنید، خلاصه سرتونو همیشه به یک چیزی گرم کنید. آدمیزاد اگه پر مشغله نباشه شروع میکنه به فکر‌کردن، شروع کنه به فکر کردن افکار زیاد و منفی میان سمتش و انقد غصه میخوره تا همه چیو زهر مار خودش کنه. ✍🏻دیاکو

دور از دلتان امشت نان بوته دریم😁

نان بوته خوردین تانوز؟ 😄

ای صد افسوس بر همه‌ی چیزهایی که وجودت خواستارش بود اما جبر جغرافیایی ناتمامش گذاشت.

-استخوان هايم از تو پنهان نبود، وقتي كه در نهان به وجود مي آمدم، و در اسفل زمين نقش بندي مي گشتم. -در دفتر تو همگي اعضاي من نوشته شده، و چشمان تو اي متعال جنين مرا ديده است. چشمان تو جنين مرا ديده است. -هر آيينه به جايي دور مي رفتم و در صحرا مأوا مي گزيدم. -دنيا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاييده است. از روح تو به كجا بگريزم و از حضور تو كجا بروم؟ اگر بال هاي باد سحر را بگيرم و در اقصاي دريا ساكن شوم، در آن جا نيز سنگينيِ دست تو بر من است. مرا بادهء سرگرداني نوشانده اي. چه مهيب است كار هاي تو! چه مهيب است كار هاي تو! -مانند مرغ سقاي صحرا و بوم خرابه ها گرديده ام، و چون گنجشك بر پشت بام منفرد نشسته ام. -و در گرداگردم شادماني صداي آسياب و روشنايي چراغ نابود شده است. خوشا به حال دروگراني كه اكنون كشت را جمع مي كنند، و دست هاي ايشان سنبله ها را مي چينند. -و تو اي فراموش شدهء روز ها كه خويشتن را به قرمز ملّبس مي سازي و به زيورِ هاي زر مي آرائي، و چشمان خود را به سرمه جلا مي دهي، به ياد آور كه خود را عبث، زيبايي داده اي به سبب آوازي در بيابانِ بي راه، و يارانت كه تو را خوار شمرده اند. خانه سياه است فروغ فرخ زاد

زیبایی ببنید و به چشمان خود نیکی کنید.
+1
زیبایی ببنید و به چشمان خود نیکی کنید.

به چشم دوستان، ناقابلم، باشد ولی ای دوست؛ طلا را با ترازوهای بقالی نمی‌سنجند! - صاحب‌علم

علاقه‌ای سالم، به تانگویی آرام می‌ماند، یک ریتم ملایم دلپذیر. جایی که قرار است تمام حرکاتت را هزاربار بررسی کنی تا ترس از واکنش احتمالی یار را سرکوب کنی، سرزمین خوبی برای درخت شدن نیست. جایی از سریالی که دوست دارم-this is us- کوین اعترافی مهیب می‌کند که چون والدینش داستان عشقی مخوفی داشته‌اند، تمام عمر را پی داستان عجیب خودش دویده. همان‌طور که اسم سریال می‌گوید. ما همه همینیم. قلب انسان کوچک‌تر از آن است که اهمیت یک داستان عشقی کوچک ساده را بفهمد. اهمیت "دوستت دارم چنان که هستی، دوستم بدار چنان که هستم" را. ما اغلب معتقدیم عشق رنج است. بدتر، ادبیات فارسی عشق را فرزند ناکامی می‌داند و به ندرت درباره روزگار وصل حرف می‌زند. اما چنان که من فهمیده‌ام، یک علاقه‌ی سالم زمینه‌ای دلربا برای رشد، آرامش و دریافت مهر بی التماس است. بله، آموخته‌ام شناخت حریم و ویژگیهای فردی بر آتش علاقه و درک، بر بوسه مقدم است. ما جنون عذاب‌کشیدن داریم، چرا که روح جمعی ما باور ندارد شایسته ستایش است. و نیز جنون عذاب‌دادن داریم وقتی بفهمیم کسی دوستمان دارد. علاقه که می‌تواند مرهم باشد، در دست آشوب‌های درون ما، تیغ دو لب کشنده‌ای شده که تنها دستاوردش بی‌پناهی مستمر است. ما حتی وقتی در بستری مشترک کنار یار استراحت بعد از تنانگی را تجربه می‌کنیم، مثل کودکی گمشده بی‌قراریم. از من که پیامبر تنهایی و گریزم بشنو، تا دیر نشده به یک قصه‌ی عشقی ساده تن بده. به یک علاقه‌ی گرم، دوسویه و لبریز مهر و مدارا. محاکمه نکن. محاکمه نشو. فرصت بده، فرصت بخواه. عجله نکن. شوریده نشو، پیش از موعد. بگذار زمانش برسد. از یاد نبر کسی که کنار توست، والدینت یا غول چراغ جادویت نیستند. به تنهایی‌ت احترام بگذار، حریم تنهاییش را از او نگیر، و از یاد نبر ما شدن، انکار اهمیت من‌های پیشین نیست. پیش‌داوری نکن. ذهنت را از حکم‌های کلی- این اعتیاد احمقانه‌ی انسان- خالی نگه دار. از وصل نترس. از حال خوب تازه و ناشناس، پناه نبر به حال بد امن. آیا وقت گفتن این حرفهاست؟ بله. بدبختانه حرف دیگری برایمان نمانده است. یعنی برای من. برای آدمی که خسته‌شده از مرور تلخی مدام جهانی که خرابش کرده‌ایم. همین. حمید سلیمی

