مُبهَم!
رفتن به کانال در Telegram
- از نسـل کوࢪوش هـستیم و زاده ی اصـالت 𔓙 › ¹⁸'¹⁹ حرفی، حدیثی، سخنی بود در خدمتیم💘: https://t.me/iRoChatRobot?start=sec-faaabchadb
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
745
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
745
«همیشه میخواستم از بارِ اندوهت بکاهم،
اما رنجِ واقعی،
اندوهی بود که در چشمانِ خودم پنهان کرده بودم.
745
مسئله فقط اینترنت نبود
مارا از جهان در حال حرکت جا گذاشتند
صداها خاموش شد،
ادم ها فراموش شدند،
و گل هایمان یکی یکی پر پر شدند
زخم این دوران هیچوقت از دلمان پاک نمیشود.
745
-حس میکنم زندگیم سرِ امتحان
ریاضیِ زنگِ اول روزِ شنبهای که
دیروزش
چیزی نخونده بودم و نمرهاش قرار بود
دوبل شه؛
متوقف شده.
745
گمان کنم غمگین نیستم اینبار . نشستم کنجِ دیوار نیمه ریختهی آخر کوچه و نفس میکشم خودمو هنوز بی شما . من غمگین نیستم فقط شرمم شده از خودم ، از موجودیتم هنوز درین خلاء پر از درد . ازین سیاهی ظلمتِ خراب شده به سرمون . ازین همه عادی جلوه دادن چنین سوگ سر به فلک کشده ای . از سکوت ناگهانی بعد چنین فریاد برافراشته ای . صدای خِش خِش آشنایی به نرمی گوشم رو نوازش کرد . گمونم رفتگر پیر با دستاش وظیفه به پاک کردن داشت . پاک کردن سه شب در یک روز ؟ ابدا ممکن نبود چنین تمیزکاری ای در طول تاریخ . بر نیومدنی بود ازین دستای پیر و ازون جاروی چوبیِ ساده که با التماس به زمین کشیده میشد . گوشامو که تیز کردم صدای گریه پیرمردِ رفتگر هم شنیدم . تو هم مجبور بودی به چنین کار رخوت انگیزی عزیز نازم ؟ قطره اشکی افتاد از روی گونم و نیست شد . آرزو کردم کاش جای اون بودم و به سوی نیستی به راه میافتادم از تمام چشم ها . نفس عمیقی جهت اندکی برگشت به خودم کشیدم . اما عزیزم ریم سوخت ، حتی هوا هم بوی درد بوی خون بوی مرگ مداد .
مونده بودم درین تراژدی خوفناکی که به سرمون اومده بود . صدا ها توی سرم تکرار میشد'سپهر کجایی بابا' . سیگاری گوشه لبم جا خوش کرد و آتیش کبریت به سرعت روشنش کرد . کبریت نیمه جانِ سیاه شده از فرط سوختگی رو به زمین انداختم اما به ناگه لرز به تنم افتاد . زمین و این خاک مملو از خون سرتاسر تبدیل شده بود به گورستانی که درش پر بود از پاره های تن من و شاید پاره تن هایی که هرگز به خونه برنگشتن . از روی زمین برش داشتم . حالا من مونده بودم و احترامی واجب که باید ادا میشد به وجب به وجب این خیابون ها . کام اول از سیگار مصادف شد با به یاد آوری صدایی که با لرز گوشه ذهنم تکرار میشد ' حکم محاربه چیه ؟ ' بغض کردم و ناله ای از سر این ملیتم که بار مضاعفی بود به دوشم کشیدم . موتوریِ عجول از کنارم رد شد و صدای بلند موتورش دلیلی شد بر ترکیدن بغض گلوگیر من . کاش میشد حکم محاربه تو به گردن من میبود نازنینم . غمگین نبودم اینبار . شده بودم یک فاجعهی ویرانگرِ ساخته شده از فاجعه دهشتناک دیگر . شده بودم یه مسئولیت پذیر به تمام معنا که قصد داشت بتنهایی بار این سوگ جمعی رو به دوش بکشه . کام دوم رو گرفتم که تو گوشم صدای مردی تکرار شد ' مانی برو میام بابا ' نتوانستم تحمل کنم . وسط خیابان در گوشه همان دیوار ، بلند گریستم .آنقدر بلند که رعشه بر تن دار و درخت افتاد و چشمای از روی ترحم دختری که در گوشه ای مشغول به بازی بود دوخته شد بهم .
من فقط غمگین نبودم اینبار ، من یه جان سالم بدر برده از جهنم بودم . من یه نیمه جانِ قلب سوخته که در آن سه شبِ دهشتناک لایق مرگ نبود. من مانده درین تباهی مطلق تنها بودم . من ۵۰ هزار بار برای ۵۰ هزار نفر مردم و صبح به کرختی قلبم و تن رنجورم ادامه دادم
من غمگین نبودم بلکه مرده بودم اما نمی بایست اینجور مردن سهم من میشد ازین سه شبِ جهنمی . مرا نیز جاوید نام بخوانید
من در ان صبح بی آنکه قلبی در سینه ام بتپد بیدار شدم.
745
مهربان باشید، اما از آدمهای پرتوقع فاصله بگیرید؛ آنها، مقیاست را به هم میزنند و حرمتِ مهرت را می شکنند. آنها حافظه ضعیفی دارند، خوبیها را زود فراموش میکنند.
