رویاهای رنگی
رفتن به کانال در Telegram
«اینجا از زندگی، رویاها و چیزهای کوچیکی میگیم که دنیا رو رنگیتر میک
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
771
مشترکین
+724 ساعت
+197 روز
+10630 روز
آرشیو پست ها
771
داستان کوتاه گنجشک ترسو
در یک جَنگلِ سرسبز و زیبا ، جانِورانِ زیادی زندگی می کردند . این جنگل پر از جیرجیرک ، سَنجاب ، خرگوش و پَرَندِگانِ خوش آواز بود . روی بُلَندترین شاﺧﻪیِ درختِ کاج جوجه گنجشکی با پدر و مادرش زندگی می کرد .
وقتی خورشید زمین را روشَن می کرد ، بابا گنجشک در آسمان پرواز می کرد تا برای خانِواده اَش دانه بیاورد تا بِخورند . ولی جوجه گنجشک دوست نداشت از لانه بیرون بِرَود زیرا او خیلی ترسو بود و فکر می کرد که اگر در لانه بِمانَد جایَش اَمن تَر است .
در یک روز سردِ پاییزی ، جوجه که به دلیلِ ترسِ زیاد ، پرواز کردن را یاد نَگِرِفته بود ، مجبور شد دوباره در لانه بماند. در آن روز آن قدر شدید باران بارید که لانه ی بَرخی از پرندگان خراب شُد . جوجه گنجشک خیلی ترسید . او می لَرزید و جیک جیک می کرد.تویِ دِلَش با خود گفت:
( اِی کاش من ترسو نبودم ؛ آن وقت می توانِستَم پرواز کُنَم و با پدر و مادرم بروم .)
جوجه در این فکر بود که بادِ شدیدی آمد و او را از لانه بیرون اَنداخت. جوجه گِریه کرد و آرزو کرد که مادرش زودتر برگردد . تا این که پرنده ای آمد و جوجه گنجشک را با نوکِ خود از زمین بلند کرد .
جوجه رویَش را بَرگَرداند و دید که پدرش آمده است . پدر او را به لانه ی گرم و نرم رساند . مامان گنجشک ، جوجه را نَوازِش کرد تا کم کم آرام شد .
از آن روز ، او دیگر جوجه گنجشکِ ترسو نبود ؛ پرواز کردن را یاد گرفت و با بابا گنجشک به دورترین جایِ جنگل پرواز کرد