خلاصه کتاب حرمزاده ی استامبولی داستان کتاب حرامزاده استانبولی یکی دیگر از آثار الیف شافاک نویسنده پرفروش ترکیه بوده که در اصل به زبان انگلیسی نوشته شده است این کتاب درباره ی داستان خانواده‌ای اهل ترکیه و خانواده‌ای اَرمنی-آمریکایی را از زاویه دید چهار نسل از زنان بازگو می‌کند. داستانی دربارهٔ هنجارهای جامعه، رازهای خانوادگی و نیاز مبرم به گفتگو و البته مفهوم فراموشی است؛ فراموشی جمعی که ترکیه به‌طور کل دچار آن شده‌است.

اینکه چرا ترک‌ها به شکل عمدی و جاهلانه این موضوع را انکار کرده و چرا ارمنی ها با آن همه شدت و حرارت می‌خواهند این موضوع را هم چنان زنده نگه بدارند. الیف شافاک نویسنده‌ی فمنیستی است و بیشتر موضوعات کتاب هایش در مورد مسایل زنان و حقوق از دست رفته‌ی شان است اما او در این کتاب با استفاده از زندگی آسیه و آرمانوش گریز هوشیارانه‌ای زده است به موضوعی که همیشه در تاریخ سیاسی و اجتماعی ترک ها مهم و جنجال آفرین بوده است. قتل عام ارمنی ها توسط ترک ها در زمان حکومت عثمانی ها. کتاب در سال دو هزار و شش به دو زبان انگلیسی ترکی در ترکیه به نشر رسید و در همان زمان حکومت ترکیه الیف شافاک را به خاطر نوشتن این کتاب (به خاطر بعضی موضوعاتی که خلاف منافع ملی در کتاب بیان شده بود) به سه سال زندان محکوم کرد که البته بعداً تبرئه شد. ترکیه یکی از کشورهای به شدت لیبرال اسلامی است که زنان در آن از آزادی کامل برخوردار استند اما هنوز هم رسوم و عنعنات سختگیرانه در موضوعات داخلی نقش مهم دارد.

