𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
کانال بسته
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
دینعلی با صورتی برافروخته که اثری از سرخوشیِ چند دقیقهی پیش در آن دیده نمیشد، پایش را از ماشین بیرون گذاشت. نه بهخاطر دستورِ نواب، بلکه میخواست یک گوشمالیِ حسابی به او بدهد. چند قدم جلو آمد و انگار که خودش را برای مسابقات قهرمانی کشتیکج آماده میکند، گردنش را به چپ و راست تکان داد.
«ای دخترهٔ بیحیا، بدجور ازت بدم میاد!»
این صدای موزیک دینعلی بود. پس هنوز هم به الیسا فکر میکرد! از خیالِ این مصیبت، کاظم امان نداد و به سمت او حملهور شد. مشت اول درست نشست روی فکِ دینعلی. او که انتظار چنین برخورد ناگهانیای را نداشت، تلوتلو خورد و عقب رفت، اما کاظم انگار تازه گرم شده بود.
«ده بار زنگ زدم! ده بار! تو اون گوشیِ وامونده رو برای چی دستت گرفتی؟»
دینعلی با لجبازی یک قدم عقب رفت و دستهایش را باز کرد. باورش نمیشد کاظم جرئت کرده دست رویش بلند کند. چند چرخشِ نینجایی و حرکاتِ کاراتهایِ مندرآوردی زد و با قلدری گفت:
«نمیخوام و با توئه احمق هیچجا نمیام! من با کامران قرار دارم و میخوام این غائله رو تموم کنم. تو هم بهتره بری خونه و آب بریزی به اونجایی که میسوزه!»
این جمله، ماشهی انفجارِ کاظم بود. کنترلش را از دست داد و به سمت او هجوم برد. اینبار نه یک مشتِ ساده، بلکه یک تخلیهی روانیِ تمامعیار بود. نمیدانست چرا دین اینهمه غد و اعصابخردکن است در حالی که امیرسام معمولاً آرام و منطقی بود. با دو دست یقهٔ او را گرفت و با زانو به شکمش کوبید. دینعلی به سمتِ النود پرت شد و صدای بَنگِ بلندی توی جاده پیچید. دین نفسش برید. کاظم بالای سرش ایستاده بود، نفسنفس میزد و صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود:
«من بهخاطرت کلِ این مسیر رو تختهگاز اومدم!»
سپس او را بلند کرد و روی کاپوتِ فلزی و سردِ ماشین کوبید. هر مشتی که بهصورتِ دین میزد، اتفاقاتی بریدهبریده از گذشته را پیشِ چشمانش زنده میکرد. دینعلی که توی دهانش پُر خون شده بود، بالاخره متوجه شد که تمام مدت «لاتِ کوچهخلوت» بوده است و توی دلش به این خیال که صبح میخواست او را توی کشتی شکست دهد، خندید. پس ملتمسانه گفت:
«کاظم لطفاً!»
حالا چهرههای زیادی را به یاد میآورد که اینچنین زیر ضرباتِ سخت او دهان به التماس گشوده بودند. مشتِ دیگری را زیر گوشِ دینعلی نشاند. دلش نمیخواست بیش از این به صورت او آسیب بزند. دینعلی خواست از خود دفاعی نشان دهد اما کاظم یقهاش را بیشتر فشار داد و سرش را تا یکسانتیمتریِ صورتش نزدیک برد و با غیظ گفت:
«حالا این چیزیه که تو به من میگی؟ اینکه سوختم و برم دُرم رو بذارم؟»
دینعلی که دست و پا میزد، نالید:
«من اصلاً نگفتم دُرت رو بذار، تو رو خدا ولم کن!»
«اینو بدون بچه ننه، پروندهٔ من هموزنِ توئه!»
آهنگی که از توی ۴۰۵ پخش میشد، کاظم را جوگیر کرد و او با هر فریاد، ضربهای میزد.
«کامران برات تله گذاشته، میفهمی؟ تله! اونوقت تو داری با آغوش باز میری به سمتش!»
بالاخره کاظم رهایش کرد و او که انگار پاهایش تحمل وزنی را نداشت، جلوی ماشین روی زمین افتاد. کاظم مشتِ گرهکردهاش را همچنان بالای سرِ دینعلی نگه داشته بود:
«گوش کن چی میگم دین! اگه بفهمم یکبار دیگه رفتی سراغ کامران، دعا کن اون زودتر کارت رو تموم کنه، چون اگه من برسم، زنده نمیمونی که بخوای لو بری!»
کاظم خودش هم باور نمیکرد چنین کلماتی از دهانش خارج شده، چه برسد به دین که مدام رویِ نرم و دست و پا چلفتیِ او را دیده بود. پس مائده حقیقت را میگفت و او واقعاً چنین انسانی بود! سرش را توی دستانِ خونیاش گرفت. نمیخواست چنین چیزی را بپذیرد. دینعلی، گیج و منگ، دستش را روی صورتش گذاشت و به کاظم نگاه کرد. به مهارتهای بالای او در جشنِ عروسیِ الیسا پی برده بود، ولی اینکه او را زمین بزند، خفتی ماندگار بود. خون توی دهانش را روی خاک تف کرد.
