fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

کانال بسته

𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فن‌فیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینک‌های ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
★ 38 «وای! باورم نمی‌شه با عرق سگی مست شدی!» کاظم خم شد، عوقی زد و دوباره سر جایش برگشت: «تو من رو گول زدی و همه‌اش رو من خوردم!» دین‌علی سرش را چرخاند؛ نور کمرنگ ماه روی صورت بی‌حالِ کاظم افتاده بود و ریمل زیر چشم‌هایش ریخته و سیاه شده بود. دین‌علی دوباره خنده‌اش را از سر گرفت: «کاظم، شبیه این... این ارزون‌های کنار خیابون شدی!» سپس با قاه‌قاه بلندی به شوخیِ خود خندید. کاظم به‌آرامی سرش را چرخاند، مواظب بود همین تغییر کوچک معده‌اش را به هم نریزد. تماشای خنده‌ی از ته‌دلِ او باعث شد لبخند کمرنگی روی لبش نقش ببندد. می‌دانست که زندگی برای او خیلی سخت بود و هیچ سپری جز شوخی‌های بی‌مزه و شوهرعمه‌ایش ندارد. وقتی خنده‌اش تمام شد، دوباره سرش را به بدنهٔ ماشین تکیه داد و به فضای تاریکِ روبرویش خیره شد. بدون اینکه سرش را بچرخاند، گفت: «چیه؟ خوشگل ندیدی؟» کاظم با خودش اعتراف کرد که هرگز چنین نیم‌رخ بی‌نقصی را ندیده بود؛ نوک دماغ تیزش و لب‌های خوش‌فرم‌ش و چشم‌های سبزش که توی این تاریکی مشخص نبود. بی‌مقدمه گفت: «توام همین‌طور.» دین کمی به سمتش مایل شد: «چی؟!» «بهم گفتی چشم‌های قشنگی دارم. توام همین‌طور. چشم‌هات زیباست.» دین‌علی که به نظر می‌رسید برای اولین بار در طول زندگی‌اش خجالت‌زده شده است، کمی فاصله گرفت، «اوه» آرامی گفت و به‌طور نمادین سرش را خاراند. این حرکتی بود که وقتی معذب می‌شد یا از چیزی خوشش می‌آمد انجام می‌داد و حالا تشخیص اینکه کدام‌یک می‌توانست باشد، برای کاظم دشوار بود. دین‌علی بطریِ نصفه‌نیمه‌ای که کاظم صورتش را با او شسته بود، نوشید و حالا به نظر می‌رسید او هم به‌اندازهٔ کاظم توی هپروت است. کت مشکی‌اش را از تنش بیرون کشید و روی زمین انداخت. کاظم با همان فاصلهٔ کمِ قبلی کنارش نشسته و پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود. عطر لباس‌های دین توی تنش حس عجیبی به او می‌داد. حالش به‌نسبت بهتر بود ولی هنوز هم دنیا روی سرش می‌چرخید. دین‌علی دو دکمهٔ اول پیراهنش را باز کرد و در حالی که شیشهٔ خالی را توی دستش می‌چرخاند، گفت: «چطور تونستی همه‌ٔ اون‌ها رو بزنی؟» کاظم شانه‌ای بالا انداخت: «نمی‌دونم... انگار همه‌اش رو از قبل می‌دونستم.» «پسر، منظورم اینه خیلی حرفه‌ای بود.» سپس خندهٔ کوتاهی کرد: «نکنه پلیس مخفی هستی؟» «هیچی یادم نمیاد.» دین آهی کشید و بعد مدتی سکوت، زیر لب گفت: «ببین... اممم... نباید اجازه می‌دادم که همچین لباس مسخره‌ای بپوشی. پس... خب ببخشید؟!» «الان معذرت‌خواهی کردی؟!» «خب می‌دونی، نمی‌خواستم ناراحت شی.» کاظم خندید. مستی اجازه نمی‌داد روی افکار و زبانش تسلط داشته باشد: «اوکیه دین، تو هر کاری بخوای برات انجام می‌دم.» دین سرش را به سمت او برگرداند و مستقیم توی چشم‌های آبی‌اش نگاه کرد. این اولین باری بود که کاظم او را با مخفف اسمش صدا زده بود. دین لبخند کجی زد و دوباره سرش را خاراند. کاظم نگاهش را بین صورت او چرخاند؛ تیله‌های سبزِ چشمانش با شیطنت بیشتری می‌درخشیدند. انگار که مسخ شده باشد، کمی خودش را جلو کشید، نگاهش را بین لب‌ها و چشمان او چرخاند تا به‌نوعی از او کسب اجازه کند و وقتی هیچ تغییر حالتی در چهره‌اش ندید، لبخند کمرنگی زد و درست در فاصلهٔ یک اینچی از او، ناگهان ناوگان عظیمی از شام سنگین عروسی به معده‌اش هجوم آورد و تقریباً کل وجودش را روی دین‌علی بالا آورد. دین از بهت خشکش زده بود. بلوزش از مایع چسبناکِ چندشی به تنش چسبیده بود و همین احساس، چنان معده‌اش را در هم پیچید که چشمانش پر از اشک شد؛ روی زمین خم شد و بالا آورد. کاظم حالش بهتر از او نبود، ولی سراسیمه به سمت او خزید، لبه‌های بلوزش را گرفت و سعی کرد به او کمک کند که بنشیند. توی صورتش ضربه‌های آرامی زد و دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. به نظر نمی‌رسید تب داشته باشد. کت را که روی زمین افتاده بود برداشت و روی دین‌علی انداخت. گوشی‌اش را برداشت و به امیرسام زنگ زد تا خودش را برساند، سپس چشمانش را بست و دیگر چیزی به خاطر نیاورد.
#Supernatural #persian_spn

