نوشین شادفام
الذهاب إلى القناة على Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
302
المشتركون
+124 ساعات
-47 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
302
ولی من مطمعینم یک روزی کسی پیدا می شود و کمک می کنند تمام این زنان خط خوان شوند.و یک روزی باز بیایم و بنویسم که تمام زنان روستا دیگر میتوانند خط را بخوانند، صاحب کسب و کار های کوچکی شدند و همه در آمدهای خودشان را دارند. دختران شان نیز صاحبی مکتبی شدند. و هزاران آرزوی دیگر که در سرم پررورش میدهم... و خدا خدا میکنم اتفاق بیوفتدد.
302
میدانید روستا هرگز مثل شهر نیست. کسی از ندارم، نمیکنم، نیست، نمی شود، حرفی نمیزند. همه می گوید ما داریم خداراشکر، 80،70 گوسفند، چند تا مرغ، چند گاو، چند تیکه زمین و یک خانه گگ داریم. اصلا هم نداریم وگفتن وجود ندارد. مثلا دیروز یکی از دوستان که با من بود گفت شهر اینطوری است. اصلا کسی نان خوردن شان را ندارد. خانومی از گوشه خانه با همان لفظ بومی خودش رو به آن دوست گفت: ده غم شی نشو بچیم. اینجا که آمدی اوقص نان تر دوغ و نان شیر شمو ره بیدیم که تا دم شمو بور نشده بخورید. نان ندریم بچی موگی پگ آبروی موره بوردید نان ده خانه ازره کم کی نیه خداره شکر تو بیا سال تمام ره ده خانه از مو بشی و تا جان دیری هم بخور دیگه اونتورا نگو قد از مو بچیم.
این ها را چنان با لفظ قشنگ و شوخی میگفت که همه مان از خنده غش کرده بودیم.
از هنر هایشان پرسیدیم. وای که از هنر هایشان من انگشت به دهن مانده بودم. شاید شما نیز باور تان نشود خیلی از زنان در اینجا شاعرن. وای که چه غزل های و دوبیتیهای نابی دارند. خیلی از زنان فیر کردن با کلاشنکوف، دراز نوف، چره یی و دیگر اسلحه ها را بلدن. وقتی هم دلیل یاد گرفتن را پرسان کردیم... همه بخاطر گرگ، و تک و تنها در پایان یک کوه و دشت زندگی کردن را گفتن. از مالداری و زراعت که نپرسید همه استادن و همه خیلی کارشان را خوب بلدن. از دوخت و دوز و بافندگی که همه بلدن انواع و اقسام دوخت و دوز، ساختن نمد، ساخت برگ، و... خیلی ها دمبوره را بلد بودن، خیلی ها آدم ها سیاست مدار را بهتر از هر باسوادی میشناختن. و هزاران تجربه و هنر دیگر. که آدم را ساعت ها به فکر میبرد.
و من برای هزارمین بار پیش خود فکر می کنم که اگر روی استعدادهایشان کار شود چی اتفاقی خواهد افتاد؟
302
+1
دیروز با عده یی از زنان روستا یاد دادیم که چطور به گروه های کوچکی تقسیم شوند و پول هایشان را پس انداز کنند و روی کار های کوچک سرمایه گذاری کنند.
همه زن ها خیلی دورنمایی های قشنگی داشتند. امیدوارم به مقصد هایشان برسند و من بیاییم و ازشان برای شما نیز بنویسم.
خیلی برای این قدم های کوچک از طرف زنان روستا خوشحالم
302
یک نظریه به شدت نامحبوب در افغانستان:
از یک جایی به بعد متوجه میشوی که اگر بخواهی طوری که دل خودت میخواهد زندگی کنی، اگر به دنبال آزادی و خوشحال زیستن بیافتی، اگر بخواهی زنجیرهای پیچیده شده به دور دست و پایت را بشکنی، باید قید فامیل را بزنی چه اینکه ای دو کنار هم مشکلترین وپیچیدهترین جمع اضداد در تمام تاریخ بشر است.
نه اینکه همان فامیل (والدین) خودشان را به پای تو فدا نمیکنند، نه اینکه همان فامیل از شکم خود شان نمیزنند تا تو بزرگ شده و سر پای خودت بیاستی، نه اینکه همان فامیل هزاران خون دل برای بزرگ شدن تو نمیخورند و …
آنها همهای این فداکاریها را کرده و قربانیها را میدهند اما هنوز هم این دو مقوله کنار هم جمع اضداد است و به شدت ناممکن.
استثناآت کوچکی وجود دارد که یک اقلیت کوچک و غمگین است.
