fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Leila.Psychotherapist

Leila.Psychotherapist

رفتن به کانال در Telegram

لیلا ثابت روان‌درمانگر،مشاور تخصصی رابطه‌عاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : ‎@Leila7560

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 746
مشترکین
-224 ساعت
-387 روز
-14830 روز
آرشیو پست ها
بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : بخشیدن همیشه به معنای فراموش کردن یا دوباره اعتماد کردن نیست. گاهی بخشیدن یعنی دیگر نخواهی تمام زندگی‌ات را حول زخمی که کسی به تو زده، تنظیم کنی. ممکن است هنوز یادت باشد چه اتفاقی افتاده و حتی تصمیم بگیری فاصله‌ات را حفظ کنی. بخشش با آشتی یکی نیست؛ همان‌طور که رها کردن خشم، به معنای انکار آسیبی که دیده‌ای نیست. گاهی بخشیدن یعنی اجازه ندهی گذشته، برای همیشه صاحبِ امروزت باشد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

شاید زندگی همیشه قرار نیست یک پاسخ بزرگ و نهایی به ما بدهد. گاهی ما آن‌قدر دنبال «معنای زندگی» می‌گردیم که فراموش می‌کنیم معنا می‌تواند در همین زندگی روزمره ساخته شود؛ در رابطه‌ای که با آگاهی می‌سازیم، در کاری که با تمام وجود انجام می‌دهیم، در رنجی که از آن چیزی می‌آموزیم، در مراقبت از کسی، در خلق کردن و حتی در لحظه‌ای که تصمیم می‌گیریم با وجود تمام دشواری‌ها، هنوز انسانی بمانیم که می‌خواهیم باشیم. شاید معنا چیزی نباشد که یک روز آن را پیدا کنیم؛ شاید چیزی باشد که هر روز، با انتخاب‌هایمان، اندک‌اندک می‌سازیم. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما معمولاً فکر می‌کنیم رفتارهایمان کاملاً حاصل انتخاب‌های آگاهانه‌ی خودمان هستند؛ اما بخش مهمی از رفتار ما در ارتباط با محیط شکل می‌گیرد. آدم‌هایی که هر روز با آن‌ها معاشرت می‌کنیم، نوع گفت‌وگوهایی که در آن حضور داریم، میزان احترام یا بی‌احترامی که تجربه می‌کنیم، چیزهایی که در یک جمع «طبیعی» محسوب می‌شوند و حتی انتظاراتی که دیگران از ما دارند، می‌توانند به‌تدریج روی رفتار و انتخاب‌های ما اثر بگذارند. اگر مدت زیادی در محیطی باشی که خشم، تحقیر، بی‌اعتمادی یا رقابت ناسالم عادی است، ممکن است کم‌کم همان چیزهایی را طبیعی بدانی که زمانی برایت قابل‌قبول نبودند. و برعکس؛ محیطی که در آن گفت‌وگو، احترام، مسئولیت‌پذیری، رشد و امنیت روانی وجود دارد، می‌تواند فرصت بیشتری برای دیدن و تجربه کردن بخش‌های سالم‌تر شخصیتت ایجاد کند. این به این معنا نیست که «تو حاصل آدم‌های اطرافت هستی» یا مسئولیت رفتارهایت را به گردن محیط بیندازی. ما موجوداتی تأثیرپذیر هستیم، اما منفعل نیستیم. یکی از نشانه‌های رشد روانی این است که بتوانیم از خودمان بپرسیم: «این رفتاری که دارم، واقعاً انتخاب من است یا رفتاری است که در این محیط یاد گرفته‌ام؟» «کنار این آدم‌ها بیشتر خودِ واقعی‌ام هستم یا نسخه‌ای از خودم که برای پذیرفته‌شدن ساخته‌ام؟» و شاید مهم‌تر از همه: «محیطی که امروز انتخاب کرده‌ام، دارد کدام بخش از من را تقویت می‌کند؟» گاهی تغییر از اینجا شروع نمی‌شود که خودمان را بیشتر مجبور کنیم «بهتر» باشیم؛ از اینجا شروع می‌شود که با دقت بیشتری ببینیم در چه فضاهایی زندگی می‌کنیم و چه چیزهایی را هر روز به روانمان وارد می‌کنیم. انتخاب آدم‌ها و محیط‌ها، فقط انتخابِ همراه نیست؛ تا حدی انتخابِ نسخه‌ای از خودمان است که قرار است در آن فضا رشد کند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

