ch
Feedback
Anti-conservatism

Anti-conservatism

前往频道在 Telegram

نقد محافظه کاری

显示更多
未指定国家未指定类别
442
订阅者
+124 小时
+97
+2930
帖子数量

数据加载中...

反应
评论
Telegram 星星
按以下排序的热门帖子

数据加载中...

发布分析
帖子
浏览量动态
«در جوامع بزرگ مدرن، که پیوندهای فامیلی و خانوادگی کارایی پیشین خود را از دست دادهاند و سکولاریسم، قدرت معنوی کلیسا و دین را
«در جوامع بزرگ مدرن، که پیوندهای فامیلی و خانوادگی کارایی پیشین خود را از دست دادهاند و سکولاریسم، قدرت معنوی کلیسا و دین را به حاشیه رانده است، راهکارهای فردی فلسفی و روانشناختی، دیگر نمیتوانند پاسخگوی بحران معنا و سرگشتگی انسان باشند. امیل دورکیم، جامعه شناس فرانسوی، با درک این واقعیت، خودکشی را نه مسئله ای فردی، که شاخصی از بیماری ساختارهای اجتماعی تلقی کرد. از نظر او، نرخ خودکشی، نه با تأملات درونی یا توصیه های اخلاقی، که با میزان انسجام یا بی سامانی پیوندهای جمعی تغییر میکند. به عبارت دیگر، تا زمانی که جامعه نتواند فرد را هم به گروه پیوند دهد و هم خواسته های او را تنظیم کند، هیچ راهکار فردی نمیتواند از افزایش خودکشی بکاهد. راهکار عملی دورکیم، احیای «گروه های میانی» بود؛ نهادهایی که هم به فرد هویت جمعی ببخشند و هم استقلال او را به رسمیت بشناسند. از این منظر، درمان خودکشی، نه در تغییر نگاه فرد، که در تغییر بستر اجتماعی زندگی او نهفته است.» @Anticonservatism
6101606Loading...
این «میان‌دوره»، بسترِ مساعدی برای افزایش خودکشی آنومیک است و در نقاطی که ساختارهایِ سنتی کماکان پابرجا و سخت‌گیرانه‌اند، خودکشی تقدیرگرایانه نیز به آن می‌پیوندد. دورکیم برای برون‌رفت از این بحران، راهکاری ساختاری ارائه داد که برخلاف منتقدان مدرنیته، نه به بازگشت رمانتیک به سنت و نه به تسلیم محض در برابر فردگرایی مدرن، بلکه به «احیای گروه‌های میانی» معتقد بود. از نظر او، نهادهایی مانند صنوف، اتحادیه‌های شغلی، انجمن‌های محلی و تشکل‌های مدنی، می‌توانند همزمان دو کارکرد اساسی را ایفا کنند: نخست، اینکه به فرد هویتی جمعی و شبکه‌ای از حمایت عاطفی و معنوی ارائه دهند تا در برابر آنومی مدرن، پناهگاهی بیابد؛ و دوم، اینکه با ایجاد فضایی برای مشارکت و انتخاب، از فشار قواعدِ سنتی خفه‌کننده بکاهند و به فرد امکانِ گریز از تقدیرگرایی را بدهند. به‌عبارت دیگر، راهکار دورکیم برای جامعهٔ ایران امروز، نه در شتاب بی‌رویه به سوی مدرنیتهٔ فردگراست و نه در بازگشت محافظه‌کارانه به سنت جمع‌گرا؛ بلکه در «بازسازی نهادهای مدنی میانی» است که بتوانند تعادل گم‌شدهٔ میان «من» فردی و «ما»ی جمعی را بازآفرینند. این نهادها باید به‌گونه‌ای طراحی شوند که هم به فرد احساس تعلق و معنا ببخشند و هم استقلال و عاملیت او را به رسمیت بشناسند. در جامعۀ ایران، این راهکار می‌تواند مصادیقی عینی داشته باشد: تقویت انجمن‌های صنفی