حرامزاده‌ی استانبولی! هر آدم برای خودش چند کشور فانتزی دارد که ببیند، در آن زندگی کند و حتی آرزو کند شهروند همان کشور باشد. برای من ترکیه، در کنار مکزیکو‌ و ایتالیا (ایتالیا به خاطر ونیز ) کشورهایی استند که هر کدام به دلایل خاص خود شان عاشق شان استم و همیشه می‌خواهم به این سه کشور سفر کنم، زندگی کنم و گاهی هم آرزو کنم کاش شهروند یکی از این سه کشور بودم. می‌خواهم تمام عمر یا حداقل یک روز از روزهای زندگی‌ام را ایتالیا و ونیز باشم و روی آب ها و با یک قایق موتوری کوچک آن شهر جادویی را بگردم (برای عشق). مکزیک را دوست دارم چون گاه گاهی حس می‌کنم روح یک الکاپوی سرگردان در من زنده شده و می‌خواهد تمام یک محله را به خاطر معشوقش بسوزاند و نصف جمعیت یک شهر را قتل عام کند (برای ماجراجویی). اما ترکیه؟ من عاشق معماری و هنر ترک ها استم. جلد این کتاب مرا به یاد آن مسجد ها و قصرهای با شکوهی ترکی که فقط در فیلم ها و سریال ها دیده‌ام می‌اندازد. راستش طرح پشتی یا جلد یک کتاب خیلی مهم است. یک کتاب برای اینکه در یک نگاه بتواند خواننده را به سوی خودش جلب کند در قدم اول به یک طرح پشت جلد قوی و خلاقانه ضرورت دارد. اگر روزی خواستید کتاب بنویسید این موضوع را فراموش نکنید. بعد عنوان کتاب! کی می‌تواند در مقابل عنوان فریبنده و وسوسه کنند‌ه‌ی مثل این مقاومت کند؟ من نتوانستم و به همین دلیل میان دو سه کتاب دیگر و این کتاب، همین را زودتر برای خواندن انتخاب کردم. شاید دلیل اینکه کتاب بیشتر توجهم را جلب کرد واژه‌ی حرامزاده در عنوان کتاب بود چه این که ما در مملکت خود مان به میلیون ها تایش را داریم و از هر نوعش. حرامزاده‌ی سیاسی، حرامزاده‌ی قومی، حرامزاده‌ی اجتماعی، حرامزاده‌ی دینی و ادبی و تاریخی و فرهنگی و هنری ... حرامزاده‌ی استانبول با نثر زیبا، آرام و واضح که خواننده را آرام و بی خیال به دنبال خودش می‌کشاند، داستان زندگی دو دختر (یکی ترکی و دیگر ارمنی) و فامیل های شان را دنبال می‌کند و این که چطور در نهایت تاریخ و حتی سلسله فامیلی شان بهم مرتبط است. آسیه کازانچی دختر حرامزاده‌ی سلیها (سلیها فقط نوزده سال داشت که آسیه را به دنیا آورد و ما تا آخر کتاب نمی‌دانیم پدرش کی است و وقتی می‌دانیم کی است انگار آواری بر سر مان چپه می‌شود) که توسط چند خاله‌ی غیر معمولی و مادر بزرگش در شهر استانبول بزرگ شده و فعلا نوزده سال دارد. آسیه بیشتر وقتش را به شنیدن آهنگ های جانی کش (Johny Cash) و بحث های فلسفی با یک عده رفقای هنرمند و نویسنده و کاریکاتوریست بدبین و مطرود در کافه‌ی کوندرا ( برگرفته از اسم میلان کوندرا) سپری می‌کند و با یکی از همین رفقایش که متاهل هم است روابط عاشقانه‌ای دارد و برای آنچه که خودش طغیان و سرکشی از قوانین و سخت گیری های خانوادگی می‌داند به آپارتمانش رفته و در آغوشش می‌‌خوابد. در ایالت آریزونای آمریکا، آرمانوش چکمکچیان نوزده ساله که به تخلیص امی صدایش می‌زنند زیر نظر مادر آمریکایی به شدت سختگیرش رز و ناپدری آرام و سر به زیر ترکی‌اش مصطفی و فامیل بزرگ و ارمنی پدرش برسام چکمکچیان، در ایالت سانفرانسیسکو، زندگی‌اش را سپری می‌کند. در تلاش برای شناختن خود و هویت ارمنی‌اش آرمانوش تصمیم می‌گیرد به ترکیه سفر کرده و با فامیل ناپدری ‌اش، کازانچی ها، زندگی کند. سیاست، تاریخ، فلسفه، مذهب و تلاش برای دست آوردن هویت شخصی در مقابل یک نیروی جمعی عناصری استند که الیف شافاک با ارجاع به تاریخ و فرهنگ قدیمی ترکیه در این کتاب به آن پرداخته است. نثر الیف شافاک یک نثر فلسفی و شاعرانه است و کاراکتر های داستان هایش به شدت حس همذات پنداری را در خواننده بیدار می‌کنند. برای خواننده ( مخصوصا خواننده‌ی زن) آسیه و امی کمی بیشتر آشنا و شناخته‌تر از دختران تیپیک و نوجوانی است که روزانه می‌بینیم و یا هم در مورد شان می‌خوانیم. فضا سازی داستان فوق العاده است. از سانفرانسیسکوی خشک تا آریزونای مه آلود و استانبول پر سرو صدا و رنگین و پر جوش. راوی که به صورت سوم شخص دانای کل در داستان حضور دارد و کشمکش های درونی و خصوصیات ذاتی شخصیت ها را به شکل طنز آمیز اما پر از احساس آشکار می‌سازد، مرتبا در زمان به عقب ‌و جلو رفته و ماهرانه گذشته و وقایع آن را که به زمان حال مرتبط است آشکار می‌سازد. خاله های آسیه هم اشخاص دوست داشتنی استند. با خصوصیات منحصر به فرد خود شان و حتی دو تا جن خاله بانو که نشان می‌دهد الیف شافاک کمی هم از ریالیسم جادویی در این کتاب کار گرفته است. دو تا جنی که بانو را قادر می‌سازد گره کور یک ماجرای به شدت پیچیده و غمگین در این کتاب را باز کرده و ... الیف شافاک به منازعه میان ارمنی ها و ترک ها و انکار ترک ها از پذیرش قتل عام ارمنی ها به شکل بسیار عاطفی و عاقلانه‌ی برخورد کرده است.