«شراره بده یه بوس امشب به من»؛ صدای آهنگش که از توی ماشین به گوش میرسید، باعث شد به این فکر کند که چرا تا الان در برابر دانلود موزیکهای غمگینِ سوپراستارِ بزرگ «محمدرضا گلزار» مقاومت کرده است؟ حداقل حالا میتوانست این لحظه را مثل یک پردهٔ سینمایی توی ذهنش ثبت کند. ابروهایش را توی هم کشید. حس میکرد تکتکِ دندههایش خرد شده؛ دستش را روی زمین گذاشت تا از جا بلند شود اما آخی گفت و دوباره نشست. کاظم از توی فکر و خیال بیرون پرید. خشمش کمی فروکش کرده بود؛ به سمت او رفت و دست دراز کرد. دین چشمهای بیحالش را به او دوخت، پوزخندی زد و سعی کرد با آویزان شدن به النود خودش را سرپا کند. کاظم جلو رفت و بازویش را گرفت. دین بهشدت او را پس زد:
«به من دست نزن!»
کاظم که پی برده بود احتمالاً رفتارِ نرم با دین او را وحشیتر میکند، او را با شتاب به سمت صندلی شاگردِ ماشین هل داد و او مثل پسربچههای دبستانی گوشهی ماشین کز کرد.
#Supernatural #persian_spn
فرمان در دستهای عرقکردهی کاظم میلرزید و ماشین با هر دستانداز، مثل فرغون بالا میپرید و به سمتی مایل میشد، اما او همچنان پایش را از روی پدال گاز برنمیداشت. دهها بار به دینعلی زنگ زده بود ولی انگار نه انگار!
صفحهی گوشی را لمس کرد، انگشتش را روی اسم امیرسام کوبید و گوشی را پرت کرد روی داشبورد. بعد از چند تا بوق، صدای وراثتیِ کوچک به گوش رسید:
«کاظم؟»
صدای خندهی ریزی میآمد؛ احتمالاً راضیه بود.
«اوه امیرسام! کجا هستی؟»
«ما اومدیم با راضیه آبزرشک بخوریم. چیکار داری؟»
کاظم فرمان را وحشیانه چرخاند تا به پیرمردی که از عرض خیابان رد میشد، نکوبد. آینهبغل با فاصلهی میلیمتری از کنار مرد گذشت.
«مرتیکه، مگه پشتِ خر نشستی؟!»
کاظم زیر لب گفت: «النوده» و به مسیرش برای تعقیبِ آهوی گریزپا ادامه داد.
«امیرسام! کامران برای دین تله گذاشته! همین الان باید یه غلطی بکنیم!»
لحن امیرسام یکباره عوض شد:
«چی؟ تو از کجا میدونی؟»
«وقت ندارم توضیح بدم، فقط خودت رو برسون! من افتادم دنبالش!»
تماس را قطع کرد و توی روبیکا لوکیشن فرستاد. اجازه نداد که امیرسام بگوید باک بنزینِ هوندایش خالی است. چند متر جلوتر، دینعلی سرش را با ریتم آهنگی که احتمالاً از خوانندهی محبوبش [محسن لرستانی] بود، تکان میداد. دستش را روی لبهی پنجره گذاشته و رُخِ عقاب گرفته بود.
کاظم مشتش را روی بوق کوبید و آنقدر بوق زد تا بالاخره سرِ او به سمت آینه چرخید. کاظم با خودش فکر کرد احتمالاً او کر بوده است. دینعلی با دیدن کاظم پشتِ رول، پقی زیر خنده زد؛ بهخصوص که النود مثل قوطیحلبی چپ و راست میشد و شکر خدا را که جاده شلوغ نبود.
حرکاتِ تخس و تحقیرآمیزِ دین، کلهی کاظم را «کیوی» کرده بود. شیشه را پایین کشید، باد سردِ آخرِ زمستان به صورتش زد و با تمام توانِ حنجرهاش فریاد کشید:
«هی دین! بزن کنار!»
دینعلی اگرچه دیرش شده بود، اما از روی کنجکاوی با خونسردیِ آزاردهندهای کنار زد. کاظم ماشین را چپکی در بخش خاکیِ جاده پارک کرد، در را گشود و بیرون پرید. پاهایش روی آسفالت از خشم، ترس و نگرانی میلرزید. ممکن بود چیزی توی ماشینِ دین جاساز شده باشد یا هر نقشهی پلید دیگری که از دستِ کامران برمیآمد. صدای بلندِ ضبط ماشین، وادارش کرد فریاد بکشد:
«بیا پایین!»
دینعلی با لبخندی کج، شیشه را پایین داد:
«نمیدونستم دلت میخواد با من کورس بذاری...»
حرفش ناتمام ماند. کاظم با هجومی ناگهانی، دستش را از پنجره داخل برد، یقهی پیراهن صورتیاش را گرفت و او را به سمت در کشید. با ابرو اشارهای به ضبط کرد و سعی کرد شمردهشمرده و با آرامش صحبت کند:
«گفتم... بیا... پایین! کامران میخواد تو رو توی دردسر بندازه و اون کوفتی رو خاموش کن.»
دینعلی با همان پوزخندِ همیشگی، شانه چرخاند و سعی کرد دستِ کاظم را از روی یقهاش پس بزند:
«وَل کن کاظم! باز دوباره توهم زدی؟ کامران اگه میخواست کاری کنه، تا الان کرده بود. الان هم دیرم شده، بکش کنار!»
