ضمایم
رفتن به کانال در Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
273
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+97 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
273
کلاویخو و وصف شهر اندخود در کشور تاجیک
کلاویخو فرستاده دون هانری سوم پادشاه کاستیل و لیون بسوی امیر تیمور است که در ماه می سال ۱۴۰۳ میلادی از اسپانیا بسوی سمرقند سفر کرده است. گزارش او از این سفر بسیار با اهمیت است. ما در این سفرنامه تصویر واضح و روشنی از شهر های که روزگاری درخشان بودند و بعد توسط مغول و تیمور ویران شدند می بینیم.
یکی از این تصویر های واضح،بیان شهر بلخ است اما کلاویخو چون از راه مرو به سوی بلخ آمده است قبل از رسیدن به بلخ چند شبی در اندخود یا اندخوی امروز مانده است و در این باره نوشته است:
شهر اندخود(اندخوی) در آن سوی مرز ایران واقع شده است. زیرا که اینک به کشور تاجیک رسیده بودیم. زبان مردم اینجا اندکی با زبان فارسی معمول تفاوت دارد، گو اینکه بسیاری از لغاتی که بر سر زبان هاست عین فارسی است. در اندخود از ما بسیار خوب پذیرایی کردند و در آنجا از سه شنبه یعنی روز ورودمان تا پنجشنبه چهاردم اگوست(۱۴۰۳ میلادی) ماندیم. ضمناً از ما به شکوه و جلال تمام پذیرایی شد و شرابی که در اینجا بسیار بدست میاورند و بمقدار زیاد در برابر ما نهاده شد و نیز بهر یک از ما خلعت ها پوشانیدند و یک اسب دادند.
شهر اندخود دردشتی که تا دو فرسخ در پیرامون آنرا بیشه و موستان و دره های سرسبز گرفته است قرار دارد. این سرزمین بسیار پر آب است و جویبار های فراوان دارد.
سفرنامه کلاویخو صفحه ۲۰۱_۲۰۲ مترجم مسعود رجب نیا
کلاویخو دوبار از کشور تاجیک یاد می کند و اصطلاح تاجیک را چنین می نویسدtagiguinia که به سخن لسترنج همان تاجیک است..
273
اگر آتش بنامم ترا
به شعلهیی جزغاله ام میکنی
اگر باران بنامم ترا
به طوفانی میلرزانیم
اگر خوشهی گندم بنامم ترا
پرندهگان گرسنه ترا میبلعند
اگر ترا وطن بنامم
بر خاک و خونت میکشند
( لطیف هلمت / شاعر کُرد )
273
نسخه قدیمی ای شاخ گل
شعر شهریار
صدا لیلا شریفی
متولد ۱۳۰۸ وفات ۱۴۰۲
ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیام
این نیست مزد رنج من و باغبانیام
پروردمت به ناز که بنشینمت به پای
ای گل چرا به خاک سیه مینشانیام
دریاب دست من که به پیری رسی جوان
آخر به پیش پای تو گم شد جوانیام
گر نیستم خزانه خزف هم نیم حبیب
باری مده ز دست به این رایگانیام
تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو
لب وا نشد به شکوه ز بیهمزبانیام
ای یوسف عزیز که ثانی ندیدمت
بازآ که در فراق تو یعقوب ثانیام
با صدهزار زخم زبان زندهام هنوز
گردون گمان نداشت به این سختجانیام
یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت
یاری ز من بجوی که با این روانیام
ای گل بیا و از چمن طبع شهریار
بشنو ترانهٔ غزل جاودانیام
273
كجاست جای رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بی خيال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جوانی يك سايه راه بايد رفت،
همين.
كجاست سمت حيات ؟
سهراب سپهری
273
تاریخ چیزی نیست جز سرگذشت آدم های که دغدغه دیده شدن داشته اند.
تاریخ هم این است هم این نیست.
