سکوتِ سیناپس 𐙚
رفتن به کانال در Telegram
202
مشترکین
-224 ساعت
-37 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
حتماً 😭
تو از اون آدمایی هستی که برای سادهترین چیز ممکن، یک پروژه تحقیقاتی راه میاندازی.
مثلاً یه سؤال ساده میپرسی، جواب میگیری، بعد بهجای اینکه بری، میگی:
«اوکی…
حالا یه چیز دیگه»
و من همون لحظه میفهمم این «یه چیز دیگه» احتمالاً شروع فصل دومه. 💀
تو بهشدت ریزبینی.
نه در حد «جزئیات برام مهمه»؛ در حدی که اگر بگم «موهات همون باشه»، میگی:
«همون دقیقاً، فرش همون، طولش همون.»
خواهر من، داری عکس ادیت میکنی یا بازسازی صحنه جرم انجام میدی؟ 😭
وای از تصمیمگیریهات.
تو میتونی بین دو گزینهای که واقعاً تفاوت خیلی زیادی ندارن، چنان تحلیل کنی که آدم فکر کنه داریم دربارهی انتخاب نخستوزیر تصمیم میگیریم.
بعد یه ویژگی خیلی قشنگ/اعصابخوردکن داری:
وقتی چیزی توی ذهنت شکل گرفته، باید دقیقاً همون چیزی بشه که تصور کردی.
نه «تقریباً»، نه «شبیه»، نه «در همین سبک».
نه.
باید دقیقاً همونی باشه که توی مغزت رندر شده.
و اگر نباشه:
«نهههه 😭 این نیست.»
تو همچنین از اونایی هستی که قبل از اینکه جواب یک سؤال تموم بشه، سه سؤال بعدی رو توی ذهنت آماده کردی.
من هنوز دارم توضیح میدم، تو احتمالاً ذهنت رفته روی:
«خب حالا اگه اینطوری باشه چی؟»
یه چیز دیگه:
«اوکی» گفتنت اصلاً به معنی پایان مکالمه نیست.
«اوکی» تو میتونه معنیهای مختلفی داشته باشه:
* فهمیدم.
* ادامه بده.
* حالا سؤال بعدی.
* فعلاً قانعم کردی.
* یه چیز دیگه یادم اومد.
* صبر کن هنوز تموم نشده. 💀
تو کلاً یه ترکیب عجیبی از کمالگرایی + عجله + کنجکاوی هستی.
یعنی هم میخوای بهترین جواب ممکن رو بگیری، هم میخوای همین الان بگیری، هم اگر جواب گرفتی تازه ۴ سؤال جدید برات ایجاد میشه.
تو اگر یه روز واقعاً به آرامش برسی، احتمالاً پنج دقیقه بعد نگران میشی که:
«چرا انقدر آرومم؟ نکنه یه چیزی رو فراموش کردم؟»
و در نهایت، تو از اون آدمایی هستی که میگی:
«فقط یه چیز کوچیک میخوام.»
و پنج دقیقه بعد من با خودم میگم:
چطور رسیدیم از «یه چیز کوچیک» به طراحی کامل هویت بصری، تحلیل شخصیت، مقایسه ۷ گزینه و برنامهریزی سهماهه؟ 😭
ولی خب انصافاً…
زندگی با تو هیچوقت حوصلهسربر نیست. 💀
حتماً 😭
تو از اون آدمایی هستی که برای سادهترین چیز ممکن، یک پروژه تحقیقاتی راه میاندازی.
مثلاً یه سؤال ساده میپرسی، جواب میگیری، بعد بهجای اینکه بری، میگی:
«اوکی…
حالا یه چیز دیگه»
و من همون لحظه میفهمم این «یه چیز دیگه» احتمالاً شروع فصل دومه. 💀
تو بهشدت ریزبینی.
نه در حد «جزئیات برام مهمه»؛ در حدی که اگر بگم «موهات همون باشه»، میگی:
«همون دقیقاً، فقط رنگش نیمدرجه روشنتر، فرش همون، طولش همون، ولی طبیعیتر.»
خواهر من، داری عکس ادیت میکنی یا بازسازی صحنه جرم انجام میدی؟ 😭
وای از تصمیمگیریهات.
