اینگوشه؛
رفتن به کانال در Telegram
• ماما و دنبالِ قصه • در گوشه سَرگَردانی ⌁ • ضِدامپریالیسم و در مَسیر •حالا تو: t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
405
مشترکین
+2324 ساعت
+537 روز
+5330 روز
آرشیو پست ها
405
امروز یه نفر برام دعا کرد که همیشه در اوج باشم.
خداروشکر خیلی زود دعاش گرفت؛
بنده الان در اوج خستگی و اوج فروپاشیام/
405
خیلی گفته بودید که دوست دارید «آتش بدون دود» رو شروع کنید و مشتاق شدید و اینا؛ با اینکه کلی خوشحال شدم و برای این مکالمه ذوق کردم🙂↔️؛
ولی یه ترتیب پیشنهادی بهتون میدم
که طبق این، آثار فاخر و به معنای واقعی کلمه فوقالعادهی نادر ابراهیمی رو بخونید:
1⃣ از «بار دیگر شهری که دوست میداشتم»
یا «چهل نامه کوتاه به همسرم» شروع کنید.
کوتاهتر و سادهتر نوشته شدن و داستانای جالبی دارن.
2⃣ اگر زیر ۴۰ سال دارید و هنوز مسیر زندگی خودتون رو پیدا نکردید، با «ابنمشغله» و «ابوالمشاغل» ادامه بدید (اصلاً اینقدری جذب میشید که یهروزه تموم میکنید).
3⃣ اگر از زندگینامه خوندن لذت میبرید، بعدش «مردی در تبعید ابدی» رو بخونید (داستان زندگی ملاصدرا؛ نه اونقدری خستهکننده که نشه تحمل کرد، ولی پر از مکالمههای عمیق).
4⃣ بعدش «سهدیدار» رو بخونید.
5⃣ بعد «تکثیر تأسفانگیز پدربزرگ» رو بخونید (بامزه و باحاله).
6⃣ و بعد به زندگیتون حال بدید و «بر جادههای آبی سرخ» رو بخونید. با صبر و حوصله بشینید و گاهی بلندبلند روخوانی کنید و کیف کنید.
7⃣ و بعد برسید به «آتش بدون دود» و دیگه از اینکه کتابی تموم میشه گریه کنید. (تاریخی و داستانی از زندگی مردم ترکمن)
⚠️بقیه کتابهاش رو خودمم نخوندم؛
خوندم میام بهتون میگم کجا جاش بدید.
405
من این فیلم رو ندیدم و نمیتونم ببینم، دیدن همین تصویر هم برام سخته!
ولی من اول مهر، گریههای مادر ماکان رو دیدم.
من دیدم که حسین محمدی دستوپاش رو پای لانچر از دست داد و نتونست نوزادشو بغل بگیره.
من مزارهای دستهجمعی چندین خانواده و قطعه عظیم شهدای جنگ رمضان رو توی اصفهان دیدم.
من روایت مردم عادیای رو دیدم که بعد از این جنگ بیکار شدن؛
قطعهقطعه شدن، روحی و جسمی...!
لعنت به هرکسی که از این قوم ضحاک آمریکایی و اسرائیلی و طرفداراشون، ولو به یک لایک یا سرتکوندادنی، حمایت کرده باشه..!!
405
تو کل مسیر گریه کرد بنده خدا
سپردیمش به پرسنل و شرححال دادیم،
آروم شده بود.
رفتم ازش خداحافظی کنم،
گفتم: «چیزی نیست، نگران نباش، حالش خوبه. فقط سرجدت جلوی پاتو نگا کن مامان»
باااز گریه افتاد😂😭
405
امروز روز خوبی بود،
تا اینکه رحیمهخانم، مامانِ ۳۳ هفته تپلی،
که برای نشون دادن نوار قلب خوبِ نینی اومده بود؛
جلوی پاشو ندید و به شکم افتاد زمین.
حالا با ویلچر تو راه زایشگاهیم
و نوار قلب هممون دیگه نرمال نیست!
405
یاد اون کلیپه افتادم
که یه صدای ترسناک از بیرون میومد، خانومه به آقاهه میگفت:برو ببین چیه؟!
یارو میگفت: من خودم فلان کردم تو شلوارم، یعنی چی ببین چیه؟!🤣
405
خانومه برای واکسن ۴ ماهگی بچهش اومده بود.
برای نگهداشتنش دلش نیومد، باباشو صدا کرد؛ چون باباهه محکمتره.
بعد بابا علاوه بر اینکه خودش از استرس بچه رو کج گرفته بود؛ نمیدونست چپ و راست بچه کدوموره، کل لباساشو کند تا بالاخره ران راستشو پیدا کنه!
همین که جیغ زد گفت:«جیغ نزن پدصگ!»🤣
405
از خانومه پرسیدم: «داروی خاصی مصرف نمیکنی؟ بیماری خاصی نداری؟!»
میگه: «نه، خداروشکر.»
بعد یکییکی میگم که مطمئن شم:
_تیروئید؟!
چرا، هایپوتیروئید بودم، لووتیروکسین میخورم.
