تـاروپـود🖤
رفتن به کانال در Telegram
از داستایوفسکی تا کامو، از شعر تا سکوت. https://t.me/HarfChatBot?start=Taropoode
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 520
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-837 روز
-8330 روز
آرشیو پست ها
2 520
عبارات کهن و حرکات کهن. دروغهای کهن و سجود های تشریفاتی. از آنها باخبریم.-برادرانکارامازوف،داستایوفسکی
2 520
نمیدانم شما هرگز این حال را احساس کردهاید؟ وقتی از چیزی سخت ترسیده باشید یا وقتی دقایق بسیار ناگواری را میگذرانید، وقتی عقل آدم سرجاست ولی دیگر هیچ توانایی برایش نمانده است؟ من گمان میکنم مثل وقتی که آدم دربرابر یک خطر حتمی است. مثلاً وقتی خانه دارد روی سر آدم خراب میشود، آدم عجیب میخواهد بنشیند و چشمهایش را ببندد و منتظر بماند تا هر چه میخواهد پیش آید...
-ابله،داستایوفسکی
2 520
هر وقت دوتا حادثه یا بیشتر، باهم مقارن شوند و ندانیم چرا، به آن میگوییم شانس یا تصادف.
-آفتابپرستها،ژوزهادوآردوآگوآلوسا
2 520
چنان بنظرش میرسید که او و دیگران از یک ملت و مردم نیستند.
-جنایاتومکافات،داستایوفسکی
2 520
آدمها از رفتار و صحبت کردن تو میفهمند که چگونه انسانی هستی. نیازی نیست چیزی را به کسی نمایش بدهی.
-زنانکوچک،لوییزامیالکات
2 520
حداقل تا اینجا توانستم تخم شک را در دلش بکارم. چیزی که اتلوی همیشه پیروز را نابود کرد، تخم شک بود که یاگو در دلش کاشت.-خاطراتیکآدمکش،کیمیونگها
2 520
در واقع، ما همه انسان بودیم تا اینکه نژاد ارتباطمان را برید، مذهب جدایمان ساخت، سیاست بینمان دیوار کشید و ثروت از ما طبقه ساخت.
2 520
سلام تنهایی،
که دورم میکنیام
از این جماعت کور!
چه میشود از این «دور»
کشانکشان ببری
به دورترهایم.
-حسین صفا
2 520
هیچچیز آزاردهندهتر و تحملناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود؛ اتفاقی که میتوانست نیفتد.
-نازنین،داستایوفسکی
2 520
فکت ادبی:
آخرین نامهی ویرجینیا وولف به همسرش، یکی از مشهورترین و دردناکترین نامههای وداع در تاریخ ادبیات است.
«عزیزترینم، فکر میکنم دوباره دارم دیوانه میشوم. حس میکنم نمیتوانیم دوباره یکی از آن دورههای وحشتناک را پشت سر بگذاریم، و این بار دیگر خوب نخواهم شد. شروع کردهام به شنیدن صداها و نمیتوانم تمرکز کنم. برای همین دارم کاری را انجام میدهم که به نظرم بهترین کار است. تو بیشترین شادی ممکن را به من دادی. تو در همه چیز همان چیزی بودی که هر کسی میتواند آرزو کند. فکر نمیکنم دو نفر تا قبل از آمدن این بیماری وحشتناک، خوشبختتر از ما بوده باشند. دیگر نمیتوانم بجنگم. میدانم که دارم زندگی تو را خراب میکنم، و بدون من تو میتوانی کار کنی—و میدانم که خواهی کرد. میبینی حتی نمیتوانم درست بنویسم. نمیتوانم بخوانم. آنچه میخواهم بگویم این است که تمام شادی زندگیام را مدیون تو هستم. تو با من بینهایت صبور و مهربان بودی. میخواهم بگویم—همه این را میدانند. اگر کسی میتوانست من را نجات دهد، آن تو بودی. همه چیز از من رفته، جز اطمینان به خوبی تو. دیگر نمیتوانم زندگیات را خراب کنم. فکر نمیکنم دو نفری میتوانستند خوشبختتر از ما بوده باشند. وی. (V.)»
2 520
کف خیابان افتاد، اما هنوز صدای گلوله را میشنید، صدای مردم را که فریاد میزدند و صدای گامهای آشفته و دیوانهوارشان که از کنارش عبور میکردند. بیخ گوشش صدای ضربه قدمهایی که از رویش میپریدند یا از کنارش میگذشتند را میشنید.
-دریاسوجسدها،بختیارعلی
2 520
آیدین گفت:«واقعیت من فقط تلخی است.»
سورمه گفت:«زندگی بیشترش تلخی و تلخکامی است.»
-سمفونیمردگان،عباسمعروفی
2 520
اگر اقلا کتاب برای مطالعه میداشتیم، چه خوب میبود. ولی اگر ب نظر میرسید روزها پایانی ندارند، شبها بدتر بودند. ما همه خیلی زود به بستر میرفتیم. چراغ بیفروغ کنار در میسوخت که مثل لکه نوری بود در وسط ظلمت.
-خاطراتخانهاموات،داستایوفسکی
2 520
انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمهجانی در ببرد، اما از شر ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت در ببرد.
-نوننوشتن،محموددولتآبادی
2 520
رودولف گفت: _ آه! باز هم، باز هم تکلیف. دیگر حالم از اینجور لغتها به هم میخورد. یک مشت پیر و پاتال با جلیقههای فلانل و زنهای خشکه مقدس تسبیح به دستاند که مدام در گوشمان میخوانند: «تکلیف! تکلیف!» چقدر دیگر، بابا! تکلیف یعنی حس کردن عظمت، عشق و احترام به زیبایی، نه قبول همه قراردادهای اجتماعی و تن دادن به خباثتهایی که تحمیل میکنند.
-مادامبوواری،گوستاوفلوبر
2 520
من گاهی فکر کردهام بهترین راه خرد و متلاشی کردن انسان به طور کامل، این است که کاری پوچ و بیفایده به او واگذار کنیم.
خاطراتخانهاموات،داستایوفسکی
