پناهِ بیپناهྀི
رفتن به کانال در Telegram
«بیپناه بودم؛ تا رسیدی و بیآنکه قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
293
مشترکین
-524 ساعت
-17 روز
+2630 روز
آرشیو پست ها
غم و غصه موجود موذی و لاشیایه، وقتی حواست نیست یهویی میاد و وجودت رو میگیره.
دیالوگ
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانیسعدی
اشک ریختن مایهی نجات است. گاهی وقتها اگر گریه نکنیم به قیمت جانمان تمام میشود.
کوری_ژوزه ساراماگو
نجاتم بده از دست صداهای توی سرم آنها مرا میکشند، آرام و بیصدا مثل سایههایی که شبها بلند میشوند و هر نفس را به زهر تبدیل میکنند بیا، قبل از آنکه دیگر چیزی از من نماند.بهار
ساقی بده پیمانهای زآن می که بیخویشم کند بر حسن شورانگیز تو عاشقتر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند نور سحرگاهی دهد فیضی که میخواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کندرهی معیری
میخواهم یاد من باشی، اگر تو یاد من باشی دیگر عین خیالم نیست که همه فراموشم کنند.
کافکا در کرانه_هاروکی موراکامی
Repost from دیالوگ 🎞
+ شده تا حالا با کسی برخورد کنین که به دلتون بشینه؟
_آره، ولی به دلشون ننشستم!
+ یعنی چی؟
_یعنی اینکه قبلا یه نفر به دلشون نشسته بود...
🎬 شبهای روشن (۱۳۸۱)
همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت بر دفترِ خیالِ پریشان من، شبی با کلک عشق، خط تمنا کشید و رفت در آسمان خاطرم آن اختر امید دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت برگو، خدای را، به دیار که میدمد آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت یاد شکیبسوز تو _ای آشنا_ شبی در موج عطرِ بستر من آرمید و رفت در آفتاب لطف تو تا دیگری نشست چون سایه عاشق تو به کنجی خزید و رفت ترسم چو بازآیی و پرسم ز عشق خویش گویی چو شور مستیم از سر پرید و رفت سیمین! اگرچه رفت و تو تنها شدی ولیک این بس که در دلت شرری آفرید و رفتسیمین بهبهانی