#Supernatural #persian_spn
این دومین باری بود که کاظم تنهایی از خانه بیرون میزد. از سق سیاهش دو قدم بیشتر نرفته بود که مائده جلوی پایش ترمز کرد:
«مرتیکه، چرا جواب گوشیت رو نمیدی! دیگه داشتم میاومدم اونجا.»
کاظم هول شد و به سمت خانه عقبگرد کرد:
«مزاحم نشو!»
مائده خم شد و درِ سمت شاگرد را باز کرد:
«این رو بدون که اگه نیای به ضرر همهتون تموم میشه!»
کاظم نوعی همدلی خاصی را توی چشمان آن زن دید و دعا کرد اشتباه نکرده باشد؛ بنابراین مثل یک دزد اطراف را پایید و داخل ماشین نشست. مائده کلافه به نظر میرسید:
«تو کی هستی واقعاً که حتی راجع به گذشتهات کنجکاو نیستی!»
کنجکاو بود. مگر میشد نباشد؟
«دفعهٔ قبلی که با هم حرف زدیم توی دلم رو خالی کردی؛ گفتی هیچ خانوادهای ندارم و احتمالاً با تو و کامران سروسری داشتم. این نشون میده که آدم خوبی نیستم... شاید...»
مائده پوزخند زد:
«تو نمیتونی گذشته رو پاک کنی نواب! هرچه زودتر اون کیف رو پیدا کن و از خونهٔ وراثتیها بزن بیرون.»
کاظم لب زد:
«کدوم کیف آخه؟»
توی نگاهِ شرورِ زن، برای اولین بار غم دید و حقیقتی که از آن میترسید توی صورتش زده شد:
«تو دستِ راستِ کامران بودی! چطور همهٔ کارهایی که کردی فراموشت شده؟!»
دهان کاظم بهیکباره گس و تلخ شد؛ حس میکرد کل دنیا روی سرش میچرخد:
«من... من چیکار کردم؟»
دلش مثل مرغ بریان جِز و وِلِز میکرد. مائده به تکان دادنِ سرش به طرفین اکتفا کرد و سپس گفت:
«باید کیفی که دست "آدم" بود رو پیدا کنی!»
«آدم... اون... منظورت برادرِ دینعلیه؟»
مائده کمی تنِ صدایش را بالا برد تا به او تشر بزند:
«مَردِ قورمهسبزی! راجع به اینا میتونیم بعداً حرف بزنیم، الان مسئله دوستپسرتِه!»
کاظم زبانش را که توی دهانش مثل بتن سخت شده بود، بهزحمت تکان داد و پرسید:
«چی؟»
مائده پوزخندی زد، برگشت و به صورتش نگاه کرد:
«مهلت یکهفتهایِ تو برای برگردوندنِ کیف به پایان رسیده! اگه جواب تماسهام رو میدادی یا حداقل اون پیامهای کوفتی رو میخوندی، متوجه میشدی! کامران، وراثتیِ بزرگه رو امروز سر یه محمولهٔ بزرگ میفرسته که توی بهترین حالت سلاخی میشه و بدترین حالت دستگیر!»
همین لحظه، وراثتیِ بزرگ از خانه بیرون زد و به سمت پژوی نقرهایاش رفت. مائده و کاظم سرشان را خم کردند تا رد شود. او بهزور خودش را جمعوجور کرد؛ حالا تنها چیزی که به آن فکر میکرد دینعلی، چشمهای سبزش و حفظِ جانش بود:
«الان من باید چیکار کنم؟»
مائده روی فرمان النود ضربهای زد:
«میشینی پشت فرمون و میری جونِ مبارکِ دوستپسرت رو نجات میدی! هرطور که شده نباید بذاری سر اون قرار بره و راجع به کیف نباید چیزی بدونه! بعدش برمیگردی، ماشینم رو میاری و میریم سراغ کامران!»
«و تو چرا این همه کمکم میکنی؟»
مائده نیشخندی زد و در حالی که ماشینش را به ریدمانترین رانندهٔ دنیا قرض میداد، گفت:
«ما گذشتهٔ خوبی داشتیم!»
#Supernatural #persian_spn
★43
یک هفته از آن ماجرا گذشت، اما امیرسام و دینعلی همچنان در چرخهی معیوبِ قهر و آشتی دست و پا میزدند. کامران که با پیشکشِ خانه و ماشین، برادرانِ وراثتی را نمکگیر کرده بود، کمکم مأموریتهای حساستری به آنها محول میکرد. دینعلی برای برادرش و کاظم نقش محافظتی داشت و معمولاً در تمام قرار ملاقاتها چند قدم جلوتر میایستاد تا از حملهی احتمالی به دو شخص ارزشمند زندگیاش جلوگیری کند. شاید هم میخواست قهرمانِ داستانِ خودش باشد تا جذابتر به نظر بیاید؛ بههرحال اینها مسائلی بودند که کاظم خوب درکشان نمیکرد.
توی این مدت مائده بارها با او تماس گرفته بود، ولی کاظم چون سایلنت کردن بلد نبود، موبایل را زیر تخت قایم میکرد. حالا کاظم توی آشپزخانه نشسته بود و حرکات دینعلی را در حین پختِ فسنجان تعقیب میکرد:
«بده من گردوها رو بشکنم!»
دینعلی پوزخندی زد و مشتش را بالا برد و روی سرِ گردو فرو آورد؛ گردو خرد شد و تکههایش روی میز و کورترین نقاط آشپزخانه پخش و پلا شد:
«من از تو قدبلندترم و قدرت بدنی بالاتری دارم!»
