『 بَعدِ آدمها 』
رفتن به کانال در Telegram
حرفی، سخنی: https://t.me/iRoChatBot?start=sec-hgijgbajeb
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
3 326
مشترکین
-2324 ساعت
-1617 روز
+56730 روز
آرشیو پست ها
3 326
زندگی همیشه قرار نیست پرسرعت و پرهیاهو باشد.
گاهی لازم است آهستهتر قدم برداری ، به مسیر نگاه کنی، و بفهمی که حتی خستگی هم بخشی از بالغشدنِ راه است.
در سکوتِ همین لحظههاست ، که آدم یاد میگیرد ، همهچیز را نمیشود عوض کرد اما میشود با آنها کنار آمد و ادامه داد.
#دلنوشته
3 326
نميدونم عزيزم، شايد تلخ ترين قسمت زندگی اونجاييه كه مجبور میشی قبول كنى هيچی قرار نيست اونجورى كه تو دلت میخواد پيش بره.
3 326
در شيونِ بىپايانِ اين روزگار
به من بگو
بر اين مردمِ خسته چه رفته است
كه هزار پيراهنِ سياه
كهنه كردهاند و هنوز
اندوهگزارِ بىفرصتِ عزا از پىِ عزا...؟!
3 326
اژدهای کوچک گفت: نمیتونم احساسم رو توضیح بدم.
پاندای بزرگ جواب داد: عیبی نداره، کلمهها برای همهچی کافی نیستن!
3 326
ای گنج نوشدارو
بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و ما را
مجروح میگذاری
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم
انــدر امــیــدواری..
3 326
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺐﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ خستگیام ﺑﮕﺸﺎﯾﺪ؛ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻮﯾﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻧﭙﺮﺳﺪ، ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺑﻌﺪ همان جا ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺗﺎ ﻧﺒﯿﻨﻢ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ میگوید، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭَ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
3 326
شب میآید و غم آرام کنار دل مینشیند.
نه برای آزار، برای یادآوریِ چیزهایی که در روشنایی فراموششان کردهایم.
3 326
سندروم فرسودگی روانی:
این سندروم زمانی رخ میده که خیلی استرس کشیدی و زیادی فکر کردی و در نهایت باعث میشه نه حال کار کردن داشته باشی، نه انگیزه.
پس دلیل این روزها اینه
3 326
روزهای سخت…
همان فصلهای بیرحم زندگیاند که از ما انسانِ دیگری میسازند.
جایی که لبخند به امتحان تبدیل میشود و امید، تنها چراغیست در دل تاریکی.
اما همین روزها، آرام و بیصدا، ریشههای ما را در زمینِ استقامت میدوانند.
به آنها سخت نگیری ، چون بعد از هر زمستان، دانهای شکفتهتر سر از خاک درمیآورد.
3 326
📚#شبهای_روشن
✍#فئودور_داستایوفسکی
۹۶صفحه
رمانی کوتاه و عاشقانه است که داستان آن حول محور مردی تنها و خیالپرداز در سنپترزبورگ میچرخد. این شخصیت که بهنام "رویاپرداز" شناخته میشود، به طور اتفاقی با دختری به نام ناستنکا آشنا میشود. در طی چهار شب که با هم میگذرانند، آنها دربارهی زندگی، تنهایی، و عشق صحبت میکنند و رابطهای عمیق اما کوتاهمدت شکل میگیرد. ناستنکا به او امید میدهد، اما در نهایت به عشق قدیمیاش بازمیگردد. این داستان درونمایههایی از امید، اشتیاق، و تلخی عشق ناتمام دارد.
