𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
کانال بسته
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
امیرسام، کاظم، جواد و راضیه بهشکلِ خیاری در یک صف، روی فرشهای دستبافتِ فرسوده نشسته بودند و نظارهگرِ مرد جوانی بودند که «گودرز» نام داشت. او موهای خرمایی و متوسطش را رو به بالا حالت داده بود و همین باعث میشد پیشانیاش از واقعیت بلندتر جلوه کند. ابروهای نازکش فاصلهی کمی از چشمان سبزش داشتند. او همانطور که لبهای باریکش را به هم میفشرد، نزدیکتر آمد و کنار امیرسام نشست. نگاهش را بهسختی از عضلاتِ درهمپیچیدهی بازوهای او گرفت و به صورتش دوخت:
«شما... واقعاً برادرِ آدم هستین؟»
امیرسام چرخشِ حلقهی سوئیچ را میان انگشتِ اشارهاش متوقف کرد و نیمنگاهی به جثهی ریزِ گودرز انداخت:
«بله، اون راجع به ما با تو حرف نزده بود؟»
گودرز آهِ سوزناکی کشید و سرش را به طرفین تکان داد:
«نه، اون آدمِ توداری بود. فقط راجع به پدرش صحبت میکرد... حسرت به دلم موند یک روز در آرامش توی لونهی عشقمون زندگی کنیم.»
سرش را پایین انداخت و نگاهش به سمت کاظم کشیده شد. او چهارزانو نشسته و انگشتانش را در هم قلاب کرده بود و طوری به دیوار زل زده بود انگار عهد بسته باشد که چشم از آن برندارد:
«آقا کاظم! شما با خانواده وراثتی نسبت فامیلی دارین؟»
کاظم کمی سرش را متمایل کرد:
«اوه نه! من دوستِ صمیمیِ دینعلی هستم.»
«دینعلی! اون خیلی به من و عشقم کمک کرد تا بریم کانادا، اما حیف... تا چه حد صمیمی هستین؟»
سپس چشمکی زد و ابروهایش را بالا و پایین انداخت. کاظم که حرارتِ بدنش بالا رفته بود، تنها به دیوار زل زد و هیچی نگفت.
اینبار جواد سرش را خم کرد تا چهرهی گودرز را ببیند:
«راستش ما اومدیم اینجا که راجع به مسئلهای باهات صحبت کنیم.»
گودرز دستهایش را توی هوا تکان داد و گفت:
«باور کن اصلاً دلم نمیخواد ریختِ کامران رو ببینم! نکنه گفتی من اینجام؟ اصلاً شما چطور من رو پیدا کردین؟»
امیرسام لبخندِ کجی زد:
«ردیابیِ شمارهات کاری برام نداشت.»
گودرز سرش را بالا برد و نگاهش در چشمهای سبز و درخشانِ امیرسام گره خورد. لبخندِ ملیحی زد و دستش را روی رانِ پای او گذاشت:
«نمیدونستم آدم، چنین برادری داره!»
سام «اهمی» کرد و کمی خودش را کنار کشید، اما همچنان دستِ او روی شلوارِ کُردیاش جا خوش کرده بود. جواد خم شد تا صورتِ گودرز را ببیند:
«نه، نگران نباش؛ من شمارهات رو به هیچکس ندادم... فقط ما میخوایم بدونیم کیف...»
راضیه انگار که بلندگو قورت داده باشد توی حرف او پرید:
«وای بس کنین! مثل درخت میخکوب شدین توی یه خط!»
سپس مثل ماری که آشیانهاش در معرضِ خطر باشد، از جا بلند شد و بالای سرِ گودرز ایستاد:
«برادر، بکش کنار، میخوام پیشِ شوهرم بنشینم.»
و مخصوصاً روی کلمهی «شوهر» تأکید کرد. این باعث شد حسی از غرورِ مردانه در رگهای امیرسام جریان پیدا کند. گودرز مثل کسی که برق گرفته باشد، دستش را از پای او جدا کرد و فاصله گرفت:
«آها، زن داری!»
کاظم خم شد و رو به گودرز گفت:
«طلاق گرفتن.»
جواد سرش را توی دستانش گرفت. احساس میکرد از شدتِ خشم، شرارههای آتش از چشمانش میبارد.