در علوم انسانی امورات ثابت نیستند برای هر ادعای نمونه های برای شهادت وجود دارد. اینجا نمونه های برای این ادعا جمع می کنم.
این دغدغه دیده شدن چیز متفاوت تر از ریا و یا به چشم زدن به سبب تمایل به نیکی فریبکارانه است و به هیچ وجه این دغدغه به زشتی ریا و فریب دادن نیست.
دغدغه دیدن شدن چیز متفاوت تر از دغدغهء " مردم چه می گویند " است.
داشتن دغدغه دیده شدن زشت نیست بلکه این دغدغه در قرون متمادی انسان را وا داشته تا به جاودانگی و جاودانه شدن بیاندیشند و مدام کاری کنند تا دیده شوند تا جاودان بمانند .
اگر اسکندر مقدونی دست به فتح جهان می زند به خاطر تمایل به خوشگذارنی اش نیست بلکه دغدغه دیده شدن به عنوان فاتح جهان را دارد که در قرن هفتم هجری این دغدغه در وجود چنگیز خان جان می گیرد و در پی فتح جهان بر می خیزد و دوست دارد به عنوان "کسی که جهان در امور حکومتداری تابع امر او اند " یاد شود .
یا از کشور گشایی ها و داشتن دغدغه دیده شدن بگذریم ، یکی شهری را بنیان نهاده و آباد کرده است و دیگری مجسمه های تراشیده تا مگر انسان های بیست قرن بعد او را به یاد داشته باشند.
یکی اشعار خود را سروده و از افسانه های یونانی گفته است و دیگری تلاش کرده تا مسئله هندسی را حل کند و آن را بنویسد. ارسطو می نویسد و بعد از بیست و چهار قرن از مردن او ، او همچنان نام اش آشنا است .
ابن خلدون مقدمه را می نویسد و علم جدیدی را پایه می ریزد تا نام خود را جاودان سازد تا چیزی و اثری بجا بماند تا او را به یاد داشته باشند .
و در حقیقت نیز چنین است و اگر ما کسی بنام ابوریحان بیرونی را می شناسیم و احترام اش می کنیم از آن سبب است که آثار الباقیه و کتاب " ما الهند " را نوشته است و به نحوی با نوشتن و خلق اثر نوشتاری وجود و بودن خود را ثابت کرده است به حدی که بعد از هزار سال از مرگ او هنوز او را می خوانند و به کتاب او مراجعه می کنند و نام اش به خاطر علم دوستان است.
تاریخ چیزی نیست جز سرگذشت آدم های که دغدغه دیده شدن داشته اند.
"محمدناصر_ساجدی"
https://t.me/zamaimha
273
روشنفکری که نتواند جامعه خود را بفهمد نمی تواند جهان را بفهمد.
اولین مسوولیت هر روشنفکری این است که برای جامعه خودش بیش از هر جامعه ی دیگری وقت بگذارد.این به معنی منحصر کردن فکرش نیست بلکه به معنی وقت گذاشتن برای فهم جامعه اش است.
چنانکه سقراط نقدی را که بر فیلسوفان قبل از خود داشت این بود که آنها چنان غرق جهان اند که خودشان را از یاد برده اند.روشنفکری که نتواند جامعه خودش را بفهمد و با جامعه خود بیگانه باشد فهمیدن جهان برای او چه سودی خواهد داشت؟
https://t.me/zamaimha
273
یکی از جدی ترین نقد های که بر روشنفکران جامعه ما وارد است این است که روشنفکران جامعه ما، جامعه خویش را نمی فهمند. در جامعه خود زندگی کرده اند اما در جامعه خود نزیسته اند و تجربه زیستی و مراوده شان با مردم کم است. این ها جامعه را از لای کتاب به تماشا می نشینند؛ جامعه را از عینک دیگران نگاه می کنند و این خود فاصله میان این ها و جامعه را بوجود می آورد. به حدی که نسبت به جامعه خود بیگانه می مانند و همه تعریف شان و حرف شان درباره جامعه همان نقل قول های از دیگران است.
