یادداشتهای مهآلود
رفتن به کانال در Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
256
مشترکین
-124 ساعت
-137 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
مامان برای من فقط مامان نبود.
برای خواهرم هم مامان بود، برای بابا هم مامان بود، برای پدربزرگ و مادربزرگم هم مامان بود، برای خالهها و داییها هم مامان بود.
اصلاً فکر میکنم مامان برای همه مامان بود.
هرکس کاری داشت، هرکس مشکلی داشت، هرکس دلش گرفته بود، هرکس جایی گیر کرده بود، آخرش میرسید به مامان.
اگر من مریض میشدم، مامان بود. اگر خواهرم ناراحت میشد، مامان بود. اگر بابا خسته و عصبی به خانه میآمد، مامان بود. اگر مادربزرگ چیزی لازم داشت، مامان بود. اگر یکی از خالهها به مشکل میخورد، مامان بود. اگر داییها کاری داشتند، باز هم مامان بود.
مامان همیشه در هر حالی خودش را میرساند.
حتی وقتی خودش خسته بود.
حتی وقتی خودش دلش گرفته بود.
حتی وقتی خودش هزار تا فکر و مشکل داشت.
من بچه که بودم، فکر میکردم مادر بودن همین است.
فکر میکردم مادر یعنی کسی که هیچوقت خسته نمیشود، هیچوقت گریه نمیکند، هیچوقت نمیشکند و همیشه یک راهی برای درست کردن همهچیز دارد.
بعدتر که بزرگتر شدم، فهمیدم نه.
مامان هم آدم بود.
او هم گاهی دلش میخواست یکی حالش را بپرسد و منتظر جواب واقعیاش بماند.
گاهی دلش میخواست یکی بفهمد پشت آن «خوبم» واقعاً خوب نیست.
گاهی شاید دلش میخواست برای یک روز هم که شده، هیچکس کاری با او نداشته باشد.
اما کسی حواسش به این چیزها نبود.
همه فقط به مامان بودنش عادت کرده بودند.
به اینکه اگر مشکلی پیش بیاید، او هست.
به اینکه اگر کسی زمین بخورد، او دستش را میگیرد.
به اینکه اگر خانه به هم بریزد، او درستش میکند.
به اینکه اگر کسی دلش بشکند، او گوش میدهد.
ولی هیچکس نپرسید وقتی دل مامان میشکند، چه کسی کنارش مینشیند؟
من سالها بعد فهمیدم بعضی آدمها آنقدر برای بقیه محکم بودهاند که همه فراموش کردهاند خودشان هم ممکن است یک روز فرو بریزند.
مامان از آن آدمها بود.
او برای همه پناه بود، اما خودش کجا میرفت وقتی خسته میشد؟
نمیدانم.
شاید هیچجا.
شاید همان آشپزخانه، همان اتاق، همان گوشهای که چند دقیقه مینشست و دوباره بلند میشد تا به کار بعدی برسد.
گاهی به مامان نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم چقدر عجیب است که یک نفر میتواند برای این همه آدم «مامان» باشد، اما خودش کسی را نداشته باشد که برایش همانقدر مادر باشد.
شاید به همین دلیل است که من همیشه دلم میخواهد وقتی بزرگ شدم، اگر روزی مامان شدم، فقط مادری نباشم که همه از او چیزی میخواهند.
میخواهم یادم بماند که مادر هم یک آدم است.
با خستگیهایش. با آرزوهایش. با دل شکستنهایش. با روزهایی که حوصله ندارد. با شبهایی که دلش میخواهد فقط یک نفر بغلش کند و بگوید:
«دیگر لازم نیست همهچیز را تو درست کنی.»
و شاید این، چیزی باشد که ما دیر میفهمیم:
آدمهایی که همیشه به داد همه میرسند، بیشتر از همه به کسی احتیاج دارند که یک روز به داد خودشان برسد.
مامان برای همه مامان بود.
فقط نمیدانم چه کسی قرار بود یک روز برای مامان، مامان باشد.
به مرگِ خویش اگر تن داده باشم، باکی نیست
هراس من ز کسیست که مرا زنده نخواست
#آبی
Repost from مُزَّمِّل🎀
📬فور کنید
بزارمتون فولدر جذب بگیرید.
+‹ حتما جوینم باشید تا در فولدر قرار بگیرید و 100+ داشته باشید 🎙›
پیام فولدر تا زمانی که فولدر گذاشته نشده پاک نکنید.
ما را کشاند عشق تو تا مرزِ اضطراب
از بس که بیتو سوختم از خویش و از عتاب
گفتی نمان، نماندم و دیدی که بعد تو
هر کوچه شد برای دلم خاطراتِ ناب
من با خیالِ آمدنت پیر میشوم
تو با خیالِ رفتن من، غرقِ انتخاب
یک عمر در حوالی چشمان تو گذشت
یک لحظه هم نصیب من از تو نشد جواب
گفتم بمان، سکوت تو یعنی که میروی
خندیدی و گذاشتی مرا با همین عذاب
حالا اگر کسی ز تو پرسید حال من
لبخند میزنم که نگوید: هنوز بیقرار
#آبی
امروز فکر کردم به اینکه من، یا شاید همهی انسانها، به گونهای هستیم که وقتی چیزی را از دور میبینیم، زیبا و قشنگ به نظرمان میآید؛ شبیه سیب سرخی که از دور سالم و شیرین به نظر میرسد، اما از وجود کرمهایی که درونش میلولند بیخبریم.
حال آنکه اگر کمی نزدیکتر شویم، اگر خوب نگاه کنیم، شاید آن چیزی که از دور زیبا دیده بودیم، دیگر همان نباشد.
فکر میکنم خیلی از آدمها، زندگیها و حتی آرزوها همینطورند. ما معمولاً آن قسمتهایی را میبینیم که به چشممان میآیند؛ لبخند آدمها را، آرامش زندگیشان را، موفقیتهایشان را و آن بخشهایی را که خودشان تصمیم گرفتهاند به ما نشان بدهند. بعد، بیآنکه بدانیم پشت آن ظاهر چه میگذرد، خیال میکنیم همهچیز برایشان خوب است.
شاید اگر از نزدیکتر نگاه میکردیم، میفهمیدیم هر سیب سرخی لزوماً سالم نیست و هر زندگی آرامی، خالی از درد نیست.
شاید برای همین است که نباید زیادی به آنچه از دور میبینیم دل ببندیم؛ نه از سر بدبینی، بلکه چون فاصله، خیلی از حقیقتها را پنهان میکند.
آدمها را باید کمی نزدیکتر شناخت، زندگی را باید کمی بیشتر زندگی کرد و حتی خودمان را هم گاهی از نزدیکتر نگاه کنیم؛ شاید آنوقت بفهمیم چیزهایی که همیشه زیبا به نظر میرسیدند، فقط از فاصلهی دور زیبا بودند.
دوریات زمستان بود،
تنم را یخزده کرد؛
قلب، تنها منبع گرمایم بود،
تو اما آن را هم با خودت بردی.
حالا ماندهام
با این همه سرمایی که از نبودنت
در من جا مانده.
برگرد...
قلبم را پس نمیخواهم،
فقط خودت را بیاور
تا دوباره گرم شوم.
۱۵ ماه و ۲۷ روز طول کشید تا فراموشت کنم.
نه اینکه یک روز از خواب بیدار شوم و دیگر دوستت نداشته باشم؛ کاش فراموش کردن هم به همین سادگی بود. کاش میشد آدم کسی را که روزی تمام قلبش را به او سپرده، مثل یک پیام قدیمی پاک کند و تمام.
۱۵ ماه و ۲۷ روز گذشت تا کمکم به نبودنت عادت کنم. تا شبهایی که دلم میخواست برایت چیزی بنویسم، گوشی را کنار بگذارم و ننویسم. تا وقتی آهنگی تو را به یادم میآورد، به جای اینکه تا آخرش به خاطراتمان فکر کنم، آهنگ را عوض کنم. تا از کنار جاهایی که با تو خاطره داشتم رد شوم و مجبور نباشم چند دقیقهای در گذشته بمانم.
خیلی طول کشید تا بفهمم دلتنگی همیشه به معنی برگشتن نیست. گاهی فقط دلت برای آدمی تنگ میشود که دیگر جایی در زندگیات ندارد.
من بارها تو را در ذهنم برگرداندم. بارها گفتوگوهای ناتماممان را از اول مرور کردم و برای جملههایی که آن روز نگفتم، جواب ساختم. بارها با خودم فکر کردم اگر آن روز کمی بیشتر میماندی، اگر من کمی کمتر سکوت میکردم، اگر تو کمی بیشتر میفهمیدی، شاید قصهمان اینطور تمام نمیشد.
اما آخرش فهمیدم بعضی «اگرها» فقط شکل دیگری از نپذیرفتنِ پایاناند.
من تو را یکشبه فراموش نکردم. ذرهذره از تو فاصله گرفتم. اول از صدایت، بعد از خاطرههایت، بعد از خیال آیندهای که برایمان ساخته بودم و در آخر، از خودِ تو.
هنوز بعضی روزها بیدلیل یادت میافتم. هنوز ممکن است با دیدن چیزی شبیه تو برای چند ثانیه دلم مکث کند. اما دیگر دنبال نشانهای برای برگشتنت نمیگردم.
۱۵ ماه و ۲۷ روز طول کشید تا بفهمم دوست داشتنت اشتباه نبود، اما ماندن در انتظار کسی که دیگر نمیخواست بماند، اشتباه بود.
من تو را دوست داشتم، شاید بیشتر از چیزی که باید. اما بالاخره یاد گرفتم آدم گاهی باید کسی را که دوست دارد، در همان جایی که از او جدا شده، رها کند.
و حالا بعد از ۱۵ ماه و ۲۷ روز، اگر از من بپرسند فراموشت کردهای؟
میگویم: نه.
فقط دیگر دلم نمیخواهد برگردی. و فکر میکنم این نزدیکترین چیزی است که میتوان اسمش را فراموشی گذاشت.
دکتر علی از جودی میگفت و من، میان حرفهایش، به زندگی خودم فکر میکردم؛ به اینکه زندگی من هم یک جودی کم دارد...
یک دوست مهربان، یک رفیقِ همدل، کسی که بتوانم بیهوا برایش حرف بزنم، از چیزهای کوچک و بزرگ زندگی بگویم و نترسم از اینکه حرفهایم برایش خستهکننده باشد.
کسی که گاهی بیاید و با یک لبخند ساده، لبخند را به لبهای من برگرداند؛
کسی که بودنش شبیه یک اتفاق خوب باشد، نه یک مسئولیت سنگین.
شاید آدم در زندگی به آدمهای زیادی احتیاج نداشته باشد؛
گاهی فقط یک نفر کافیست...
یک نفر که وقتی حال دلت خوب نیست، کنارت بنشیند و لازم نباشد برای آرام کردنت هزار جمله بگوید.
دکتر علی از جودی میگفت و من فکر میکردم اگر هر آدمی در زندگیاش یک جودی داشته باشد، شاید خیلی از روزهای سخت، کمی آسانتر بگذرند.
و من؟
فکر کنم زندگیام هنوز یک جودی کم دارد؛
یک دوست مهربان،
یک همراهِ ساده و بیادعا،
من حرف بزنم و او با لبخند گوش بدهد
کسی که حضورش را بتوانم در میان شلوغیهای زندگی، یک تکه آرامش بدانم.
شب بود
و بلخ نمیدانست
فردا
نام کدام زن
از دیوار گرمابهاش
به قرنها بعد خواهد رسید.
رابعه را
به گرمابه بردند؛
نه برای شستن تن،
برای خاموش کردن صدایی
که زیادی
بلند شعر میگفت.
در را بستند
رگانش را بریدند
و خون
آرامآرام
از دستهایش پایین رفت.
اما هنوز
یک چیز مانده بود:
شعر.
انگشتش را
در خون خودش زد
و روی دیوار نوشت.
هرچه خون کمتر شد،
دیوار
بیشتر پر شد.
انگار کسی
نمیتوانست بفهمد
این زن
پیش از آنکه بمیرد،
میخواهد آخرین حرفش را
به چه کسی برساند.
حارث میخواست
رابعه را از میان بردارد؛
اما نمیدانست
کشتن یک شاعر
همیشه به معنای
تمام شدن او نیست.
صبح که در را گشودند،
رابعه دیگر نفس نمیکشید؛
اما دیوار
هنوز حرف میزد.
تمام گرمابه
پر بود از شعر.
و من فکر میکنم
چه سرنوشت عجیبیست:
برادرش
خواست نامش را دفن کند،
زمان
نامش را بلندتر کرد.