کاظم نگاهی به چهرهی خودشیفته و فیگورِ آمادهی جنگِ او انداخت؛ طوری از غرور باد کرده بود که انگار وزنهی یکصدکیلویی را با یک دست بلند کرده است. گرچه میتوانست او را مثل سوسک روی زمین له کند، اما لبخندی زد و تنها گفت:
«بهتره با من درنیفتی!»
دینعلی سینه سپر کرد و چند قدم جلو آمد:
«بیا کشتی بگیریم تا بفهمی بهتره با کی درنیفتی!»
کاظم اصلاً دلش نمیخواست او را ضایع کند. پس از جا بلند شد و رندومترین چیزی که به ذهنش میرسید به زبان آورد:
«من میخوام برم مغازه، واجبی بخرم؛ تو چیزی لازم نداری؟»
دینعلی که فکر میکرد کاظم از او ترسیده، غرور بیشتری به خود گرفت و میخواست بگوید: «دو تا بخر»، که تماسِ کامران را روی گوشیاش دید:
«بله؟ چشم قربان، من یکساعته خودم رو میرسونم... تنها؟ اوکی! عزت زیاد.»
#Supernatural #persian_spn
در ورودی مجهز به سیستم هوشمند، با تشخیص چهرهٔ کاظم باز شد. او کفشهایش را توی جاکفشی گذاشت و سلانه سلانه از پلهها پایین رفت. پذیرایی خلوت بود و به نظر میرسید امیرسام و راضیه هنوز به خانه برنگشتهاند. قدمهایش را به سمت اتاق دینعلی تند کرد. از لای در داخل را نگاه کرد؛ او با خروپفهای عمیق هنوز هم خواب بود. کاظم جلوتر رفت و با ظرف پلاستیکی که درونش چند تا لبو قرار داشت، بالای سرش ایستاد. احتمالاً یکبار از خواب بیدار شده و سیگار کشیده بود؛ این از زیرسیگاری مشخص بود. دینعلی توی جایش تکانی خورد و با حس حضور کاظم ناگهان از جا پرید:
«لعنت بهت کاظم!»
ردِ کمرنگِ اشک روی گونههای دینعلی از چشمانِ حساس و تیزبینش دور نماند، اما ترجیح داد او را با پرسوجو آزار ندهد. کیسه را جلو گرفت و انگار که به کودکی خوراکیِ موردعلاقهاش را پیشکش میکند، گفت:
«ببین برات چی گرفتم!»
دینعلی که تا یک ثانیه پیش سگرمههایش در هم بود، گل از گلش شکفت و پلاستیک را از دستش قاپید:
«وای! داغم هست!»
کاظم لبخندی زد و ترجیح داد توضیح ندهد که تا آن سرِ شهر برای پیدا کردن لبو رفته و دو برابر بیشتر پول تاکسی داده تا لبو را بهموقع و قبل از سرد شدن به او برساند. دینعلی طبق معمول بدون هیچ تعارفی مشغول شد و کاظم کلافه روی کاناپهٔ روبروی تختش نشست تا او را تماشا کند.
دین با دهانِ پر گفت:
«از پول خودمه؟»
کاظم خجالتزده از جا پرید، دست توی جیب کتش برد و صد هزار تومان به سمت او گرفت:
«معذرت میخوام! نباید بیاجازه پولت رو برمیداشتم.»
دین سرش را بلند کرد و به او چشم دوخت:
«از کجا بدونم فقط همین بوده؟»
کاظم با دلخوری پول را روی تختش رها کرد:
«دین... دینعلی! لطفاً اذیتم نکن، من که دزد نیستم! اون کار رو هم از راضیه یاد گرفتم و بعداً فهمیدم اشتباه بوده.»
دین خندید. خودش را جلو کشید و پول را برداشت:
«برخوردت خیلی نامناسبه! جای دیگه اینجوری پول ندی.»
سپس پول را توی جیب شلوارش چپاند. کاظم که دستپاچه شده بود، در جای قبلیاش نشست. ناخودآگاه او را «دین» صدا زده بود، هرچند بهسرعت و با هوشیاری تصحیحش کرد. پس از مدتی درگیری با خود، کمی خودش را روی کاناپه جلو کشید و دستهایش را در هم قلاب کرد. میخواست یک بازجویی موشکافانه داشته باشد تا خیالش آسوده شود. بیمقدمه گفت:
«الیسا عروسی کرد.»
دینعلی تکهٔ آخرِ لبو را به چنگال پلاستیکی زد و به دهانش برد:
«خبری بود یا سؤالی؟»
«نه، منظورم... میخواستم بدونم ناراحتی؟»
او ظرف پلاستیکی را به سمت سطل زباله پرت کرد:
«نه! زنها مثل عطر میمونن، موندگار نیستن!»
ظرف کنار سطل روی زمین افتاد. کاظم هوفی کشید و از جا بلند شد تا آن را از روی زمین بردارد:
«تا حالا چند نفر توی زندگیت بوده؟»
دین خندید و پاهایش را از تخت آویزان کرد. موهایش نامرتب و بههمریخته و زخمِ کنار لبش ورم کرده بود:
«چرا این رو میپرسی؟»
و با چشمکی ادامه داد:
«نکنه غیرتی شدی، شیطون؟»
کاظم کمرش را صاف کرد و با جدیت نگاهش را در هر کجای اتاق به جز چهرهٔ او چرخاند:
«تو خیلی شوخیهای نامناسبی میکنی!»