#supernatural #persian_spn
همگی دورِ میز نشسته و منتظرِ پارهای توضیحات از جانب او بودند. دینعلی نگاهِ خصمانهاش را به جواد دوخته و نهتنها جوابِ سلامش را نداده، بلکه طعنه زده بود: «این گداگشنهها از کجا پیداشون میشه؟» کاظم انگشتهایش را توی هم پیچید و به صندلیِ چوبیِ توی پذیرایی تکیه داد:
«میدونم که باید زودتر از اینها بهتون توضیح میدادم اما نمیدونستم چی بگم؛ و بله... همونطور که گفتم من با مائده آشنایی دارم و به نظر میرسه توی خونهی کامران بزرگ شدم و احتمالاً کارهای بدی براش انجام دادم.»
راضیه که با عصبانیت سوهان روی ناخنهایش میکشید و دلِ امیرسام را ریشریش میکرد، ناخنهای پودرشدهی روی میز را فوت کرد و گفت:
«من نمیدونم شما دارین چه غلطی میکنین، اما اجازه نمیدم امیرسام قاطیِ ماجرای شما بشه.»
دینعلی پایش را وسطِ میزِ ناهارخوری دراز کرد و پوزخند زد:
«الان همه قاطی هستیم و تا خرخره رفتیم توی گِل؛ بهخاطرِ پنهونکاریِ یه آدمِ احمق که هیچکاری رو بلد نیست درست انجام بده.»
کاظم نفسِ عمیقی کشید و سرش را به سمت او چرخاند. اگرچه پای دین فاصلهی مناسبی از او داشت، اما همچنان بوی معطری خفهاش میکرد:
«دین! من تو رو از اینکه یه لقمهچرب واسه "پاپت" شی نجات دادم، شاید بهتره که بهم احترام بذاری!»
دین خم شد تا خودش را جلو بکشد و لگدی توی صورت او بزند، اما «آخی» گفت و دوباره به صندلیاش برگشت:
«احترام نذارم چی میشه؟ میزنی اون یکی چشمم رو هم کور میکنی؟»
امیرسام از بادمجانِ زیرِ چشمِ برادرش، استارتِ کوتاهی از خنده زد. جواد دستش را روی میز کوبید و با نرمی گفت:
«آقایون! میشه یه لحظه دعواتون رو بذارین کنار و روی مسئلهی اصلی فوکوس کنیم؟ الان طولِ عمرِ عمو دینعلی و بابا کاظم به اون کیف وابستهست!»
کاظم دنبالهی حرفش را گرفت و گفت:
«و اون کیف دستِ برادرِ مرحومِ شما بوده!»
با فریادِ همزمانِ «چی؟» از جانب دو برادر، او خودش را جمعوجور کرد و توی تُرنج کتش مچاله شد:
«آدم... کیف دستِ اون و معشوقهاش بوده!»
دین پایش را از روی میز برداشت. وحشتِ چیزی که شنیده بود، بیشتر از دردی بود که توی لگنش پیچید:
«داداشِ من واسه کامران کار میکرده؟!»
جواد لب زد:
«بله، اون رو چند بار دیده بودم.»
دینعلی «هِه» بلندی گفت و دِقودلیاش را سرِ مردی که همیشه دیوارش کوتاه بود، خالی کرد:
«آها! پس تو هم خیلی رندوم یه روز لبِ جوب پیدات شد! من رو قشنگ نگاه کن کاظم! من گوشهام مخملیه؟»
کاظم خودش را جلو کشید و با دقت صورت او را زیر نظر گرفت. گوشهایش از عصبانیت سرخ شده بود، اما مخملی؟ نه. قبل از اینکه چیزی بگوید، امیرسام روی میز چند ضربه زد:
«چتونه؟ دین آروم بگیر، بذار بفهمیم چهخبره! شاید فهمیدیم آدم سر چی مُرده.»
جواد با لبخند ملیحی توضیح داد:
«ما باید معشوقهی آدم رو پیدا کنیم. کیف یا دست اونه یا خبر داره که کجاست! من یه شماره تماس ازش دارم، کسی از شما میتونه ردیابیش کنه؟»
امیرسام با غرور موهایش را عقب داد و گفت:
«کار خودمه!»
جواد بین مخاطبینش روی اسم «گودرز» توقف کرد. کاظم ابروهایش را توی هم کشید و در حالی که به هوشِ سرشارش میبالید، گفت:
«گودرز اسم مردانهست! باید بیشتر بگردی.»