مستقل، حمایت از سازمان‌های مردم‌نهاد محلی، بازتعریف نقش خانواده به‌عنوان نهادی مبتنی بر انتخاب و مشارکت (و نه تحمیل و اجبار)، و ایجاد فضاهایی برای گفت‌وگوی بین‌نسلی که در آن، ارزش‌های سنتی بدون دگماتیسم و ارزش‌های مدرن بدون هرجومرج، مورد نقد و بازاندیشی قرار گیرند. در نهایت، آنچه از آموزه‌های دورکیم برای ایران امروز می‌توان دریافت، این است که خودکشی، آیینهٔ شکست جامعه در ایجاد تعادل است. اگر این آیینه را جدی بگیریم و از آن برایِ تشخیصِ بیماریِ اجتماعی استفاده کنیم، شاید بتوانیم پیش از آنکه بحران به نقطهٔ غیرقابل بازگشت برسد، به بازسازی پیوندهای ازهم‌گسیخته بپردازیم. این بازسازی، نه با شعارهای احساساتی دربارهٔ «پوچی مدرن» یا «فضیلت سنت»، بلکه با بازطراحی نهادهای میانی و توانمندسازی آنها برای ایفای نقش تاریخی خود - یعنی ادغام و تنظیم روابط فرد و جامعه - میسر خواهد شد. @Anticonservatism
231803Loading...
خودکشی، آیینهٔ سلامت جامعه؛ تحلیلی دورکیمی از وضعیت ایران امیل دورکیم، جامعه‌شناس فرانسوی، خودکشی را آینهٔ سلامت جامعه می‌دانست که بالطبع، بالا رفتن آمار خودکشی در آن جامعه، ناتوانی جامعه در ادغام و تنظیم اعضای خود را نشان می‌دهد. به همین سبب، او خودکشی را صرفاً یک آسیب روان‌شناختی یا فردی تلقی نمی‌کرد، بلکه آن را شاخصی اجتماعی از وضعیت سلامت یا بیماری جامعه می‌دانست. دورکیم با بررسی آمار خودکشی در جوامع و گروه‌های مختلف دریافت که هر گروه اجتماعی، نرخ خاص خود را در خودکشی دارد. به‌عبارت دیگر، خودکشی، میزان انسجام یا بی‌سامانی وجدان جمعی را نشان می‌دهد. به‌عنوان مثال، در پروتستانیسم به‌دلیل کاهش پیوندهای جمعی و تأکید بر فردگرایی زاهدانه، نرخ خودکشی بالاتر از کاتولیسیسم رفت؛ یا در جایی که پیوندهای جمعی سخت‌تر باشد، مانند جوامع سنتی، نرخ خودکشی دیگرخواهانه بالا می‌رود. دورکیم خودکشی را بحران اخلاقی جامعه می‌دانست، اما این پدیده را نه از حیث گناه یا فضیلت، بلکه از حیث کارکرد آن در نظام اجتماعی می‌سنجید. او معتقد بود که خودکشی، نشانهٔ بحران هنجارهاست؛ زمانی که هنجارهای اجتماعی و اخلاقی جامعه یا در معرض فروپاشی قرار می‌گیرند، یا آن‌قدر سفت و سخت می‌شوند که آمار خودکشی در آن جوامع بالا می‌رود. در ایران امروز، نسبت به نرخ خودکشی باید توجه کرد، خصوصاً در جامعه‌شناسی، و آن را تنها یک پدیدهٔ فردی و روان‌شناختی به شمار نیاورد. از این روی، باید آن را مانند دماسنج جامعهٔ ایران نگاه کرد و بررسی‌های دقیقی در مورد آن داشت تا بتوان بحران‌های امروزی را که فرد را به سمت خودکشی سوق می‌دهند، مهار کرد؛ پیش از آنکه به بحرانی مهارنشدنی تبدیل شوند. با اذعان به نبود شفافیت کامل در آمار خودکشی در ایران، و با پذیرشِ این واقعیت که نرخ دقیق و پراکندگی اجتماعی آن به‌درستی قابل احصاء نیست، با این حال، تکیه بر آمار رسمی منتشرشده از سوی پزشکی قانونی و وزارت بهداشت، امکان ترسیم روندهایی را فراهم می‌آورد که از منظرجامعه‌شناختی، تأمل‌برانگیز و هشداردهنده است. بر اساسِ این داده‌ها، نرخ خودکشی در ایران در سال‌های ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳، حدود ۶.