دوست داشتم من هم یک بابالنگ‌دراز داشتم. او از دور حواسش به من بود و من هم هر روز برایش می‌نوشتم، تمام اتفاقات و احساسات هر روزم را...

زری همیشه بهم می‌گفت: تو پدرخوبی می‌شی، زری دختر همسایمون بود… تو همه‌ی خاله بازی‌ها من شوهر زری بودم، رضا و سارا هم بچه‌هامون… همیشه کلی خوراکی از خونه کش می‌رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم، زشت بود دست خالی بیام، یادمه یه بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه‌ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه‌ام وقتی رفتم تو حیاط، زری داشت به بچه‌ها می‌گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد… وقتی زری می‌گفت باباتون، جوگیر می‌شدم… واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت، نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید، دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست یه دمپایی خوردم، دو تا لگد، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد، بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی می‌شی، منم ذوق مرگ شدم. اون وقتا مثل الان نبود که بچه‌ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن، اون وقتا لک‌لک‌ها بچه‌ها رو از آسمون میاوردن، ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو بهم بده اینو نده، سوا کردنی نبود ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته. یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم ازاون محل می‌ریم وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد، درد گریه‌ش بیشتر از همه‌ی کتک‌هایی بود که خورده بودم منم جوگیر، زدم زیر گریه مرد که گریه نمی‌کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می‌کرد روز آخر هر چی پول از بقیه‌ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی بذارم گفتم دریا، وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی می‌شی. گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب تو جشن تولد یه رفیقی خودش بود، همون چهره فقط قد کشیده بود رفیقم رو کشیدم کنار و گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی‌تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره، گفت توکه فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریا… زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو  ذهنم تکرار میشه دریاخانوم لک‌لک بچه‌رسون دست خوب کسی سپردتت زری زری زری…نمی‌دونم من پدرخوبی می‌شم یا نه ولی می‌دونم تو مادرخوبی شدی. | حسین حائریان