پرنده‌ها دیرشان نمی‌شود هیچ سگی ساعتش را نگاه نمیکند گوزن‌ها دلواپس فراموش کردن تولدها نیستند. فقط انسان زمان را اندازه میگیرد فقط انسان ساعت را اعلام میکند و به همین دلیل، فقط انسان از ترسی فلج کننده، رنج میبرد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی‌کند؛ ترس تمام شدن وقت. #میچ_آلبوم @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : هر سکوتی نشانه‌ی آرامش نیست. گاهی آدم ساکت می‌شود چون یاد گرفته حرف زدن فایده‌ای ندارد، کسی نمی‌شنود یا ممکن است بابت احساساتش طرد شود. برای همین به جای بیان نیازش، عقب می‌کشد و وانمود می‌کند چیزی مهم نیست. اما احساساتی که بیان نمی‌شوند، لزوماً ناپدید نمی‌شوند؛ ممکن است بعدها به شکل فاصله، خشم یا دلخوری برگردند. رابطه‌ی سالم جایی است که بتوانی حرف بزنی، بدون اینکه برای شنیده شدن مجبور باشی فریاد بزنی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

بخشیدن با فراموش کردن یکی نیست. گاهی بخشیدن یعنی دیگر اجازه ندهی اتفاقی که در گذشته برایت افتاده، هر روز در ذهن و زندگی امروزت دوباره اتفاق بیفتد. ممکن است کسی را ببخشی و همچنان نخواهی او را به زندگی‌ات برگردانی. ممکن است بفهمی چرا کسی آن‌گونه رفتار کرده، اما همچنان مسئولیت رفتار او را بر عهده نگیری. بخشش اگر قرار باشد معنایی داشته باشد، نباید به حذف مرزها و انکار آسیب تبدیل شود. گاهی عمیق‌ترین شکل بخشیدن این است که بگویی: «آنچه با من کردی بخشی از داستان من است، اما قرار نیست تمام داستان من باشد.» لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

