«جریان🦢»
رفتن به کانال در Telegram
494
مشترکین
-924 ساعت
+737 روز
+11230 روز
آرشیو پست ها
514
خب دیگه بسه این همه نبودم
زندگی جریان دارد و من پوست کلفت تر از این حرفام که به خاطر کسی از خوشیهام و خودم بگذرم.
514
خستم از زندگی تو ایران از این بلاتکلیفی از این شرایط از این جنگ نا معلوم از این شرایط بیزارم جوانیم دارد دود میشود کاری نمیتوانم بکنم
نهایی بر باد هواست کنکور بر باد هوا جوانی در ایران به نظرتم بدبخت ترین ورژن بدبختیه.
بچه تر که بودم به امید اینکه بزرگتر شوم کمی ازاد باشم کمی محدودیت های خانواده کمتر بشود صبر کردم و حالا این چیزی نبود که انتظارش را میشکیدم
نه محدودیت ها رفع شد ن چیری تغییر کرد ن من تونستم شادی کنم فقط سنمان بیشتر شد جوانیم رفت و حالا تو این زمان از تاریخ هر روز دارم کشته شدن هم وطن هامو میبینم اینقدر کشته شدن که قابل شمارش نیست و هنوز هم ادامه دارد
بهراستی که از کتاب تاریخ نسل ما خون میچکد و خون گواه همه چیز است.
نمیدانم چرا دارم این نوشته رو به جا میزارم برای کی یا چرا نمیدونم فقط لازم بود بگویم
یه آدمی باعث شده بود امید وارد باشم.که یکی هست که میشود این شرایط را تحمل کرد اما او تمامش کرد و حالا من در این پلتفرم احساس غریبی عمیقی دارم نمیخواهم اینجا باشم و نمیخواهم هیچ جای دیگر باشم میخواهم نباشم تنها همین.
ولی جالبه وقتی تو بچگی یکی از دوست هاتو از دست میدی میری یه دوست جدید پیدا میکنی و دوباره زندگی میکنی اما بزرگتر که میشوی اینجوری نیست با هر از دست دادن عزیز هایت تو نیز از دست میروی و انگار میمیری و دوباره پیکر متلاشی خودت را جمع میکنی و ادامه میدهی.
آدم ها همونقدری بهت آسیب میزنن که بهشون اهمیت بدی. ولی تو زندگیتون اگه کسی بود براش صد باشید حتی اگه اون براتون صد نبود اینجوری در حق خودت مدیون نیستی و میگی من براش بودم همه جوره اون نخواست .
حالم به شدت بد بود و شاید دوست داشتم اینجا شرحش دهم که او نیز ببینید
به هرحال
یاد میگیری که گاردت رو دیگه پایین نیاری که احساسات رو حروم هر اشغالی نکنی که تو بدترین شرایط تنهات بزاره یاد میگیری غم تنهایی بهتر از هرچیزیه
زندگی جریان دارد باید زیست زنده ماند در مورد شاد بودن دیگر نظری ندارم نمیدانم شاید اگر کشورم عوض شد بهش فکر کردم اما الان محال است.
دوست داشتم تمام خاطراتمو پاک کنم اما خاستم چیز هایی که ازشان در گرفتم بمانند
این شرایط ارزش شرح دادن های لحضه لحضه ای را ندارد که برای ایندگانم بجا بماند پس ترجیح میدم چیزی نگویم تا شرایط بهتر شود و حالم سروسامان یابد. و ان ورژن از من که باید ساخته شود.
خداحافظ تلگرام.
514
دارم برای اینده کشوری درس میخونم استرس میکشم موهایم روانم زمانم جوانیم را از دست میدهم که بی توجه به تمام شرایط کشور داره امتحان برگذار میکنه.
کصکش پدرا
514
چرا آدم ها تو بدترین شرایط زندگیت حساس ترین موقعیت عا همونجا که بهشون اعتماد کردی بهشون نیاز داشتی تنهات میزارن؟ مگه درست کردن مگه خوب بودن مگه تلاش کردن برای اینکه طرف شمارو ببخشه اینقدر سخته؟ مگه جنگیدن سخته؟ شاید سخته باشه چون که طرف براتون اهمیتی نداشته باشه که به خوایید خودتون رو اذیت کنید. نمیدونم . سر صبحی دارم به چی فکر میکنم.
514
بعد از اینکه غذارو گرم و نشستم که همشو عین گاو بخورم و دیدیم نمیتونم فهمیدم چقدر حالم بده .
514
و یک روز در بدترین شرایط ممکن در هوای گرم تیر ماه همه چیز هابی که باهاش تا٣سال آینده رو هم برنامهریزی کرده بودی تمام میشود و اما تو انگار از قبل متوجه شده بودی و انتظار این اتفاق را میکشیدی.
مرا فراموش کن.
پیام را میخوانی و گویی این را در اورتینگ های مکررت حدس میزدی.خیلی خشک بی حس درمانده پتو رو در این دمای وحشتناک میگیری و میخوابی.ن واقعا انتظار داشتی گریه کنم؟
من آب از سرم گذشته گریه هامو هم کردم.
ولی واقعا آدم ها همونجایی که ریلکس بهشون تکیه کردی و یک جورایی بهشون نیاز داری ترکت میکنن.ناراحت نباشید شما بعد به مدت از اون آسیب رها میشوید اما آنها بعد به مدت میفهمند کیو از دست دادن.
فاز نصیحت برداشتم باز ،خلاصه حرف زدم اومده بود خواستم حرفی بزنم.
514
سرد درد عجیبی دارم،چشمانم بگی نگی پف دارد نکه زشت باشد نه زیباست اما غم خاصی در آن نهفته.از استرس نمیدانم بخوابم یا بخوانم یاهیچ نکنم.
همه جا ساکت ساکت ساکت است
نه زندگی جریان دارد نه چیزی همه استپ کردن و من در این اتاق کوچک. با یک چراغ کم سو با چه امیدی میجنگم تحمل میکنم؟برای کدام فردای زیبا؟
فردایی میان جنگ بزرگتر؟ فردایی میان آواره های این خاک بوم؟
امیدم ن آنقدر کم است که جا بزنم و نه آنقدر زیاد که استوار باشم.جایی بین مرز فروپاشیدن هستم.