دین خندید و کِشوقوسی به بدنش داد:
«فقط الیسا بود. وقتی بنیامین کوچیک بود، من سعی کردم کمکخرجش باشم و بعد تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم که جانعلی مخالفت کرد. نمیدونم، شاید ترسو بودم!»
«شاید هم واقعاً دوستش نداشتی!»
دینعلی نیشخندی زد که باعث شد لب و لوچهٔ زخمیاش در هم شود:
«سعی کردم یه زندگی معمولی مثل همهٔ آدمها داشته باشم، اما خب... هر چی سنگه، همه پیشِ پای لنگه!»
کاظم آهی کشید و سکوت برقرار شد. دینعلی از جا بلند شد و جلوی آینه با نوک انگشتانش سرسری موهایش را مرتب کرد. چهرهاش حالتی داشت شبیه بچههایی که بهخاطر دعوا سرِ تیم فوتبالشان کتک میخورند. از این فکر، کاظم لبخند محوی زد و به قصدِ ترکِ اتاق از جا بلند شد:
«چرا دین صدام نمیزنی؟»
کاظم روی پاشنهٔ در چرخید. از این فکر که او همهچیز را به یاد داشته باشد، دچار وحشت شده بود:
«چی؟!»
دینعلی به کنسول تکیه داد و نگاهش کرد:
«چند دقیقه پیش گفتی دین! کسی جز امیرسام من رو این شکلی صدا نمیزنه.»
او که تقریباً خیالش راحت شده بود، لبخندی سکتهای زد و گفت:
«اگه تو ناراحت نمیشی، حتماً... دین.»
سپس از اتاق بیرون پرید و زیر لب اسمش را تکرار کرد.
#Supernatural #persian_spn
«متوجه منظورتون نمیشم.»
زن هوفی کشید و با سرش به ماشین اشاره کرد:
«بپر بالا!»
کاظم مدتی ایستاد. لبههای بارانیاش را با هم موازی کرد و سرش را پایین انداخت. همچنان در تعلل به سر میبرد که زن با بوقی ممتد او را مجبور کرد سوار النود شود:
«هوی چشمقشنگ! من که رانندهات نیستم، بیا جلو!»
کاظم با تردید در را باز کرد و روی صندلی شاگرد نشست. بوی عطر زن به نظر آشنا میآمد و کت چرم کوتاهی به تن داشت که فیتِ اندامش بود.
کاظم نگاهش را از او گرفت و به انگشتهایش خیره شد:
«میدونم که تو رو میشناسم، ولی چیزی به خاطر نمیارم. آیا تو من رو کاملاً میشناسی؟»
زن موهایش را زیر روسریاش چپاند:
«جدی داری میگی یا جزوی از نقشهست؟!»
کاظم سرش را چرخاند و با استیصال به چشمهای او نگاه کرد.
زن خندید و با ناباوری گفت:
«پسر، یا تو واقعاً خیلی خوب نقش بازی میکنی یا من خل شدم که باورت کنم.»
«اوه، اما من جز حقیقت چیزی نمیگم... هرچند گاهی گفتن حقیقت به نفع انسان نیست و این رو زمانی فهمیدم که با این حرفها دینعلی رو رنجوندم.»
«موضوع همیشه راجع به وراثتیهاست، مگه نه؟»
کاظم به سؤالش جوابی نداد. سرش را بین دستانش گرفت و آرام گفت:
«تو کی هستی؟ من کی هستم؟ خدایا! دارم دیوونه میشم.»
«اسم من مائدهست! ما خاطرات خوشی با هم داشتیم.»
سرش را بلند کرد. مائده به او چشمکی زد که باعث شد خودش را جمعوجور کند و کمی متمایل به درِ ماشین شود:
«و تو راجع به من چی میدونی؟»
زن با انگشتانش روی فرمان ماشین ضرب گرفت و هر چیزی را که به ذهنش رسید، رندوم به زبان آورد:
«امممم، تو کاظم نوابی! مَردِ قورمهسبزی هستی و خب اگه فراموشش کرده باشی، برات یادآوری میکنم. عاشق ترنج کت هستی...»
«آیا... من پدر و مادری دارم؟ یا حتی فرزندی؟»
مائده خندید؛ انگار جوکترین حرف سال را شنیده باشد. سپس خندهاش به قهقهه تبدیل شد و در نهایت گفت:
«ما تیمی هستیم که هیچ خانوادهای نداریم!»
کاظم میخواست بپرسد کدام «ما» و کدام «تیم»، ولی موبایل مائده زنگ خورد و گفت باید برود. موبایل دیگری به او داد و تأکید کرد که پنهانش کند. کاظم از ماشین پیاده شد. زن گفته بود باید کیف را تا آخر هفته به او و کامران برساند، اما کاظم هیچ ایدهای نداشت که موضوع بحث راجع به چه کیفی بود!
از اینکه ارتباطش با مائده و کامران چه چیزی است دچار وحشت شده بود. دست توی جیبش برد؛ موبایل دوم انگار سنگینی میکرد. غرق توی افکار و قدمزنان به سمت دستفروشی که لبو میفروخت نزدیک شد. از فکر کارهای دیشب، معدهاش توی هم میپیچید. خریت محضی بود که سعی کرده بود دوستش را ببوسد و چیزی که متوجهش نمیشد این بود که او هم چندان بیعلاقه نبود.