۵ تا ۷.۵ در هر ۱۰۰ هزار نفر برآورد شده است. این نرخ، اگرچه از میانگین جهانی (حدود ۹ در ۱۰۰ هزار) پایین‌تر است، اما آنچه هشداردهنده به نظر می‌رسد، روند صعودیِ سالانه‌ای است که برخی گزارش‌ها از افزایش ۳۰ تا ۴۰ درصدی آن در بازهٔ ده‌ساله حکایت دارند. افزون بر این، آمارها از ثبت سالانهٔ بیش از ۱۰۰ هزار اقدام به خودکشی و وقوع حدود ۵ تا ۶ هزار موردِ منجر به فوت، خبر می‌دهند. از منظرِ دورکیم، که خودکشی را «نشانهٔ سلامت جامعه» می‌دانست، این روندِ صعودی، صرف‌نظر از نرخ مطلق آن، به‌خودی‌خود گویای گسیختگی تدریجی پیوندهای اجتماعی و افزایش بی‌سامانی هنجاری در جامعهٔ ایران است. حتی اگر آمارهای دقیق گروهی در دسترس نباشد، افزایشِ مستمر نرخ خودکشی در سطح کلان، خود به‌عنوان یک «شاخص ترکیبی»، می‌تواند نشانه‌ای از غلبهٔ وضعیتِ آنومیک بر بخش‌های گسترده‌ای از جامعه باشد. به‌عبارتِ روشن‌تر، این افزایش نرخ، بیش از آنکه ناشی از یک علتِ روان‌شناختی خاص باشد، نشان می‌دهد که سازوکارهای سنتی ادغام‌کنندهٔ فرد در جامعه (مانند خانواده، مذهب، و هنجارهای محلی) کارایی پیشین خود را از دست داده‌اند و سازوکارهای جایگزین مدرن (مانند حقوق شهروندی، امنیتِ شغلی، و هویت‌های مدنی) نیز هنوز نتوانسته‌اند این خلأ را پر کنند. این همان وضعیتی است که دورکیم آن را «بی‌هنجاری» یا «آنومی» می‌نامید؛ وضعیتی که در آن، فرد در میان هنجارهای فروپاشیدهٔ گذشته و هنجارهای شکل‌نگرفتهٔ آینده، سرگردان و بی‌پناه رها می‌شود. البته، نرخ بالاتر خودکشی در استان‌های غربی کشور (مانند ایلام، کرمانشاه و لرستان) که بارها در گزارش‌ها تأیید شده، می‌تواند نشانه‌ای از حضور همزمان «خودکشی تقدیرگرایانه» باشد؛ چراکه در این مناطق، ساختارهای سنتی قبیله‌ای و هنجارهای جمعی سخت‌گیرانه‌تر، ممکن است فرد را در قفسی از نظم اخلاقی بی‌انعطاف، به خفگی بکشانند. اما در غیاب داده‌های تفکیک‌شده، نمی‌توان با قطعیت، سهم دقیق هر یک از این دو نوع را از یکدیگر تفکیک کرد. آنچه مسلم است، آن است که جامعهٔ ایران، دست‌کم به‌طورِ هم‌زمان، در معرض دو آسیبِ آنومیک و تقدیرگرایانه قرار دارد و هر گونه تحلیل دقیق‌تر، نیازمند پژوهش‌های میدانی شفاف‌تر و داده‌های بازتر است. بنابراین، با وجود کاستی‌های آماری، آنچه از روندهای موجود برمی‌آید، حکایت از جامع‌ای دارد که در وضعیتی «میان‌دوره‌ای» گرفتار آمده است؛ دوره‌ای که در آن، ارزش‌های گذشته کارایی خود را از دست داده‌اند و ارزش‌های آینده هنوز به‌قدرت کافی شکل نگرفته‌اند.