حالا میشود قید فامیل را زد؟
البته که نمیشود. آدم چگونه میتواند قید فامیل و مخصوصا پدر و مادر را بزند؟
و این جنگ خونینی است که همین الان نسل جدید افغانستان با آن در حال دست و پنجه نرم کردن استند و با نظرداشت گسترش علم و آگاهی، نسلهای بعدی این جنگ را با شدت بیشتری تجربه خواهند کرد.
302
یکی از دوستانم امروز راس ساعت دوازده و نیم خودکشی کرده. چقدر برای این اتفاق غمگنیم. وقتی از پدرش پرسیدیم چطور این اتفاق افتاده؟ می گوید: "نمی دانم وقتی از سری زمین ها آمدم برایش گفتم برایم چای بیاور.چای را آورد و کنارم گذاشت. مادرش کمی آن طرفتر در یک گوشه از خانه خواب بود رفت و مادرش را بغل کرد. دوباره بلند شد و افتاد. باز هم بلند شد و دوباره افتاد. ما یک ساعتی را او را تماشا می کردیم که چرا بلند نمی شود؟ اینن چه مسخره بازی است که را انداخته است و آن هم دختری به سن و سال او... وقتی بعد یک ساعت دیدیم بلند نمی شود ما ترسیدم و او را صدا زدیم. ولی وقتی دیدیم که دیگر جان نداشت که بلند شود. " پدرش این را می گوید و زار زار به حال جوانی دخترش گریه می کند.
من برای اولین بار است مرگ یک رفیق و عزیزم را میبنم که خودکشی کرده است. با آن دختر بارها به عروسی رفته بودیم. بارها باهم لب یک دسترخوان غذا خورده بودیم. بارها از زندگی مان و جنجال ها و کشمکش هایش گفتگو کرده بودیم. بارها با هم خندیده بودیم و چای نوشیده بودیم. بار ها در مورد کتاب های مختلفی با او صحبت کرده بودیم. اصلا او هیچ گاه در مورد خودکشی و پایان آرزوهایش به من نگفته بود. همیشه هم از امید و از فردا حرف می زد. نمیدانم، آدم به یکبارگی چطور میتواند چنین تصمیمی بگیرد؟ ولی میدانم جبر روزگار و دختری بودن و یا شاید هزاران دلیل زنانه دیگر در این ویران شده او را مجبور کرده بوده تا دست به چنین کاری بزند. و من برای اولین بار آرزو کردم ای کاش انسان نمیبودم تا این اتفاق ها را جلوی چشمم نمی دیدم. مای که فقط میبینیم و تماشا میکنیم و دیگر هیچ کاری از دست مان بر نمی آید ای کاش در دنیا وجود نمی داشتیم ای کاش نسل ما انسان ها در این دنیا منقرض می شد و هر چیزی میبودیم ولی انسان نه.
در صفحه گوشی اش عکس خودش بود و نوشته بود؛ مادر تو آخرین پناه گاه و آخرین امید من در این جغفرافیایی ویرانه هستی که تو نیز نمی توانی نه از حق من و از حق خودتت دفاع کنی حالا چه به خاست خود یا به اجبار. پس هر دو یک تکیه گاه خوب برای هیچ کسی نیستم. بهتر نیست این رابطه مادر و دختری را ادامه ندهیم؟ تا دیگر هیچ بدبختی مثل ما در این دنیا اضافه نشود.
وقتی این متن را مینویسم چشمانم پر اشک است و قطره های اشک هایم آرام آرام روی گونه های جاری می شود. چه غریب است حال من در تنم.
302
اگر دوست داشتید کتاب های داستایوفسکی ره بخوانین، پیش از خواندن شان، حتما ای نوشته استاد حضرت وهریز ره بخوانین که در قسمت فهم نام شخصیت های کتاب های داستایوفسکی خیلی کارساز است🙏
✨✨✨
زبیر رضوان از چند نامی بودن شخصیتها در آثار دستایفسکی نوشته است و برخی از خوانندههای او، این را گیج کننده دانسته اند. مثلن در برادران کارامازف یکی از شخصیتهای مرکزی هم الیوشا و هم الکسی خوانده می شود.
چون در یک کامنت، نوشتن این همه توضیح طولانی می شد، اینجا مینویسم:
1. نام کامل هر آدم در روسیه عبارت است از نام خود، نام پدر و نام خانوادگی اش. همین شخصیت معروف، الکسی در رمان برادران کارامازف را در نظر میگیریم. نام او الکسی است. نام پدرش فیودُر و نام خانوادگی اش کارامازف. نام پدر را در روسی برای مرد با یک «ایچ» یا «ویچ» مشخص می سازند. پس نام کامل الکسی می شود: الکسی فیودُرویچ کارامازف. نام پدر برای یک زن با «اُفنا» و «یفنا» مشخص می شود. مثلن اگر الکسی خواهری به نام لاریسا می داشت، نام کامل او می شد: لاریسا فیودرُفنا کارامازوا.
