𝙀𝙉𝙝𝙖𝙯𝙚𝟕
رفتن به کانال در Telegram
𝘞𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘵𝘰 𝘌𝘕𝘏𝘠𝘗𝘌𝘕'𝘴 𝘶𝘯𝘪𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦 𝑾𝒉𝒆𝒓𝒆 𝑬𝑵𝑯𝒀𝑷𝑬𝑵 𝒇𝒆𝒆𝒍𝒔 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒉𝒐𝒎𝒆 A place for ENGENEs I hear u: @littlecrazyengeneBot
نمایش بیشتر751
مشترکین
+124 ساعت
-147 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
750
نوبو یه مدت از BLAST جدا میشه، از نظر احساسی ضربه میخوره، ولی آخرش دوباره برمیگرده پیش گروه چون وابستگی و وفاداریش به نانا و BLAST خیلی عمیقه.
بعد هیسونگ هم...
رفت → همهمون شکستیم
برای همین وقتی هیسونگ میگه «نوبو رو دوست دارم فقط به خاطر استایلش» آدم ناخودآگاه میگه:
هیسونگ مطمئنی فقط به خاطر استایلشه؟
750
Repost from 𝖲𝖾𝗏𝖤𝖭 𝗁𝗈𝗆𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝖤𝖭𝖦𝖤𝖭𝖤
نوبوئه توی یه شهر کوچیک به دنیا اومده. خونهش پر از دعوا و تنش بوده و به همینه که از بچگی تشنهی محبت و گرما بوده. توی همون شهر، با نانای بزرگ آشنا میشه و تحت تأثیر شخصیت قوی و استعدادش قرار میگیره. عشق به موسیقی باعث میشه گیتار یاد بگیره و بعداً به گروه BLAST (بلک استونز) ملحق بشه، جایی که نانا خوانندهست و یاسو بیسیست.
با نانا و بقیهی گروه به توکیو میرن تا بتونن در سطح بزرگی موسیقی کار کنن. توی توکیو، توی خونهی شمارهی ۷۰۷ با نانا و بعداً هاچی (نانای کوچیک) همخونه میشن.
گروه BLAST کمکم معروف میشه و کنسرتهای بزرگ میدن. نوبوئه به عنوان گیتاریست گروه، حس میکنه به هدفش داره نزدیک میشه. ولی همیشه زیر سایهی نانا و رن (گیتاریست Trapnest و معشوق نانای بزرگ) احساس حقارت میکنه و فکر میکنه به اندازهی کافی خوب نیست.
نوبوئه با هاچی هم رابطهی عاطفی پیدا میکنه و بهش دل میبنده. ولی وقتی هاچی باردار میشه (از تکومی، یه عضو دیگهی Trapnest) و تصمیم میگیره به تکومی برگرده، نوبوئه شوکه و شکسته میشه. این ضربه اونقدر سنگینه که گروه رو ترک میکنه و به شهر خودش برمیگرده تا از همه چی فاصله بگیره.
مدتی (چند ماه) از گروه جدا میشه، ولی به خاطر وفاداری عمیقش به نانا و BLAST، دوباره برمیگرده و به گروه ملحق میشه. این برمیگرده نشون میده که گروه براش خونهی دوم و تنها پناهگاه امنشه.
بعد از برگشت، نوبوئه همچنان با درد عشقِ نرسیده به ری و احساس حقارت دست و پنجه نرم میکنه. سعی میکنه قویتر بشه و روی موسیقی تمرکز کنه، ولی از نظر عاطفی همیشه یه آدم زخمی و نیازمند به عشق میمونه. مانگا به خاطر بیماری نویسنده ناتمام مونده، پس پایان قطعیای براش نوشته نشده، ولی تا آخرین جلد، عضو وفادار BLAST هست.
750
🐹 HS: «موهامو مشکی کردم چون دیگه واقعاً نمیتونستم باهاشون کنار بیام. مخصوصاً موقع دوش گرفتن اذیت میکردن و دردسر شده بودن، برای همین تصمیم گرفتم مشکیشون کنم.
از طرفی اِوِرها هم این رنگ رو دوست دارن. همین دیگه.
🐹 HS: «و میدونید، این درواقع یه اسپویل نسبتاً بزرگ برای آلبوم بعدیه، چون این استایل واقعاً خیلی خوب با کانسپت آلبوم جور درمیاد.
پس کنارم بمونید، بچهها. ۷ سپتامبر میبینمتون.
اگه میخواید اجراهای منو ببینید، فالو کنید. دنبالم بیاید.
بذارید راهنماییتون کنم... بذارید من شما رو با خودم ببرم.
750
واقعاً... چون دقیقاً همینطوری فکر میکنم.»
🐹 HS: «میگید من همین الان هم بیشتر از اندازه کافی خوبم؟ هوم... فکر کنم همهتون همینطور فکر میکنید، نه؟
ولی میدونید... من حس میکنم باید... باید هر روز به بهتر شدن ادامه بدم.
750
🐹 HS: «میپرسید موقع اجرا چه حسی داشتم؟ آها... راستش هنوزم یه کم نمیتونم احساسمو با کلمات بیان کنم؛ هنوز یه مقدار گیجم و کامل باورم نمیشه که واقعاً این اتفاق افتاد.
البته نمیدونم اصلاً درسته بگم «نمیتونم کلماتشو پیدا کنم»؟ بیشتر از هر چیزی حس میکنم یه عالمه انرژی باورنکردنی گرفتم. برای همین واقعاً از خودم راضی بودم.
آرههه، البته به نظرم توی هر اجرایی همیشه یه چیزایی هست که میشه بهتر انجامشون داد... ولی با این حال، به لطف اِوِرهایی که اومدن KCON و صندلیهای تماشاچیها رو پر کردن، واقعاً خیلی خوشحال بودم.
واقعاً خیلیییی خوشحال بودم.
🐹 HS: «راستی، حدود سه دقیقه مونده بود که برم روی استیج، یهو بهشدت گرسنه شدم. حتی یه لحظه با خودم گفتم: «نکنه اول یه چیزی بخورم؟»
ولی آخرش نخوردم... و با شکم خالی رفتم روی استیج.
آخه از گرسنگی یه حسی داشتم انگار الان معدهم از جا کنده میشه ㅋㅋㅋ