به جامعه غیر مستقیم نگاه می کنند؛ نگاه شان وام گرفته از نگاه دیگران به جامعه است برای همین وقتی برای وضعیت و بیرون رفت از وضعیت نسخه پیشنهاد می کنند نسخه شان با جامعه همخوانی ندارد و به جایی نمی رسد.
محمد ناصر "ساجدی"
273
شعری از سیف فرغانی
متوفای ۷۴۹ قمری
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگطبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم [که] به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
https://t.me/zamaimha
273
پس از دیدن فلم Hamnet 2025 شوق دوباره خوانی آثار شکسپیر به سر زد.
قبلا از این چهره درخشان ادبیات جهان این را خوانده بودم
رومئو و ژولیت
مکبث
رویای نیمه شب تابستان
اتللو
تاجر ونیزی
لیر شاه
هملت
حالا فرصت خواندن اثر دیگر او را یافتم.
273
اى شعله حزين،
اى عشق آتشين،
اى درد واپسين،
اين شور تست يا كه جنون سرشكها
يا شعر من كه میدهدم سوز جاودان
ديگر نهبويمش
شبها نهجويمش
رازى نهگويمش
تا در فراق و ناله و درد و شکنجهها
آهسته طى كنم ره خاموش رفتهگان
عمریكه میرود
برقيست میجهد
با خويش میبرد
ازما هزار قصه پر درد و ماجرا
بسپاردش به چنگ فراموشى زمان
پهلوى كوهسار
در پاى آبشار
بر روى سبزهزار
بر پا شود قيامت بوس و كنارها
اما ز ما گسسته بود عمرها عنان
شايد كه سالها
لرزانستارهها
مهتابپارهها
در آسمان صاف و بالاى ابرها
تابد فراز شهر و نهباشد زما نشان
سلیمان لایق
٢٢-٠٣-١٣٣٨. كابل
273
Repost from @litera999کتابخانهوموزه
سگ آندلسی (Un Chien Andalou)
سالوادور دالی
لوئیس بونوئل
محصول ۱۹۲۹
@literature9
این فیلم را میتوان از معروفترین فیلمهای سوررئالیستی دانست. فیلمی که کاملاً تحت تأثیر اندیشههای «فروید» ساخته شده است.
بونوئل با همکاری دالی نقاشِ سوررئالیست فیلمنامهی سگ آندلسی را نوشتند.
فیلمی با سلسلهتصاویر ظاهرا بیارتباط که از ناخودآگاهِ فیلمنامهنویسان آن نشأت گرفته است. همان که فروید بر آن تأکید بسیار داشت و رویاها را شاهراهی به سوی ناخودآگاه میدانست. فروید معتقد بود ناهُشیارِ ذهن آدمی در خواب نمایان میشود همانطور که گویا این فیلم، تصاویر خوابگونهای است که ناهُشیاریِ ذهن فیلمنامهنویسان این اثر را روایت میکند.
273
می رود قافله عمر به سرعت امروز
ما در اندیشه آنیم که فردا چه کنیم
#صائب_تبریزی
آرامگاه صائب تبریزی
اصفهان
زمستان سال ۱۴۰۳
273
جوانتر که بودم تصمیم داشتم دنیا را دگرگون کنم؛ سخت بود. تصمیم گرفتم برای کشورم کاری کنم؛ آن هم سخت بود. پس خواستم به اطرافیانم خدمتی کنم؛ آن هم نشد. نهایتا هدفم بهتر ساختن شخص خودم شد.
و فهمیدم اگر خودم انسان بهتری باشم، به اطرافیانم، کشورم و کل جهان خدمت کردهام.
نیکوس کازانتزاکیس/ زوربای یونانی
273
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
گفتند جهان ما آیا به تو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که بر هم زن
"اقبال لاهوری"