استرس همیشه به یک شکل در بدن ما ظاهر نمی‌شود. گاهی ما استرس را به درون می‌بریم. احساساتمان را نگه می‌داریم، حرف‌هایی را که باید بزنیم فرو می‌خوریم، نیازهای دیگران را روی دوش خودمان می‌گذاریم و آن‌قدر تحمل می‌کنیم که بدنمان تبدیل به محل نگهداریِ احساسات نادیده‌گرفته‌شده می‌شود. گاهی هم مسیر دیگری را انتخاب می‌کنیم: فکر کردن، کنترل کردن، حل کردن، مشغول ماندن و جلو رفتن. به‌جای اینکه بایستیم و احساس کنیم، مدام کاری انجام می‌دهیم. ذهنمان را درگیر می‌کنیم تا مجبور نباشیم با آنچه درونمان می‌گذرد روبه‌رو شویم. در یک الگو، احساس را نگه می‌داریم؛ در الگوی دیگر، احساس را سرکوب می‌کنیم و به حرکت ادامه می‌دهیم. اما نکته مهم این است که این الگوها الزاماً زنانه یا مردانه نیستند. ممکن است یک زن در شرایطی کاملاً «فشار بیاورد و کنترل کند» و یک مرد در موقعیتی دیگر، احساساتش را عمیقاً در خودش نگه دارد. حتی ممکن است یک نفر در موقعیت‌های مختلف بین هر دو الگو جابه‌جا شود. پس سؤال مهم‌تر از اینکه «من زنم یا مرد؟» این است: وقتی استرس وارد زندگی من می‌شود، با آن چه می‌کنم؟ آیا احساس می‌کنم و اجازه می‌دهم احساس از من عبور کند؟ یا آن را نگه می‌دارم؟ آیا درباره‌اش حرف می‌زنم؟ یا خودم را با کار، فکر، کنترل و مسئولیت‌های بیشتر سرگرم می‌کنم؟ بدن ما فقط اتفاقات را تجربه نمی‌کند؛ به شیوه‌ای که ما بارِ زندگی را حمل می‌کنیم هم پاسخ می‌دهد. گاهی یک سردرد، گرفتگی عضلات، فشار در قفسه سینه، انقباض فک یا احساس سنگینی در بدن، می‌تواند ما را متوجه چیزی کند که مدت‌هاست در سطح روان به آن توجه نکرده‌ایم؛ البته این علائم علت‌های جسمی مختلفی هم دارند و نباید هر علامت بدنی را صرفاً به استرس نسبت داد. به همین دلیل، آگاهی از الگوی خودمان اهمیت دارد. چون تا وقتی ندانیم هنگام فشار روانی چه می‌کنیم، معمولاً همان واکنش آشنای همیشگی را تکرار می‌کنیم. آگاهی، اولین قدم برای ایجاد یک پاسخ تازه است. شاید این بار، به‌جای اینکه فقط تحمل کنیم یا فقط خودمان را مشغول نگه داریم، لحظه‌ای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: «الان بدن من چه چیزی را دارد به من می‌گوید که مدت‌هاست نشنیده‌ام؟» گاهی مسیر بهبودی از همین شنیدن آغاز می‌شود. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

استرس چگونه در بدن زندگی می‌کند؟ @LeilaPsychotherapist
استرس چگونه در بدن زندگی می‌کند؟ @LeilaPsychotherapist

‍ او از غرق شدن می ترسید! برای همین ، هیچ وقت شنا نمی کرد... سوار قایق نمی شد... حمام نمی کرد... و به آبگیری پا نمی گذاشت! شب و روز در خانه می نشست، در را به روی خود قفل می کرد، به پنجره ها میخ می کوبید، و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید می لرزید و اشک می ریخت! عاقبت آن قدر گریه کرد، که اتاق پر شد از اشک! و او را درخود، غرق کرد... #شل_سیلور_استاین @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : گاهی آدم‌ها از تنهایی نمی‌ترسند؛ از نزدیک شدن می‌ترسند. چون صمیمیت یعنی اجازه بدهی دیگری تو را همان‌طور که هستی ببیند؛ با ترس‌ها، ضعف‌ها و نیازهایت. اگر یاد گرفته باشی برای دوست‌داشتنی بودن همیشه قوی و بی‌نیاز باشی، نزدیکی می‌تواند برایت اضطراب‌آور شود. اما رابطه‌ی عمیق جایی شکل می‌گیرد که لازم نباشد همیشه نقش آدمِ قوی را بازی کنی. گاهی آسیب‌پذیر بودن، یکی از شجاعانه‌ترین شکل‌های نزدیک شدن است. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

ما اغلب تصور می‌کنیم اگر به اندازه کافی فکر کنیم، بالاخره راهی برای جلوگیری از اتفاق‌های بد پیدا خواهیم کرد. اما اضطراب دقیقاً از همین‌جا تغذیه می‌کند: از تلاش بی‌پایان برای رسیدن به اطمینانی که زندگی هرگز به طور کامل به ما نمی‌دهد. ذهن می‌پرسد «اگر...؟» و برای هر پاسخ، سؤال دیگری می‌سازد. آرامش لزوماً زمانی نمی‌آید که همه‌چیز قابل پیش‌بینی شود؛ گاهی زمانی می‌آید که ظرفیت ما برای تحمل نادانستن بیشتر می‌شود. اینکه بتوانی بگویی «نمی‌دانم چه خواهد شد، اما اگر اتفاقی افتاد، قدم بعدی‌ام را پیدا می‌کنم»، شکل عمیق‌تری از امنیت است. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