2. هیچ کس در خانواده و در میان دوستان خود نه تنها با نام کامل (نام، نام پدر و نام خانوادگی) ذکر نمی شود که نام شخص خودش را هم کوچکتر می سازند تا وقت کمتری را هنگام خطاب خرج کنند و هم مخاطب را نوازش لفظی کرده باشند. این طوری است که الکسی می شود الیوشا. اگر الیوشا را به فارسی ترجمه کنیم باید بنویسیم الکسی جان، یا توضیحی در این مورد بگذاریم. تحبیب را روس ها با مختصر کردن نام ها افاده میکنند و ما با اضافه کردن «جان». از این قرار: الکساندر می شود ساشا، ولادیمیر – والودیا، ایوان- وانیا، سرگی-سریوژا، ویکتور-ویتیا، کنستانتین-کوستیا، لیونید-لیونیا برای نام های مردانه. نام های زنانه: الکساندرا-ساشا، تاتیانا-تانیا، ناتالیا-نتاشا، ویکتوریا-ویکا، مارگاریتا-ریتا، سویتلانا-سویتا، یکاترینا-کاتیا.
3. وقتی مناسبات رسمی است، هیچ کس طرف مقابل را تنها با نام مخاطب قرار نمی دهد. حتمن نام و نام پدر را ذکر می کنند. اگر در داستان روسی میبینید کسی با نام و نام خانوادگی مخاطب قرار داده می شود، به این معناست که مناسبات دو طرف رسمی است. پیش از انقلاب اکتوبر، البته در برخی خانواده ها هم، مثلن پدر، فرزندش را با نام و نام پدر خطاب می کند: ایوان فیودُرویچ (در همان رمان برادران کارامازف) مثلن. این گاه به دلیل سنت حاکم بر خانواده است و گاه هم بر سبیل تمسخر. به کار گرفتن نام و نام پدر، در روسی گوینده را از به کار بردن کلمهٔ آقا یا خانم بی نیاز می سازد. در کنفرانس های مطبوعاتی امروز پوتین را ولادیمیر ولادیمیرویچ خطاب می کنند. بدون آقا، جلالتمآب، جناب و....
4. ذکر نام پدر در کنار نام کامل اصلی برای مرد و زن یک سان صادق است. زنی که نامش نتالیا و نام پدرش ولادیمیر باشد، در مناسبات رسمی نتالیا ولادیمیرُفنا خوانده می شود و اینجا هم نیاز به استفاده از واژه های بانو، خانم، علیامخدره و... نیست.
5. نام خانوادگی در کنار نام معمولن در اسناد رسمی ذکر می شود و به تنهایی در صنف درسی، در محیط نظامی برای سرباز معمولی، در کارخانهها وغیره استفاده می شود. مثلن وقتی تنها نام خانوادگی یکی به کار برود، به این معناست که محیط کاری است و کسی فرصت تشریفات را ندارد. کارامازف اگر به تنهایی به کار برود، آن شخص یا کارگر کارخانه است، یا شاگرد مکتب که از طرف معلمش یا کارمندان مکتب مخاطب قرار داده شده و یا سرباز. در محیط رسمی در کنار نام خانوادگی واژهٔ آقا یا خانم حتمی است. وقتی دستایفسکی مینویسد: آقای راسکُلنیکف، این عبارتْ شخصیت داستان را در محیط رسمی نشان می دهد.
6. دامن مسأله وقتی درازتر می شود که شخصیت داستان در سلسله مراتب اشرافیت روسی، موقعیتی داشته باشد:
«کنیاز»- به انگلیسی شاهزاده ترجمه کرده اند و ما هم به تابعیت از آنها همین کار را کرده ایم. حال آن که کنیاز شاهزاده نیست و می تواند هیچ پیوند خونی با کدام شاه، تزار، امپراتور نداشته باشد. کنیاز کسی است که خود یا یکیاز اجدادش این لقب را به پاس خدماتی از تزار یا امپراتور دریافت کرده است. کنیازها معمولن زمینداران بزرگی بوده اند. البته در میان شان کسانی هم بوده اند که بنا بر عواملی ورشکست شده اند و جز همین لقب اشرافی چیز دیگری برایشان نمانده است. کنیاز میشکین از رمان ابله در ابتدای داستان یکی از نمونههای همین نوع کنیازهاست. فکر می کنم همان طور که پدیدههای دیگر خارجی را با نام شان وارد زبان فارسی کرده ایم، این کار را در مورد کنیاز هم باید بکنیم. همسر و مادر یک کنیاز را به روسی «کنیگینا» (Knyagina ) و دختر یا خواهر مجرد او را کنیژنا (Knyazhna) می گویند. حالا اگر کسی به نام ایوان فیودُرویچ کارامازف، کنیاز هم باشد، نامش می شود: کنیاز ایوان فیودُرویچ کارامازف. چیزی شبیه حاجی بسم الله طاهری ولد گل محمد.
