گُل سَنگی
رفتن به کانال در Telegram
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
318
مشترکین
-124 ساعت
-137 روز
-7730 روز
آرشیو پست ها
316
https://t.me/mabyinmyworld
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دل در پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟ یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟ حافظ
316
https://t.me/spideridkc1s
قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود منِ دیوانه چو زلفِ تو رها میکردم هیچ لایقترم از حلقهٔ زنجیر نبود یا رب این آینهٔ حُسن چه جوهر دارد؟ که در او آهِ مرا قُوَّتِ تأثیر نبود سر ز حسرت به درِ میکدهها بَرکردم چون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود نازنینتر ز قَدَت در چمنِ ناز نَرُست خوشتر از نقشِ تو در عالمِ تصویر نبود تا مگر همچو صبا باز به کویِ تو رَسَم حاصلم دوش به جز نالهٔ شبگیر نبود آن کشیدم ز تو ای آتشِ هجران که چو شمع جز فنای خودم از دستِ تو تدبیر نبود آیتی بود عذابْ اَنْدُهِ حافظ بی تو که بَرِ هیچ کَسَش حاجتِ تفسیر نبود حافظ
316
https://t.me/komorebi_wii
تا ز میخانه و مِی نام و نشان خواهد بود سرِ ما خاکِ رَهِ پیرِ مُغان خواهد بود حلقهٔ پیرِ مغان از ازلم در گوش است بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود بر سرِ تربتِ ما چون گذری همّت خواه که زیارتگَهِ رِندانِ جهان خواهد بود برو ای زاهدِ خودبین که ز چشمِ من و تو رازِ این پرده نهان است و نهان خواهد بود تُرکِ عاشقکُشِ من مست برون رفت امروز تا دگر خونِ که از دیده روان خواهد بود چشمم آن دَم که ز شوقِ تو نَهَد سر به لَحَد تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود بختِ حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد زلفِ معشوقه به دستِ دگران خواهد بود حافظ
316
https://t.me/alife_in_fragments
گفتم کِی ام دهان و لبت کامران کنند؟ گفتا به چشم هر چه تو گویی چُنان کنند گفتم خَراجِ مصر طلب میکند لبت گفتا در این معامله کمتر زیان کنند گفتم به نقطهٔ دهنت خود که بُرد راه؟ گفت این حکایتیست که با نکتهدان کنند گفتم صَنمپَرست مشو با صَمَد نشین گفتا به کویِ عشق هم این و هم آن کنند گفتم هوایِ میکده غم میبَرَد ز دل گفتا خوش آن کَسان که دلی شادمان کنند گفتم شراب و خِرقه نه آیینِ مذهب است گفت این عمل به مذهبِ پیرِ مغان کنند گفتم ز لَعلِ نوشْلبان پیر را چه سود؟ گفتا به بوسهٔ شِکَرینَش جوان کنند گفتم که خواجه کِی به سرِ حجله میرود؟ گفت آن زمان که مشتری و مَه قِران کنند گفتم دعایِ دولت او وِردِ حافظ است گفت این دعا ملایکِ هفت آسمان کنند حافظ
316
https://t.me/crazy_willow_mansion
بُوَد آیا که درِ میکدهها بگشایند؟ گره از کارِ فروبستهٔ ما بگشایند؟ اگر از بهرِ دلِ زاهدِ خودبین بستند دل قوی دار که از بهرِ خدا بگشایند به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحیزدگان بس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایند نامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسید تا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایند گیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ ناب تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند درِ میخانه ببستند خدایا مپسند که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا که چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند حافظ
316
https://t.me/whiteswanhome
دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟ پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق میبَرند عیبِ جوان و سرزنشِ پیر میکنند جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اِکسیر میکنند گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتیست که تَقریر میکنند ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب تا خود درونِ پرده چه تدبیر میکنند تشویشِ وقتِ پیرِ مغان میدهند باز این سالِکان نگر که چه با پیر میکنند صد مُلکِ دل به نیم نظر میتوان خرید خوبان در این معامله تقصیر میکنند قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست قومی دگر حواله به تقدیر میکنند فِیالجُمله اعتماد مکُن بر ثباتِ دهر کـاین کارخانهایست که تغییر میکنند مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند حافظ
