آلـنـد
رفتن به کانال در Telegram
فرزندِ ایران و جان فدایِ میهن؛ - هرچی اومد تو ذهنم، میریزم اینجا. t.me/BluChtBot?start=Aland837
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
224
مشترکین
-324 ساعت
-107 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
224
Repost from _selenophile
خانواده عادتشونه کارامو کوچیک نشون بدن
یعنی خلبانم میشدم بابام میگفت کارش مسافرکشی با هواپیماست.
224
پنج وارونه چه معنا دارد ؟
خواهرم کوچک این را پرسید!
من به او خندیدم.
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم!
گفت دیروز خودم دیدم
پسر همسایه پنچ وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدمش و با خود گفتم
بعدها وقتی غم ،
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد
_سهراب سپهری🌤
224
- آدما واقعا عجیبن..
آگاهانه برای خودشون وابستگی ایجاد میکنن
و در تنهایی برای آن زجر میکشند
224
«تصمیم گرفتم آدمِ بیدرک و شعور و بیمنطقی باشم، با آدمهایی که میدونند درد دارم و نمک میپاشن، میدونند بهشون نیاز دارم و نیستن و در آخر به بهانههای مضحک خودشون رو قانع میکنن. شاید این بیمنطقی، سپری باشه در برابر منطقِ بیرحمی که قلبم رو نشانه گرفته. شاید این بیشعوری، راهی باشه برای نشنیدنِ فریادِ سکوتم که در هیاهوی بیتوجهی گم شده. شاید این بیتفاوتی، آخرین پناهگاهِ روحی باشه در برابر طوفانِ انتظارهای بر باد رفته. آری، اینگونه بهتر است. وقتی دیوارِ بیتفاوتی را دورِ خود بکشم، دیگر تیرهایِ بیمهری به عمقِ جانم نفوذ نخواهد کرد. دیگر طعمِ نمک رویِ زخمم، تلختر از زهر نخواهد بود، چون دیگر دردی حس نخواهم کرد. و در این سکوتِ ناگزیر، شاید بتوانم تنهاییِ خودم را در آغوش بگیرم، آغوشی که گرمتر از حضورِ سردِ آدمهایِ بیمنطق است.»
۱۴۰۵/۰۳/۰۴
224
‹ اتاق ِ خالی ِ آخر ِ راهرو›
آن روزها لیلا بیشتر از هر زمان دیگری ساکت بود، سکوتش از آن جنس سکوت های بیحوصلگی نبوده، سکوتش بیشتر شبیه زخمی بود که هنوز خوب نشده بود. سالها بود که او و فرهاد برای شنیدن صدای گریه های نیمه شب، قدم های لرزان و دستان کوچک امید بسته بودند، اما زندگی همیشه آن طور که میخواهیم نمیشود.
پزشک آخرین بار برای لیلا گفت:« متاسفم لیلا خانم اما بارداری برای شما ممکن نیست.» آن جمله مثل باران سردی بود که ناگهان بر تن گرم آدم میخورد و رعشه میانداخت.
لیلا از آن روز بیشتر فکر میکرد، او هم همانند تمامی زنان دوست داشت طعم مادر بودن را بچشد، فقط باید راه دیگری برای رسیدن به آن پیدا کرد.
یک عصر ِ پاییزی، وقتی فرهاد روی مبل نشسته بود و تلویزیون ِ بیصدا روشن بود، لیلا با فنجان ِ چای کنارش نشست.چند لحظه چیزی نگفت، بعد آرام طوری که صدایش نلرزد گفت:
ـ فرهاد . . . حالا که ما نمیتوانیم بچهدار بشیم، نظرت چه از پرورشگاه بچه برداریم؟ اینطوری هم من و تو صاحب بچه میشیم ، هم اون صاحب یه خانواده میشه.
فرهاد سرش را بالا آورد، در نگاهش هم تعجب بود وهم ترس.
ـ لیلا . . . نمیدونم.این کار آسون نیست یه مسولیت سختیه، نمیدونم میتونم مثل ِ بچهی خودم دوسش داشته باشم یا نه . . . نمیدونم از پسش برمیام یا نه.
لیلا لبخند ِ خیلی کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه خواهش بود تا شادی.
ـ لازم نیست مثل ِ بچهی خودت دوسش داشته باشی، فقط کافیه مثل بچهی خودت مراقبش باشی و بهش عشق بورزی.
فرهاد چیزی نگفت.
آن شب فرهاد و لیلا تا نیمههای شب بیدار بودند و غرق در افکار خود، هردو در یک خانه بودند اما هر کدام در فکر ِ راهی جدا میرفتند.
فرهاد از قضاوت مردم میترسید، از آیندهی نامعلوم ، از اینکه میتواند دلی را که با او نبوده مال ِ خودش کند.
اما لیلا تنها یک چیز میخواست: دیگر خانهشان خالی نباشد.
چند هفته گذشت.
فرهاد کمکم نرم شده؛ نه با حرف های مردم نه با استدلال، بلکه با نگاه ِ لیلا با آن چشمهایی که هر بار به اتاق ِ خالی آخر راهرو میافتاد ، کنی بیشتر خسته میشد. تا اینکه یک روز گفت:
ـ برویم.
همین یک کلمه برای لیلا از هزاران شعر و مثنوی فشنگتر بود.
پرورشگاه بوی صابون، غذای ساده و یک جور دلتنگی شیرین میداد.
بچها آنجا با چشمهایی بزرگ و کنجکاو نگاه میکردند، انگار هر کدامشان یک دنیا سوال ِ بیجواب بودند.
لیلا و فرهاد میانشان ایستاده بودند و نمیدانستند قلبشان باید سراغ کدام یک برود، تا اینکه یک دختر کوچولو با موهای فر ِ طلایی رنگ و چشمهای درشت قهوهای آرام نزدیکشان شد و با لحن ِ بچگانهای گفت:
ـ شما مامان بابای منین؟ اومدین منو ببرین خونه؟
لیلا با دیدن دخترک قلبش فرو ریخت و عاشقش شد، آغوشش را برای دخترک گشود و او را در بغل گرفت و گفت:
ـ آره ناز خانومم
مربی دختر کوچولو را معرفی و گفت:
ـ اسمش آتناست. شش سالشه یه دختر باهوش و ساکت.
فرهاد و لیلا عاشق ِ آتنا شده بودند.
روزهای بعد با هزار کاغذبازی و اضطراب و امید گذشت و آتنا فرزند ِ فرهاد و لیلا شد.
خانهای که سالها بوی سکوت میداد کمکم پر شد از صدای قدم های کوچک، خندههای کودکانه.
لیلا هرشب وقتی به اتاق ِ روشن ِ آخر راهرو نگاه میکرد، لبخند میزد، دیگر نه خانشان خالی بود و نه قلبشان.
ـ هفت ِ خردادمآه ِ هزار ُ چهارصد ُ پنج
224
رومخ ترین آدما ؟ اوناییان که وقتی خودت میاریشون بالا و بعد خودشونو برات میگیرن . 💆🏼♀ 👩🏼🦯
224
وضعیت روحیم مثل یه خمیر دندون تموم شدهاس هی با زور و فشار سعی میکنم یکم اشتیاق بکشم بیرون از ته وجودم ولی کلا هیچی نیست.
224
شخصیت من یه ترکیبه از یه دخترِ ۷ ساله که نمیتونه
احساساتشو کنترل کنه ، یه نوجوون ۱۸ ۱۹ ساله
که تصمیمای اشتباه میگیره ، یه پیرزن ۸۰ ساله که
همیشه خستس و دلش میخواد بخابه .