امیرسام «اهمی» کرد و راضیه یک خندهی کوچهبازاری سر داد:
«آدم گی (Gay) بود.»
کاظم فکش را جمع کرد و لبخندی برای حفظِ ظاهر زد:
«اوه بله، دینعلی برام توضیح داده بود.»
دین چشمغرهای رفت و سعی کرد از روی صندلی بلند شود:
«من میرم بخوابم، کارِ شما به هیچ وَرَم نیست.»
کاظم بلند شد و به سمت او رفت:
«خواهش میکنم دین! باید بهمون کمک کنی، ما نیازت داریم!»
او دستش را به کمرش گرفت و مثلِ زنِ باردار به سمت اتاقش قدمهای آهسته برداشت:
«من به هیچ دردی نمیخورم!»
سرش را چرخاند و به امیرسام که روی صفحهی لپتاپ خم شده بود نگاه کرد و ادامه داد:
«مغزِ متفکر که اونجاست، خوراکِ خودتم که شُلوپُل کردن و پنهونکاریه؛ بنابراین بودنِ من به یه وره کسی نیست.»
کاظم رفتنِ او را تماشا کرد و لب زد:
«بهدردنخور نیستی! معذرت میخوام و میدونم باید به تو زودتر توضیح میدادم... بهت فشار نمیارم، بمون خونه و استراحت کن، اما وقتی زنگ زدم گوشی رو جواب بده، خب؟»
صدای کوبشِ دَر تنها پاسخی بود که دریافت کرد. راضیه که دستهایش را به چانه زده بود و امیرسام را تماشا میکرد، گفت:
«حالا با چی میخوایم بریم؟»
کاظم که وسطِ پذیرایی میخ شده بود، تکانی به خودش داد و چند قدم به سمت آنها برداشت:
«با ماشینِ دینعلی!»
امیرسام از بالای عینک نگاهش کرد:
«دین خودش رو بهت میده، اما ماشینش رو نه!»
کاظم سوئیچِ پژو را از توی تُرنجِ کتش بیرون کشید. راضیه در جایش نیمخیز شد و با بهت گفت:
«خودش داد بهت؟»
«اوه نه! دیشب از اتاقش برداشتم.»
سپس لبخندی فاتحانه زد و از آنجا بیرون رفت.
#Supernatural #persian_spn
کاظم قاشقش را توی آبگوشت چرخاند و لب زد:
«دین... دینعلی نمیخوره؟»
راضیه دستش را توی هوا تکان داد و گوشتکوب را چنان ته قابلمه کوبید که تکهپیازی از آن روی پیشانی امیرسام پرید.
«اون شامش رو خورده.»
امیرسام با چندش پیشانیاش را پاک کرد. کاظم آهی کشید و نیمخیز، خودش را به بالشتی رساند تا تکیه بدهد. جواد که بر اثر سر کشیدن کاسه، دور دهانش نارنجی شده بود، لبخند ملیحی به او زد. راضیه و سام به خوبی از او استقبال کرده و غذای شاهانهای برایش سرو کرده بودند.
کاظم موبایلش را از توی جیبش بیرون کشید و بیخودی توی برنامهها چرخی زد. سوپر اپلیکیشن روبیکا را لمس کرد و دستش را روی پروفایل دین گذاشت.
«سلامتی روزی که سیاه بشه گوشه عکسم»؛ این متنی بود که او روی عکسش نوشته بود و موزیکی با همین محتوا روی پروفایلش بود. عکسش همانی بود که کاظم گرفته بود؛ جلوی پژو نقرهای و با تیشرت قرمز نایک. آن را توی گالریاش سیو کرد و ناگهان ایدهی نابی به فکرش رسید، پس توی گوگل سرچ کرد: «پیامکهای عاشقانه، رفاقتی» و اولین متنی که دید، روحش را نوازش کرد:
«در رفاقت رسم ما جان دادن است
هر قدم را صد قدم پس دادن است
هرکه بر ما تب کند جان میدهیم
ناز او را هرچه باشد میخریم»
فریاد ناگهانی امیرسام تمرکزش را به هم ریخت:
«راضیه! گفتم توی غذای من پیاز نریز، لِزجه، چندشم میشه!»
راضیه کاسه را از دست او گرفت و روی زمین کوبید:
«نخور! از تو که چندشتر نیست!»