316
https://t.me/deterpari
زاهدِ خلوتنشین، دوش به مِیخانه شد از سرِ پیمان بِرَفت، با سرِ پیمانه شد صوفیِ مجلس که دی، جام و قدح میشکست باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد شاهدِ عهدِ شباب، آمده بودش به خواب باز به پیرانهسر، عاشق و دیوانه شد مُغْبَچهای میگذشت، راهزنِ دین و دل در پِیِ آن آشنا، از همه بیگانه شد آتشِ رخسارِ گُل، خرمنِ بلبل بسوخت چهرهٔ خندانِ شمع، آفتِ پروانه شد گریهٔ شام و سحر، شُکر که ضایع نگشت قطرهٔ بارانِ ما، گوهرِ یکدانه شد نرگسِ ساقی بِخوانْد، آیتِ افسونگری حلقهٔ اورادِ ما، مجلسِ افسانه شد منزلِ حافظ کنون، بارگهِ پادشاست دل بَرِ دلدار رفت، جان بَرِ جانانه شد حافظ
316
https://t.me/girl_in_fog
نفسِ بادِ صبا مُشکفشان خواهد شد عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل تا سراپردهٔ گل نعرهزنان خواهد شد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی مایهٔ نقدِ بقا را که ضَمان خواهد شد؟ ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشید از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟ حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد حافظ
316
https://t.me/theseadoesnotjudge
حَسْبِ حالی نَنِوِشتی و شد ایّامی چند مَحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟ ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب فرصتِ عیش نگه دار و بزن جامی چند قندِ آمیخته با گُل نه علاجِ دلِ ماست بوسهای چند برآمیز به دشنامی چند زاهد از کوچهٔ رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبتِ بدنامی چند عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند ای گدایانِ خرابات خدا یارِ شماست چشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چند پیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردیکشِ خویش که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند حافظ از شوقِ رخِ مِهرفروغِ تو بسوخت کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند حافظ
316
https://t.me/wittooogh
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سِکندری داند نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست کلاهداری و آیینِ سروری داند تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن که دوست، خود روشِ بندهپروری داند غلامِ همّتِ آن رندِ عافیتسوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگر نه هر که تو بینی ستمگری داند بباختم دلِ دیوانه و ندانستم که آدمیبچهای، شیوهٔ پری داند هزار نکتهٔ باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند مدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مرا که قدرِ گوهرِ یکدانه جوهری داند به قَدّ و چهره هر آن کس که شاهِ خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند ز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاه که لطفِ طبع و سخن گفتنِ دَری داند حافظ
316
https://t.me/lunarnoirO
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیدهٔ ما بود که هم بر غم زد جانِ عِلْوی هوسِ چاهِ زنخدان تو داشت دست در حلقهٔ آن زلفِ خَم اندر خَم زد حافظ آن روز طربنامهٔ عشق تو نوشت که قلم بر سرِ اسبابِ دلِ خُرَّم زد حافظ
316
https://t.me/firemahdiafly
من و انکارِ شراب! این چه حکایت باشد؟ غالباً این قَدَرَم عقل و کِفایت باشد تا به غایت رهِ میخانه نمیدانستم ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد زاهد ار راه به رندی نَبَرَد معذور است عشق کاریست که موقوف هدایت باشد من که شبها رهِ تقوا زدهام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرَم؟ چه حکایت باشد! بندهٔ پیرِ مغانم که ز جهلم بِرَهانْد پیرِ ما هر چه کُنَد عینِ عنایت باشد دوش از این غصه نَخُفتَم که رفیقی میگفت «حافظ ار مست بُوَد جایِ شکایت باشد» حافظ