302
تحلیل های محرمی و فوتبالی از راه رسید و مسأله زنان را مثل همیشه به حاشیه می برد، و من هنوز به زنانی فکر می کنم که بی هیچ گناهی جرأت چشم به چشم شدن با خانواده و قوم و خویش شان را ندارند.
302
فحش؛ ناگفتههای یک فرهنگ:
زبان همواره بازتابی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی هر جامعه است. یکی از جنبههای کمتر بررسیشده آن، فحش دادن است که با وجود بار منفی، یک رفتار منفی نیست؛ بلکه بخشی از بازی زبانی، اجتماعی و از ابعاد جالب و چندوجهی زبان است که نقش مهمی در تعاملات اجتماعی ایفا میکند و فرد با استفاده از آن، مرزهای اجتماعی خود را بازتعریف میکند .
زبان فحش در هر فرهنگ بازتابی از میزان شفافیت، صداقت و ساختار قدرت در جامعه است؛ جایی که فحش دادن میتواند هم ابزار اعتراض باشد، جایی که کلمات معمولی، دیگر کار نمیکنند؛ هم کارکردی تطابقی داشته باشد.
فوکو در کتاب L’ordre du discours توضیح میدهد که زبان و گفتار همیشه تحت کنترل قدرت قرار دارند و هر نوع هنجارشکنی زبانی مثل فحش میتواند نوعی مقاومت یا زیر سؤال بردن نظم مسلط باشد .«در هر جامعهای تولید گفتار همواره کنترل ، انتخاب، سازماتدهی و بازتوزیع میشود نا قدرتها و خطراتش مهار شود و رویدادهای تصادفی آن مهار گردد.»
و یا ویتگنشتاین در «پژوهشهای فلسفی» مفهوم بازیهای زبانی را مطرح میکند و نشان میدهد که معنا و کاربرد زبان همیشه وابسته به زمینه و قواعد اجتماعی خاص میباشد. پس شکستن این قواعد مثل فحش دادن خودش یک نوع بازی زبانی و حتی تجربهی جدید محسوب میشود.
در ادبیات جهانی، بهویژه در آثار اروتیک یا مدرن، استفاده از الفاظ رکیک نه تنها تابو نیست، بلکه گاهی ابزاری برای بیان واقعیتهای پنهان، اعتراض به سانسور، یا حتی کشف لایههای عمیقتر روان انسان بهشمار میرود. نویسندگان بزرگی آگاهانه از زبان بیپرده و گاه رکیک برای شکستن مرزهای سانسور و بازتعریف تجربههای انسانی بهره بردهاند.
در آثارشان ، الفاظ رکیک صرفاً نشانه بیادبی نیستند، بلکه بخشی از بازی زبانی و حتی اعتراض به هنجارهای اخلاقیاند. این رویکرد، همانطور که فوکو و ویتگنشتاین اشاره میکنند، میتواند به شکلگیری هنجارهای تازه و بازتعریف مرزهای ادب و بیادبی در فرهنگها کمک کند.
حتی نویسندگان زن معاصر هم در آثارشان با الهام از ادبیات زنانه و زبان گروتسک، با رکیکگویی و شوخیهای جنسی، هم به اعتراض اجتماعی میپردازند و هم لایههای پنهان تجربه زنانه را روایت میکنند. نمونه این زنان کتی آکر در رمان «الجزایر» «یک کُس خودش را نمیدهد» و یا شیوا ارسطویی در رمان «آفتابمرجان»، از زبان عامیانه و گاهی ناسزا و الفاظ رکیک استفاده میکند
چاک پالانیک در رمان «باشگاه مشتزنی» برت ایستون الیس در «روانی آمریکایی»، ایروین ولش در رمان «قطاربازی»،الیف شافاک در «حرامزاده استانبول»، هنری میلر در آثارش مثل Tropic of Cancer بیپرواترین زبان اروتیک و رکیک را وارد ادبیات کرد. مارگریت دوراس در L’Amant و یا مارکی دو ساد در قرن هجدهم با آثارش مثل «120 روز سودوم» زبان رکیک و اروتیک را به اوج رساند و هنوز هم بحثبرانگیزست.