دین‌علی در پیچ خلوت و تاریکی از یک جاده‌ی خاکی و برهوت، ماشین را پارک کرد و همچنان که می‌خندید، کنار ماشینش روی زمین ولو شد: «وای مَرد! لطفاً هیچ‌وقت عوض نشو!» کاظم در حالی که با لباسش درگیر بود، گفت: «لطفاً بهم یه لباس بده، از خودم متنفرم!» لباس راضیه پاره و کثیف شده بود. احتمالاً امیرسام هر دوی آن‌ها را خفه می‌کرد. دین گفت: «لباسام روی صندلی عقب ماشینه، برو همون‌جا عوض کن.» کاظم به‌زحمت لباس‌هایش را عوض کرد، بطری آبی را که توی ماشین بود برداشت، میکاپش را شست و با دستمال‌کاغذی پاک کرد. سپس به سمت دین‌علی رفت که به ماشین تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود و کنار او نشست. دین‌علی سرش را چرخاند و با دیدن بطری و صورت خیس کاظم دوباره از خنده ترکید: «اسکل، این عرق بود! از تالار کش رفته بودم. اما ناراحت نباش...» سپس از جیب داخلی کتش یک شیشه‌ی دیگر بیرون کشید: «تادا!» کاظم با نفرت دست روی صورتش کشید: «وای نه! تو نگفته بودی از اینا می‌خوری!» دین‌علی در بطری را باز کرد و کمی از آن سر کشید: «یک‌بار حلاله!» «واقعاً؟» خندید، پاپیون دور گردنش را آزاد کرد و بطری را به سمت او گرفت: «آره بابا، بیا بزن عشق کن.» کاظم نگاهش را با شک بین او و بطری چرخاند. دین‌علی گفت: «بی‌خیال مَرد! نگو که دهنیه!» کاظم لبخند زد و گفت: «نه، من حساس نیستم.» بطری را سر کشید و به سرفه افتاد. دین‌علی که غش‌غش می‌خندید، چند بار محکم به پشتش زد: «سی و چهار سال بود این‌جوری نخندیده بودم!» کاظم با پشت دست دهانش را پاک کرد. بطری را روی زمین گذاشت و با دلخوری گفت: «امروز کلاً سوژهٔ خنده‌ات بودم.» دین‌علی با شانه‌اش به شانه‌ی او زد: «عوضش زدی پام رو له کردی.» کاظم یک‌باره از جا پرید: «می‌تونم پات رو ببینم؟» «فوت‌فتیش که نیستی؟» کاظم اخم کرد: «چی؟ اوه بی‌خیال. نمی‌خوام راجع بهش بدونم.» دین‌علی که صدای خنده‌اش به خرخر تبدیل شده بود، پاشنه‌ی پایش را به زمین کشید تا کفش را خارج کند. کاظم چراغ موبایلش را روشن کرد. جلوی پایش زانو زد و سعی کرد جورابی را که به‌شدت بو می‌داد از پایش خارج کند. جوراب را با نوک انگشتانش روی زمین انداخت: «دین‌علی، پاهات خیلی بو میده!» با دیدن زخمی که بین انگشت شست و دومش بود، ابروهایش را در هم کشید: «اوه خدای من! بذار پانسمانش کنم.» دین‌علی پایش را کشید: «ول کن، درد نداره.» کاظم با نگرانی نگاهش کرد؛ می‌دانست او راجع به دردهایش همیشه دروغ می‌گوید: «چیکار می‌تونم واست کنم؟» دین‌علی همان‌طور که بطری را توی دستش می‌چرخاند، پایش را بالا برد و با جدیت گفت: «بیا ببوسش!» کاظم محو و مات به صورت او خیره ماند. دین‌علی مثل بادکنک ترکید و کاظم که تازه متوجه طنزش شده بود، لبخند بی‌رمقی زد.
#Supernatural #persian_spn