گاهی مشکل این نیست که آدم‌های مناسبی وارد زندگی ما نمی‌شوند؛ مشکل این است که «فیلترهای ذهنی ما» آن‌قدر سخت‌گیر شده‌اند که تقریباً هیچ‌کس از آن‌ها عبور نمی‌کند. ما اسمش را می‌گذاریم: «من فقط استاندارد دارم.» اما گاهی پشت این استانداردها چیز دیگری پنهان شده است؛ ترس. ترس از دوباره آسیب دیدن. ترس از انتخاب اشتباه. ترس از وابسته شدن. ترس از اینکه کسی را راه بدهیم و بعد نتوانیم از او جدا شویم. وقتی یک رابطه در گذشته به ما آسیب زده، ذهن برای محافظت از ما شروع می‌کند به ساختن فیلتر. اول می‌گوید: «دیگر اجازه نمی‌دهم هر کسی وارد زندگی‌ام شود.» این می‌تواند سالم باشد. اما اگر این فیلتر بیش از حد سخت شود، کم‌کم می‌رسیم به جایی که: یک اشتباه کوچک = «پس مناسب من نیست.» یک تفاوت = «ما به هم نمی‌خوریم.» یک رفتار ناخوشایند = «رد شد.» کمی آسیب‌پذیری = «خطرناک است.» و یک انسانِ واقعی، با تمام نقص‌ها و پیچیدگی‌هایش، تبدیل می‌شود به مجموعه‌ای از معیارهایی که باید تک‌تک آن‌ها را پاس کند. اینجاست که کمال‌گرایی می‌تواند وارد رابطه شود. کمال‌گرایی فقط این نیست که از دیگران انتظار داشته باشیم بی‌نقص باشند؛ گاهی یعنی نتوانیم تحمل کنیم که یک رابطه‌ی سالم هم ممکن است اختلاف داشته باشد، سوءتفاهم داشته باشد، لحظه‌های سخت داشته باشد، و دو انسانِ بالغ همیشه دقیقاً مطابق انتظار ما رفتار نکنند. گاهی هم مسئله، «استاندارد بالا» نیست؛ بلکه ناتوانی در تحملِ ابهام است. می‌خواهیم قبل از نزدیک شدن مطمئن باشیم که این آدم هرگز ما را نمی‌رنجاند. اما چنین تضمینی وجود ندارد. رابطه‌ی سالم، رابطه‌ای نیست که در آن هرگز آسیب نبینیم؛ رابطه‌ای است که در آن بتوانیم آسیب، اختلاف و تفاوت را ببینیم و بررسی کنیم که آیا امکان گفت‌وگو، ترمیم، مسئولیت‌پذیری و رشد وجود دارد یا نه. پس شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم: من واقعاً آدم‌های نامناسب را تشخیص می‌دهم، یا دارم از ترسِ انتخاب اشتباه، آدم‌های ممکن را هم حذف می‌کنم؟ چون بین «مرز داشتن» و «دیوار کشیدن» تفاوت بزرگی وجود دارد. مرز می‌گوید: «اگر رفتارت به من آسیب بزند، از خودم محافظت می‌کنم.» اما دیوار می‌گوید: «قبل از اینکه فرصتی برای نزدیک شدن پیدا کنی، فرض می‌کنم حتماً به من آسیب خواهی زد.» یکی از بلوغ عاطفی می‌آید؛ دیگری گاهی از زخمی قدیمی. و شاید شفای رابطه همیشه به این معنا نباشد که فیلترهایمان را برداریم. گاهی یعنی یاد بگیریم فیلترهایمان را دوباره تنظیم کنیم. نه آن‌قدر باز که هر کسی وارد شود، و نه آن‌قدر بسته که هیچ‌کس نتواند نزدیک شود. چون انسانِ مناسب، لزوماً انسانِ بی‌نقص نیست. گاهی فقط انسانی است که می‌تواند اشتباه کند، مسئولیت بپذیرد، گفت‌وگو کند، ترمیم کند، و در کنار تمام نقص‌هایش، برای ساختن یک رابطه‌ی سالم تلاش کند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

