ضمایم
رفتن به کانال در Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
287
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
287
این مسجد بنام خواجه نصر پارسا است که در دوره تیموری ساخته است.
خواجه نصر پارسا عارف و فقیه بلخی هم روزگار حافظ بود. در اذهان عام مردم قصه مواجهه پارسا و حافظ وجود دارد که شنیدنی است.
پارسا نیت کرد به دیدن حافظ که ملقب به لسان الغیب است به شیراز برود؛ پارسا که نمی تواند حافظ را در شهر پیدا کند از مردی آدرس حضور حافظ در قبرستان شهر را می گیرد
پارسا در قبرستان حافظ را می بیند که مشغول بجل بازی( نوعی از قمار ) است! می خواهد برگردد و از آمدن به شیراز پشیمان است که این مرد قمار بازی بیش نیست ارزشی ندارد!
پارسا وقتی بر می گردد می شنود که حافظ با صدای بلند می گوید:
پارسا ما را مخمر گفت راست گفت
ما متاع هر دو عالم را به یک دو باختیم
287
این مسجد بنام خواجه نصر پارسا است که در دوره تیموری ساخته است.
خواجه نصر پارسا عارف و فقیه بلخی هم روزگار حافظ بود. در اذهان عام مردم قصه مواجهه پارسا و حافظ وجود دارد که شنیدنی است.
پارسا نیت کرد به دیدن حافظ که ملقب به لسان الغیب است به شیراز برود؛ پارسا که نمی تواند حافظ را در شهر پیدا کند از مردی آدرس حضور حافظ در قبرستان شهر را می گیرد
پارسا در قبرستان حافظ را می بیند که مشغول بجل بازی( نوعی از قمار ) است! می خواهد برگردد و از آمدن به شیراز پشیمان است که این مرد قمار بازی بیش نیست ارزشی ندارد!
پارسا وقتی بر می گردد می شنود که حافظ با صدای بلند می گوید:
پارسا ما را مخمر گفت راست گفت
ما متاع هر دو عالم را به یک دو باختیم
287
آهسته گذر کن، ای زندگی، تا تو را
در اوج کاستی پیرامون خود ببینم.
چقدر در جست و جوی خویشتن و تو،
تو را در گیرودارت از یاد بردم.
و هر بار که به رازی از تو پی بردم.
با لحن تندی گفتی: چقدر نادانی!
به غیاب بگو: مرا کم داشتی
و من حضور یافتم… تا تو را کامل کنم!
محمود_درویش
287
و حسنک قریبِ هفت سال بر دار بماند چنانکه پایهایش همه فرو تراشید و خشک شد چنانکه اثری نماند تا به دستور فرو گرفتند و دفن کردند چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگر آور، چنان شنودم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند،بلکه بگریست به درد چنانکه حاضران از دردِ وی خون گریستند، پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.
و ماتم پسر سخت نیکو بداشت، و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود.
📖تاریخ بیهقی
ابوالفضل بیهقی متولد ۳۸۵ متوفای ۴۷۰ قمری
نشر هرمس سال ۱۴۰۱
صفحه ۲۲۱
287
هوش مصنوعی رسما دشمنی را پیش گرفته. مرا در صنف درسی ابن سینا برده اما با این حالت. می خواهد بگوید ما بازیگوش هستیم و درس خوان نیستیم
287
از هوش مصنوعی خواستم مرا ببرد در مراسم اعدام حسنک وزیر در ۴۲۲ قمری در بازار عاشقان بلخ.
مرا در میان مراسم برده و با این لباس فاخر بر تن، فکر کنم مرا نماینده خلیفه بغداد ساخته است. همو که برای کشته شدن حسنک به مسعود دستور داد و مسعود بخاطر جلب حمایت خلیفه بغداد او را در بلخ به دار آویخت که حکایت آن در "تاریخ بیهقی" باقی است.
287
کسانی که تاریخ خوانده اند می دانند که ما دو امان الله داریم یا با دو امان الله مواجهیم.
امان الله دوره مشروطیت دوم
امان الله پس از به قدرت رسیدن.