خواستند
خونش را پاک کنند،
اما همان خون
شد جوهرِ ماندگاریاش.
و هزار سال بعد،
هنوز وقتی از رابعه میگوییم،
کسی نمیپرسد
قاتلش چه پوشیده بود،
چه گفت،
کجا نشست.
همه
فقط یادشان مانده
زنی بود
که آخرین دفترش
دیوار یک گرمابه بود.
و شاید
بزرگترین پیروزی رابعه
همین باشد:
او را کشتند،
اما نتوانستند
آخرین کلمهاش را
بکشند.
آخرین ابیات رابعه که با خون خود نوشت:
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون
به آتش خواستم جانم که سوزد
چو جای توست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان میبشویم
به خونم دست از جان میبشویم
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون
نامهای به تو؛
به تویی که هنوز نمیشناسمت
شاید سالها بعد، وقتی این نامه را با هم بخوانیم، تازه بفهمم چرا همیشه گوشهای از نوشتههایم به عشق رسیده است.
اما بگذار از همین ابتدا یک چیز را بگویم؛
من هنوز عاشق نشدهام.
اگر از عشق نوشتهام، اگر از دلتنگی گفتهام، اگر گاهی برای آدمی خیالی نامه نوشتهام، قرار نیست همهی این کلمات، بخشی از زندگی واقعی من باشند.
همهی نوشتهها اعتراف نیستند.
گاهی میشود از باران نوشت، بیآنکه خیس شده باشی؛
از دلتنگی نوشت، بیآنکه کسی رفته باشد؛
و از عشق نوشت، بیآنکه عاشق شده باشی.
این همان جادوی خیال است؛
اینکه نویسنده بتواند احساساتی را تصور کند که هنوز تجربهشان نکرده است.
من خیلی از چیزهایی را که مینویسم، فقط در ذهنم زندگی کردهام؛
آدمهایی که شاید هرگز نبینم،
حرفهایی که شاید هیچوقت گفته نشوند،
و احساساتی که شاید هنوز وقت آمدنشان نرسیده باشد.
اما این روزها، وقتی به زندگی فکر میکنم، میبینم چیزهای زیادی هست که پیش از عشق، دلم میخواهد تجربهشان کنم.
میخواهم بیشتر یاد بگیرم،
بیشتر بخوانم،
بیشتر بنویسم،
راههای تازهای را امتحان کنم،
برای آرزوهایم قدم بردارم
و آرامآرام خودم را به آدمی تبدیل کنم که همیشه دوست داشتهام باشم.
فکر میکنم هر دورهای از زندگی، زیبایی خودش را دارد.
و شاید برای من، این روزها بیشتر از هر چیز، وقتِ ساختن باشد؛
ساختن خودم، آیندهام، شخصیت و رویاهایم.
نه اینکه عشق برایم بیاهمیت باشد.
اتفاقاً خیلی برای من مهم است.
دوست دارم دوست داشتن، آدم را از خودش دور نکند؛
بلکه کمک کند خودش را بیشتر بشناسد.
دوست دارم کنار کسی، آرامش داشته باشم،
احترام را تجربه کنم،
و بتوانم همچنان همان آدمی بمانم که پیش از آمدن او بودهام.
شاید روزی کسی وارد زندگیام شود و من بفهمم بعضی از نوشتههای قدیمیام، بیآنکه بدانم، پیشدرآمد احساسی بودهاند برای چیزی که بعدها تجربه کردهام.
و شاید هم نه.
زندگی همیشه مطابق نوشتههای ما پیش نمیرود.
فعلاً اما، من منتظر آمدن کسی نیستم.
من درگیر زندگی خودم هستم؛
با درسها، کتابها، نوشتهها، رویاها، تجربهها و تمام راههایی که هنوز پیش رو دارم.
و اگر گاهی از عشق مینویسم، فقط به این دلیل است که عشق هم یکی از هزاران موضوع زیبایی است که ذهن یک نویسنده میتواند به آن سر بزند.
پس اگر نوشتهای از من دربارهی عشق خواندید،
لازم نیست دنبال آدمی در پشت آن بگردید.
گاهی پشت یک نوشته فقط یک خیال است؛
یک تصویر،
یک حس،
یک «شاید» کوچک
که از ذهنم گذشته و روی کاغذ نشسته است.
