fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

رفتن به کانال در Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
272
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
+1430 روز
آرشیو پست ها
از خلوتی راه سعادت نهراسید.

قصه‌ی ما بوی مجنون می‌دهد.

زیر مجموعه‌ی خودم هستم مثل مجموعه‌ای که سخت تهی‌ست در سرم فکر کاشتن دارم گرچه باغ من از درخت تهی‌ست عشق آهوی تیزپا شد و من ببر بی‌حرکت پتوهایم خشمگین نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم نرسیدن رسیدن محض است آبزی آب را نمی‌بیند هرکه در ماه زندگی بکند رنگ مهتاب را نمی‌بیند دوری و دوستی حکایت ماست غیر از این هرچه هست در هوس است پای احساس در میان باشد انتخاب پرنده‌ها قفس است وسعت کوچک رهایی را از نگاه اسیر باید دید کوه در رشته کوه بسیار است کوه را در کویر باید دید گرچه باغ من از درخت تهی‌ست در سرم فکر کاشتن دارم شعر را، عشق را، مکاشفه را همه را از نداشتن دارم...

هر کسی علی‌شناس شد؛ خدا‌شناس می‌شود.

گیـریم که به دریا نرسیـدی، چه غم ای‌رود؟ خوش باش که یک چـند در آن راه دویـدی...

بعضی جمله‌ها فقط یک‌بار گفته می‌شوند اما تا آخر عمر دنبالِ آدمی می‌گردی که با همان جمله از دستش دادی.

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

بعد از انفجار... دقیقاً از زمانی که به یاد می‌آورم، روراست بوده‌ام؛ صادق و بی‌پیچ‌وخم. این «من» همیشه همان «من» بوده؛ در برابر همه، بی‌سلاح و بی‌نقاب. در برخورد با آدم‌ها فکر می‌کردم همه مثل من فکر می‌کنند؛ شاید ساده‌لوحانه، اما من دیگران را هم‌سنِ خودم می‌دیدم، همه را دوست، همه را رفیق. رقیب و دشمن برایم واژه‌هایی نامأنوس بودند. دیگران را مقدم بر خودم می‌گذاشتم و آن‌قدر ساده بودم که با یک کلام اعتماد می‌کردم. تا این‌که این «من»، امروز ظرفِ وجودش با صدای مهیبی منفجر شد. اما این انفجار ویرانیِ محض نبود؛ بیشتر شبیه تولد بود در اتاقی تاریک. من یاد گرفتم مهربانی اگر مرز نداشته باشد خودزنی‌ست. فهمیدم اعتماد، هدیه‌ای‌ست نه وظیفه. از امروز دوست داشتنم کور نیست، عمیق است. دیگر همه را هم‌سنِ قلبم نمی‌بینم؛ بعضی‌ها هنوز در سنِ نخواستنِ مسئولیتِ یک دل‌اند. من هنوز راست می‌گویم، اما نه به هر گوش. هنوز خودم هستم، اما نه برای همه. و این بار خودم در اولِ صف ایستاده‌ام.

بعضی انفجارها ویران نمی‌کنند، بالغ می‌کنند.

انسان باشید. قصدم توهین نیست، اما خیلی جدی‌ام. آن‌قدر که حالا، همین حالا، می‌توانیم فریاد بزنم: اهالی زمین، لطفاً انسان باشید. لطفاً انسانیت را فراموش نکنید. لطفاً اگر برای دردهای یکدیگر درمان نیستید، نمک هم نباشید. زخم، خودش راه بلد است برای سوزاندن؛ دیگر نیازی به دست‌های شما ندارد. لطفاً حرف‌هایتان را مثل چایِ داغ اول مزه‌مزه کنید بعد به زبان بیاورید. بعضی جمله‌ها اگر کمی صبر کنید، فراموش می‌شوند و چه نجاتی بالاتر از این؟ یادتان باشد آدم‌ها همیشه آن‌قدر که نشان می‌دهند قوی نیستند. بعضی‌ها با لبخند زندگی می‌کنند و با شب، فرو می‌ریزند. بعضی‌ها روزها راه می‌روند و شب‌ها زانو بغل می‌گیرند و از خودشان می‌پرسند: «من دقیقا کجای این جهان خاموش و تاریک‌ام؟» انسان باشید؛ نه قاضیِ عجول، نه تماشاگرِ بی‌درد، نه رهگذری که دردِ افتاده‌ای را با بی‌تفاوتی دور می‌زند. انسان باشید یعنی قبل از پرسیدن «حق با کیست»، بپرسید «دردِ کی عمیق‌تر است؟» یعنی گاهی سکوت، شرافتمندانه‌تر از هر پاسخِ آماده‌ای‌ست. دنیا از کمبودِ حرف رنج نمی‌برد؛ از کمبودِ فهم چرا. از کمبودِ دل‌هایی که بلد باشند لحظه‌ای خودشان نباشند و دیگری شوند. اهالی زمین، اگر نمی‌توانید بغل باشید، دیوار هم نباشید. اگر نمی‌توانید چراغ شوید، خاموشی را بیشتر نکنید. انسان باشید… همین. گاهی همین «بودن»، کافی‌ترین معجزه‌ی ممکن است.

می‌دانی من از صاحب‌الرغائب چه درخواستی کردم؟ از او عاجزانه خواستم که به من معرفت عطا کند؛ معرفتی که نه بر زبان بماند و نه در کتاب‌ها خاک بخورد، بلکه در جانم ریشه بدواند. خواستم مرا از خودم عبور دهد، از منِ پرهیاهو، به سکوتی که او در آن شنیده می‌شود. گفتم: ای اجابت‌کننده‌ی آرزوها، دلم را آن‌قدر خالی کن که فقط تو در آن بمانی. نخواستم راه را نشانم دهد، خواستم کاری کند که من راه را دریابم؛ نخواستم نور را ببینم، خواستم خودم در نور گم شوم.

انسان آنگاه که می‌پندارد آزاد است، بیش از هر زمان دیگری در بندِ نادانسته‌های خویش اسیر است؛ زیرا عمیق‌ترین زنجیرها آن‌هایی‌اند که دیده نمی‌شوند.

همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد حباب وار براندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد شبی که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نوری به بام ما افتد به بارگاه تو چون باد را نباشد بار کی اتفاق مجال سلام ما افتد چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستم که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز کز این شکار فراوان به دام ما افتد به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعه دولت به نام ما افتد ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

باید کسی را داشته باشیم که لیاقت این را داشته باشد که او را «درمانا» بنامیم؛ کسی که واقعاً درمانِ دردهای کوچک و بزرگ‌مان باشد. آری، ما به یک درمانا نیاز داریم.

یلدا می‌گذرد، همان‌گونه که تمام شب‌ها می‌گذرند. و من به صبحی می‌اندیشم که ظهورِ تو دلیلِ طلوعِ آفتابش باشد.

یلدا بلد است آدم را یادِ صبر بیندازد یادِ اینکه بعضی نورها قرار نیست زود بیایند اما حتماً می‌آیند.

از پسِ ظلمت بسی خورشید‌‌هاست...

گاهی فقط به یک گوش شنوا نیاز داری؛ تا آنقدر حرف بزنی که وجودت از هر عقده‌ای که ریشه دوانده تهی شود.

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن‌ها آیا دو برابر شدن غصهٔ تنهایی نیست؟! بی‌سبب تا لب دریا مکشان قایق را قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه! دیگر دمت ای‌دوست مسیحایی نیست آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره می‌آیی نیست خواستم با غم عشقش بنویسم شعری گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست