ar
Feedback
تـاروپـود🖤

تـاروپـود🖤

الذهاب إلى القناة على Telegram

از داستایوفسکی تا کامو، از شعر تا سکوت. https://t.me/HarfChatBot?start=Taropoode

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 520
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-837 أيام
-8330 أيام
أرشيف المشاركات
رسالة فيديو00:09

عبارات کهن و حرکات کهن. دروغهای کهن و سجود های تشریفاتی. از آنها باخبریم. -برادران‌کارامازوف،داستایوفسکی
عبارات کهن و حرکات کهن. دروغهای کهن و سجود های تشریفاتی. از آنها باخبریم.
-برادران‌کارامازوف،داستایوفسکی

نمی‌دانم شما هرگز این حال را احساس کرده‌اید؟ وقتی از چیزی سخت ترسیده باشید یا وقتی دقایق بسیار ناگواری را می‌گذرانید، وقتی عقل آدم سرجاست ولی دیگر هیچ توانایی برایش نمانده است؟ من گمان می‌کنم مثل وقتی که آدم دربرابر یک خطر حتمی است. مثلاً وقتی خانه دارد روی سر آدم خراب می‌شود، آدم عجیب می‌خواهد بنشیند و چشم‌هایش را ببندد و منتظر بماند تا هر چه می‌خواهد پیش آید... -ابله،داستایوفسکی

هر وقت دوتا حادثه یا بیشتر، باهم مقارن شوند و ندانیم چرا، به آن می‌گوییم شانس یا تصادف. -آفتاب‌پرست‌ها،ژوزه‌ادوآردو‌آگوآلوسا

چنان بنظرش می‌رسید که او و دیگران از یک ملت و مردم نیستند. -جنایات‌و‌مکافات،داستایوفسکی

آدم‌ها از رفتار و صحبت کردن تو می‌فهمند که چگونه انسانی هستی. نیازی نیست چیزی را به کسی نمایش بدهی. -زنان‌کوچک،لوییزا‌می‌الکات

حداقل تا اینجا توانستم تخم شک را در دلش بکارم. چیزی که اتلوی همیشه پیروز را نابود کرد، تخم شک بود که یاگو در دلش کاشت. -خاطرا
حداقل تا اینجا توانستم تخم شک را در دلش بکارم. چیزی که اتلوی همیشه پیروز را نابود کرد، تخم شک بود که یاگو در دلش کاشت.
-خاطرات‌یک‌آدم‌کش،کیم‌یونگ‌ها

در واقع، ما همه انسان بودیم تا اینکه نژاد ارتباطمان را برید، مذهب جدایمان ساخت، سیاست بینمان دیوار کشید و ثروت از ما طبقه ساخت.

سلام تنهایی، که دورم می‌کنی‌ام از این جماعت کور! چه می‌شود از این «دور» کشان‌کشان ببری به دورترهایم. -حسین صفا

کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم! -مسخ،کافکا

هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از این نیست که آدم به خاطر یک اتفاق نابود شود؛ اتفاقی که می‌توانست نیفتد. -نازنین،داستایوفسکی

فکت ادبی: آخرین نامه‌ی ویرجینیا وولف به همسرش، یکی از مشهورترین و دردناک‌ترین نامه‌های وداع در تاریخ ادبیات است.
«عزیزترینم، فکر می‌کنم دوباره دارم دیوانه می‌شوم. حس می‌کنم نمی‌توانیم دوباره یکی از آن دوره‌های وحشتناک را پشت سر بگذاریم، و این بار دیگر خوب نخواهم شد. شروع کرده‌ام به شنیدن صداها و نمی‌توانم تمرکز کنم. برای همین دارم کاری را انجام می‌دهم که به نظرم بهترین کار است. تو بیشترین شادی ممکن را به من دادی. تو در همه چیز همان چیزی بودی که هر کسی می‌تواند آرزو کند. فکر نمی‌کنم دو نفر تا قبل از آمدن این بیماری وحشتناک، خوشبخت‌تر از ما بوده باشند. دیگر نمی‌توانم بجنگم. می‌دانم که دارم زندگی تو را خراب می‌کنم، و بدون من تو می‌توانی کار کنی—و می‌دانم که خواهی کرد. می‌بینی حتی نمی‌توانم درست بنویسم. نمی‌توانم بخوانم. آنچه می‌خواهم بگویم این است که تمام شادی زندگی‌ام را مدیون تو هستم. تو با من بی‌نهایت صبور و مهربان بودی. می‌خواهم بگویم—همه این را می‌دانند. اگر کسی می‌توانست من را نجات دهد، آن تو بودی. همه چیز از من رفته، جز اطمینان به خوبی تو. دیگر نمی‌توانم زندگی‌ات را خراب کنم. فکر نمی‌کنم دو نفری می‌توانستند خوشبخت‌تر از ما بوده باشند. وی. (V.)»

کف خیابان افتاد، اما هنوز صدای گلوله را می‌شنید، صدای مردم را که فریاد می‌زدند و صدای گام‌های آشفته و دیوانه‌وارشان که از کنارش عبور می‌کردند. بیخ گوشش صدای ضربه قدم‌هایی که از رویش می‌پریدند یا از کنارش می‌گذشتند را می‌شنید. -دریاس‌و‌جسد‌ها،بختیار‌علی

آیدین گفت:«واقعیت من فقط تلخی است.» سورمه گفت:«زندگی بیش‌ترش تلخی و تلخکامی است.» -سمفونی‌مردگان،‌عباس‌معروفی

دود گناهان ما به آسمان بلند شده و خورشید را تاریک کرده است. -خاطرات‌خانه‌اموات
دود گناهان ما به آسمان بلند شده و خورشید را تاریک کرده است.
-خاطرات‌خانه‌اموات

اگر اقلا کتاب برای مطالعه می‌داشتیم، چه خوب می‌بود. ولی اگر ب نظر می‌رسید روز‌ها پایانی ندارند، شب‌ها بدتر بودند. ما همه خیلی زود به بستر می‌رفتیم. چراغ بی‌فروغ کنار در می‌سوخت که مثل لکه نوری بود در وسط ظلمت. -خاطرات‌خانه‌اموات،داستایوفسکی

انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه‌جانی در ببرد، اما از شر ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت در ببرد. -نون‌نوشتن،محمود‌دولت‌آبادی

رودولف گفت: _ آه! باز هم، باز هم تکلیف. دیگر حالم از این‌جور لغت‌ها به هم می‌خورد. یک مشت پیر و پاتال با جلیقه‌های فلانل و زن‌های خشکه مقدس تسبیح به دست‌اند که مدام در گوش‌مان می‌خوانند: «تکلیف! تکلیف!» چقدر دیگر، بابا! تکلیف یعنی حس کردن عظمت، عشق و احترام به زیبایی، نه قبول همه قراردادهای اجتماعی و تن دادن به خباثت‌هایی که تحمیل می‌کنند. -مادام‌بوواری،گوستاو‌فلوبر

مادام‌بوواری،گوستاو‌فلوبر
مادام‌بوواری،گوستاو‌فلوبر

من گاهی فکر کرده‌ام بهترین راه خرد و متلاشی کردن انسان به طور کامل، این است که کاری پوچ و بی‌فایده به او واگذار کنیم. خاطرات‌خانه‌اموات،داستایوفسکی