fa
Feedback
دختر سرزمین بودا

دختر سرزمین بودا

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
208
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
Rauf & Faik.mp32.90 MB

چقدر میخواهم بیایم و بنویسم ولی خودم را با مشغله این روز ها دارم خفه می کنم، و هر بار میخواهم کاری انجام بدم صدای درونم میگوید اول آن مشغله را تمام کنم و بعد انجام اش بدم، اما خوب باید بنویسم که این روز ها چطور تمام تلاش ام را می کنم که سر پا باشم و میباشم. فقط در اوج خستگی دوست داشتم تلاش ها و خسته گی هایم دیده شود، نمیدانم منظورم از این حرف ها را متوجه شدین یا خیر، ولی من اندکی خسته ام... باشد که برای جبران تمام این خسته گی ها، کلی اتفاق های خوب بیوفتد.

👤شعر و صدا: فروغ فرخزاد 📖نام اثر: پریِ کوچکِ غمگین
در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی‌ست دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می‌نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته‌ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره میخوانند.

مثلا فقط دست سر شانه اش بمانی و بگویی: "میفهمم اوضاع کنونی نگرانت کرده، اما بدان که هر چه شود من همراهتم."

این عکس را پارسال بهار از زاده گاهم گرفته بودم!🤍

AiVA – Giso Parishan.mp37.70 MB

کاش همه چیز با نامه‌ی به پایان می‌رسید.

میگفت: وقتی راجع بهش حرف میزنم، دلم یک انار ترک خورده است. آه!

افراط کردن در هر کاری خطاست.

چوکی‌ام را طوری گذاشتم که پهلوی پنجره قرار گرفته و ازین زاویه میشود کوچه را ببینی، بچه های که دو سه تا جمع شدند و در سایه عصر گاهی بازی می کنند، گذر آدم ها، و حتی دو سه تا پرنده که روی دیوار نشسته اند را میبینم. صدای مادر از آشپزخانه میاید و من در این وسط دارم درس‌ فزیک می خوانم، در وقفه دو دقیقه ای بین هر درس، نوشته یکی از کانال ها را خواندم و به ای فکر‌ کردم که چقدر خوشم میاید از آدمایی که از دیدگاه‌ هایشان دفاع می کنند، با اینکه می دانند متفاوت و‌ عجیب شاید باشند، ولی بازم روی حرف هایشان می مانند. واقعا زیباست.

🤍
🤍

در وصف دوست اگر بنویسم، خیلی زیاد است برای نوشتن؛ چون دوستانی دارم همچون خانواده، دوستانی که هرگز برایم حس رهاشدگی ندادند. هر وقت تنها بودم یا احساس خوبی نداشتم، مرا دیده‌اند و هر بار تلاش کردند مرا به زندگی برگردانند. از نادیه زیاد ننوشتم، چون هیچ‌وقت فرصت توصیفش را پیدا نکردم، شاید چون او را هیچ‌وقت دور از خودم ندیده‌ام. همیشه کنارم بوده، نزدیک به روحم. حرف‌هایی داریم که فقط ما می‌فهمیم، خاطراتی که فقط ما می‌توانیم ساعت‌ها درباره‌شان بخندیم، و حتی آدم‌هایی که فقط ما می‌شناسیم. نادیه را وقتی پانزده ساله بودم دیده بودم و دوستی با او از همان اول بوی آرامش می‌داد، همه خاطرات که همراهش داشتم و دارم به یادم است، از آهنگی که همان سال برایم خواند تا صحبت‌های گرم این روزهایش. نادیه مرا در تاریک‌ترین روزهایم دیده، در آغوش کشیده و روی زخم‌هایم مرهم گذاشته. امیدوارم او را همیشه خوب و خوشحال ببینم، او رفیق و همدم من است.❤️

حس می کنم قلبم با یک لایه زخیم اندوه پوشانده شده است.

چیزی که مرا نکشت، نصف شب مرا به گریه انداخت و باعث شد نتوانم برای چند دقیقه ای درست نفس بکشم. چیزی که مرا نکشت، مرا وسط خیابان به گریه انداخت. چیزی که مرا نکشت، قلبم را عمیقا سوگوار کرد.

من هم دوست دارم بدون محدودیت بیرون بروم. دوست دارم لباس‌های رنگی و راحت بپوشم، بدون اینکه هر لحظه نگران دیدن کسی در گوشه‌ای از خیابان باشم و مجبور شوم با عجله ماسکم را روی صورتم بکشم. من هم دوست دارم شب‌ها کمی دیرتر به خانه برگردم، دوست دارم وقتی بیرون هستم، پدر و مادرم این‌قدر نگرانم نباشند. دوست دارم با دوستانم به پارک‌ها بروم، در محله‌های قدیمی قدم بزنم و شهرم را کشف کنم. من هم دوست دارم به دانشگاه بروم، رشته و کاری را پیدا کنم که عاشقش باشم. و راستش، چیزهایی که دوست دارم، خیلی بیشتر از این‌هاست. فقط دوست دارم دفعه‌ی بعد که خواهرزداه نه‌ساله‌ام از من می‌پرسد: «خاله، تو کی به دانشگاه می‌روی؟» جواب بهتری برایش داشته باشم.

6948567420_1.mp32.43 MB

با دلتنگی‌ام چه کنم؟

امروز چون کابل خیلی گرد و‌ خاک بود موهایم بوی خاک میداد، بعد یاد نوشافرین در کتاب سال بلوا افتادم...