امان الله دوره مشروطیت دوم آدم متجدد و با فکر است،با افکار تجدد خواهی از برکت هم نشینی با محمود طرزی آشنا است و قصد اصلاحات دارد. چشم امید مشروطه خواهان بسوی اوست و به او به چشم یک اصلاح گر و کسی که می تواند افغانستان را با اصلاحات خود با عصر جدید آشنا کند،می دیدند.
اما امان الله پس از قدرت رسیدن امان الله دیگری است.
به گفته عبدالحی حبیبی به آرمان دوره مشروطیت پشت می کند و اعضای مشروطه را از خود ناراض می کند و محمود طرزی به سبب رنجشی که از امان الله پیدا می کند کشور را ترک می کند چون او متوجه شده بود که امان الله،امان الله ی نیست که طرح اصلاحات را با او یکجا ریخته بود.
عبدالحی حبیبی در کتاب"جنبش مشروطیت در افغانستان"ضمن اینکه می گوید امان الله به آرمان و دوست های دوره مشروطیت خود پشت کرد،می نویسد که امان الله اقوام مادر خود را به مقام و بست های بلندی نشاند.
امان الله پس از آنکه به اروپا سفر می کند شیفتهء پیشرفت اروپا می شود و بعد از اینکه به کشور بر می گردد در تلاش این است تا کشور اش مثل کشور های اروپایی پیشرفت کند برای همین دست به تقلید از آن کشور ها می زند و پوشیدن دریشی و کلاه را لازم می داند و حجاب را بر می اندازد.
این چیزی است که آرنولد توینبی در اثر عظیم خود "بررسی تاریخ"امان الله را شیفته ی تقلید از اروپا بداند که این شیفتگی برایش سقوط حکومت را به ارمغان آورد و تجربه امان الله را تجربه مضحک تقلید گرایی کشور ها می داند.
توینبی در صفحه 599 کتاب خود می نویسد: امان الله، پادشاه افغانستان 1919_1929 نهضت غربگرایی افغانستان را با تعصب فوق العاده پرحرارت آغاز کرد. اما این پادشاه انقلابی توان آن را با سرنگونی از تاج و تخت متحمل شد.
در جلد دوم کتاب بررسی تاریخ؛ صفحه ی 246،آرنولد توینبی می نویسد: تلاش امان الله،پادشاه افغانستان،در تقلید ناشیانه از مصطفی کمال در محیطی بسیار لا علاج قلمرو پادشاهی نیمه بربری اش در واقع تجربه ی بود که مستعد اطلاق تراژدی یا کمدی است؛و در هر دو مورد هم نمی تواند از کاربرد واژه ناکام بگریزد.
287
دلم برای اصفهان تنگ شده است. شهری در آن بیست و شش سالگی، بیست و هفت سالگی و بیست و هشت سالگی را گذراندم. اکنون اگر اصفهان بودم سوار مترو می شدم و در ایستگاه آزادی پیاده شده می رفتم کتابفروشی "شهر کتاب اصفهان". نیم ساعتی اونجا کتاب ها را می دیدم بعد زنگ می زدم به عرفان ترابی که بیا بریم غذا خوردن. بعد از غذا خوردن زنگ می زدم به حسین برنجیان که می آیم خانه ات، کتاب هایش را نشان می داد و می گفت فصلی از مقامات حمیدالدین بلخی بخوان. با حسین برنجیان و صادق دارابی می رفتیم چهارباغ و چای می نوشیدیم. ساعت ده شب با آخرین قطار بر می گشتم خانه.
عکس از هفته های آخر در اصفهان
287
دوستی که اسم فیمینست را با خود یدک می کند در فیسبوک اش نوشته بود که توانسته است مینی بوس براند و از اینکه توانسته است مینیبوس براند از مردان خواست که آنها شستن لباس و آشپزی را یاد بگیرند!
من در جواب نوشتم که در جامعه ما جنسیت امر ایدئولوژیک است. اینکه شما راندن مینیبوس را کار مردانه و یاد گرفتن آن توسط خود را تابوشکنی می دانید خودش تبلیغ همان ایدئولوژی است که در جامعه ما از دریچه آن به جنسیت می بینند.
