اینگوشه؛
Ir al canal en Telegram
• ماما و دنبالِ قصه • در گوشه سَرگَردانی ⌁ • ضِدامپریالیسم و در مَسیر •حالا تو: t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
413
Suscriptores
+424 horas
+547 días
+6730 días
Archivo de publicaciones
416
کیس خانم ۳۲ سالهای
که دچار نقص تکامل عضلات اسفنکتر مقعد بودن و از یه سنی به بعد بیاختیاری گاز داشتن!🌪
ولی به کسی نمیگفتن و توی مراقبتهایی که میرفتن هم مطرحش نمیکردن و کسی هم نفهمیده بود.
حالا چرا؟!
چون از ابتدا اینطوری بوده فکر میکرده یه چیز عادیه و همه اینطورن!🫱🏼🫲🏾
شلوار تنگ میپوشیده و یهسری کارای دیگه میکرده تا این اتفاق نیفته.
و حالا که اومده کلینیک زنان، باااازم به خاطر این مشکل نبود؛ به خاطر یه مشکل زنانه دیگه بوده و این مورد از بین صحبتهاشون فهمیده شد!
و درنهایت، با اینکه خیلی دیر شده بود و ساختن عضلات و اسفنکتر مقعد هرچی در سن پایینتر انجام بشه بهتره، ولی چند روز پیش عمل شدن و بهترن!
●پ.ن: اول اهمیت شرححال کامل رو میرسونه، قشنگ وقتی میپرسیم، بگو آره عزیزم من از بچگی اینَمه؛
منم میگم اینِته؟!
خب اینکار.
●پ.ن: دوم اگه مشکلی داری صادق باش با ما باباجان ما که باهم این حرفارو نداریم.
416
•هماکنون | نینیدونی🍬همراه بیمار دیر اومد و مجبور شدیم خودمون لباس نینی رو تنش کنیم. پ.ن: امروز روپوشمو با وایتکس شسته بودم و گریزان از نینیِ چرک؛لکن شبِ پر بچهای بود...
416
امروز یه نفر برام دعا کرد که همیشه در اوج باشم.
خداروشکر خیلی زود دعاش گرفت؛
بنده الان در اوج خستگی و اوج فروپاشیام/
416
خیلی گفته بودید که دوست دارید «آتش بدون دود» رو شروع کنید و مشتاق شدید و اینا؛ با اینکه کلی خوشحال شدم و برای این مکالمه ذوق کردم🙂↔️؛
ولی یه ترتیب پیشنهادی بهتون میدم
که طبق این، آثار فاخر و به معنای واقعی کلمه فوقالعادهی نادر ابراهیمی رو بخونید:
1⃣ از «بار دیگر شهری که دوست میداشتم»
یا «چهل نامه کوتاه به همسرم» شروع کنید.
کوتاهتر و سادهتر نوشته شدن و داستانای جالبی دارن.
2⃣ اگر زیر ۴۰ سال دارید و هنوز مسیر زندگی خودتون رو پیدا نکردید، با «ابنمشغله» و «ابوالمشاغل» ادامه بدید (اصلاً اینقدری جذب میشید که یهروزه تموم میکنید).
3⃣ اگر از زندگینامه خوندن لذت میبرید، بعدش «مردی در تبعید ابدی» رو بخونید (داستان زندگی ملاصدرا؛ نه اونقدری خستهکننده که نشه تحمل کرد، ولی پر از مکالمههای عمیق).
4⃣ بعدش «سهدیدار» رو بخونید.
5⃣ بعد «تکثیر تأسفانگیز پدربزرگ» رو بخونید (بامزه و باحاله).
6⃣ و بعد به زندگیتون حال بدید و «بر جادههای آبی سرخ» رو بخونید. با صبر و حوصله بشینید و گاهی بلندبلند روخوانی کنید و کیف کنید.
7⃣ و بعد برسید به «آتش بدون دود» و دیگه از اینکه کتابی تموم میشه گریه کنید. (تاریخی و داستانی از زندگی مردم ترکمن)
⚠️بقیه کتابهاش رو خودمم نخوندم؛
خوندم میام بهتون میگم کجا جاش بدید.