بیو و پین‌ها رو چک کنید💋 ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 جواب ناشناس: https://t.me/Persian_supernatural چنل من: @faraySPN

آهنگ رقص ملایمی توی فضا پیچید و زوج‌ها دو به دو شروع به رقص کردند. کاظم به‌طور معذبی روی صندلی پلاستیکی نشسته‌ بود؛ حس می‌کرد همهٔ عالم به او چشم دوخته‌اند. این واقعیت بود که او به‌عنوان مرد، اندام زیبایی برای زن بودن نداشت و بودنش در کنار دین‌علی بیشتر مضحک بود تا حسادت‌برانگیز! در افکار خودش غرق شده بود که دین‌علی دستش را به سمت او دراز کرد. «چی؟ اوه نه! من نمی‌تونم برقصم!» دین‌علی چشمک زد: «بیا این‌جا، یادت میدم!» در بین خواهش و تمنای او، دین‌علی او را کشید و یک دستش را توی دست خودش و دست دیگر را روی کمرش گذاشت. «دین‌علی این خیلی کار مسخره‌ایه! لطفاً بیا بریم.» دین‌علی او را به خودش نزدیک‌تر کرد: «فقط هر کار می‌کنم رو تقلید کن.» کاظم دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و خود را به جریان او سپرد، اگرچه ناشیانه! ضربان قلبش بالا رفته بود و حتی متوجه نمی‌شد چه موزیکی در حال پخش است. دین‌علی نگاهش را مستقیم به چشم‌های او دوخته بود، انگار توی این لحظه اصلاً الیسا و هیچ مسئله‌ای از او مهم نبود. وقتی کاظم بالاخره تصمیم گرفت نگاهش را از اطراف بگیرد و به چشم‌های او بدوزد، دین‌علی لبخند محوی زد که باعث شد دور چشم‌هایش چین بخورد و زمزمه کرد: «چشم‌هات قشنگن!» کاظم هول شد و پاشنهٔ نازک کفشش را محکم روی پای او گذاشت؛ نفس توی سینهٔ دین‌علی حبس شد و با آخ بلندی خم شد. الیسا که تمام مدت از آن‌ها چشم برنداشته بود، شوهرش را به عقب هل داد و به سمت آن‌ها رفت. دین‌علی حتی به خودش زحمت نداده بود که جلوتر بیاید و به او تبریک بگوید! شوهرش که غیرتی شده بود، جلوتر از او راه افتاد و پرسید: «این مرتیکهٔ احمق کیه که از ثانیهٔ اول بهش زل زدی؟» دین‌علی که به‌زحمت صاف شده بود و روی پایش ایستاده بود، گفت: «چی گوه می‌خوری؟ بلند بگو، نمی‌شنوم!» مرد توی گوشش داد زد: «می‌گم برو گمشو بیرون!» دین‌علی با فحش رکیکی او را به عقب هل داد. الیسا سعی کرد مداخله کند، اما دین‌علی حتی نگاهش نمی‌کرد. داماد به سمت او خیز برداشت و قبل از این‌که مشت محکمش توی دهان دین بخورد، کاظم مچ دستش را گرفت و پیچاند. سپس با حرکتی حرفه‌ای با پاشنهٔ بلندش توی خشتکش زد که صدای قاه‌قاهِ خندهٔ دین‌علی بالا رفت. پیست شلوغ شد و هرکس اولین چیزی که به دستش می‌رسید را توی کلهٔ دیگری می‌کوبید. چند تا از دوستان داماد به سمت کاظم حمله‌ور شدند که او با حرکاتی رزمی و حرفه‌ای‌تر از قبل، همهٔ آن‌ها را دفع کرد. دین‌علی نمی‌توانست فکش را که از تعجب به کف زمین چسبیده بود، جمع کند. در حین چرخشِ نینجایی و جوگیرانهٔ کاظم روی هوا، ناگهان شنیون روی سرش و کاپ‌های سینه‌اش به‌طور کامل روی زمین افتاد. الیسا در حالی که خودش را از حملات محافظت می‌کرد، فریاد زد: «چی؟» سپس سرِ دین‌علی داد زد: «تو گی بودی؟» دین‌علی دست کاظم را گرفت و با صدای بلندی که توی این همهمه واضح به گوش می‌رسید، گفت: «شاید گی باشم، ولی حداقل بچ نیستم!»
#Supernatural #persian_spn