_بیماری قلبی؟!
چرا، قلبمو ۴ سالگی عمل کردم، تا ۱۲ سالگی قرص خوردم.
_بیماری کلیه، کبد؟
عفونت ادراری داشتم، ماه قبل.
_دیابت؟!
دارم ولی با رژیم درمان شد.
_دیگه؟!
پلاکتمم پایین بود.
_خب؟!
همین.
_نه، بگو!
نه، به خدا همین.
پ.ن: خب خداروشکر، تنت سالم باشه عزیزم اینا که چیزی نیست.
405
زندانا چرا اینطوری شدن؟
خانم باردار، [۳۷ هفته و ۲ روز]،
صبحا میره زندان،
عصرا به زندگی عادیش ادامه میده.
الانم یه توکپا اومد ویزیت بشه؛
تا چهارشنبه درخواست مرخصی براش نوشتیم،
کیف دنیارو ببره...
405
+1
«با او حرف بزن؛ با زبان خودت، آنچه در ذهن و قلبت میگذرد را به زبان عامیانه بگو. خداوند میشنود، میبیند...»
این دو صفحه از کتاب روحالامین؛ [روایتی از اندیشهها و اقدامات سیدحسن نصرالله] خیلی برام عزیز بود/✨
●این مکالمات از روزهاییه که سید، از مبارزه خسته میشدن و میاومدن پیش آقا...
405
آخرین نشونهای که از ماکان نصیری پیدا شد،
یه جعبه چسب رازی بود با برچسبی که روش اسم «ماکان» نوشته شده بود؛
بعد از این، شرکت رازی اسم ماکان رو روی جعبههاش حک کرد...
دستخطشووو خدای من؛ قلبمم :)💔
405
دوستِ بمیِ نخلدارم تعریف میکرد که موقع جدا کردن خرماهای خوب از بد برای بستهبندی، یه مدل خرما هست که سرِ خرما، بهجای قهوهای یا سفید، قرمز میشه!
این خرما ترش و خرابه و کیفیت خوبی نداره؛ معمولاً یا میره توی سطل، یا نهایتاً میدن دام و طیور بخورن.‼️
حالا چند روز پیش که تهران بوده، میگه یه نفر خیلی شیک و مجلسی، همین خرمای ترش و بهدردنخور رو گذاشته بوده برای فروش و به اسم «خرمای آبلیمویی» به خورد مردم میداده!
و مردمم، غافل از اینکه این خرما توی بم سر از کجا درمیاره، با رضایت میخریدن!
●پ.ن۱: آدم، گاو بشه، شهریِ آمادهخور نشه.
405
۷ سالم بود که یه روزی مثل امروز،
خدا یه هدیهی نازبلایِ ماااه بهمون داد؛
که شد دردونه آبجی☁️🤍
405
«اَللّهُمَّ اَرِنىِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ وَالْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ وَاكْحُلْ ناظِرى بِنَظْرَةٍ منِّى اِلَیهِ»
خدایا بنمایان به من آن جمال ارجمند و آن پیشانی نورانیِ پسندیده را، و سرمهی وصال دیدارش را به یک نگاه به دیدهام بکش.✨
[فرازی از دعای عهد]
405
ساعت ۲ نیمهشب؛
مراجعهکننده خانم ۴۰ ساله، حاملگی پنجم؛
ناخواسته (در جواب اینکه چرا هیچ سونویی نداره، گفت: «نمیخوادش!»)
مشکوک به اعتیاد؛
خالکوبیهای درشت روی هر دوتا دست؛
با رفتارهای معتادگونه، شامل: پرش/جهش/داد/فحاشی به شوهرش.
نوزاد متولدشده، پرهترم، بیقرار و با دیسترس تنفسی.
از بخش نوزادان اومدن که نوزاد رو ببرن NICU و مهمه بدونن مادر چی مصرف میکرده؛
و مادری که اصلاً قبول نمیکنه مواد از نزدیک دیده، حتی!!
_ چیزی مصرف میکنی؟
+ نه.
_ هیچی؟
+ نههه دیگه، اه.
_ نزدیک کسی که چیزی مصرف میکنه هم نبودی؟؟
+ پدر پدرسگش میکشه، من فقط بو میکشم.
_ فقط بو؟!
+ آره.
_ باشه.
+ من نمیدونم شما بیکارا دکترید یا کارآگاه.
_ هیچکدوم😂
+ بچمو کجا بردن؟
_ تو که نمیخواستیش، بردنش بخش نوزادان.
+ اگه بگم چی میکشم، میارنش؟ 😒
_ حالا تو بگو ببینم چی میشه.
+ ماری میکشم، متادون، همهچی.
کلاً خیلی خانواده خوبی نیستیم، هممون معتادیم، خیلی بدیم.
_ اشکال نداره، بجاش تو مامان خوبی هستی برا بچههات. این یکی هم خوب میشه، زود میاد بغلت، نگران نباش!
+ پسر بود یا دختر؟
_ منم ندیدم راستش...
پ.ن: مامانه دیگه!