416
من این فیلم رو ندیدم و نمیتونم ببینم، دیدن همین تصویر هم برام سخته!
ولی من اول مهر، گریههای مادر ماکان رو دیدم.
من دیدم که حسین محمدی دستوپاش رو پای لانچر از دست داد و نتونست نوزادشو بغل بگیره.
من مزارهای دستهجمعی چندین خانواده و قطعه عظیم شهدای جنگ رمضان رو توی اصفهان دیدم.
من روایت مردم عادیای رو دیدم که بعد از این جنگ بیکار شدن؛
قطعهقطعه شدن، روحی و جسمی...!
لعنت به هرکسی که از این قوم ضحاک آمریکایی و اسرائیلی و طرفداراشون، ولو به یک لایک یا سرتکوندادنی، حمایت کرده باشه..!!
416
تو کل مسیر گریه کرد بنده خدا
سپردیمش به پرسنل و شرححال دادیم،
آروم شده بود.
رفتم ازش خداحافظی کنم،
گفتم: «چیزی نیست، نگران نباش، حالش خوبه. فقط سرجدت جلوی پاتو نگا کن مامان»
باااز گریه افتاد😂😭
416
امروز روز خوبی بود،
تا اینکه رحیمهخانم، مامانِ ۳۳ هفته تپلی،
که برای نشون دادن نوار قلب خوبِ نینی اومده بود؛
جلوی پاشو ندید و به شکم افتاد زمین.
حالا با ویلچر تو راه زایشگاهیم
و نوار قلب هممون دیگه نرمال نیست!
416
یاد اون کلیپه افتادم
که یه صدای ترسناک از بیرون میومد، خانومه به آقاهه میگفت:برو ببین چیه؟!
یارو میگفت: من خودم فلان کردم تو شلوارم، یعنی چی ببین چیه؟!🤣
416
خانومه برای واکسن ۴ ماهگی بچهش اومده بود.
برای نگهداشتنش دلش نیومد، باباشو صدا کرد؛ چون باباهه محکمتره.
بعد بابا علاوه بر اینکه خودش از استرس بچه رو کج گرفته بود؛ نمیدونست چپ و راست بچه کدوموره، کل لباساشو کند تا بالاخره ران راستشو پیدا کنه!
همین که جیغ زد گفت:«جیغ نزن پدصگ!»🤣
416
از خانومه پرسیدم: «داروی خاصی مصرف نمیکنی؟ بیماری خاصی نداری؟!»
میگه: «نه، خداروشکر.»
بعد یکییکی میگم که مطمئن شم:
_تیروئید؟!
چرا، هایپوتیروئید بودم، لووتیروکسین میخورم.
_بیماری قلبی؟!
چرا، قلبمو ۴ سالگی عمل کردم، تا ۱۲ سالگی قرص خوردم.
_بیماری کلیه، کبد؟
عفونت ادراری داشتم، ماه قبل.
_دیابت؟!
دارم ولی با رژیم درمان شد.
_دیگه؟!
پلاکتمم پایین بود.
_خب؟!
همین.
_نه، بگو!
نه، به خدا همین.
پ.ن: خب خداروشکر، تنت سالم باشه عزیزم اینا که چیزی نیست.
416
زندانا چرا اینطوری شدن؟
خانم باردار، [۳۷ هفته و ۲ روز]،
صبحا میره زندان،
عصرا به زندگی عادیش ادامه میده.
الانم یه توکپا اومد ویزیت بشه؛
تا چهارشنبه درخواست مرخصی براش نوشتیم،
کیف دنیارو ببره...
416
+1
«با او حرف بزن؛ با زبان خودت، آنچه در ذهن و قلبت میگذرد را به زبان عامیانه بگو. خداوند میشنود، میبیند...»
این دو صفحه از کتاب روحالامین؛ [روایتی از اندیشهها و اقدامات سیدحسن نصرالله] خیلی برام عزیز بود/✨
●این مکالمات از روزهاییه که سید، از مبارزه خسته میشدن و میاومدن پیش آقا...