من فقط مینویسم.
از چیزهایی که دیدهام،
از چیزهایی که شنیدهام،
از چیزهایی که تصور کردهام
و حتی از چیزهایی که هنوز سهم زندگیام نشدهاند.
نوشتههایم همیشه زندگینامهی من نیستند؛
گاهی فقط گوشهای از دنیای درون مناند.
شاید روزی عشق هم سهمی از زندگیام شود.
اما فعلاً فکر میکنم وقتِ چیزهای دیگری است؛
وقتِ رشد کردن،
وقتِ یاد گرفتن،
وقتِ ساختن،
وقتِ دنبال کردن رویاها
و لذت بردن از همین سالهایی که دیگر تکرار نمیشوند.
و اگر روزی کسی از راه رسید،
امیدوارم در میان همین زندگیِ ساختهشده باشد،
نه اینکه تمام زندگیام با آمدنش آغاز شود.
تا آن روز،
من مینویسم.
از عشق،
از دلتنگی،
از آدمها،
از زندگی،
از رویاها
و از هزاران احساسی که شاید روزی تجربهشان کنم و شاید هرگز.
و هیچکدام الزاماً داستان زندگی من نیست.
اینها فقط نوشتهاند؛
تکههایی از خیال،
احساس و ذهنِ یک نویسنده.
همین.
همسایهمان زن و شوهری هستند با سه فرزند. در طول بیستوچهار ساعت روز یا آقا با خانم دعوا میکند، یا آقا با بچهها، یا خانم با بچهها. انگار در فرهنگ لغات این خانه، برای هر جملهای یک فحش و ناسزا هم نوشتهاند.
بچهها از پدر و مادرشان حرفشنوی ندارند و رابطهشان با هم بیشتر شبیه میدان جنگ است تا یک خانواده. امشب شنیدم که میگفتند پسر بزرگتر از خانه پول دزدیده، پسر هم پدرش را فحش داده و مادرش میگفت تمام دیروز به خانه نیامده است.
هر بار که صدای دعوایشان از خانه میآید، اول ناراحت میشوم و بعد با خودم فکر میکنم: چه شد که زندگیشان به اینجا رسید؟
تا جایی که میدانم، این زن و مرد یکدیگر را دوست داشتند و عاشق هم بودند و برخلاف میل خانوادههایشان با هم ازدواج کردند. شاید روزی که دست هم را گرفتند، واقعاً فکر میکردند همین دوست داشتن برای ساختن یک زندگی کافی است. شاید آن روز کسی به آنها نگفته بود که ازدواج فقط دوست داشتنِ یک نفر نیست؛ پذیرفتنِ مسئولیت یک عمر زندگی است.
حالا مرد کار درستوحسابی ندارد و زن مجبور است برای گذران زندگی در مدرسه کار کند، نظافت و تمیزکاری انجام بدهد. از آن طرف، هر طرف که میرود، حرف و طعنهای هم نصیبش میشود؛ انگار فقر و سختی زندگی خودش کم بوده که آدمها هم باید نمک روی زخمهایش بپاشند.
من نمیدانم در سالهای اول زندگیشان چه گذشته، چه تصمیمهایی گرفتهاند و چه حرفهایی شنیدهاند. نمیدانم کدامیک بیشتر مقصر است و اصلاً شاید هیچکس از بیرون نتواند تمام حقیقت یک زندگی را بفهمد. اما چیزی که از پشت این دیوارها میشنوم، برایم یک درس بزرگ دارد.
عشق، اگرچه برای شروع یک زندگی لازم است، اما برای ادامهدادنش کافی نیست.
برای ساختن یک خانه، علاوه بر عشق، عقل لازم است، مسئولیت لازم است، احترام لازم است، توانایی گفتوگو لازم است، کار و تلاش لازم است و گاهی همراهی خانوادهها هم میتواند پشتوانهای باشد که در روزهای سخت آدم را تنها نگذارد.
اینکه دو نفر همدیگر را دوست داشته باشند، به این معنا نیست که حتماً برای زندگی مشترک آمادهاند. همانطور که مخالفت خانوادهها هم بهتنهایی ثابت نمیکند که یک ازدواج حتماً اشتباه است. مهم این است که آدم بداند قرار است بعد از تمام شدن هیجان روزهای اول، با چه چیزی زندگی کند.