316
https://t.me/selinasardothine
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرد در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاهدار کز تیرِ آهِ گوشهنشینان حذر نکرد ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفت وان شوخْدیده بین که سر از خواب برنکرد میخواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد جانا کدام سنگدلِ بیکفایت است کاو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟ کِلکِ زبانبریدهٔ حافظ در انجمن با کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد حافظ
316
https://t.me/soulivara1
جمالت آفتابِ هر نظر باد ز خوبی رویِ خوبت خوبتر باد هُمای زلفِ شاهین شهپرت را دلِ شاهانِ عالم زیرِ پَر باد کسی کو بستهٔ زلفت نباشد چو زلفت درهم و زیر و زبر باد دلی کو عاشقِ رویت نباشد همیشه غرقه در خونِ جگر باد بُتا چون غَمزهات ناوَک فشاند دلِ مجروحِ من پیشش سپر باد چو لعل شکَّرینَت بوسه بخشد مذاقِ جانِ من زو پُرشِکر باد مرا از توست هر دم تازه عشقی تو را هر ساعتی حُسنی دگر باد به جان، مشتاق روی توست حافظ تو را در حالِ مشتاقان نظر باد حافظ
316
https://t.me/JosephGrimaldi
بلبلی، برگِ گُلی خوشرنگ در مِنقار داشت و اندر آن برگ و نَوا، خوش نالههایِ زار داشت گفتمش: در عینِ وصل، این نالِه و فریاد چیست؟ گفت ما را جلوهی معشوق در این کار داشت یار اگر نَنشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت درنمیگیرد نیاز و ناز ما با حُسن دوست خُرَّم آن کز نازنینان، بخت برخوردار داشت خیز تا بر کِلک آن نقاش، جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت گر مرید راه عشقی، فکر بدنامی مکن شِیخِ صَنعان، خِرقه رهن خانهٔ خَمّار داشت وقت آن شیرینقلندر خوش که در اَطوارِ سِیر ذکر تسبیح ملک در حلقهی زُنّار داشت چشم حافظ زیر بام قصر آن حوریسرشت شیوهی جَنّاتُ تَجْری تَحْتِهَا الاَنهار داشت حافظ
316
https://t.me/tea_between_pages
اگر چه باده فَرَح بخش و باد گُلبیز است به بانگِ چَنگ مخور مِی که مُحتَسِب تیز است صُراحیای و حریفی گَرَت به چَنگ افتد به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است در آستینِ مُرَقَع پیاله پنهان کن که همچو چشمِ صُراحی، زمانه خونریز است به آبِ دیده بشوییم خِرقهها از می که موسمِ وَرَع و روزگارِ پرهیز است مجوی عیشِ خوش از دورِ باژگونِ سِپِهر که صاف این سر خُم جمله دُردی آمیز است سپهرِ بَر شده پرویزنیست خون افشان که ریزهاش سر کَسری و تاجِ پرویز است عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظ بیا که نوبتِ بغداد و وقتِ تبریز است حافظ
316
انقدر معده درد داشتم دیگه میتونم تفکیک بدم این معده درد برای چیه اون برای چیه!😐😂💔
معده دردا شاید همشون معده درد باشن ولی خیلییی باهم تفاوت دارن😂
316
Repost from no time to die "
اگر روزی مانند لاله مرزبان راهی به یک تریبون جهانی یافتم، از خودم شروع نمیکنم؛ از زنانی میگویم که صدایشان هیچوقت به هیچ تریبونی نرسید.
از مادرم؛ زنی که جوانیاش را در آتش بایدها سوزاند و از خاکسترش، زندگیِ من را ساخت. دختری که پیش از آنکه دختر باشد، «باید» بود؛ و پیش از آنکه بخواهد، «نباید» شد.
از زنانی میگویم که قرنهاست در سکوت، بارِ نان و ناموس و آبرو را به دوش میکشند؛ زنانی که تنشان تاریخ شد و نامشان فراموش.
سوختند تا بمانیم، ساختند تا بسازیم، و خاموش شدند تا ما فریاد باشیم.
و یکی از آن زنان، مادرم است؛ که هنوز در چاهِ چشمهایش، دخترکی نفس میکشد که روزگار، نگذاشت زن شود.
من از حسرتهای نزیستهشان میگویم؛ از زندگیهایی که در گلو خفه شدند، از رؤیاهایی که زیر چادرِ «مصلحت» خاک شدند.
و اگر روزی آن تریبون از آنِ من شد، بدانید که من فقط ایستادهام، به جای همهی زنانی که نشستند و سکوت کردند، تا من امروز، بلند بگویم: ما ادامهی همان زندگیِ نزیستهایم.
