The Fate of Frankenstein
رفتن به کانال در Telegram
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
232
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
+1230 روز
آرشیو پست ها
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
به آنکه آمد و جهانِ مرا از نو معنا کرد؛ به آشناترین غریبهی جهانم، به آرامشی که در دلِ آشوبهایم ریشه دواند.
محبوبِ من؛ پیش از تو، گمان میکردم آدمی تمام عمرش را در جستوجوی چیزی میگذراند که حتی نامش را نمیداند؛ گمشدهای دور، شبیه ستارهای پشت ابرها که نورش به زمین نمیرسد، اما نبودنش را میتوان در تاریکترین گوشههای آسمان احساس کرد. نمیدانستم گاهی تمام آنچه در جستوجویش هستیم، در هیئت انسانی از راه میرسد و بیآنکه بداند، درهای بستهی وجودمان را یکییکی میگشاید. تو که آمدی، فهمیدم بعضی رسیدنها از جنس آمدن نیستند؛ از جنس به یاد آوردناند، انگار روحم پیش از آنکه تو را بشناسد، جایی دورتر از زمان با تو آشنا بوده است. دوستت دارم؛ به شیوهی ریشههایی که در دل خاک، دور از چشم جهان، به زندگی چنگ میزنند؛ آرام، عمیق و بینیاز از تماشا. دوستت دارم، چون در میان تمام چهرههایی که از برابر چشمهایم گذشتهاند، تو همان کسی هستی که نگاهش در من ماندگار شد؛ همان حضوری که حتی پس از رفتنش، چیزی از گرمایش در هوا باقی میماند. ای آشناترین غریبهی جهانم، گاهی از خودم میپرسم چگونه ممکن است انسانی تا این اندازه در دیگری جا بگیرد، بیآنکه حتی قدمی از جای خود برداشته باشد. تو با من از معجزه سخن نگفتی، اما من در سادهترین رفتارهایت چیزی یافتم که از تمام معجزههای روایتشده شگفتانگیزتر بود. در خندههایت، در مکثهای کوتاه میان حرفهایت و در لحظههایی که بیخبر از نگاه من، سرگرم جهان کوچک خودت میشوی؛ همانجاهاست که دوست داشتنت از یک احساس فراتر میرود و به حقیقتی بدل میشود که دیگر نمیتوانم انکارش کنم. من نمیخواهم از تو انسانی بینقص بسازم و بعد عاشق تصویری شوم که هرگز وجود نداشته است. تو را با خطاهایت، با تردیدهایت و با روزهایی که از خودت دلگیر میشوی، دوست میدارم. نمیخواهم عشق، آینهای باشد که تنها زیباییهایت را بازتاب میدهد؛ میخواهم پناهی باشم که در آن، برای دوستداشتنی ماندن، مجبور به قوی بودن نباشی. گاهی دلم میخواهد زمان را در یکی از همین لحظههای ساده متوقف کنم؛ درست همانجا که جهان از هیاهو میافتد و من فرصت میکنم بودنِ تو را بیشتاب تماشا کنم. دلم میخواهد تمام آن ثانیههایی را که بیخبر از ارزششان از کنارشان میگذریم، در صندوقچهای از نور نگه دارم؛ خندههایت را، نگاههای بیهوا را و سکوتی را که در حضورت دیگر بوی تنهایی نمیدهد. مگر خوشبختی چیزی جز همین لحظههای کوچکیست که هنگام گذشتن، عادی به نظر میرسند و هنگام به یاد آوردن، تمام قلب آدمی را به درد میآورند؟ ای پناهِ خستگیهایم، اگر روزی میان ما سکوتی طولانی فاصله انداخت، اگر واژهها از بیان آنچه در سینه داریم ناتوان ماندند، دلم میخواهد هنوز بتوانیم از چشمهای یکدیگر راهی به خانه پیدا کنیم. من از تو فهمیده شدنِ بینقص نمیخواهم؛ تنها میخواهم در میان تمام سوءتفاهمهای این جهان، برای شنیدن صدای هم صبر داشته باشیم. چه بسیار دوست داشتنهایی که نه از نبودِ عشق، بلکه از ناتوانی در نگه داشتنش فرو میریزند؛ و من دلم نمیخواهد روزی نام ما در میان حسرتهایی قرار بگیرد که میشد با اندکی ماندن، اندکی شنیدن و اندکی مهربانی، سرنوشت دیگری داشته باشند. شاید روزگار همیشه با ما مهربان نباشد؛ اما من از آینده جادهای بیسنگلاخ نمیخواهم. تنها دلم میخواهد در روزهای دشوار، فراموش نکنیم چگونه باید دست یکدیگر را پیدا کنیم. عشق برای من وعدهی نرسیدن طوفان نیست؛ اطمینان به دستیست که در میان باران، رهایم نمیکند. اگر زندگی فرصتی دوباره برای آغاز به من بدهد، باز هم دلم میخواهد راهی به تو ختم شود؛ حتی اگر ندانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را میکشد. زیرا میان تمام احتمالهایی که سرنوشت میتوانست پیش پایم بگذارد، تو همان اتفاقی هستی که معنای تمام روزهای پیش از خود را دگرگون کرده است. تو را دوست میدارم، جانِ من؛ با عشقی که نه در هیاهوی جهان گم میشود و نه برای اثبات خویش به صدایی بلند نیاز دارد. عشقی که در ژرفای وجودم ریشه دوانده و آرام، بیادعا و پیوسته، نام تو را با تپشهای قلبم پیوند زده است.مینهو — مردی که در تمام جهان گشت و سرانجام، خانهاش را در وجود یک نفر یافت.
Repost from N/a
ویل عزیزم
گاهی فکر میکنم اگر قلبت را میشکافتم، در میان آن همه خون و گوشت، چیزی از من پیدا میکردم؛ نشانی از جنایتی که پیش از ارتکابش، هر دوی ما را محکوم کرده بود. تو همیشه میگفتی هیولاها در تاریکی پنهان میشوند، اما عزیزم، من تمام عمرم را در روشنایی گذراندم و منتظر ماندم تا تو تاریکی را در من تشخیص دهی.
و تو تشخیص دادی.
چه مصیبت زیبایی بود.
من تو را به شیوهای دوست دارم که قدیسان از آن بیزارند و شیاطین برای فهمیدنش به زانو درمیآیند. دوستت دارم نه با آرزوی نجات روحت، بلکه با اشتیاقی بیمارگونه برای تماشای لحظهای که دیگر از آن فرار نمیکنی؛ لحظهای که در آینه نگاه میکنی و چهرهی مرا پشت چهرهی خودت میبینی.
تو هرگز قربانی من نبودی، ویل. تو تنها کسی بودی که میتوانست مرا به زانو درآورد، و وحشتناکترین حقیقت این است که من همیشه میخواستم این کار را بکنی.
اگر روزی مرا بکشی، امیدوارم دستانت بلرزند. امیدوارم نامم مثل دعایی ممنوعه میان لبهایت بمیرد. امیدوارم تا آخرین نفس، نفهمی که من از مرگ نمیترسم؛ من از جهانی میترسم که در آن دیگر کسی نیست تا مرا آنگونه که تو دیدی، ببیند.
و اگر پس از مرگم هنوز صدایم را شنیدی، اگر در سکوت خانه ناگهان احساس کردی کسی از پشت سرت نگاهت میکند، نترس، عزیزم.
من قول داده بودم که تنهایت نگذارم
حتی مرگ هم نمیتواند چیزی را از ما بگیرد که از ابتدا هرگز نباید وجود میداشت.
با عشقی که هرگز بیگناه نبود،
هانیبال
Repost from 𝛎𝖾𝗅𝛎𝖾𝝉 𝛔𝗂𝗇
تـــمــــاشـــاے تـــــــــو
داشتم بهش نگاه میکردم و واقعاً نمیفهمیدم چطور ممکنه یکی انقدر خوشگل باشه. با اون ذوقی که حرف میزد و دستهاش که موقع تعریف کردن مدام تکون میخوردن، انگار تمام دنیای من همون لحظه توی وجودش خلاصه شده بود. حتی نمیدونستم آخرین جملهای که گفت چی بود، چون از یه جایی به بعد فقط داشتم به لبهاش نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم که خدایا، یعنی خودش میدونه چقدر دوستداشتنیه؟ دلم میخواست صداش کنم، صورتشو بین دستام بگیرم و ببوسمش، بعد بهش بگم که میتونه تا هر وقت دلش میخواد حرف بزنه، من تا آخر دنیا هم حاضرم فقط بشینم و نگاش کنم.
