fa
Feedback
• آبی•

• آبی•

رفتن به کانال در Telegram

«فکر کن گیاهی پیچنده هستی.» دانشجوی روان‌شناسی و عاشق در اینجا و شاید عکاس در دنیای موازی؟ جستارهایی از نجات‌دهنده‌ها و دیگر چیزها🌨 افرا صدام کن🍁 پلی‌لیست: @afrablueplaylist اینستاگرام: https://www.instagram.com/bluefral?igsh=MW9jZWFjdWJjMG5vdw==

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
815
مشترکین
-424 ساعت
+547 روز
+4630 روز
آرشیو پست ها
فقط آن‌هایی که زیاد گریه کرده‌اند می‌توانند ارزش زیبایی‌های زندگی را درک کنند و از ته دل بخندند. گریه کردن آسان است؛ اما خندیدن بسیار سخت. این حقیقت را خیلی زود می‌فهمی. | نامه به کودکی که هرگز متولد نشد - اوریانا فالاچی |

قلب و مغز هیچکدام جنسیت ندارند، رفتار هم همین‌طور. اگر تو قلب و مغز داشته باشی من هرگز به تو تحمیل نخواهم کرد که چون زن هستی یا مرد، باید فلان طرز فکر و یا فلان رفتار را داشته باشی. تنها دو چیز از تو خواهم خواست: اول اینکه از معجزهٔ تولد یافتن حداکثر بهره را ببری و دیگر آنکه هرگز تن به پستی ندهی. | نامه به کودکی که هرگز متولد نشد - اوریانا فالاچی |

| کورسرخی - عالیه عطایی |
| کورسرخی - عالیه عطایی |

از وقتی چشم باز کردم و رفتیم روستا، این کوه از پنجرهٔ خونه خودنمایی می‌کرد. کم‌کم رو پاهامون ایستادیم و اولین قدم‌هامون رو بر
از وقتی چشم باز کردم و رفتیم روستا، این کوه از پنجرهٔ خونه خودنمایی می‌کرد. کم‌کم رو پاهامون ایستادیم و اولین قدم‌هامون رو برداشتیم، توی باغ دویدیم و دنبال همدیگه کردیم، به درخت‌ها تاب بستیم و بازی کردیم، از آش‌های خوشمزهٔ مادر خوردیم، اسب‌سواری کردیم، تا سرچشمه رفتیم و آب‌بازی کردیم، عروسی گرفتیم، گریه کردیم، خندیدیم،.. و هر جای این خاطرات ریز و درشت وقتی سرمون رو برمی‌گردوندیم، این کوه همچنان باوقار شاهد زندگی‌مون بود. هر وقت می‌ریم روستا و وسط تمام افکار خسته‌کننده و ملال‌انگیزم چشمم به این کوه می‌افته، آروم می‌شم. انگار بیشتر از خونه‌ای که اون لحظه توش ایستادم، این کوهه که حس خونه می‌ده. انگار هر چقدر هم دنیا به هم بریزه، می‌تونم برگردم و پشت سرم ببینمش و فکر کنم هنوز هم همون بچه‌‌ای‌م که توی باغ می‌دوید و با رودخونه حرف می‌زد.

Repost from Diclow
بعد از اینکه می‌میرند، زنده‌ها بایگانی آنلاینش را رو می‌کنند، که ببینید چه زنده بوده وقتی زنده بود. مثل کودکان بالا پایین می‌پرید. بادکنک می‌ترکاند. سرش را از پنجره ماشین بیرون می‌آورد. خودش را ایستاده روی تخت می‌انداخت. طوری می‌رقصید که انگار بلد نیست، ولی بامزه‌تر از وقتی می‌شد که انگار بلد است. از کتابفروشی با کیسه‌ی پر از کتاب بیرون می‌آمد و یک شانه‌اش را پایین می‌آورد تا ادا دربیاورد برای دوستش که کتاب‌ها خیلی سنگینند. کباب‌ها را باد می‌زد اما خیلی تندش کرده بود و دود و خاکستر را بلند کرده بود و خودش به احمق بودنش می‌خندید. توی استخر باغ پدربزرگش نفسش را نگه می‌داشت و خودش را بی‌حرکت می‌کرد تا ادای کسی که خفه شده را در بیاورد و پدربزرگ فحشش می‌داد و کاربران آنلاین‌تر، همه‌ی این‌ها را می‌بینند و می‌گویند «چه حیف» و بعضی‌های دیگر می‌گویند «ولی تا آن‌جایی که می‌توانست زندگی کرد». ظاهرا برای زنده‌ها، زندگی یعنی همین‌ها. انگار کسی در سقف آسمان دارد همه ما را می‌پاید و منتظر است نشان دهیم که خوشمان نمی‌آید از هیچ‌چیز و باید برعکسش را نشان دهیم، تا دماغ‌سوخته شود. اما خیلی چیزها هستند که بایگانی‌شدنی نیستند، چون ضبط‌شدنی نیستند، چون از خود بیرون نمی‌روند. مثل شوق از این‌ که سنگ آهکی نیستی، چون او میلیون‌ها سال عمر کرد و مزه فکر کردن به بی‌نهایت را نچشید و تو چند سال عمر کردی و چشیدی‌‌. دستگاه‌های ضبط‌کننده ساده بودن‌ها را ضبط می‌کنند. کسی قرار نیست بفهمد چه لذتی از پیچیده بودن بردی‌.