چون زندگی مشترک فقط آن روزی نیست که دو نفر با شوق کنار هم مینشینند و از آینده حرف میزنند؛ زندگی مشترک همان روزهایی است که پول کم میآوری، کار پیدا نمیشود، بچه بیمار میشود، خستهای، اعصابت به هم ریخته و با این حال باید بلد باشی به کسی که دوستش داری توهین نکنی.
بچهها هم در چنین خانهای فقط شاهد و ناظر دعوای پدر و مادر نیستند؛ آنها دارند از همان دعواها یاد میگیرند که عشق یعنی فریاد، خانواده یعنی تحقیر و اختلاف یعنی ناسزا. بعد روزی میرسد که همان کودک، پدرش را الگو قرار داده و چرخهای که سالها پیش شروع شده، دوباره ادامه پیدا میکند.
شاید بزرگترین اشتباه بعضی خانوادهها این باشد که فکر میکنند بچه فقط با غذا و لباس بزرگ میشود. بلکه بچهها با رفتار ما تربیت میشوند؛ با لحن حرف زدنمان، با نحوه دعوا کردنمان، با احترام گذاشتن یا نگذاشتنمان.
و شاید ما آدمها باید قبل از اینکه برای ازدواج فقط دنبال «کسی که دوستش داریم» بگردیم، دنبال «کسی که بلد است دوست داشتن را به مسئولیت تبدیل کند» هم باشیم.
چون خانهای که با عشق شروع شود، اما در آن احترام و مسئولیت نباشد، ممکن است خیلی زود به جایی تبدیل شود که همه اعضایش فقط آرزوی بیرون رفتن از آن را داشته باشند.
و چه تلخ است وقتی آدم میفهمد بعضیها برای رسیدن به عشق جنگیدهاند، اما بعد از رسیدن به آن، بلد نبودهاند از عشقشان مراقبت کنند.
دلم برای خودم تنگ میشود گاهی
برای آن منِ دیوانه و رها، گاهی
همان که بیسبب در کوچهها قدم میزد
و شعر مینوشت برای یک نفر، گاهی
نه فکرِ فردا و دیروز داشت، نه ترسی
فقط به حالِ خودش میخندید و میزیست، گاهی
چه خوب بود که دنیا هنوز کوچک بود
و میشد از تهِ دل خندید، بیهوا، گاهی
#آبی
مسیر پیشِ رویم خیلی سخت است.
این را امشب، وقتی سینهام خسخس میکرد، معدهام تیر میکشید، مچ دستهایم درد میکرد، حالت تهوع داشتم، بدنم داغ بود و سرم نبض میزد، بیشتر از همیشه فهمیدم.
برای چند لحظه با خودم گفتم: «نکند واقعاً از پسش برنیایم؟»
راستش را بخواهید، نمیدانم.
من آدم خیلی قویای نیستم. زود خسته میشوم، گاهی کم میآورم و بعضی وقتها آنقدر از سختیِ یک کار میترسم که دلم میخواهد همان اول رهایش کنم.
یکبار هم جا زدم.
و همان یکبار کافی بود تا لقب لوس و نازپرورده نصیبم شود!
اما اینبار نمیخواهم دوباره جا بزنم.
نمیگویم قرار است همهچیز آسان باشد. اتفاقاً میدانم روزهای سختی در پیش دارم. شاید بعضی روزها کمتر پیش بروم، شاید خسته شوم، شاید حتی دوباره دلم بخواهد همهچیز را کنار بگذارم.
اما اینبار میخواهم بمانم.
با توکل به خدا، قدمبهقدم جلو میروم. نه با این خیال که خیلی قویام؛ فقط با این امید که خدا کمکم کند در لحظهای که خودم کم میآورم، دوباره توان ادامهدادن پیدا کنم.
۶۰۴ نور پیش رویم است.
شاید فقط برای من عدد بزرگی باشد، اما قرار نیست یکباره به آخرش برسم. قرار است یکییکی جلو بروم؛ روزبهروز، با همان توان کمی که دارم.
اینبار نمیخواهم ثابت کنم که قویام.
فقط میخواهم ثابت کنم که میتوانم، حتی اگر ضعیف باشم، ادامه بدهم.
یکبار جا زدم؛
اینبار اما میخواهم تا آخر بمانم.