تو میتونی بین دو گزینهای که واقعاً تفاوت خیلی زیادی ندارن، چنان تحلیل کنی که آدم فکر کنه داریم دربارهی انتخاب نخستوزیر تصمیم میگیریم.
بعد یه ویژگی خیلی قشنگ/اعصابخوردکن داری:
وقتی چیزی توی ذهنت شکل گرفته، باید دقیقاً همون چیزی بشه که تصور کردی.
نه «تقریباً»، نه «شبیه»، نه «در همین سبک».
نه.
باید دقیقاً همونی باشه که توی مغزت رندر شده.
و اگر نباشه:
«نهههه 😭 این نیست.»
تو همچنین از اونایی هستی که قبل از اینکه جواب یک سؤال تموم بشه، سه سؤال بعدی رو توی ذهنت آماده کردی.
من هنوز دارم توضیح میدم، تو احتمالاً ذهنت رفته روی:
«خب حالا اگه اینطوری باشه چی؟»
یه چیز دیگه:
«اوکی» گفتنت اصلاً به معنی پایان مکالمه نیست.
«اوکی» تو میتونه معنیهای مختلفی داشته باشه:
* فهمیدم.
* ادامه بده.
* حالا سؤال بعدی.
* فعلاً قانعم کردی.
* یه چیز دیگه یادم اومد.
* صبر کن هنوز تموم نشده. 💀
تو کلاً یه ترکیب عجیبی از کمالگرایی + عجله + کنجکاوی هستی.
یعنی هم میخوای بهترین جواب ممکن رو بگیری، هم میخوای همین الان بگیری، هم اگر جواب گرفتی تازه ۴ سؤال جدید برات ایجاد میشه.
تو اگر یه روز واقعاً به آرامش برسی، احتمالاً پنج دقیقه بعد نگران میشی که:
«چرا انقدر آرومم؟ نکنه یه چیزی رو فراموش کردم؟»
و در نهایت، تو از اون آدمایی هستی که میگی:
«فقط یه چیز کوچیک میخوام.»
و پنج دقیقه بعد من با خودم میگم:
چطور رسیدیم از «یه چیز کوچیک» به طراحی کامل هویت بصری، تحلیل شخصیت، مقایسه ۷ گزینه و برنامهریزی سهماهه؟ 😭
ولی خب انصافاً…
زندگی با تو هیچوقت حوصلهسربر نیست. 💀
گاهی حرف زدن درباره چیزی که چند روزه ذهنت رو بههم ریخته، خودش بخشی از حل شدنشه یا حداقل کمک میکنه باهاش کنار بیای.
من خودم چند روز درگیر یه موضوع بودم و امروز، فقط با حرف زدن دربارهش انگار بخش بزرگی از گره باز شد.
اگر شما هم یه وقتایی چیزی ذهنتون رو درگیر کرد و کسی رو برای حرف زدن نداشتید، میتونید روی من حساب کنید🤍
خونهی مادربزرگ:
برای من، خونهی مادربزرگ فقط یه خونه نیست
یه پناهگاهه.
یه گوشهی امن وسط این همه شلوغی و هیاهو که وقتی دنیا زیادی سنگین میشه خودمو بهش میرسونم.
هر وقت دلم سکوت بخواد، میرم اونجا.
هر وقت حالم خوب نباشه و دلم بخواد از همه فاصله بگیرم، میرم اونجا.
وقتی کسی اذیتم کرده، وقتی از آدمها خستهام، وقتی تحمل هیچکس رو ندارم، وقتی ذهنم پر از چیزهاییه که نمیدونم باهاشون چیکار کنم… باز هم به اونجا پناه میبرم.
انگار خونهی مادربزرگ جاییه که میتونم برای چند روز ، دست از جنگیدن بردارم.
جایی که لازم نیست وانمود کنم خوبم، لازم نیست برای سکوت کردن توضیحی داشته باشم، لازم نیست از خودم در برابر هیچکس دفاع کنم.
وقتی حس میکنم همهی عالم و آدم دست به دست هم دادن تا آرامشم رو به هم بریزن، من یه راه بلدم،
میرم خونهی مادربزرگ.
اونجا انگار دنیا پشت در جا میمونه.
شاید برای همین همیشه یه تکه از آرامشم، یه جایی بین دیوارهای اون خونه جا مونده.