«سلام آقا، لبو میخوام.»
مرد ملاقهاش را توی دیگ رها کرد و دستکشهای پلاستیکیاش را از دستانش کَند:
«تموم شده برادر!»
عصبی بود. این حرف عصبیترش کرد. یقهی مرد را گرفت و به خودش نزدیک کرد و توی صورتش داد زد:
«من لبو میخوام!»
(ل*بو منحرفا)
#Supernatural #persian_spn
★ 40
کاظم مانع حملهی دیگری از جانب امیرسام شد و او را به عقب هل داد. دینعلی با پشت دست، خونِ لبش را پاک کرد و فریاد زد:
«حالا شدم ترسو؟ من نبودم کی تو رو جمعت میکرد؟ بچه خوشگل، مزلف! بعد از اینم دیگه اسم بابای من رو به زبون نیار!»
و پشتبندِ فریادش، لیوان شیشهای روی میز را محکم روی زمین کوبید. لیوان هزارتکه شد ولی عصبانیت دینعلی هنوز پابرجا بود. ترجیح میداد عصبانی باشد تا غمگین؛ ترجیح میداد چیزی بشکند تا اینکه به برادرش توضیح بدهد چقدر توی زندگی جان کنده است.
امیرسام کتش را از روی مبل چنگ زد و گفت:
«من دیگه یه دقیقه هم توی این خونه نمیمونم.»
راضیه که گویا از همان اول نظارهگرِ مشاجرهٔ آنها بود، در پیِ شوهرِ سابقش رفت و کاظم دستمالجیبیاش را از توی ترنج کتش بیرون کشید و به سمت دین گرفت. شکاف روی لب او آنقدر عمیق نبود که هنوز هم خونریزی داشته باشد، ولی با این حال دستمال را گرفت، نمادین روی زخمش کشید و توی جیبش گذاشت.
کاظم که از عصبانی شدنِ او میترسید، سکوت کرد و ترجیح داد دستمالِ ارزشمندش را بعداً پس بگیرد. دین با حرص توی سالن قدم میزد:
«مرتیکه خر! هی هیچی نمیگم، پررو میشه!»
کاظم حواسپرت پرسید:
«کی؟»
دین در حالی که به آشپزخانه میرفت، گفت:
«هر چی اسکله، دورهام کرده.»
کاظم بیخیال شانهای بالا انداخت و به سمت اتاقش رفت. طراحی ساده و دلنشینی داشت؛ یک تختِ یکنفره چسبیده به پنجره، یک کمد لباس و آینهٔ کوچک روبروی آن قرار داشت. کاظم دری را که در گوشهی انتهایی اتاق قرار داشت گشود و با دیدن سرویس بهداشتی و حمام، گل از گلش شکفت. پس از اینکه دوشی گرفت و لباسهایش را به تن کرد، نگاهی توی آینه به خودش انداخت. ریشهایش پر شده بودند و تعدادی تار سفید بین آنها خودنمایی میکرد. با خودش فکر کرد میتواند موزرِ دینعلی را قرض بگیرد، ولی وقتی رفتار دفعهٔ قبلش را به یاد آورد، منصرف شد. بههرحال وقتی چیزی شسته میشد، مگر فرقی داشت به کجا بخورد؟
آه بلندی کشید و روی تختش نشست. حتی نمیدانست اسم واقعیاش کاظم است یا نه، آیا واقعاً سیوشش سال دارد یا خیر و کلی سؤالِ بیجوابِ دیگر. غرق توی همین افکار، تصمیم گرفت کمی در محیط بیرون از این خانه که بیشتر شبیه پناهگاهش بود، بچرخد. قبل از رفتن، بهآرامی توی اتاق دینعلی سرک کشید که طبق معمول در خوابی عمیق با خروپفهای وحشتناک بود.
بهآرامی تا سر کوچه قدم برداشت. این اولین باری بود که بهتنهایی از خانه بیرون زده بود و حالت تدافعی به خودش گرفته بود، ولی با این فکر که مهارتهای رزمیِ ناشناختهای دارد، کمی آرام گرفت و با اعتمادبهنفس بیشتری قدم برداشت. دست توی جیب بارانیاش کرد. پول نقد هم که داشت و میتوانست موقع برگشت مقداری لبو برای دینعلی بخرد و او را خوشحال کند. توی افکارِ نوجوانانهٔ خود غرق بود که بوق ماشینی باعث شد دو متر به هوا بپرد:
«هی! سلام مَردِ قورمهسبزی!»
کاظم با وحشت سرش را چرخاند و به زنی که صاحب چنین صدای لوندی بود، نگاه کرد. او صورتِ گرد و پُر، موهای مشکی و چهرهٔ جذابی داشت و پشتِ فرمانِ یک النود سفید نشسته بود. وقتی سکوت و بهتِ کاظم را دید، ادامه داد:
«مَرد، واقعاً فکر میکردم گم و گور شدی تا اینکه کامران گفت پیدات کرده.»
کاظم تپش قلب گرفته بود:
«تو کی هستی؟»
زن بلند خندید:
«اوه! تو خیلی توی نقشِ خودت فرو رفتی!»
«منظورت چیه؟!»
زن شالش را که روی شانههایش افتاده بود، آزادانه روی سرش انداخت:
«فکر میکنی این چرت و پرتها رو باور میکنم؟! اینها رو گفتی که پناهندهٔ وراثتیها بشی؟»
کاظم چشمهای آبیاش را توی کاسه چرخاند. هیچی از حرفهای او نمیفهمید.