آنقدر تروماتایز شدین حتی ری‌اکت خنده نمی‌تونین بزنین🤣🤣🤣

کاظم با بی‌تفاوتی نشسته بود و دین‌علی و امیرسام هر دقیقه یک‌بار از خنده روده‌بُر می‌شدند. راضیه کرم‌پودر غلیظی روی صورت او زده بود و تپه‌ای از موهای مصنوعی روی سرش کاشته بود. مضحک‌ترین قسمت، لباس مجلسیِ کرم‌رنگِ راضیه بود که به تن داشت و کفش‌های پاشنه‌بلندی که به او کمک می‌کرد قدش تقریباً به دین‌علی برسد. دین‌علی دستش را روی کت‌وشلوار خوش‌دوختش کشید و سعی کرد جدی باشد. راضیه آخرین مژهٔ ریسه‌ای را روی مژهٔ کاظم کار گذاشت و سپس از او فاصله گرفت تا شاهکارش را ببیند: «وای! من واقعاً یه آرایشگر فوق‌العاده‌ام!» از توی چمدانش کیف، روسری و مانتو بلند و سبکی به کاظم داد. امیرسام آن‌قدر خندیده بود که نای نفس کشیدن نداشت؛ دین‌علی کمی عصبی و بی‌حوصله بود وگرنه تا آخر می‌توانست او را در مسخره کردن همراهی کند. سپس آن دو داخل ماشین جدید نشستند و راهی مجلس عروسی شدند. تمام مدت، هر دو سکوت کرده بودند تا به آن‌جا برسند؛ دین‌علی فکرش توی ضایع کردن الیسا بود تا غرور زخم‌خورده‌اش را التیام ببخشد و کاظم دلخور بود، چون انتظار نداشت دین‌علی رضایت بدهد که او چنین شمایل مسخره‌ای داشته باشد. وقتی جلوی در تالار رسیدند، کاظم طبق آموزه‌های راضیه دستش را دور بازوی او حلقه کرد که این باعث شد دین‌علی جا بخورد، اما احساس بدی نداشت. داخل تالار شلوغ بود و بوی شیرینی دانمارکی، خیار و پرتقال فضا را پر کرده بود. چند تا جوان مست و عرق‌خور وسط پیست افتاده بودند و با دلقک‌بازی می‌رقصیدند. مراسم توی آن تالار فقیرانه تقریباً شبیه یک حمام عمومی بود که حتی کاستوم مشخصی نداشت. دین‌علی با خودش فکر کرد که آن مردک احتمالاً فقط چهرهٔ بهتری از او داشته است، اما وقتی سرش را چرخاند و عروس و داماد را دید، دهانش باز مانده بود. نگاهش ثابت روی داماد مانده بود که پوست تیره‌ای داشت و هیچ جذابیتی در چهره‌اش دیده نمی‌شد. سپس نگاهش را پایین‌تر برد و به خشتکش خیره شد. شانه‌اش را بالا انداخت؛ شاید گزینه‌ی برتریِ او همان‌جا بود! بنیامین به سمت آن‌ها آمد؛ کت‌وشلوار مرتبی پوشیده و موهایش را بالا زده بود. با دیدن کاظم که به دین‌علی چسبیده بود، لبخند روی لب‌هایش خشکید و از این توهم که دین‌علی مانع ازدواج مادرش با آن مردک شود، دست برداشت. الیسا موهایش را مانند کوهی بالای سرش شنیون کرده بود، لباس عروسِ سفیدِ رو به چرکی به تن داشت و نگاهش مدام بین دین‌علی و معشوقهٔ جدیدش می‌چرخید.
#persian_spn #supernatural

