'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
رفتن به کانال در Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
4 165
مشترکین
+224 ساعت
+247 روز
+49230 روز
آرشیو پست ها
من میخواستم این داستان رو مفصل بنویسم ولی چون قول داده بودم، اصل ماجرارو امشب میگم.
پارت⁵
📍در حوالی دل های عاشق
فهمیدند که گاهی، تقدیرِ خدا، زیباتر از هر آرزویی است که انسان در سر دارد. پرچمی که به ناگاه در عکس نمایان شده بود، نه جای خالیِ نجف را، که حضورِ همیشگیِ عشق و ارادهی مولا را در کنارشان فریاد میزد. آن روز، عقدشان نه در دیارِ بی بدیلِ آقا علی بن ابیطالب علیه السلام، که در حرمِ دخترشان جاری شد، اما با هدیهای از خودِ مولا، که به آنها یادآوری کرد: «راهِ ما، راهِ کربلا و نجف و شهادت است؛ و اگر بنا باشد که در این راه، اولین هزینه را با بزرگترین آرزو بپردازید، بدانید که خداوند، ناظر و راهنمای شماست.» اینگونه بود که سفرِ عقدشان، نه به سویِ تحققِ آرزویی شخصی، که به سویِ درکِ معنایِ عمیقتری از «راه» ختم شد؛ راهی که با نشانههای الهی، روشنیبخشِ آیندهشان گردید.
#روایت_ثامن
پارت⁴
📍ایران/جاده قم به اصفهان/در راه بازگشت
درست پشت سرشان، کتیبهای میدرخشید.
که تمامِ توجه را به خود جلب میکرد. نوشتهای درشت و نورانی: «السلام علیک یا بنت امیرالمؤمنین».
قلبش به تپش افتاد. سرش را به سمت مَردی برگرداند که حالا مَحرمترینش بود. او نیز با ناباوری به عکس خیره شد.
لبخندِ کمرنگِ روی لبهایش، جای خود را به نوری از شناخت و درک داد. «این... این نشونهست.» با صدایی که بغضی شیرین در آن بود، زمزمه کرد: «این عیدیِ خودِ مولاست... عیدیِ امام علی به ما. خواسته بودیم بریم نجف، نخواسته بود ما رو تنها بذاره.»
درست در همان لحظه، در میانِ جادهای که از قم به سوی اصفهان میرفت، انگار که تمامِ دلتنگیها و حسرتها شسته شد.
ادامه دارد...
#روایت_ثامن
پارت³
📍ایران/قم/ در مسیر بازگشت
مادرِ همسرش، با چشمانی که برق شادی و اندکی دلتنگی در آن موج میزد، رو به گنبد طلایی حضرت معصومه (س) ایستاد. «عکس یادگاری، پیش از این حرفها!» دستش را به سمت گوشی برد و با لبخندی که تلاش میکرد غمِ جای خالیِ نجف را بپوشاند، گفت: «بایستید اینجا، پشت به گنبد. اولین عکس دو نفرهتان بعد از عقد...»
چلیک! لحظهای در سکوتِ حرم، بین آرزوی بر باد رفته و واقعیتِ شیرینِ پیش رو، ایستادند. نگاهشان در هم گره خورد؛ نگاهی که هزار حرف ناگفته داشت.
در مسیر برگشت از قم، در خودرو، سکوتِ حاکم بود. نه سکوتِ دلخوری، که سکوتِ تأمل.دختر عکس را روی گوشی چک میکرد. ناگهان صدایش لرزید: «این چیه...؟» خم شد و به صفحه گوشی خیره شد. میانِ قابِ عکسِ دو نفرهشان، درست پشت سرشان، کتیبهای میدرخشید.
که تمامِ توجه را به خود جلب میکرد.
ادامه دارد...
#روایت_ثامن
دعا کنید برای ما و تموم خانواده های شهدای مظلومی که در اوج داغدار بودن دارن واسه ی اجرای عدالت تلاش میکنن در حالی که هیچ کس رو جز خدا ندارن.
حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولا و نعم النصیر✨
پارت²
📍ایران/قم/حرم حضرت معصومه سلام الله علیها
«به جای نجف، حرم حضرت معصومه...» کلمات در دلش میچرخید. هنوز طعم تلخِ «نشدن» در کامش بود؛ آرزوی عقد در کنار مولایش، امیرالمؤمنین، زیر سایه گنبد طلاییاش، در خاطرهشان حک شده بود. جنگ، بزرگترین رویایشان را ویران کرده بود. اما در دلِ این ویرانی، بذری دیگر کاشته میشد؛ بذری از رضایت و تسلیم به امر خدا. «لا ینال ما عند الله الا بالرضا» – آنچه نزد خداست، جز با رضایت به دست نمیآید. این را بارها به خود گفته بودند و اکنون، در آستانه این تغییر، دوباره در جانشان زمزمه میشد.