یک خاطره بنویسم در باب هیچ. صد سال پیش، یک روز صبح حس کردم زبانم زرد رنگ شده و دهانم طعم عجیبی می‌دهد. انگار لاستیک دوچرخه گاز زده باشم. دو روز صبر کردم تا بهتر شود، که نشد. زنگ زدم به دکتر و نوبت گرفتم. روز جمعه رفتم مطب. پرستار آمد و معاینه‌‌ام کرد و فشار و وزن و قد و دور کمر و غیره را اندازه گرفت. بعد گفت چته. بهش گفتم که دهانم مزه‌‌ی لاستیک دوچرخه می‌دهد و زبانم زرد شده و قس‌علی‌هذه. پرستار رفت و بعد یک دکتر روسی که آخر فامیلش کوف داشت آمد داخل اتاق. گفت چته؟ من هم همان‌هایی که به پرستار گفته بودم را تکرار کردم. دکتر گفت دهانت را باز کن و بعد یک چوب بستنی کلفت را کرد ته حلقم. یک نگاه سرسری انداخت به غار علی‌صدر. بعد گفت ببند. سر پا شد و گفت «چیزی نیست، برات یه آزمایش ایدز می‌نویسم، برو طبقه پائین انجام بده». من همان‌جا روی تخت، مثل بستنی روی اجاق وا رفتم. مطمئن بودم یا دکتر کوف نمی‌داند ایذر چیست یا نمی‌داند «چیزی نیست» یعنی چی. رفتم طبقه پائین و نیم لیتر خون دادم بابت آزمایش. خانم خون‌گیر گفت که سه روز دیگر نتیجه را می‌دهد. هر چه التماسش کردم که زودتر بده، قبول نکرد.  چاره‌ای نبود. زدم بیرون. من کلا آدم بدبینی هستم. همیشه به آن “یک درصد احتمال فاجعه” آن قدر علوفه می‌خورانم تا از آن ۹۹ درصدِ “چیزی نیست” فربه‌تر شود. و فربه شد. مطمئن بودم که حتما جواب آزمایش مثبت است و بدرود ای زندگی زیبا. می‌دانستم که کارنامه‌ی اعمالم سفید است اما از تیغ سلمانی و مته دندانپزشک که خبر نداشتم. توی راه با رئوف‌ترین حالت ممکن رانندگی می‌کردم. درست انگار سهراب سپهری در رقیق‌ترین حالت قلبش نشسته باشد پشت فرمان و بخواهد برود کاشان تا زیر درخت گیلاس شعر بگوید. حتی اگر کاشان گیلاس نداشته باشد. من هم همان‌طور بودم. مهربان و صبور  به همه راه می‌دادم. به تک‌تک درختان به محبت سلام می‌دادم و  بوس برای پرنده‌ها می‌فرستادم و چند بار خورشید را خطاب کردم که تو همیشه این‌قدر می‌درخشی یا امروز زیادتر هیزم ریختی پای اجاقت؟ سنجاب‌ها را نصیحت می‌کردم که بی‌هوا توی خیابان ندوید و دو تا بلوط و گردوی اضافه ارزش زیر ماشین رفتن ندارد و قدر زندگی‌تان را بدانید. سه روز روی اجاق بدبینی زندگی کردم. هر کس را می‌دیدم بغل و بو می‌کردم. حتی اگر بوی پیاز گندیده می‌داد. بوی پیاز زندگی بهتر از بوی لاستیک دوچرخه‌ی مرگ است. شده بودم اختاپوسی چسبناک که هر کس سر راهم سبز می‌شد، با هشت پا بغل می‌کردم و مکش طور می‌بوسیدم و می‌گفتم آه عزیزم. آن سه روز، طعم شیرین زندگی را حس کردم. به همه کس و همه چیز اشتیاق داشتم. حتی خرمالو و محمود احمدی‌نژاد و پاک کردن میگو. آن سه روز من حس می‌کردم یک راز بزرگ برایم آشکار شده که دیگران آن را نمی‌فهمند. رازی که در عین سادگی، توضیح دادنش برای دیگران غیرممکن است. انگار بخواهم برای یک ماهی قزل‌آلا از فواید کوهنوردی حرف بزنم. آن سه روز عجیب‌ترین روز‌های زندگی‌ام بود. ثانیه‌ها مثل پنیر پیتزا کش‌ می‌آمدند. مثل دانه‌ی برف زیر میکروسکوپ زیبایی‌شان دیده می‌شد. نظم‌شان. آمدن‌شان. رفتن‌شان. خوبی‌شان. بدی‌شان. سه روز بعدش زنگ زدم به آزمایشگاه و گفتم من همانم که قرار است احتمالا بمیرد. پرستار جواب را برایم خواند و گفت جواب منفی‌ است و نمی‌میری. این لحظه هم حس عجیبی داشت. درست انگار عزرائیل دستش را بگذارد روی گلوی آدم، بعد یکهو تلفنش زنگ بزند و کار واجب پیش بیاید و برود. حس کبوتر از دام جسته. حس آهوی از چنگال شیر گریخته. اما قسمت عجیب ماجرا این بود که هنوز یک هفته نگذشته بود که راز بزرگی که به چشم خودم دیده بودم، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد.دو هفته بعد کاملا محو شد و فراموشش کردم. درخشش خورشید به حالت قبل درآمد. رانندگی‌ام رئوفانه نبود. سهراب میکروسکوپش را برداشت و رفت. من ماندم و ماهی قزل‌آلایی که یادش نبود روزی راز بزرگی را کشف کرده بود. |