★34 دین‌علی همان‌طور که گوشی را توی دستش می‌چرخاند، رو به امیرسام گفت: «کامران میگه فردا شب می‌تونیم بریم خونه‌ی جدید رو ببینیم. باید هر طور شده امشب رو اینجا سر کنیم.» راضیه توی جایش خم شد و با کنجکاوی پرسید: «کامران کیه؟» کاظم بی‌مقدمه شروع به توضیح کرد: «ما برای اون کار می‌کنیم؛ اون یه قاچاق...» امیرسام برای او چشم‌ و ابرو آمد، اگرچه هیچ فایده‌ای در گیرایی کاظم نداشت: «اون دوست دینه عزیزم. لازم نیست راجع بهش نگران باشی.» گوشی دین‌علی زنگ خورد. ابروهایش را توی هم کشید و با کمی تردید جواب داد: «الو... بنیامین؟ چی شده؟ آروم باش! شمرده‌شمرده حرف بزن، نمی‌فهمم چی میگی! چی؟ مامانت؟ آدرس بفرست!» کاظم آرام رو به راضیه گفت: «کیه؟» راضیه کمی به سمتش خم شد و پچ‌پچ‌کنان گفت: «پسرِ اکسِ دین‌علیه! اونا قرار بود با هم ازدواج کنن ولی جان‌علی گفت: "من زنِ بچه‌دار واسه پسرم نمی‌گیرم." حالا دختره اصلاً تحفه نیستا! همش آویزونه...» کاظم فاصله گرفت: «ممنونم. احتیاج به اطلاعات اضافه‌ای ندارم.» دین‌علی گوشی را قطع کرد و تماس دیگری گرفت. «چی شده دین؟ بنیامین چی می‌گفت؟» «ساکت شو امیرسام... اه! چرا نمی‌گیره... الیسا چرا بلاکه؟!» کاظم استرس گرفته بود. دهانش را باز کرد تا بگوید کار من بود، اما امیرسام بلندتر گفت: «می‌گم چی شده؟» دین‌علی گوشی را روی میز انداخت. دستانش را بین موهایش فرو برد و دور خودش چرخید: «امشب عروسی الیساست!» صدای «چی؟!» امیرسام بین «الهی شکرِ» راضیه گم شد. کاظم فقط برای اینکه حرفی زده باشد، گفت: «دعوتت کردن عروسی؟» دین‌علی پوزخند زد: «هه! نه بابا، چه دعوتی! بنیامین ناراحت بود فقط که به نظرم واسه یه پسربچه طبیعیه. ولی وایسا ببینم... خب دعوت نکرده باشه، من می‌رم!» راضیه جو داد: «خوشحال برو تا تو رو ببینه و یه جاهاییش بسوزه! یکی رو به‌عنوان دوست‌دخترت ببر.» امیرسام مداخله کرد: «چی دارید میگین واسه خودتون؟ اون داره ازدواج می‌کنه؛ چرا فکر می‌کنین دین براش مهمه؟!» دین‌علی بدون توجه به سام گفت: «من اصلاً دختر دور و برم نیست. کی رو ببرم؟» سپس ابرویی بالا انداخت و دستش را به سمت راضیه نشانه گرفت: «کار خودته!» امیرسام سینه سپر کرد: «دین، تو زنِ من رو هیچ‌جا نمی‌تونی ببری!» راضیه عشوهٔ افتضاحی برای او ریخت، طوری که محتویات معدهٔ دین‌علی تا گلویش بالا آمد و برگشت. سپس با تمسخر گفت: «پس با این حساب