photo content

photo content

photo content

۱۸ اردیبهشت ۱۴٠۵
۱۸ اردیبهشت ۱۴٠۵

photo content

photo content

photo content

۴ اردیبهشت ۱۴٠۵
۴ اردیبهشت ۱۴٠۵

گاهی فکر می‌کنی تجربه‌هات اون‌قدر پیچیده و خاصه که هیچ‌کس نمی‌تونه واقعاً درکش کنه… تا وقتی که بیشتر کتاب می‌خونی. می‌بینی یه نفر بالاخره براش کلمه پیدا کرده، معنیش کرده و ازش عبور کرده. این چیزی از واقعی بودنِ تجربه‌ات کم نمی‌کنه، اما یادت می‌اندازه که حس‌هات اون‌قدرها هم غیرقابل‌فهم نیستن.یه آرامش عجیبی هست توی این‌که بدونی قبل از تو هم آدم‌هایی این مسیر رو رفتن… و ازش رد شدن.

به بهونهٔ لباس پهن کردن، ساعت‌ها روی صندلی فلزی گوشهٔ پشت بوم می‌شینم؛ چون می‌خوام بیرون بشینم.
به بهونهٔ لباس پهن کردن، ساعت‌ها روی صندلی فلزی گوشهٔ پشت بوم می‌شینم؛ چون می‌خوام بیرون بشینم.

Repost from Dance in Brooklyn
دیر تر از شب های دیگر به خواب میروم و صبح ها تا لنگ ظهر می‌خوابم. این روال زندگی روزهای جنگ است. زندگی انگار متوقف شده، هنوز هم فکر می‌کنی همه‌چیز خواب است. قرار است بیدار شوی. اما زهی خیال باطل. دیگر به کتفم هم نیست که چقدر آت و آشغال می‌خورم. قندمصندعی را می‌بلعم. دیروز توی کافه تنهایی نشسته بودم و یک قاچ بزرگ پای سیب جلویم بود و تعداد نخ های سیگار از دستم در رفته بود. دیگر مهم نبود موهایم چرب است و لباسم چروک. خیلی چیزها دیگر معنای سابق را ندارد. اما عزیزجان، بعضی چیزها لذتش چندین برابر شده، مثلا آدم‌ها فهمیده‌اند که بودنشان برای یکدیگر نعمت است حتی اگر خانه‌ایی آوار شود. جلوی آینه که می‌ایستم، غریبم، دورم، دستم به جایی بند نمی‌شود، نمی‌دانم چه احساسی دارم. نمی‌دانم باید بروم به گلدان ها آب دهم یا کتاب رومن گاری را تمام کنم، اما می‌دانم که امید مثل یک تکه گه چسبیده به لباسم. بخاطر همین است که دیروز توت بگ جدید برای خودم خریده‌ام. امید بیماری است و ما بیمار این امید مضحک. حالا هرچه.

۱ فروردین ۱۴٠۵
۱ فروردین ۱۴٠۵

عکس‌های سال جدید هیچکدوم اینجا نیستن.. می‌ذارمشون کم‌کم.

فکر کنم وقتشه باز کتاب مهزاد الیاسی رو بزنم زیر بغل و برم لب جویی، دامنهٔ تپه‌ای، پشت بومی،.. و دوباره همه‌ش و بخونم.

یه روز زمستونی، نمی‌دونم برای چه مراسمی ما رو بردن مصلّی. اون جمعیتی که اونجا بود رو به عمرم ندیده بودم. ناخودآگاه کیفم و سفت چسبیدم؛ جوری که انگار شیشه‌ی عمرم توی اون کیفه. یه کاری پیش اومد که دبیرمون من رو صدا زد و باید می‌رفتم پیشش. کیفم و سپردم به یکی از بچه‌های کلاس که اسمش رومینا بود. کلی بهش سفارش کردم که چشم از کیف من برنداره تا برگردم. وقتی برگشتم دیگه وقت ناهار بود و حتی از قبل هم شلوغ‌تر شده بود. قرار شد وسایلمون رو جمع کنیم و زودتر بریم اون قسمتی که برامون مشخص شده. من رفتم پیش رومینا که کیفم رو ازش بگیرم؛ ولی کیفم گم شده بود. چیز گرون‌قیمتی توی اون کیف نبود ولی بخاطر گم شدنش کلی با رومینا دعوا کردم. انقدر گریه کرده بودم که نمی‌تونستم درست ببینم. مدیرمون بدو بدو اومد گفت: بدو بیا کیفت پیدا شد!! کیف رو بغل کرده بودم ولی گریه‌م بند نمی‌اومد. به رومینا هم گفته بودم جلوی چشمم نباش به خاطر تو روزم خراب شد. ولی اون ته همه‌ی جیب‌هاش و گشت و خورد خورد پول بستنی رو جور کرد و واسه‌م یه کیم دوقلو خرید. تا خود مدرسه داشت ازم معذرت می‌خواست؛ اشک‌هام و پاک می‌کرد و می‌گفت دیگه تموم شده و گریه نکنم. اگه می‌شد به خودم می‌گفتم بهش لبخند بزن و بگو اشکالی نداره. بغلش کن و یه دست بین ابروهاش بکش تا اخم نکنه و بگو که بخشیدیش؛ چون سخت می‌شه آدمی رو پیدا کرد که واسه‌ی نریختن اشک‌هات بهت التماس کنه. قراره بیاد اون روزها و شب‌هایی که از شدت گریه‌های طولانی بالا بیاری و کسی کنارت نیست که واسه‌ت کیم دوقلو بخره و ازت بخواد گول بخوری.