کلیدواژه‌ای اگر قرار باشد نسل ما را معرفی کند، «مضیقه» است. ما در مضیقه چشم گشودیم، در مضیقه دنیا را شناختیم و در مضیقه بزرگ شدیم. ما همان‌هاییم که اگر دیر می‌رسیدیم به صف، شب نانی برای خوردن نداشتیم. اگر برای مصرف دوروزه‌ی خانواده‌ای پنج، شش نفره دو بطری شیر می‌خواستیم، باید شانس و شیشه‌ی خالی می‌داشتیم و دو ساعت به انتظار می‌ایستادیم و همديگر را مى‌پاييديم. دفتر مشق‌هامان با نام‌های۴۰برگ و ۶۰برگ و ١٠٠برگ تعریف می‌شد، نه مارک و نقش و جنس و اندازه. خودکار بیک بود، مداد سوسمار، آدامس خروس‌نشان، کفش ملی، تلویزیون چند ساعت برنامه بین برفک‌های دو شبکه، و زندگی یک مسیر معلوم و مقدر با قدرت انتخابی نزدیک به صفر. برای همین است - شاید - که ما بیش از هر نسل دیگری چسبیدیم به هر آدمی که اول از همه سر راه‌مان قرار گرفت و گمان کردیم دوستش داریم، و رهایش نکردیم، نه چون مطمئن شدیم و مومن ماندیم به دوست داشتن‌اش - نه - که چون ترسیدیم این «تنها انتخاب»مان را از دست بدهیم. و برای همین است - شاید - که ما بیش از هر نسل دیگری با دهانی باز و چشمانی حسرت‌آلود نگاه کردیم به تمام انتخاب‌های ممکن، و گمان کردیم می‌توانیم دوست‌شان بداریم، و سرگردان و حریص به دنبال‌شان راه افتادیم. کسانی که تجربه‌ی قحطی را از سر گذرانده‌اند دیده‌اید؟ من دیده‌ام. گنجه‌ها و اشکاف‌هایشان از آذوقه‌ی چندماهه پر است. خرده‌نان‌ها و مانده‌ی غذاها را دور نمی‌ریزند. میخ و پیچ و سیم و دکمه و لامپ سوخته و صندلی شکسته را هم نگه می‌دارند. زندگی‌شان انبار چیزهایی است که تمام شده‌اند؛ به تمامی تمام شده‌اند. خانم‌ها، آقایان! پیش از آن که به ما نزدیک شوید، یا با تعجب نگاه‌مان کنید، یا برای‌مان سری به افسوس تکان دهید، بدانید که ما - نسل ما که در گنجه‌ها و اشکاف‌هایمان عشق‌های بیات‌شده و پایان‌یافته را نگه می‌داریم و انبار می‌کنیم - در مضیقه بودیم. ما در مضیقه عاشق شدیم. ما در مضیقه تباه شدیم. ما در مضیقه تمام شدیم. حسین وحدانی