مَرثِیِهی اِضْمِحْلالِ آیدا
کانال بسته
🎀🍓🐣 🖋️شاعر شعر سپید و نویسنده نثر اعترافی ،نثر معاصر، نمایشنامه، و روایت نویسی گوینده پادکست. https://t.me/BitChatsBot?start=sec-egdbcgdjj 📚نویسنده کتاب: گوشه ای از من که تا نکرده ای☕️ 🎧SHENOTO:صدای سکوت
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
383
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-2930 روز
آرشیو پست ها
کاش در همان هشت سالگی مرده بودم.
قرار بود اسم کتاب دومم باشد اما خویشان ، خوش نمیدانستند که از مرگ بنویسم.
چه بگویم؟
پس زندگی اش کردم.
خسته تر از انم که بحث کنم،تنها تر از انم که ترک کنم، و مرده تر از انم که زندگی….
آ.ص
چه هستند انسان ها؟
گاهی مغموم اند گاهی خوشنود.
اگر غمگینند انقدر میگریند که گویی خدا ابرهارا برایشان به چشم فرود اورد که کمکی باشد برای تسکین درد هایشان
و من؟
نمیتوانم گریه کنم مگر شب ها، همین حالیست که میبینید ساعت را نگاه کنید ؟ کدام انسان با من شب هارا بیدار میماند تا بگرید؟ شب را تا به صبح غریبانه بگرید چون تمام روز را ساکت بین مردم قدم میزند نمیتواند بگوید ، بنویسند، بخواند ، بنوازد…
چه هستند انسان ها ؟ گاهی مغموم اند و گاهی خشنود .
برق چشم هایشان ذوق لب هایشان اشک هایی که از سر اشتیاق کودکانه میریزند و فریاد هایی که بهر خوشحالی میکشند با صدای کوبیدن دست ها وقتی خبر هایی خوبی میشوند، هدیه میگرند هدیه میدهند، اوازمیخوانند و باهم میرقصند
من چه؟
بین رقص هم گریه میکنم.
هفته هاست که سعی میکنم از اشتیاق اشکی بریزم، لاقل !
این من نا انسان لاقل کمی خوشحالی را تجربه کند.
چرا خوشحال نمیشوم؟ چرا هیچ چیزی برق چشم هایم را نمیگیرد؟ چرا هیچ چیزی دیگر انطور که قبل ها مرا به جیغ و فریاد و پاکوبیدن از فرط شادی بسیار به وجد میاورد دیگر برایم مزه ای ندارد؟
چرا بین همه انسان ها من شب را تا به صبح فکر کنم؟ فکر کنم که علتی پیدا کنم برای این مجهول های ذهنیتی در ذهن؟
نمیابم.
هیچ نمیابم.
گفتم اگر حرف هایم را بنویسم و انسان ها به کتابخانه ها بروند تا ان هارا بخوانند باری از دوش من و دیگر انسان ها برداشته میشود اما انگار فقط بار انهایی که غمگین تر بودند را نیز من میکشم..
نمیدانم عزیزانم.
نمیدانم من بین کدام صفحه ها زیر بار کلماتم به گور شدم نمیدانم.
نمیدانم خوشحالی مرا کدام پری دندانی دزدید .
نمیدانم رقص های شادمانه ام در زیر کدام سوزن گرامافون به خاک نشست.
نمیدانم چه کسی تاریخ مرا چشم زد.
نمیدانم چه بر سر من یکی امد.
منی که هرچه بد ، دلی نمیشکانم، دستی پس نمیزنم، گرسنه ای را رها نمیکنم، بی کسی را از اغوشم دریغ نمیکنم .
نمیدانم انسان ها …
نمیدانم چه برسر من اوردند این انسان ها نمیدانم.
آیدا.صاحبی
من باب ننوشتن هااگر دیگر دستم به قلم نمیرفت ؛ چرا تجربه میکردم ؟ روز به روز ممتدا راهی را طی میکردم که هربار مسیر و کاروان عوض میشدند و هی بر دیوار انفرادی کودک درونم چوب خط میکشیدم که«هنوز هم وقت بروز امدن نیست» خوابیدن سر کلاس هایی برگرفته از عقده های درونی کودکیشان بود برایم بی اهمیت بود ، از بین جمعیت کناره گیری کردن و به گوشه ای برای خلوت کردن پناه اوردن، لرزش شدید پا قبل از قدم گذاشتن به روی صحنه و تپش قلب هربار قبل از کار کردن با انسان هایی که انگار سال هاست که هیچ نمیشناسمشان. چوب خط کشیدم چوب خط کشیدم چوب خط کشیدم… چندمین روز از که حبس مانده ای؟ نمیدانم.. چندمین انسان هایی هستند که تورا از دنیای بزرگسالی می هراسانند نمیدانم، انگار هرچه چرتکه می اندازم نمیفهمم چرا در کل اصرار به بزرگ شدن میورزیدم. خلاصه . سرتان را به درد نیاورم مفهوم حرف هایم این است که این مدتی که نمیتوانستم بنویسم خویش نیز سردرگم بودم و حال میفهمم که “ انقدر که باید شکسته نشده بودم تا دگرچاره ای جز چسباندن تیکه به تیکه کلماتم با دست خویش را نداشته باشم” لیک روزگار باز هم بر وفق مراد ما نمیگذرد . باز هم انچنان انبوه انسان ها خسته ام کردند که به کتاب و نوشتن پناه اوردم. با نهایت سپاس از اسیب هایی که میزدید ، برای هنرم نیازشان داشتم .