برابری زن و مرد در آموختن آشپزی توسط مردان و مینی بوس رانی توسط زنان نیست بلکه در حقوق برابر در آموزش،سیاست،تاثیرگذاری در جامعه است. برابری یعنی اینکه جنسیت مانع آموزش نشود. برابری یعنی اینکه فرصت آموزشی برابر باشد و فرصت به اساس جنسیت تعریف نشود.
آیا اگر مردی آشپزی آموخت و زنی مینی بوس راند مشکل زن ستیزی حل می شود؟ آیا در این صورت در جامعه ما برابری وجود خواهد داشت؟
287
به کتابفروشی برای خرید کتاب رفته بودم
در نیم ساعتی که بودم چندین نفر دنبال کتابی که امروز بر سر زبان هاست آمدند و خریدند.
افسوس خوردم و به کتاب فروش گفتم: این ملت اول که کتاب نمی خواند بعد وقتی می خواهد کتاب بخواند چیزی را می خواند که هرگز ارزش خواندن ندارد. مگر درجهان کتابی نمانده است که آدم این کتاب را بخواند!
کتابفروش کتاب را نشان داد و می گفت از لحاظ ویرایش هم مشکل دارد!
گفتم بگیر که حالت تهوع گرفت مرا!
287
حکایت رستم و اسفندیار در میان اعراب
چند روزیست سیرت ابن هشام را می خوانم، کتابی عظیم و مهم که می شود از قدیمی ترین سیرت ها و مستند ترین کتاب ها در باره حیات پیامبر است. این کتاب برگرفته از سیرت ابن اسحق است که ابن اسحق در هشتاد قمری تولد و در حدود ۱۵۳ وفات کرده است. امروز از سیرت ابن اسحق چیزی بر جای نمانده است.
در جلد اول کتاب "سیرت رسول الله" ابن هشام می گوید که فردی به اسم نضر بن حارث که با پیامبر دشمنی داشت بخاطر تخریب پیامبر به حیره رفت و قصه های پادشاهان پارس و رستم و اسفندیار را یاد گرفت که هرگاه پیامبر برای مردم اسلام را تبلیغ کند او میامد و قصه های رستم و اسفندیار را می کرد و می گفت: من نیز مثل او می توانم سخن بگویم پس از من بشنوید که قرآنی مثل قرآناو دارم!
287
از اشعار بجا مانده از شهید بلخی، چند بیتی را محمد عوفی در "لب الالباب" آورده است:
دانشا چون دریغم آیی از آنک
بی بهائی و لیکن از تو بهاست
بیتو از خواسته مبادم گنج
همچنین زار وار با تو رواست
با ادب را ادب سپاه بسست
بی ادب را با هزار کس تنهاست
یا
دانش و خواسته است نرگس و گل
که بیکجای نشکفند بهم
هر کرا دانش است خواست نیست
و آنکه را خواسته است دانش کم
287
یاقوت حموی در "معجم الادباء"در ذیل زندگینامه ابوالحسن وراق مشهور به شهید بلخی که فیلسوف و شاعر بزرگ روزگار سامانی است و اشعار کمی از او بجا مانده است از جمله مدح نصر بن احمدسامانی، می گوید:
شهید در حفظ مطالب همواره در پی صحت مطلب بود و در نوشتن نیز چنین بود و هر گاه در کلمه ی شک می کرد بسیاری از نسخ و کتاب ها را برای تحقیق در صحت آن می گشت.
بنظرم انسان و پژوهشگر امروزی نیز باید چون شهید باشد؛ به مطلبی سر می خورد آن را بدون دلیل نپذیرد و یا به اینکه،گوینده اش فلان فیلسوف و یا فلان فقیه است اکتفاء نکند.
287
آدم با همه روزهای عمرش زندگی نمیکند، آدم با خاطرات بعضی روزهای عمرش زندگی میکند.
" گابریل گارسیا مارکز "