#Supernatural #persian_spn
سام همان سال در پی درگیری شدید با جانعلی، با شهامت خانه را ترک کرد و به مدرسهٔ شبانهروزی پناه برد. با رفتن سام، فشار روانی روی دین بیشتر شد؛ پدرش در پیِ مصرف، توهمات شدیدی میزد و در پی آن، دین بارها زیر مشت و لگد او مانده بود. نه اینکه دینِ بیستساله قدرت بدنی کمتری برای مقابله با پدرِ معتاد و کمجانش داشته باشد، بلکه فقط نمیخواست تنش را ادامهدار کند. نمیخواست این آسیب را به مادرش محول کند و سام هرگز چیزی از آن روزهای تاریک نفهمید، چون دین هر بار زخمهای روی بدنش را با شوخی از قلدریهایش توی خیابانهای پایینشهر توجیه میکرد.
سام جلو آمد. یقهی دین را محکم گرفته بود؛ در حالی که نفسنفس میزد، محکم توی دهان او زد:
«تو یه ترسویی دین! لعنتی! تو... تو حتی از عشق هم ترسیدی! پنج سال با الیسا موندی، ولی جرئت نکردی باهاش ازدواج کنی. تو حتی یکبار نتونستی با حرف بابا مخالفت کنی و فقط یه جونور شبیه اون شدی!»
شوریِ خون، دهانش را مزهدار کرد. صدای سام مثل پتک توی سرش میخورد؛ برادر کوچکش او را ترسو میدانست! برگشت به دهسالگیِ خودش، همان شبی که جانعلی ترکشان کرد. امیرسام روی تشک کوچکش به خواب رفته و تفنگ آبپاشِ برادرش را محکم توی مشت کوچک خود گرفته بود. دین گاهی اشکش را در میآورد تا اسباببازیهایش را در اختیار او بگذارد و این باعث میشد امیرسام با خودش فکر کند برادرش یک عوضی و اعصابخردکن به تمام معناست! دینِ کوچک، پشت در اتاقشان ایستاده بود و از سوراخ کلید، اتاق بغلی را نظاره میکرد. یک زن دیگر آنجا بود و صدای فریادهای بلند از اتاق بغلی میآمد. مریم داد زد:
«چطور تونستی چنین کاری رو با خانوادمون کنی؟!»
پدرش را میدید که با چشمانی گشادشده، در حالی که از لای انگشتانش چیزی شبیه دود بیرون میداد، به دیوار تکیه داده بود. بالاخره سکوتش را شکست، کمی جلو رفت و دست زنی را که گوشهٔ اتاق کز کرده بود، گرفت:
«اون بارداره مریم، من که نمیتونم رهاش کنم!»
پدرش با آن زن که برادرش آدم را باردار بود، رفت و نه آن شب و نه شبهای دیگر حتی برای دیدن دین و سام بازنگشت. وقتی جانعلی رفت، دینِ دهساله احساس آزادی نکرد. فقط فهمید که مسئولیت جمع کردن این ویرانه، حالا بر دوش خودش است.
خون از لب دین جاری شد.
شوق زندگی در مادرش از بین رفته بود؛ او مدتهای طولانی در اتاق مشترکش با جانعلی مینشست و گریه میکرد. دین کمکم علاوه بر تلاشهای بیوقفه توی نانوایی، کارهای داخل خانه را بر عهده گرفت. او یک کتاب آشپزی خرید و برای سام فرنیِ بادام که هنوز هم از کودکی عاشقش بود، درست میکرد. قبل از ورود به کلاس هفتم، پس از بارها اخراج از مدرسه به دلیل خشونت مهارناپذیرش ترک تحصیل کرد و درست وقتی که وضعیت مالی و روحی خانواده کمی بهبود یافت و مریم سرپا شد، پدر بازگشت.
#Supernatural #persian_spn
کاظم غلتی خورد که باعث شد پایش محکم به دیوار کانکس بخورد. آخِ خفیفی گفت و نیمخیز شد؛ انگار دنیا روی سرش میچرخید. خمیازهای کشید و به ساعت که ده صبح را نشان میداد، نگاه کرد. تخت دینعلی مرتب بود و به نظر میرسید صبح زود از آنجا بیرون زده است.
حداقل تنها مزیت این مستی این بود که توانسته بود روی تخت بخوابد. با چیزهایی که از شب قبل به خاطر آورد، محکم توی سرش کوبید و آرزو کرد دین هیچی به یاد نیاورد.
دینعلی که به حمام عمومی رفته بود، برگشت؛ کاملاً طبیعی و سرخوش رفتار کرد و خیال کاظم از این بابت آسوده شد. هرچند بهطور غریزی احساس خجالت میکرد و سعی داشت از او فاصله بگیرد، اما با این فکر که دینعلی آنقدر خوددار و با شخصیت نیست که چنین سوژهای داشته باشد و همهجا جار نزند، خودش را تسلی داد. امیرسام اما سرسنگین شده بود و سعی میکرد تا حد امکان با دین همکلام نشود. تا عصر، کامران آدرس و کلید خانهی جدید را داد و پسر، آنجا محشر بود! خانه شبیه یک پناهگاه با سیستمهای امنیتی قوی، با سه اتاق بود. ورودی آن یک درِ فلزی سنگین با مکانیزم حفاظتی چندمرحلهای بود که هم الکترونیکی و هم مکانیکی عمل میکرد. پشت در، یک راهروی طولانی و نسبتاً باریک قرار داشت که به بخشهای مختلف متصل میشد.
