fa
Feedback
تـاروپـود🖤

تـاروپـود🖤

رفتن به کانال در Telegram

از داستایوفسکی تا کامو، از شعر تا سکوت. https://t.me/HarfChatBot?start=Taropoode

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 520
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-837 روز
-8330 روز
آرشیو پست ها
خری را گفتند، احوالت چون است؟ گفت: خوراکم کم و کارم زیاد است‌، ولیکن مطیع و شاکرم. گفتند: حقا که خری. -عبید‌زاکانی

من ناراحت نمی‌شوم، تو هم لازم نیست ناراحت شوی. داشتن اعتقاد متفاوت نباید موجب جدایی آدم های با‌شعور بشود. -نامه‌فرانتس‌کافکا‌به‌فلیسه

شاید بهتر باشد تو هم بدانی. بگذار بگویمت که قصد دارم تا آخر به گناهانم ادامه دهم. چون گناه شیرین است؛ همه به آن بد می‌گویند، اما همگی آدم‌ها در آن زندگی می‌کنند، منتها دیگران در خفا انجامش می‌دهند و من در عیان. و اینست که دیگر گناهکاران به خاطر سادگیم بر من می‌تازند. آلکسی فئودوروویچ، بگذار بگویمت که بهشت تو به مذاقم سازگار نیست؛ این بهشت تو، تازه اگر هم وجود داشته باشد، جایی مناسب برای آدمی محترم نیست. نظر خودم این است که به خواب می‌روم و دیگر بیدار نمی‌شوم، همین والسلام. اگر خوش داشته باشی، می‌توانی برای آمرزش روانم دعا کنی. اگر هم خوش نداشته باشی، دعا نکن. به جهنم، فلسفه‌ام اینست. -برادران‌کارامازوف،داستایوفسکی

من... من کیستم؟ آرام به خود زمزمه کردم: «هیچ‌کس، حتی شبیه به هیچ‌کس نیستم.» و سپس خندیدم.
من... من کیستم؟ آرام به خود زمزمه کردم: «هیچ‌کس، حتی شبیه به هیچ‌کس نیستم.» و سپس خندیدم.

کافی است که مستبد شوی. مستبد کیست؟ کسی که ذهنش کور است. مستبد کسی است که مردم را فدای عقایدش یا جاه‌طلبی‌اش کند. -کالیگولا،آلبر‌کامو

اگر به انسان نشان دهید چیست، بهتر می‌شود. -آدمی‌یک‌تاریخ‌نوید‌بخش،روتگر‌برگمن

راستی بر سر مردمی که زندگی‌شان را با ترس از ابراز عقیده سپری می‌کنند چه می‌آید؟ چه بسا یا از فکر کردن دست می‌کشند یا به گفت‌وگو‌های تو خالی اکتفا می‌کنند. -نه‌فرشته‌،نه‌قدیس،‌ایوان‌کلیما

حق.
حق.

ما هر چیزی را به صورت داستانی معنادار درمی‌آوریم، از داستان‌های زندگی شخصی خودمان گرفته تا وقایع جهانی. چنین کاری باعث دگرگون شدن واقعیت و تغییر تصمیم‌های ما می‌شود. ولی یک راه‌حل وجود دارد: این‌ها را جدا کن. از خودت بپرس؛ آن‌ها می‌خواهند چه چیز را مخفی کنند؟ -هنر‌شفاف‌اندیشیدن،رولف‌دوبلی

«اوه، ادبیات چیز شگفت‌انگیزی است، وارنکا؛ چیزی واقعاً شگفت‌انگیز. پریروز، وقتی با آن آدم‌ها بودم، به این حقیقت پی بردم. ادبیا
«اوه، ادبیات چیز شگفت‌انگیزی است، وارنکا؛ چیزی واقعاً شگفت‌انگیز. پریروز، وقتی با آن آدم‌ها بودم، به این حقیقت پی بردم. ادبیات پدیده‌ای عمیق است. دل‌های انسان‌ها را نیرومند می‌کند و به آنان می‌آموزد... ادبیات یک تصویر است؛ یا بهتر بگویم، از جهتی هم تصویر است و هم آینه. ادبیات تجلی احساسات، شکلیی ظریف از نقد، درسی آموزنده و سندی از زندگی است...» -مردم‌فقیر،داستایوفسکی

شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان میان این تعصب‌ها، میان جنگ مذهب‌ها یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی هزاران دین و مذهب هست، در این دنیای انسانی خدا یکی... ولی، اما هزاران فکر روحانی رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم تعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیم؟ اگر روح خدا در ماست... خدا گر مفرد و تنهاست ستیز پس برای چیست؟ برای خودپرستی‌هاست؟ من از عقرب نمی‌ترسم ولی از نیش می‌ترسم از آن گرگی که می‌پوشد لباس میش می‌ترسم از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم ولی از اختلاف مغز و دل با ریش می‌ترسم هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست من از سوزاندن اندیشه در آتش می‌ترسم تنم آزاد، اما اعتقادم سست‌بنیاد است من از شلاق افکار تهی بر خویش می‌ترسم کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ که هم از نیش و میش و ریش و هم از خویش می‌ترسم. -سیمین‌بهبهانی

مطالعه هر چیزی را عوض می‌کند هر چیزی را به سطح بالاتری از وجود و فراتر از روزمرگی‌های ابلهانه می‌کشاند. -کارلوس‌فوئنتس

هردو اندوهناک و فرسوده، چنانکه گویی پس از توفان تنها به روی ساحل خلوتی افکنده شده باشند، در کنار هم نشسته بودند. -جنایات‌و‌مک
هردو اندوهناک و فرسوده، چنانکه گویی پس از توفان تنها به روی ساحل خلوتی افکنده شده باشند، در کنار هم نشسته بودند. -جنایات‌و‌مکافات،داستایوفسکی

_سونیا، من فقط شپش را کشتم، شپش بی‌فایده پلید مضری را. _انسان شپش است؟ -جنایات‌و‌مکافات،داستایوفسکی

حالا چشم‌هایش را می‌دیدم، چشم‌هایی که در آنها نه خبری از ناامیدی بود نه ترس، فقط آرامش بود، آرامشی غریب و سرد. همان آرامشی که انسان وقتی تا بن استخوانش رنج می‌کشید به آن دست پیدا می‌کند. -زیر‌تیغ‌ستاره‌جبار،‌هدا‌مارگو‌لیوس‌کووالی

هیچ مذهبی کامل نیست مگر اینکه یک دشمن مشترک که همه‌ی بدبختی‌ها رو گردن اون بندازی و تشویش‌های درونیت رو روی اون خالی کنی،‌ وجود داشته باشه. زندگی تخمیه. ولی چرا به مشکلاتت برسی وقتی می‌تونی تقصیر رو گردن اون‌ها بندازی؟ -همه‌چی‌به‌گا‌رفته،مارک‌منسن

آری، این منم... اما چه سود؟ او که در من بود، دیگر نیست؛ نیست. -فروغ‌فرخزاد

اگر توانستید به مگس‌ها بفهمانید که گل از زباله بهتر است، می‌توانید به خائنین مملکت بفهمانید، کشور از ثروت بهتر است.

مگر می‌شود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی در آورد؟
مگر می‌شود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی در آورد؟

چه کسی گفته زمان طلاست؟ من مره مزه‌اش کردم. زمان عین الکل است؛ ثانیه ثانیه می‌سوزاند و می‌رود در عمق وجودت. مست مست که شدی، چشم‌‌هایت را باز می‌کنی و می‌بینی عمرت گذشته و تو ماندی و خماری از دست رفتن یک عمر. -فروغ‌فرخزاد