به‌قول فیلسوف بزرگ، بروس لی: گفتم ذهنت را خالی کن. بی‌شکل و بی‌چهره باش، مثل آب؛ آب را که در فنجان می‌ریزی، فنجان می‌شود، آب را که در بطری می‌ریزی، بطری می‌شود، وقتی در قوری می‌ریزی، قوری می‌شود. آب می‌تواند جریان داشته باشد یا این که چیزی را بشکند. آب باش دوست من. #مارک_منسن @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : تو نمی‌توانی همه‌ی آدم‌هایی را که دوست داری نجات بدهی. گاهی آن‌قدر درگیر حل کردن مشکلات دیگران می‌شوی که زندگی خودت را فراموش می‌کنی. کمک کردن زیباست، اما اگر همیشه مسئول آرام کردن، درست کردن و نجات دادن دیگران باشی، ممکن است کم‌کم خودت را از رابطه حذف کنی. آدم‌ها حق دارند مسیر خودشان را تجربه کنند، حتی وقتی انتخاب‌هایشان را دوست نداری. گاهی سالم‌ترین شکل دوست داشتن این است که کنار کسی بمانی، بدون اینکه به جای او زندگی کنی. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

خشم همیشه دشمن ما نیست. گاهی خشم آخرین احساسی است که بعد از مدت‌ها نادیده گرفته شدن، خودش را نشان می‌دهد. پشت بعضی خشم‌ها، یک «نه» گفته‌نشده، یک نیاز شنیده‌نشده یا زخمی وجود دارد که مدت‌ها اجازه نداشته دیده شود. مسئله این نیست که عصبانی نشویم؛ مسئله این است که بتوانیم خشم را بشنویم، بدون اینکه آن را به خشونت تبدیل کنیم. خشم می‌تواند به ما بگوید «اینجا چیزی برای من مهم است»، اما تصمیم اینکه با این پیام چه کنیم، همچنان با ماست. بلوغ هیجانی یعنی نه احساساتمان را سرکوب کنیم و نه اجازه دهیم احساساتمان به جای ما تصمیم بگیرند. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

آلن دوباتن میگه: یکی از نشونه‌های آدمی که به بلوغ روانی رسیده اینه که به راحتی عاشق نمی‌شه. چون می‌دونه یک آدم ممکنه از دور خوب به نظر بیاد ، ... اما هر آدم خوبی ، لزوماً آدم مناسبی برای رابطه با من نیست. بلوغ یعنی بدونی«دوست داشتن» همیشه به معنی «مناسب بودن» نیست. @LeilaPsychotherapist

برای توضیحات و ثبت‌نام در دایرکت در خدمتتون هستم،... @LeilaPsychotherapist
برای توضیحات و ثبت‌نام در دایرکت در خدمتتون هستم،... @LeilaPsychotherapist