جواد با دهانِ باز خشکش زده بود. کاظم هوفی کشید، بیتوجه متنی را کپی و برای دینعلی ارسال کرد:
«بس کنید، مهمون هست!»
هر دو برگشتند و توی صورتش توپیدند:
«خفه شو!»
کاظم سری از تأسف تکان داد و از جا بلند شد. مسیرش را به سمت اتاق دینعلی کج کرد و از آنجا که عادتی به در زدن نداشت، بیهوا دستگیره را چرخاند.
دینعلی صفحهی لپتاپ را سریعاً بست و سیخ نشست. کاظم لب زد:
«اممم... ببخشید مزاحمت شدم. چیکار میکردی؟»
دین اخمهایش را توی هم کشید و بدون اینکه به صورتش نگاه کند جواب داد:
«برنامه سمت خدا رو میدیدم.»
کاظم لبخندی زد. صورتِ زخمی و بادکردهی او چیزی را در او روشن میکرد؛ مثل عذاب وجدان، پشیمانی و احساس گناه!
«بله، منم دنبالش میکنم. چهره نجمالدین شریعتی شبیه توئه!»
وراثتی دزدکی صفحات لپتاپ را بست، خودش را روی تخت بالا کشید و آن را روی میز گذاشت:
«اون دیگه کیه؟»
«چطور میبینی که مجری رو نمیشناسی؟»
دین چشمهایش را چرخاند و به بالشتش تکیه داد:
«بگذریم...»
کاظم دست توی جیبش کرد و تسبیحی را بیرون کشید. همان تسبیح که امیرسام پاره کرده و به دینعلی بیاحترامی کرده بود. چند قدم به جلو برداشت و آن را به سمتش گرفت:
«مثل روزِ اولش نشد، اما تموم دونههاش رو پیدا کردم و کنار هم چیدم.»
دین پوزخندی زد که باعث شد فکش کش بیاید و دردِ استخوانسوزی توی دهانش بپیچد:
«نمیخوامش!»
کاظم شرمنده سرش را پایین انداخت. میدانست که این تازه مقدماتی از اخلاقِ سگِ دینعلی است:
«معذرت میخوام دین! هرگز نمیخوام به تو آسیب بزنم و همهچی رو برات توضیح میدم. خواهش میکنم این هدیه رو ازم قبول کن.»
دین نفسش را کلافه بیرون داد. خودش را جلو کشید، دستش را دراز کرد و تسبیح را گرفت:
«تموم شد؟ حالا برو بیرون.»
کاظم دوباره تکرار کرد:
«معذرت میخوام دین! اگه من رو نبخشی نمیتونم شب بهدرستی بخوابم.»
دین تسبیح را توی دستش چرخاند. نخ آن از بندهایی بود که راضیه به صورتش میانداخت و مهرهها نامرتب و ناشیانه کنار هم چیده شده بودند:
«چیه؟ میترسی دیگه اون خوابهات رو راجع به من نبینی؟»
«منظورت چیه؟»
دین زیر پتوی گلبافتش رفت و غرید:
«پس پیام دوستدخترت رو اشتباهی به من فرستادی! برو بیرون و چراغ رو خاموش کن.»
فشار و استرسِ ناگهانی به کاظم هجوم آورد. برق را خاموش کرد و از اتاق بیرون پرید. موبایلش را از توی جیبش بیرون کشید و با دیدن پیامی که برای او ارسال کرده بود، «شَلَپ» روی پیشانیاش کوبید:
«یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم
گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتوانی که ز من دور بمانی
چون در دلِ خود عکس تو را قاب گرفتم»
#Supernatural #persian_spn
جواد تا رسید، خودش را توی آغوش او جا داد و دستهایش را دورش پیچید:
«بابا کاظم!»
کاظم با بهت از او فاصله گرفت و توی صورتش نگاه کرد. پسر جوانی که احتمالاً هفده سال یا کمتر داشت، با موهای طلایی و خوشحالت و چشمانی کریستالی به او زل زده بود. او لبخندی معصومانه زد و گفت:
«خیلی دلم برات تنگ شده بود!»