302804Loading...
سیزیف در برابر آمار: خودکشی، پوچی یا شکاف اجتماعی؟ آلبر کامو، فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی، مسئله بنیادین جهان مدرن را در حکمی موجز خلاصه کرد: «تنها پرسش فلسفی جدی، خودکشی است»؛ یا به تعبیری دقیق‌تر، همان معمای همیشگی شکسپیر که «بودن یا نبودن، مسئله این است». کامو خودکشی را پدیده‌ای فردی می‌دانست که در مواجهه با پوچی جهان مدرن بروز می‌یابد و برای آن، راهکاری وجودی ارائه داد: طغیان. از نظر وی، انسان حتی در اوج بی‌معنایی باید به طغیان برخیزد، چه آنکه همین طغیان است که برای سوژه معنا می‌آفریند؛ همچون سیزیفی که سنگ سرنوشت را بر دوش می‌کشد و در همین کشمکش ابدی، شور زیستن را می‌یابد. اما امیل دورکیم، جامعه‌شناس فرانسوی، با روش‌شناسی اثبات‌گرایانه خویش، این روایت رمانتیک از تراژدی مدرنیته را به چالش کشید. او اگرچه می‌پذیرفت که خودکشی عملی است که توسط فرد اِعمال می‌شود، اما تأکید داشت که این پدیده در بستر جامعه ریشه دارد و هر جامعه‌ای، به‌مثابه یک ارگانیسم مستقل، نرخ خاص خود را در خودکشی نشان می‌دهد. از این منظر، خودکشی تنها درد مدرنیته نیست که در خلأ وجودی فرد می‌جوشد، بلکه شاخصی است که میزان انسجام یا بی‌سامانی پیوندهای اجتماعی را اندازه‌گیری می‌کند. دورکیم با ابداع چهارگانه معروف خویش - خودکشی خودخواهانه، دیگرخواهانه، آنومیک و تقدیرگرایانه - رویکردی چندبعدی به این پدیده ارائه داد که در تقابل آشکار با نگاه تک‌بعدی مخالفان مدرنیته قرار می‌گیرد. در این میان، منتقدان مدرنیته روایتی را تکرار می‌کنند که بر اساس آن، مدرنیته با تهی‌سازی جهان از معنا، انسان را به ورطه خودکشی افکنده است. اما دورکیم به‌وضوح نشان می‌دهد که خودکشی در جوامعی نیز رخ می‌داده که معنا از پیش در آنها وجود داشته است؛ جوامعی که سنت، آیین و نظم جمعی، ستون فقرات آنها بوده است. بررسی تطبیقی او از ادیان مختلف، گواهی شگفت‌آور بر این مدعاست: در پروتستانیسم - که تجلی فردگرایی مدرن در دل مذهب است - نرخ خودکشی خودخواهانه به‌مراتب بالاتر از کاتولیسیسم است. اما این یافته به‌معنای برتری کاتولیسیسم نیست، چراکه خود کاتولیسیسم با تأکید افراطی خود بر همبستگی جمعی، می‌تواند بستری برای خودکشی دیگرخواهانه فراهم آورد؛ آنجا که فرد در ساختار کلیسا یا سنت، چنان حل می‌شود که هویت مستقل خویش را از دست می‌دهد و جان خویش را در راه بقای جمع، فدا می‌کند. نمونه‌های تاریخی این مدعا را تأیید می‌کنند. در ژاپن عصر سامورایی‌ها، فرد چنان در شبکه جمعی وابسته بود که ارتکاب کوچک‌ترین خطایی که موجب شرمساری او در برابر دیگران می‌شد، او را به