رویاهای رنگی
الذهاب إلى القناة على Telegram
«اینجا از زندگی، رویاها و چیزهای کوچیکی میگیم که دنیا رو رنگیتر میک
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
775
المشتركون
+724 ساعات
+197 أيام
+10630 أيام
أرشيف المشاركات
774
6 راه برای دلسوز تر بودن در مدرسه
1.به محیط مدرسه احترام بگذار. درمدرسه آشغال نریز.
2.نام هر تعداد ازحاضران در مدرسه را که می توانی_ ازبچه تا بزرگسال _ یاد بگیر. وقتی آن ها را می بینی به نام باآن ها سلام احوالپرسی کن- خواه در مدرسه وخواه بیرون از مدرسه
3.بابچه هایی که در مدرسه احساس تنهایی می کنند یاخوب در مدرسه جا نیفتاده اند، رفتار دوستانه داشته باش.
4.وقتی برای بازی، ورزش، یا پروژه یارکشی می کنی، فقط دوستان خودت را انتخاب نکن.
5.درباشگاه ها وگروه های مختلف مدرسه فعالیت کن تا مدرسه جای بهتری شود.
6.پیشگام باش. درانتخابات مختلفی که ممکن است در مدرسه برگزار شود ،شرکت کن.
774
🔴 مضرات پفک
✍پفک تا 9 برابر وزنش ، آب جذب می کند، پس معده کودکان را پر کرده و سبب بیاشتهایی آنها می شود! در نتیجه کودک در اثر مصرف آن به کمخونی، کوتاهی قد، پوکی استخوان و ریزش مو دچار میشود !
ضمن اینکه در پفک ذرت تراریخته استفاده میشه، با مصرف تراریخته ، سرطان و بیماریهای لاعلاج در انتظار بچه هامون هستند
774
6 راه برای الگوی خوب بودن
فقط بزرگسال ها نیستند که می توانند الگو باشند. بچه های کوچک تر هم از بچه های بزرگ تری مثل تو الگو برداری می کنند. آن ها به تو نگاه می کنند و حرف ها وکارهای تو را تقلید می کنند .
پس یاد بگیر که چگونه الگوی خوبی برای آن ها باشی:
1.درباره ی حرف هایی که جلو آن ها می زنی، فکر کن.
2.درباره ی کار هایی که جلو آن ها انجام می دهی ،فکر کن.
3.به آن ها نشان بده که به خودت ودیگران احترام می گذاری.
4.باآن ها وقت بگذران. به آن ها بفهمان که درنظر دیگران اهمیت دارند.
5.عادت های سالم را دنبال کن. غذای خوب بخور.ورزش کن.همیشه تمیز ومرتب باش.
6.کتاب خوان باش. وقتی بچه های کوچک تر ببینند تو کتاب می خوانی،آن ها هم کتاب خوان می شوند.
(ای وای ! الگوی خوب بودن عجب مسئولیت بزرگی است!)
774
داستان کوتاه گنجشک ترسو
در یک جَنگلِ سرسبز و زیبا ، جانِورانِ زیادی زندگی می کردند . این جنگل پر از جیرجیرک ، سَنجاب ، خرگوش و پَرَندِگانِ خوش آواز بود . روی بُلَندترین شاﺧﻪیِ درختِ کاج جوجه گنجشکی با پدر و مادرش زندگی می کرد .
وقتی خورشید زمین را روشَن می کرد ، بابا گنجشک در آسمان پرواز می کرد تا برای خانِواده اَش دانه بیاورد تا بِخورند . ولی جوجه گنجشک دوست نداشت از لانه بیرون بِرَود زیرا او خیلی ترسو بود و فکر می کرد که اگر در لانه بِمانَد جایَش اَمن تَر است .
در یک روز سردِ پاییزی ، جوجه که به دلیلِ ترسِ زیاد ، پرواز کردن را یاد نَگِرِفته بود ، مجبور شد دوباره در لانه بماند. در آن روز آن قدر شدید باران بارید که لانه ی بَرخی از پرندگان خراب شُد . جوجه گنجشک خیلی ترسید . او می لَرزید و جیک جیک می کرد.تویِ دِلَش با خود گفت:
( اِی کاش من ترسو نبودم ؛ آن وقت می توانِستَم پرواز کُنَم و با پدر و مادرم بروم .)
جوجه در این فکر بود که بادِ شدیدی آمد و او را از لانه بیرون اَنداخت. جوجه گِریه کرد و آرزو کرد که مادرش زودتر برگردد . تا این که پرنده ای آمد و جوجه گنجشک را با نوکِ خود از زمین بلند کرد .
جوجه رویَش را بَرگَرداند و دید که پدرش آمده است . پدر او را به لانه ی گرم و نرم رساند . مامان گنجشک ، جوجه را نَوازِش کرد تا کم کم آرام شد .
از آن روز ، او دیگر جوجه گنجشکِ ترسو نبود ؛ پرواز کردن را یاد گرفت و با بابا گنجشک به دورترین جایِ جنگل پرواز کرد