ما احتیاج به کسی داریم که به‌طور موقت نقش دوست‌دخترم رو بازی کنه. این بود نقشهٔ فوق‌العادتون؟!» اما امیرسام و راضیه جدی بودند. سرشان به‌طور همزمان، مثل جغد چرخید و روی کاظم ثابت ماند. کاظم از جا پرید: «چرا به من نگاه می‌کنین؟» امیرسام مثل مار خزید و دست روی شانه‌ی او گذاشت: «بابا همش یه ساعت می‌خوای بری اون‌جا نقش بازی کنی، همین!» کاظم خودش را عقب کشید و دست او را پس زد: «منظورت چیه؟ من اصلاً شبیه زن‌ها نیستم! دین‌علی، یه چیزی بگو...» راضیه بین حرفش پرید و ابرویی بالا انداخت: «حالا کی گفته زن باشی؟ خودت باش.» دین‌علی با چشم‌های ورقلمبیده خودش را توی بحث جا داد: «از اون‌جا که نگاه می‌کنین، قیافه‌ی من شبیه گی‌هاست؟» کاظم کمی خودش را جلو کشید تا چهره‌اش را ببیند و صدای خنده‌ی راضیه و امیرسام فضا را پر کرد: «بی‌خیال، این‌طور می‌تونی دین‌علی رو خوشحال کنی!» این راضیه بود که پچ‌پچ‌کنان سعی داشت کاظم را برای چنین نقش مضحکی آماده کند. کاظم فکرش درگیر خوشحالی دین شده بود. شاید او را می‌بخشید و دوباره با هم می‌خندیدند و حتی شاید لازم نبود اعتراف کند که الیسا را بلاک کرده است. راضیه که تردیدش را دید، با هیجان ادامه داد: «تنها کاری که باید بکنی اینه که بری و صورت و دست‌هات رو شیو کنی!» امیرسام مداخله کرد: «مگه کسی می‌خواد دست‌هاش رو چک کنه؟» «اوه عزیزم! لباس مجلسی‌ام از قسمت شونه‌ها بازه.» برق از سر کاظم پرید. بیشتر توی ترنج کتش مچاله شد و غرید: «نه، من این کار رو نمی‌کنم!» دین‌علی در حمایت از او گفت: «اصلاً دست‌هاش مو نداره.» امیرسام برگشت و نیم‌نگاهی به کاظم که بدنش همیشه بین کوهی از لباس‌ها پنهان شده بود انداخت، سپس سرش چرخید و با تعجب به دین‌علی گفت: «تو از کجا می‌دونی؟» کلام دین‌علی در نطفه خفه شد، چون کاظم قصد داشت به‌طور ساده‌لوحانه همه چیز را توضیح بدهد: «اوه، توی حمام...» راضیه و امیرسام نگاهی متعجب به هم انداختند: «منظورت چیه؟» صورت دین‌علی از فشار سرخ شده بود: «چیه؟ منظورش حموم عمومی پایینِ این‌جاست که خودتم می‌اومدی.» امیرسام ابرویی بالا انداخت و مشکوک گفت: «ولی من هیچ‌وقت کاظم رو بدون این کت مسخره‌اش ندیدم...» سپس از خنده ترکید و راضیه به او ملحق شد. کاظم دهانش را باز کرده بود که دین‌علی توپید: «لعنت بهت کاظم! فقط خفه شو و کاری که گفتیم رو انجام بده.»
#Supernatural #persian_spn