بعضی جمله‌ها در کودکی فقط یک جمله نیستند؛ ممکن است تبدیل شوند به یک «قانون نانوشته» برای تمام زندگی. «اگه نخوابی دیگه دوستت ندارم.» «اگه این کارو بکنی، دیگه مامانت نیستم.» «اگه گریه کنی، می‌رم.» برای یک بزرگسال، شاید این‌ها فقط جمله‌هایی برای آرام کردن یا کنترل کردن کودک باشند. اما کودک هنوز توانایی جدا کردن «رفتار من» از «ارزش من» را ندارد. او ممکن است این‌طور بفهمد: اگر آن‌طور که مامان و بابا می‌خواهند نباشم، ممکن است دوست‌داشتنی نباشم. اگر احساساتم را نشان بدهم، ممکن است رها شوم. اگر مخالفت کنم، ممکن است رابطه‌ام را از دست بدهم. پس برای حفظ عشق، باید خودم را کنترل کنم. و این‌جا یک اتفاق مهم می‌افتد: کودک یاد نمی‌گیرد احساساتش را تنظیم کند؛ یاد می‌گیرد احساساتش را پنهان کند. یاد نمی‌گیرد چگونه رفتار مناسب‌تری داشته باشد؛ یاد می‌گیرد برای حفظ رابطه، خودِ واقعی‌اش را سانسور کند. و شاید سال‌ها بعد، همان کودک بزرگسالی شود که همیشه حواسش هست دیگران چه می‌خواهند؛ زیادی توضیح می‌دهد، زیادی عذرخواهی می‌کند، از «نه» گفتن می‌ترسد، از تعارض فرار می‌کند، غم و خشمش را قورت می‌دهد و حتی وقتی چیزی را نمی‌خواهد، می‌گوید: «اشکالی نداره.» چون یک جایی در درونش هنوز این باور زنده است: برای اینکه بمانند، باید آن‌طور باشم که می‌خواهند. البته هیچ پدر و مادری قرار نیست بی‌خطا باشد. گاهی از خستگی، ترس، فشار یا ناآگاهی، جمله‌ای می‌گوییم که بعداً می‌فهمیم چه معنایی می‌توانسته برای کودک داشته باشد. مسئله، کامل بودن والد نیست؛ مسئله این است که بفهمیم کودک از رابطه چه چیزی را دارد یاد می‌گیرد. می‌توانیم به جای تهدید به از دست دادن عشق، مرز بگذاریم. به جای: «اگه گریه کنی می‌رم.» بگوییم: «می‌دونم خیلی ناراحتی. من اینجام؛ ولی نمی‌ذارم به کسی آسیب بزنی.» به جای: «اگه این کارو بکنی دیگه دوستت ندارم.» بگوییم: «کاری که کردی قابل قبول نیست، اما دوست داشتنت سر جاشه.» این تفاوت، کوچک به نظر می‌رسد؛ اما برای ذهن یک کودک، تفاوت میان این دو پیام بسیار بزرگ است: «رفتارت ممکن است پذیرفته نباشد، اما خودت همچنان دوست‌داشتنی هستی.» و شاید یکی از مهم‌ترین هدیه‌هایی که می‌توانیم به کودک بدهیم همین باشد: این‌که بداند برای حفظ عشق، لازم نیست خودش را از دست بدهد. خیلی از ما هنوز داریم بهای ترس‌هایی را می‌دهیم که اسمشان «تربیت» بود. و شاید بخشی از مسیر درمان، برگرداندن همان کودکی باشد که یک روز یاد گرفت برای دوست‌داشتنی ماندن، خودش نباشد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist

شما با کسی ازدواج می‌کنید که احساس تنهایی‌تان را کمتر کند و فکر می‌کنید این وضعیت طبیعی و معمول است؛ اما مشکل تنهایی را به‌صورت ریشه‌ای حل نکرده‌اید. شما فقط سعی کردید از خودتان در برابر این احساس محافظت کنید. پس اگر آن شخص بمیرد یا ترکتان کند، احساس تنهایی دوباره ویرانتان خواهد کرد. به‌محض اینکه وضعیت بیرونی دیگر نتواند از شما در برابر مشکل درونی‌تان محافظت کند، آن مشکل دوباره به سراغتان می‌آید. #مایکل_سینگر @LeilaPsychotherapist

بعنوان یک تراپیست می‌خوام بهت بگم : کمال‌گرایی همیشه از بلندپروازی نمی‌آید؛ گاهی از ترس می‌آید. ترس از اشتباه کردن، قضاوت شدن، شکست خوردن یا کافی نبودن. برای همین ممکن است آن‌قدر منتظر «شرایط ایده‌آل» بمانی که اصلاً شروع نکنی. قرار نیست همیشه بهترین کار ممکن را انجام بدهی؛ گاهی باید اجازه بدهی کاری را ناقص اما واقعی انجام بدهی. رشد معمولاً از جایی شروع می‌شود که می‌فهمی «کافیِ خوب» هم می‌تواند کافی باشد. لیلا ثابت @LeilaPsychotherapist