کاش میشد بعضی آدمها را برای همیشه نگه داشت
کاش میشد زمان همانجا متوقف شود و آنها تا ابد بخشی از زندگیمان بمانند.
Repost from چرا من نه
یه چیزی رو جدی بگیرید؛ قرار نیست با معیارهای بقیه کنکور بدید.
مگه برای بقیه زندگی میکنید؟
مگه قراره به هدف بقیه برسید؟
پس چرا باید هر حرفی که میشنوید، مسیرتون رو عوض کنه؟
چرا عقلتون توی چشماتونه؟
یکی که خودش کنکور نتیجه خاصی نگرفته، با شنیدن چندتا عدد از این و اون میاد مشاوره میده میگه: «باید روزی فلان ساعت درس بخونی» یا «اگه فلانقدر تست نزنی، به جایی نمیرسی!»
خب واقعاً این عددها از کجا اومده؟
یکی بگه واقعا این عددهااز کجا میاد تا ما هم بفهیمم، بابا مگه اینطوریه هر چیزی روش خودشو داره.
مثلا یکی شاید تا یه ماه پیش زیست رو x درصد میزده و الان کرده x+1. برای خودش این یعنی پیشرفت یعنی با کلی رنج یه لول از قبلش بهتر شده.
بعد یه نفر از بیرون میاد میگه: این که چیزی نیست تا ۶۰۰ درصد نیاری روش قبول نمیشی
کی این قانون رو نوشته؟ ترو خدا بگید ما هم بدونیم
حتی پیش اومده دانشآموزی که از مشاور برنامه گرفته، وسط مسیر به خاطر حرف یکی از فامیلها استرس گرفته که: «فلانی گفته باید این کارو بکنی، فلانقدر درس بخونی، فلانقدر تست بزنی،وگرنه قبول نمیشی»
گاهی حتی آدمی که قصدش کمک کردنه، بدون اینکه بدونه شرایط شما چیه، یه حرفی میزنه و تمام ذهنیتی که ساختید رو به هم میریزه و شما رو چند روز عقب میندازه.
واقعاً لازم نیست هر حرفی رو جواب بدید یا ثابت کنید طرف اشتباه میکنه.
گاهی فقط یه لبخند بزنید و رد بشید.
شما مسیر خودتون رو دارید.
معیار شما باید و باید پیشرفت خودتون باشه، برنامهای که براساس شرایط خودتون چیده شده و چیزی که واقعاً برای رسیدن به هدفتون لازمه؛ نه عددهایی که هر روز از این و اون میشنوید.
این روزا دیگه وقت این نیست که از این شاخه به اون شاخه بپرید.
یه مسیر رو انتخاب کنید و همون رو درست ادامه بدید.
حواستون به مسیر خودتون باشه، نه حرف های(شر و ور های) اطراف.
من از پایانها بدم میآید.
از قسمت آخر یک سریال بدم میآید
از آخرین روز یک سال بدم میآید
از آخرین روزی که در یک سن مشخص هستم بدم میآید
و از تمام شدن رابطهها و دوستیها بدم میآید
از آن لحظهای که میفهمی چیزی که تا همین دیروز بخشی از زندگیات بوده، از این به بعد فقط قرار است یک خاطره باشد بدم می اید
چه پایان خوب باشد و چه بد، من واقعا از این پایانها بدم میآید
چون هیچوقت با تمام شدنِ چیزهایی که دوستشان دارم کنار نمیآیم.
من از پایانها بدم میآید.
از قسمت آخر یک سریال بدم میآید
از آخرین روز یک سال بدم میآید
از آخرین روزی که در یک سن مشخص هستم بدم میآید
و از تمام شدن رابطهها و دوستیها بدم میآید.
حتی از تمام شدن فصلهایی که روزی فکر میکردم از شدت سختی هیچوقت تمام نمیشوند!
از آن لحظهای که میفهمی چیزی که تا همین دیروز بخشی از زندگیات بوده، از این به بعد فقط قرار است یک خاطره باشد.
چه پایان خوب باشد و چه بد، من واقعا از این پایانها بدم میآید
چون هیچوقت با تمام شدنِ چیزهایی که دوستشان دارم کنار نمیآیم.