همچنین جیمز جویس نویسنده ایرلندی و از برجستهترین چهرههای مدرنیسم ادبی با بهرهگیری از سبک جریان سیال ذهن و زبانی بیپرده، بسیاری از تابوهای اجتماعی و زبانی را شکست. همین رویکرد باعث شد انتشار یکی از آثارش در زمان خود با سانسور و ممنوعیت مواجه شود و بحثهای زیادی در محافل ادبی و اجتماعی برانگیزد.
نمونهی دیگر این تأثیر را در یکی از هایکوهای آلن گینزبرگ هم میتوان مشاهده کرد: ؛«یک کیر شق تو نیویورک، یک پسربچه تو سانفرانسیسکو»
بنابر این کسی که از الفاظ رکیک استفاده میکند، عملاً از مرزهایی که جامعه یا فرهنگ برای ادب و احترام تعیین کرده؛ عبور میکند و نشان میدهد که حاضر است قواعد سنتی را به چالش بکشد. این رفتار میتواند موجب تغییر در تعریف آنچه محترمانه یا بیادبانه تلقی میشود؛ شود و حتی به تدریج به شکلگیری هنجارهای جدید در روابط اجتماعی منجر گردد. بعبارتی مرز ادب و بیادبی را کسی تعیین میکند که جرات عبور از آن را داشته باشد.
در نهایت فحش، زبان پنهان یک جامعه است؛ فحش دادن را باید فراتر از یک رفتار ناپسند دید.
شهیا_مفرح
302
.
با خود اندیشیدهام، دختران پامیر چگونه شب را به صبح می رسانند، آرزوهای دختران قندهار و بدخشان چگونه است؟ و چه دهشتی را تحمل میکنند از زندگیهای اجباری! ازدواجهای اجباری و سوختن و ساختنهایی در سالهای متمادی و بس محنتزا!
آسمان دخترکان مغموم هرات چند ستاره دارد؟ و تا به کی باید سیادت دستاربسرهای متصلب طالبان را تحمل کنند و با ترس و هراس به مدرسه بروند!
راستی برخی کودکان چه زجری میکشند از جبر جغرافیا! چهرههایی بهغایت معصوم، نگاههایی مهربان همچون نگاه دختر بلوچی در چابهار یا دشتیاری و قصرقند که لباس دستدوز گلداری به تن کرده و با رنگ حنا روی دستهای کوچکش تتو کشیده است!
خدایشان نگاهبان باد
📝تاملات نابهنگام
غلامرضا علیزاده
302
کانالی دوستی را میخانم و در این چند روز فقط اینقدر از او فهمیدم که در بین نوشته هایش دختری به اسم لیلا پا پرهنه می دود، می رقصد و دیوانگی می کند.
و او آن دختر را سرزمین خودش می داند و..
302
یک جایی توی فیلمِ "ولنتاینِ غمگین" سیندی می ایستد مقابل مردی که یک روزی عاشقش بوده و رک و راست میگوید "من دیگر عاشقت نیستم"، گریه میکند و غصه دار است و یکجای دیگر، دین را عاشقانه میبوسد و با لباس سفید قسم میخورد که در غم و شادی اش بماند و دوستش داشته باشد...
زندگی درست همینقدر غیرقابل پیشبینی است و ما آدمها دقیقا همین قدر پر نوسان.
یک روز شاید آدمی را دوست داشته باشیم و روز بعد شاید بودنش اصلا به چشممان نیاید، یک روز شاید انجام دادن کاری خوشحالمان کند و روز بعد شاید حالمان از انجام دادنش بد باشد و روزها و لحظه ها بگذرند و ما هر روز با نوسان و بلاتکلیفی جدیدی رو به رو شویم که شعله ی احساس تازه ای را در ما روشن کند...
مهم این است که دقیقا آنجا که باید، مثل سیندی تصمیم خودمان را بگیریم و یک لگدِ محکم بزنیم زیرِ هرچیزی که حالمان را بد میکند و بگوییم "دیگر نمی توانم" و برویم پی خودمان حتی اگر یک روزی عاشق بوده باشیم و محتاج و علاقمند...
یک جایی باید سیندی درونمان حتی بعد از گذشت سالها، تصمیم خودش را بگیرد!
302
جوانی به باد رفته یمان مگر کم داغی بود،
که حالا سوگ زنده ماندن بدون یاران را هم به آن اضافه کردید؟