خودکشی وامی‌داشت تا آبروی گروه را حفظ کند. یا در ایران امروزی، پدیده قتل‌های ناموسی و خودکشی زنان، ریشه در نادیده‌انگاشتن فردیت ایشان دارد؛ زنانی که هویتی مستقل از قوم و قبیله خویش ندارند و در نتیجه، جان خود را قربانی بقای ساختارهای جمعی می‌کنند. از این روی، می‌توان گفت که خودکشی پدیده‌ای منوط به مدرنیته و بی‌معنایی جهان نیست. این پدیده در جهان‌های سنتی و دینی نیز به‌وضوح حضور داشته است و نمی‌توان با نگاهی رمانتیک وار، مدرنیته را به‌مثابه تراژدی نهایی انسان امروزی ترسیم کرد که سرانجامش تنهایی و خودکشی در برابر پوچی جهان است. دورکیم با رویکرد جامعه‌شناختی خویش، این نگاه تک‌بعدی را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد که خودکشی، آیینه‌ای است که در آن، هر جامعه‌ای - اعم از مدرن و سنتی - تصویر افراط خویش را نظاره می‌کند: افراط در فردگرایی، افراط در جمع‌گرایی، افراط در بی‌قاعدگی، و افراط در قاعدگی خفه‌کننده. آنچه انسان را به کام مرگ می‌کشاند، نه «پوچی» است و نه «سنت»؛ بلکه «شکست تعادل دیالکتیکی میان فرد و جامعه» است؛ شکستی که هم در آسمان‌خراش‌های شیشه‌ای کلان‌شهرهای مدرن رخ می‌نماید، و هم در کوچه‌پس‌کوچه‌های سنت‌گرایی خشک و هویت‌زدای جمعی. @Anticonservatism
4991818Loading...
مدرنیته به مثابه نظامی از عقلانیت ابزاری، نیازی به بنیادهای دینی خاص ندارد؛ چنانکه جوامع غیرغربی نظیر ژاپن و کره جنوبی، آن را
مدرنیته به مثابه نظامی از عقلانیت ابزاری، نیازی به بنیادهای دینی خاص ندارد؛ چنانکه جوامع غیرغربی نظیر ژاپن و کره جنوبی، آن را بدون پیشینه پروتستانی، با موفقیت به کارگرفتند. بااینحال، این عقلانیت صرفاً محاسباتی، ذاتاً به «معنازدایی از جهان» می انجامد که در خود غرب پساپروتستانی، به قفس آهنینی از متخصصان بیروح و لذت طلبان بی قلب بدل شد. از نگاه وبر، بازگشت به معنای پیشین (اعم از دینی یا اسطورهای) ناممکن است؛ چراکه فرایند افسون زدایی، تاریخی یکسویه است. ازاین رو، تنها راهکار، زیستن شجاعانه در دل همین بحران است: پذیرش جهان چندجهانی ارزش ها (جایی که جهان های سمبلیک علم، هنر، سیاست و اخلاق وجود دارند )، توأم با «اخلاق مسئولیت» که عواقب کنش را می سنجد، و نیز درک «زیبایی تراژیک» که در زیبایی هنر و اسطوره، معنایی فردی اما عاری از توهم می آفریند. بدین ترتیب، انسان مدرن نه به اتکای دین یا ایدئولوژی، بلکه با وفاداری به میراث عقلانی تمدن و مدارا با تکثر، تنش میان جبر ساختارها و امکان زیست اصیل را تاب میآورد. این، نه راه گریز، که هنر زیستن آگاهانه در چنبره قفس آهنین جهان مدرن است. @Anticonservatism
6011727Loading...