چون تصاویر نابش براتون مهم نیست ری‌اکت نمیزنید پس دیگه تصویر نمی‌ذارم تا ساعت ۱۲ شب قهرم.

امیرسام تی‌شرت گچی‌اش را با یک حرکت از تنش بیرون کشید و توی سبد رخت‌های چرک انداخت. کاظم کمی توی جایش خم شد تا او را ببیند: «دین، چرا نمی‌فهمی؟ با همین کادوهایی که بهت میده، مشخصه توی دردسر افتادیم.» دینعلی بلندتر فریاد زد: «سر من داد نزنا! من داداش بزرگتم. فکر می‌کنی خودم نمی‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم؟» «نه نمی‌فهمی، چون از عشقِ اون ماشین چشمت کور شده و الان دنبال خونه‌ای!» کاظم همچنان پهنای شانه‌ها و عضلات امیرسام را رصد می‌کرد: «اوه امیرسام، تو بدن بهتری داری!» امیرسام و دینعلی همزمان توی صورتش داد زدند: «خفه شو!» دینعلی ضربه‌ی آرامی روی میز زد: «چه اشکالی داره سام؟ ما با هم همکاری می‌کنیم. حقمونه که یه سقف بالای سرمون باشه.» امیرسام موهایش را با دست کنار زد، به نوک انگشتش تف زد و روی آینه‌ی غبارگرفته خطی کشید: «من پام رو از این کانکس بیرون نمی‌ذارم! این خط، اینم نشون!» همین لحظه یکی محکم به درِ کانکس می‌زد. امیرسام با عصبانیت جلو رفت و در را یک‌ضرب باز کرد. نگاهش توی چشم‌های راضیه قفل شد و با دستپاچگی کنار رفت. راضیه نگاهش را از بازو و شکم و پُر و پاچه‌ی امیرسام گرفت و با لبخندی محو، در حالی که چمدانی را پشت سرش می‌کشید، وارد شد. نگاهش روی کاظم ثابت ماند که با تعجب به پاشنه‌های سوزنی و بلندِ کفش‌های او زل زده بود: «اوه تو هم اینجایی؟ به‌هرحال مهم نیست.» چمدانش را روی نان خشک و غذای باقی‌مانده از صبح رها کرد و به‌سمت دینعلی رفت. او را در آغوش گرفت و گفت: «اومدم داداش عزیزم رو ببینم.» و با لوندی تکه‌ای از موهایش را دور انگشتش پیچید و به امیرسام چشمک زد. کاظم از جا پرید: «ولی دینعلی، تو گفته بودی ما نمی‌تونیم با زن‌ها دست بدیم!» راضیه خندید و گفت: «عزیزم، احتمالا فقط دست دادن نمیشه.» دینعلی به‌زور بازویش را از دست او جدا کرد: «واسه چی اومدی اینجا؟» «وای نمی‌دونی چی شد! جانعلی از وقتی تو رفتی مثل سگ... ببخشید یعنی خیلی بداخلاق شده. منم اونجا دعوا گرفتم و از خونه زدم بیرون. البته درک می‌کنم اگه جایی برای من نداشته باشین! به‌هرحال من که نسبتی با شما ندارم، باشه اشکال نداره من میرم.» سپس به‌سمت چمدانش رفت. امیرسام روی هوا پرید و دستش را روی دست او گذاشت: «نه ما نمی‌تونیم اجازه بدیم بری!» راضیه لبخند ژکوندی زد و آرام گفت: «شما یا تو؟» دینعلی تک‌سرفه‌ی بلندی زد و رو به امیرسام گفت: «نمی‌خوای چیزی بپوشی؟» «اوه! آره... شرمنده.» و خم شد و سبدِ رخت‌های چرک را روی زمین ریخت تا بلوزش را پیدا کند. راضیه با احتیاط از روی پوسته‌های تخم‌مرغ رد شد و روی تخت نشست. امیرسام به‌سمت دینعلی رفت و آرام زیر گوشش گفت: «اون خونه که کامران می‌گفت کدوم طرفاست؟» دینعلی پوزخندی زد و به ردِ خط‌ونشانِ امیرسام روی آینه نگاه کرد.
#Supernatural #Persian_spn