مرکز اصلی مجموعه، یک سالن دایرهای بزرگ بود که کتابخانهای بزرگ در آن و سقف بلند، ستونهای قطور فلزی و چراغهای ثابت دیواری داشت. قفسههای چوبیِ مرتب و طبقهبندیشده تمام محیط را پوشانده بودند. بخش غربی شامل اتاقهای خواب، سالن غذاخوری، آشپزخانه و فضاهای عمومی بود. اتاقها ساده اما منظم بودند: تختهای فلزی، کمدهای کوچک و نور ثابت سقفی.
سیستم تهویه در سراسر مجموعه بهصورت لولههای ضخیم قابلرؤیت در سقفها و دیوارها اجرا شده و در بخش عمیقتر، سلولهای بازداشت ساخته شده بود. دیوارها از بتن تقویتشده و میلهها از آلیاژهای مقاوم در برابر نیروی فیزیکی ساخته شده بودند و درِ سلولها با قفلهای چندلایهٔ مکانیکی بسته میشد.
دینعلی با دهان باز وسط سالن ایستاده بود:
«پسر! اینجا فوقالعادهست!»
راضیه در تأیید او سری تکان داد؛ روی کاناپه نشست و پشتچشمی نازک کرد:
«از این به بعد به من بگید راضیه سلطان!»
دینعلی روی صندلی چوبی ولو شد:
«سلطان، برو به آشپزخونه سلام کن، گشنهایم.»
«وا! مگه من آشپزتم؟»
امیرسام که شاخکهایش تیز شده بود، به سمت آنها قدم برداشت و رو به راضیه گفت:
«عزیزدلم، تو برو توی اتاقت استراحت کن؛ بعضیا هنوز سگمست هستن و متوجه حرفهاشون نمیشن.»
راضیه از خداخواسته از جا بلند شد و سالن را ترک کرد. دینعلی سوتی کشید و با خنده گفت:
«اوه! عزیزدلم! شما دیشب کجا بودین اصلاً؟»
امیرسام آستین پیراهنش را تا زد و در حالی که سعی میکرد به صورت او نگاه نکند، با تلخی گفت:
«به تو ربطی نداره، تو پیِ خوشگذرانیِ خودت باش.»
دینعلی چشمهایش را مالید؛ هوفی کشید و بیحوصله گفت:
«چرا قیافهت رو برام کج میکنی؟ مثل بچهٔ آدم بگو چه مرگته!»
صدای امیرسام بالا رفت و این بار به چشمان او نگاه کرد:
«این رفتارِ ارتشی و قلدربازیهات روی من جواب نمیده دین! سعی نکن مثل بابا رفتار کنی.»
کاظم سعی کرد مداخله کند، ولی اصلاً دلش کتک از جانب دو برادر را نمیخواست. دین از جا بلند شد و عصبی خندید:
«من؟! من دارم مثل بابا رفتار میکنم؟»
امیرسام پوزخندی زد و روبرویش ایستاد:
«میدونی تو حتی از بابا بدتری!»
دست انداخت توی جیب او و تسبیحش را بیرون کشید:
«این رو با خودت میگردونی ولی خودت هیچ اعتقادی بهش نداری! اصلاً میدونی وقتی دیشب تو رو توی اون وضعیت دیدم چه حالی شدم؟»
دین سعی کرد تسبیحش را پس بگیرد:
«سام، مسخرهبازی در نیار!»
امیرسام دستش را پس زد، تسبیح را کشید و دانههای آن تقتق کف پارکتها افتادند. رگهای پیشانیاش بیرون زده بودند:
«یادتِ میگفتی مدام شاهد خماری و نئشگیِ جانعلی بودی؟ الان خودت از اون افتضاحتری!»
کاظم روی زمین خم شده بود و بهسرعت دانههای تسبیح را توی مشتش جمعآوری میکرد. دین به سمت برادرش خیز برداشت و کفشش روی انگشت کوچک کاظم رفت. اگرچه خودش متوجه نشد، ولی مرد بیچاره دردی شبیه زایمان را تجربه کرد. مشت محکمش به فکِ امیرسام باعث شد او چند قدم به عقب تلو بخورد.
هیچچیز را فراموش نکرده بود! سام حق نداشت تمام فداکاریهای او را بهخاطر یک اشتباه خط بزند. ذهنش به عقب کشیده شد. اوایل که سوگلیِ جانعلی ترکش کرد و او به خانه بازگشت، رفتار بهتری داشت. دین تازه خدمت سربازیاش را تمام کرده و امیرسام ورودی دبیرستان بود. او با خودش فکر میکرد بالاخره میتواند خانوادهای منسجم کنار خود داشته باشد، اما... زندگی پر از «اما»ها بود؛ اوضاع بدتر شد. پدر و مادرش هر روز توی جنگ و جدل بودند و کمکم جانعلی سیگار را ترفیع رتبه داد و رو به مصرف مواد مخدر آورد.
هر بار که میبینم پست گذاشتم ریاکشن نزدید کامنت نذاشتید، خم میشم تیکههای قلب شکستمو جمع میکنم و با بغض پست جدید میذارم😔.