راهی قم شدند، نه با کولهباری از حسرت، که با قلبی امیدوار به عنایت اهل بیت. ورود به صحن و سرای بانوی کرامت، عطر بهشتی حضورش را در فضا پراکنده بود. همانقدر که خوشحال بودند از اینکه این پیوند مبارک در خاکی مقدس جاری میشود، عمق دلشان گوشهای از احساسِ از دست دادنِ آن سفرِ عاشقانه به نجف، آرام و بیصدا خودنمایی میکرد.
ادامه دارد...
#روایت_ثامن
بچه ها سعی کنید توی زندگیتون سید مجید موسوی باشید. کوتاه حرف بزنید ولی مفید!
با همین آیدی👇🏼
@mahjour8084
داخل روبیکا کانال زدم.
برای احتیاط اگه مجددا نت ملی شد🪻
حالا خیلی آروم وصیت نامه هایی که گذاشته بودیم توی کمد رو در میاریم ؛>>
پستهایی که اینجا میذارم ایتا منتشر نمیشه ولی اگه دوست داشتید کانال شهید رو دنبال کنید خدمت شما..
'ثامن'
[شهید ابوالفضل طغیانی]
﷽
'شگفتا فاطمه یاللعجب واحیرتا زهرا؛
چه میدانم من از زهرا و ما ادراک ما زهرا'
💠تنها کانال رسمی طلبه ی بسیجی شهید ابوالفضل طغیانی
💠تحت نظارت خانواده ی شهید
🌱ولادت ¹³⁸⁰/¹¹/²⁷
🪽شهادت¹⁴⁰⁴/¹⁰/¹⁸
https://eitaa.com/shahid_abolfazltoghyani
(کانال ایتا)
فکر کردن به اینکه اگر دَهر بر کسی وفادار بود؛ حسین بن علی علیه السلام به مراتب از ما سزاوار تر بود!
و در نهایت
تمام شیرزن های جهان قربان آن زن که
کفیلی چون یلِ شیرافکنِ امالبنین دارد'
(خاک پاشونم نیستم)
چه چیزی باعث شد که دووم بیارین...؟:)
که کمر خم نکنین و اینطور زینبی وار ادامه بدین...
چند تا نکته وجود داره و بستگی داره شما از چه لحاظ سختی مد نظرتون باشه.
نظر من اینه که توی هر قشری آدمای متفاوتی وجود داره
اگه از لحاظ فکری و اعتقادی یا حتی اخلاقی میگید؛ صرف طلبه بودن مهم نیست. طلبه اگر واقعا طلبه باشه و درس دین روسرلوحه ی زندگیش قرار بده اتفاقا خیلی خوش اخلاق و مهربان و خانواده دوسته چون دین ما دین رحمته و پیامبر ما پیامبر مهربانی ها!
ازین لحاظ هیچ وقت اذیت نشدم چون همسرم فوق العاده اخلاق مدار و خوش مشرب بودن و بی نهایت خانواده دوست.
خیلی ها هستن که طلبه نیستن ولی افکار و اخلاق های سخت و خاصی دارن.
اگه از لحاظ مالی میگید؛ زندگی طلبگی در حالت عادی کم درآمد و خیلی پربرکته. قطعا توی این شرایط اقتصادی سخت هست همونطور که برای بقیه هم سخته. ولی خب خیلی از طلبه ها در کنار درس شغل و حرفه های دیگه ای هم دارن که کمک خرج زندگیشونه. همسر منم در ذیل درس خوندن کار هم میکردن.
اینم باز بستگی به خود فرد داره که چقدر جوهره ی کار داره و صرفا به خود مسئله ی طلبه بودن مربوط نمیشه.
برای من سخت نبود
چون زندگیم سراسر عشق بود و عشق..
کاستی ها به چشمم نمیومد و حتی بعضی سختی ها هم شیرین بود.
خودم خیلی جاها خواستم شروع و ادامه ی زندگی رو ساده بگیرم و البته همراهی و قدردانی همسرم به شدت تاثیرگذار بود.
در کل اگه از من میشنوید توی شناخت فرد تمرکزتون رو بذارید روی خود اون آدم نه شغل و منصبش! (خودم زخم خورده ی این ماجرام:>💔 داستان اینم تعریف میکنم ان شاءالله)
شیرینیِ فراق کم از شور وصل نیست
گر عشق مقصد است؛ خوشا لذت مسیر :))
اگه برگردین عقب انتخاب میکنین که عاشقش بشید و این دلتنگی رو بچشید؟:)