حجم اطلاعاتی که کاظم توی این یک هفتهی اخیر به دست آورده بود، به حدی زیاد بود که باعث میشد مغزش رویا و خاطرات را در هم بیامیزد و او را دیوانه کند. پردهای از اشک جلوی چشمانش را گرفت و از تصور اینکه فرزندی زیبا و شبیه به خودش دارد، قلبش پُر از غرور و عشق شد؛ اما فکرِ اینکه این پسر مادری دارد، باعث شد دلش تیر بکشد. بهطور احمقانهای احساس میکرد به دینعلی خیانت کرده است. چند بار پلک زد تا لایهی اشک از جلوی چشمانش کنار برود و چهرهی زیبای «ولیعهد»ش را ببیند. چند بار لبهایش را به هم زد اما هیچ صدایی از گلویش خارج نشد. جواد دستی روی شانهاش گذاشت و او را از کاخ به بیرون هدایت کرد:
«کامران گفته من یه مدت با تو باشم تا کمکت کنم و کیف رو برگردونی! میدونی این چند ماهی که نبودی خیلی بهم سخت گذشت.»
دو مرد از کاخ خارج شدند و خودشان را به موتورِ امیرسام رساندند. کاظم پشتِ دستش را روی چشمهایش کشید و لب زد:
«مادرت... اون کجاست؟»
جواد دستهایش را توی کاپشنش گذاشت و زیر لب گفت:
«پس واقعاً حافظهای نداری... اون مُرده!»
کاظم با هیجان بلند گفت:
«زنم مُرده؟»
جواد برگشت و چپچپ نگاهش کرد:
«مادرِ من شما رو نمیشناخت.»
او سرش را تکان داد، به نقطهای نامعلوم در دوردستها خیره شد و متفکرانه گفت:
«پس تو چطوری پسرِ منی؟»
جواد به هوندا تکیه داد و لبخندی زد:
«اوه نه! تو فقط حق پدری به گردنم داری!»
کاظم مثل بادکنکی که سوزن زده باشند، وا رفت:
«آهان... بله... پس بیا، من تو رو پیش دینعلی و امیرسام میبرم؛ اونها مهموننوازن!»
پسر جوان سرش را تکان داد و سپس با خجالت به انگشتهایش خیره شد. کاظم انگار انعکاسِ روحش را در او میدید، لبخندی زد و گفت:
«مطمئنی مادرت رو نمیشناختم؟»
نگاهِ تیزِ جواد نطقش را خفه کرد؛ روی هوندا پرید و آنقدر هندل زد تا موتورِ قراضه روشن شود.
#supernatural #persian_spn
کامران وسط اتاق ایستاده و دستهایش را پشت سرش قلاب کردهبود. کاظم با صورتی درهمرفته و در حالی که از خشم میلرزید روی صندلی چرم نشسته بود و در فضای نیمهتاریک اتاق به چهرهی مرموز او چشم دوختهبود:
«تو از من چی میخوای؟»
کامران با قدمهایی آهسته دورش چرخی زد:
«میدونستم اگه بحث سر وراثتیها باشه پیدات میشه!»
«میخواستی با دینعلی چیکار کنی؟»
مرد از قدمرو زدن ایستاد و روی صندلیاش که از جنس چرمِ فیکِ کروکودیل بود، نشست:
«اوه! احتمالاً یک وعده غذایی برای "پاپت"!»
سپس دستش را نوازشوار روی سرِ سگِ دوبرمن کشید و نیشخندی زد. سگ خرناسی کشید که دندانهای سفید و براقش را به نمایش گذاشت. اینکه او حداقل قلادهای توی گردنش نداشت، باعث شد کاظم آبِ دهانش را قورت دهد و در جای خود سیخ بنشیند:
«ببین برادر... میدونم مادرت من رو بزرگ کرده و احتمالاً تو فکر میکنی که روی من سلطه داری، اما من تن به هیچیک از خواستههای تو نمیدم.»
کامران همچنان با پاپت مشغول بود:
«سلطه؟! باید این رو بدونی سیصد هزار دلار چیزی نیست که ازش بگذرم!»
کاظم چشمهایش را توی حدقه چرخاند:
«منظورت چیه؟!»
کامران پوزخندی زد و پاپت را رها کرد. هر قدمی که سگ نزدیکتر میشد، کاظم دچار تشنج میشد. در انتها حیوان، بارانیاش را بو کشید و با اشارهی کامران دور شد. او نفسِ حبسشدهاش را آزاد کرد و مستأصل گفت:
«چه باورت بشه چه نشه، من هیچی از این قضایا به یاد ندارم!»
