مَکا
رفتن به کانال در Telegram
گاهی یک بیت شعر، تمامِ حرفهای نگفتهی ماست... 🥀 📖 شعر | ادبیات فارسی | 🖋️ پناهی برای دلهای اهلِ کلمه
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
6 440
مشترکین
-1324 ساعت
-1177 روز
-2 16430 روز
آرشیو پست ها
6 439
آیا شدہ در خلوت خود شعر بخوانی؟
قلبے بتپد بهر تو آن را تو ندانی؟
هرگز شدہ آیا بہ ڪسے عشق بورزی؟
ازشدت عشقش بشوے مست وروانی؟
آیا شدہ اسمے بشود مرهم دردت؟
نامش ببرے درد و غم از دل بِرَهانی؟
پیش آمدہ حرفے بہ دلت داشتہ باشی؟
خواهے بہ زبان آورے اما نتوانی؟
اینها همہ پیش آمدہ بر قلب من اما
برخیزو بجنب اے هوس وشورجوانی
عشقے ڪہ بجنبد بہ میانسالے هرڪس
بے شڪ بشود باعث یڪ جنگ جهانی
چندیست شدم شیفتہ چشم سیاهت
باید چہ ڪنم از تب این عشق نهانی؟
بر پردہ ے قلبم وجبے خاڪ نشسته
پیش آے و بڪن از دل من خانہ تڪانی
اے ڪاش بفهمے ڪہ دگر تاب ندارم
تا جان بہ تنم ماندہ خودت را برسانی
6 439
همهی ما در قفسی
زندگی میکنیم که خودمان ساختهایم.
قفسهایی از ترس، از انتظارات
از قوانینی که هرگز نوشته نشدهاند.
من تمام عمرم تلاش کردم از این قفس
فرار کنم،
اما هر بار که فکر میکردم آزادم،
دیدم که فقط قفس عوض کردم.
اکنون میفهمم که آزادی واقعی در فرار نیست
بلکه در پذیرش است.
باید قفس را بشناسم، باید بدانم کجا هستم
و بعد میتوانم
تصمیم بگیرم که بمانم یا بروم.
6 439
این رقص موج زلف خروشنده ی تو نیست
این سیب سرخ ساختگی، خنده ی تو نیست
ای حسنت از تکلف آرایه بی نیاز
اغراق، صنعتی است که زیبنده ی تو نیست
در فکر دلبری ز من بینوا مباش
صیدی چنین حقیر، برازنده ی تو نیست
شب های مه گرفته ی مرداب بخت من
ای ماه! جای رقص درخشنده ی تو نیست
گمراهی مرا به حساب تو می نهند
این کسر شان چشم فریبنده ی تو نیست
ای عمر چیستی که به هر حال عاقبت
جز حسرت گذشته در آینده ی تو نیست
🤍
6 439
فر خورده و فر خورده چنان درهم و برهم
دل من تار بود پود آن موی کمندت
آن پیچش مویت گره در کار من انداخت
گره وا کن تو ز کارم با موی کمندت
تو بزن ساز و شود چنگ دل من
که شود سیم به چنگم، هر تار از آن موی کمندت
این پیچ و خم موی تو مانند چه باشد؟
مانند ندارد جان من موی کمندت