کاظم بلافاصله تخم‌مرغ را روی زمین انداخت و ایستاد. کامران در آستانه‌ی کانکس ایستاده بود و با پوزخند غلیظی فضا را رصد می‌کرد. دینعلی که معذب شده بود، تک‌سرفه‌ای زد و گفت: «اتفاقی افتاده؟ سرزده اومدین!» کامران نگاهش را از پتوی پاره‌پلنگی گرفت و به چشم‌های دینعلی دوخت: «گراز نیست؟» کاظم اخم‌هایش را توی هم کشید؛ اما دینعلی که متوجه منظورش شده بود، لب زد: «امیرسام رفته بنایی!» کامران با تمسخر سرش را بالا و پایین کرد: «فکر می‌کنم باید شما یه خونه‌ی مناسب داشته باشین.» دینعلی، اگرچه در قسمت‌های انتهایی بدنش جشن برپا شده بود، حفظ ظاهر کرد و گفت: «ما مشکلی نداریم. محل کار امیرسام اینجاست.» کامران خندید و کمی از کانکس فاصله گرفت تا هوای تازه به مشامش بخورد؛ اما بوی کود حیوانی، بدتر از بوی جوراب‌های گندیده، داخل بود. «به‌هرحال برای شما پسرها کادویی دارم؛ مخصوصاً تو دینعلی!» و هم‌زمان سوئیچی را توی دست او گذاشت. دینعلی مثل کشِ تنبان در کسری از ثانیه دررفت. یک پژو ۴۰۵ نقره‌ای با شیشه‌های دودی جلوتر پارک شده بود. او یک متر بالا پرید، خم شد و کاپوت ماشین را بوسید: «باورم نمیشه!» کاظم جلو رفت. درکی از میزان علاقه‌ی دینعلی به خودروها نداشت. توی فکر بود که کامران غافلگیرانه روی شانه‌اش زد و گفت: «خوشحال شد، نه؟» کاظم چند بار دهانش را باز و بسته کرد تا جوابی بدهد، اما او دور شده بود. هیچ ایده‌ای نداشت که چرا کامران برایش تا این حد آشنا به‌نظر می‌رسد. او رفته بود و لاستیک‌های ماشینش گردوخاکی عمیق به‌جا گذاشته بودند. دینعلی داد زد: «هی کاظم! بیا از من و عشقم عکس بگیر.» کاظم جلو رفت و گوشی را از دست او گرفت. دینعلی دست‌به‌سینه ایستاد و به ماشین جدیدش تکیه داد. کاظم در حالی که به‌طور ناشیانه‌ای عکس می‌گرفت، غرولند کرد: «عشقش یکی دو تا نیست!»
#Supernatural #persian_spn

به محض اینکه سرعت نتم بهتر شد، از اینجا به بعدشو میذارم.

اینجا رو ببین چقدر خوشگل خانوم اومده😍

https://rubika.ir/joinc/EGGHIFBE0NHWBCYVTDWIKBCRTHUMPDWO اگه این پیام بهتون رسید، ادامه سپن فارسی توی روبیکاست🥴

عمو دینعلی و عمو امیرسام و عمو کاظم کلی بهتون بوس میفرستن و دلشون براتون تنگ شده😭😭😭