کامران از جا بلند شد و ابرویی بالا انداخت:
«این به من مربوط نیست! بهخاطرِ نون و نمکی که با هم خوردیم، فقط یک هفته وقت داری کیف رو تحویلم بدی؛ وگرنه نهتنها خودت رو توی باتلاق میکشم، بلکه اون دوستپسرِ "چشملجنی"ت و اون گرازِ بدقواره هم تاوانش رو میدن!»
«بهم بیشتر وقت بده! خواهش میکنم!»
کاظم این را گفت و ملتمسانه به او نگاه کرد.
کامران سرش را خاراند و گفت:
«وقت نه! ولی یه همراهِ خوب بهت میدم!»
و اسم «جواد» را با تمام وجودش فریاد زد.
#supernatural #persian_spn
کاظم جلوتر راه میرفت و مائده پشتِ سرِ او میدوید. دور تا دورِ کاخِ سلطنتیِ کامران را سگهای آموزشدیده احاطه کرده و تنها دو نگهبان با کتوشلوارهای تمیز و خوشدوخت جلوی درِ قلعه ایستاده بودند. کاظم اهمیتی نمیداد که نگهبانان یا کارکنان با تعجب او را نظاره میکنند یا بعضی از آنها زیر لب «سلام» و «قربان؟!» میگویند. چهرهاش ژولیده و لباسها و دستهایش آغشته به خونِ دینعلی وراثتی بود؛ مردی که حاضر بود بهخاطرش هر کاری کند و حالا خودش به او آسیب زده بود.
«کاظم! با توام! چرا ماشینم رو نیاوردی؟»
همچنان نسبت به صحبتهای مائده که مثل پشه توی گوشش وزوز میکرد، بیتوجه بود. وقتی جلوی درِ ورودی رسید، لگدی زد که در گشوده شدنِ آن بیتأثیر بود، اما قدرت و مردانگیاش را به رخ مائده کشید، چون هنوز هم جوگیر بود. نگهبان دستگیره را چرخاند و با دیدن آنها چشمهایش از تعجب گشاد شد. کاظم یقهی کتش را مرتب کرد و بهروشِ دینعلی پوزخندی زد که چندان جذابش نکرد:
«کامران کجاست؟»
مائده به سمت اتاق کامران اشاره کرد، اما کاظم که کمی در تشخیص درستِ جهتها مشکل داشت، نگهبان را کنار زد و وارد سالنِ نیمهتاریکی شد که در سکوتِ مطلق فرورفته بود. دَرِ اول را با حرکتی وحشیانه گشود و قبل از هرگونه اقدامی از سمت نگهبان وارد شد. زنِ مسنی با موهای آتشین و اندامی خوشتراش، روی یک تخت از جنسِ پَرِ طاووس نشسته بود و به تلویزیونِ مقابلش چشم دوخته بود که سریال «آوای باران» را پخش میکرد. او آرام سرش را چرخاند و به کاظم نگاه کرد.
«بانو رومینا، بهخدا من گفتم شما سرتون شلوغه!»
این نگهبان بود که صدایش میلرزید و با وحشت به زن نگاه میکرد. رومینا با اشارهی سر از او و مائده خواست که از اتاق خارج شوند و سپس صدای تلویزیون را کم کرد. چشمهای سبز و کشیدهی او با سایهای ترکیبی از رنگ نارنجی و قهوهای بهزیبایی نقاشی شده بود و نگاهش چنان گیرا و نافذ بود که کاظم درجا مَسخ شد و تیزیاش را غلاف کرد.
«سلام کاظم!»
کاظم لبهایش را که خشک شده بود تَر کرد و آهسته گفت:
«من... من میخوام کامران رو ببینم!»
زن دستی توی موهای مواجش کشید و چند ضربهی آرام روی تخت زد:
«بنشین!»
کاظم کمی تعلل کرد؛ دلش نمیخواست بشنود که با او هم خاطراتِ خوشی داشته است. آهی کشید، چند قدم به جلو برداشت و با پشتی صاف روی تخت نشست. زن به صفحهی تلویزیون اشاره کرد و گفت:
«این سریال رو دیدی؟»
کاظم معذب بود:
«من حافظه ندارم، ممکنه توی گذشته دیده باشم.»