آیدا .صاحبی
سیگارش را خاموش کرد
بعد از همهمه ای که تمام اتاق را پر کرده بود از قضاوت ها و کینه ها ؛ دلخوری ها و دلجویی ها، بحث ها و عربده ها …
فقط سیگارش را خاموش کرد، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و عضلات منقبض شده اش را رها کرد ، حال انگار به نوبه ای سلول به سلولش در صندلی اب میشد؛ چشم هایش را بست و اخرین دود حبس شده را با نوایی از رهایی بیرون داد.
انطور که تمام افراد اتاق میگفتند و میدیدند ، او کاملا عوض شده بود .
دیگر با “هیچکسی” ،
بر سر “هیچ چیزی “نمیجنگید.
ا.صاد
یکی زیر سم اسب بود
دیگری زیر چرخ خودرو
چه زجری میکشند انسان های هر دوران
از یزید های زمانه؟
من اگر دل بدهم، دل نشکستن بلدی؟
تا ابد مال تو باشم تـو نرفتن بلدی؟
ﺑﻠﺪی ﺗﻜﻴﻪ ﻛﻨﻢ، ﺟﺎ ﻧﺰﻧﻰ، رد ﻧﺸﻮی ؟
ﻣﻦ اﮔﺮ ﺷِﻜﻮه ﻛﻨﻢ دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻠﺪی ؟
ﺑﻠﺪی دل ﺑﺒﺮی! ﻋﺸﻮه ﻛﻨﻰ! ﻧﺎز ﻛﻨﻰ؟
ﻏﻴﺮ از اﻳﻦ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻧﺎز ﻛﺸﻴﺪن ﺑﻠﺪی ؟
ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﺸﻮم ﭘﺮﺳﻴﺪی
ﺑﻴﺘﻰ از ﻋﺸﻖ ﺑﮕﻮ، ﺷﻌﺮ ﺳﺮودن ﺑﻠﺪی؟
ﭼﺸﻢ ﺗـﻮ ﺳﻮژهی ﻧﻘﺎﺷﻰ اﻣﺮوز دﻟﻢ ،
ﺑﻨﺸﻴﻦ ﭘﻠﮏ ﻧﺰن ﺧﻮب ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻠﺪی؟
دو ﺳﻪ ﺧﻄ ﻋﺸﻖ ﺑﺮای دلِ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻨﻮﻳﺲ!
همهی دار و ﻧﺪارم ﺗـﻮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﻠﺪی؟
جدایی هایی که هراس میداشتیم؛
از همان کودکی که از دل کندن از عروسک و پارک بود تا به حال؛
در این سن فهمیدیم که انقدر ها هم ترسناک نبودند.انگارپراکنده شدن قطعه به قطعه پازل که دست به دست هم داده بودند تا سال ها شاهکار باشند ؛ لیک در چشم بهم زدن از هم جدا میشوند ؛ هیچ هم مایه ازار دل نیستند.شاید همین پراکندگی هم بخشی از شاهکار بود؟ که میداند؟
ما انسان ها چندین بار در برهه هایی از زندگی پازل هایی شدیم هم بسته با انسان های دیگر و چه مدت ها شاهکار بودیم و وانگهی جدا.
کم کم عادت میکنی عزیز من .
کم کم پراکندگی ها برایت دلهره اور نیستند؛ جدایی ها ترسناک نیستند
چون هیچ یک از انسان های دنیای بزرگسالی ؛ مانند عروسک کودکی ات خوش ذات نبودند.
عزیزم
کم کم برایت اسان میشود ؛ اعتماد کن .
آیدا.صاحبی
این همه خانوم موتور سوار الان میبینین میدونین که به لطف کیه ؟
یا اینم یادتون رفته…🖤
من و یه کیلو لیلیوم و روز جمعه؛ پارادوکس معنادار.💓شایدم مترادف خوشحالی؟