زن لبخندی زد، خم شد و لیوانِ آبپرتقالش را از روی میز برداشت:
«پس بهتره این شاهکار رو ببینی!»
کاظم نیمخیز شد تا آنجا را ترک کند؛ زیرا احساسی از نفوذِ گناه و هوای نفسانی داشت:
«ببخشید من اشتباه اومدم... باید سریعتر کامران رو ببینم.»
زن گوشهی کتش را گرفت و کشید:
«بشین! نگهبان بهش اطلاع میده.»
کاظم انگار که روی میخ نشسته باشد، گوشهی تخت نشست. زن بوی غلیظی از عطرِ گُلِ رز میداد که ناخودآگاه باعث میشد به دینعلی فکر کند. توی شبکهی آیفیلم صحنهای از کودک و مرد و زنانی را نشان میداد که توی یک دخمه برای بهدست آوردنِ پول، دست به گدایی میزدند. رومینا با تُنِ صدای آرامی شروع کرد به حرف زدن:
«همین سن بودی که آوردمت پیش خودم! توی کوچهها گدایی میکردی و کفش واکس میزدی!»
کاظم آبِ دهانش را قورت داد و با صدایی مرتعش گفت:
«من اینجا بزرگ شدم؟!»
«تو اینجا بزرگ شدی و پرورش یافتی! جزوِ وفادارترین کسانی بودی که کنارِ من و پسرم بودی، اما آیا این مناسب بود که بری توی آغوشِ وراثتیها و به ما که خانوادهات بودیم پشت کنی؟»
کاظم که حس میکرد فشارش افتاده، خم شد و از توی ظرفِ آجیل، یک شکلاتِ مشهدیِ زنجبیلی برداشت و توی دهانش گذاشت. شکلات توی دهانش مزهی خونِ دینعلی را داد و مجبور شد آن را بیرون تف کند. رومینا صورتش را جمع کرد و کمی از او فاصله گرفت. کاظم شکلاتِ خیس را توی جیبِ پالتواش گذاشت و گفت:
«تو مادرِ من و کامرانی؟»
رومینا چشمهایش را توی حدقه چرخاند و گفت:
«اوه نه! تو پسرِ من نیستی! پدر و مادرِ تو مُردن و من تو رو از توی جوب پیدا کردم.»
کاظم بُغ کرد. انگار تقدیرش توی جوب رقم خورده بود که هر کسی توی جوب پیدایش میکرد.
#Supernatural #persian_spn
همین لحظه صدای گوشخراشِ هوندای امیرسام نزدیک شد؛ باد شلوار کردیاش را پر کرده بود و او صورتش را از سوز سرما با چفیه پوشانده بود. سرعتش را کم کرد و پایین پرید؛ با دیدنِ دینعلی توی ماشین، بهسرعت به سمت او رفت:
«کاظم! چی شده؟ کی این بلا رو سرش آورده؟»
کاظم بدون اینکه تماس چشمی برقرار کند، گفت:
«من!»
امیرسام صورتش را جمع کرد. درِ ماشین را باز کرد و شانهی برادرش را تکان داد. پیراهن صورتیاش با خون، سرخ شده بود:
«هی دین! خوبی؟ ببرمت بیمارستان؟»
چشمهای دین بسته بود. اگرچه میشنید اما بغض کرده بود؛ دلش میخواست با کلِ دنیا قهر کند. کاظم غرید:
«ببرش خونه، زخمهاش رو تمیز کن و روشون یخ بذار؛ من میرم سراغ کامران!»
امیرسام از جا بلند شد:
«داری چیکار میکنی مَرد؟ تو چرا دین رو زدی؟»
کاظم توی دلش گفت: «اگه من نمیزدم، الان مرده بود!» اما بهجایش گفت:
«اگه زودتر میاومدی، این اتفاقات نمیافتاد. میتونم موتورت رو قرض بگیرم؟»
منتظرِ جوابی از جانب او نماند و روی موتور پرید که از قضا سوئیچ روی آن مانده بود و هندل زد. به یاد آورده بود که قبلاً یکی از آن داشت، پس احتمالاً هنوز هم موتورسواری بلد بود. قبل از اینکه امیرسام به خودش بجنبد، کاظم رفته بود و روی موتور، مثل عروسک فنری بالا و پایین میپرید.
#Supernatural #persian_spn
