fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

رفتن به کانال در Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
272
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
+1430 روز
آرشیو پست ها
علی‌ِ دیگری هم رفت!

من همان آدمی بودم که زندگی را، با تمام تلخی‌هایش، دوست داشت. از آن‌هایی که زمین می‌خوردند اما روی زمین نمی‌ماندند؛ کمی زانوهایشان را بغل می‌کردند، نفس می‌کشیدند، اشک می‌ریختند و بعد دوباره بلند می‌شدند، گردوخاکشان را می‌تکاندند و به مسیر ادامه می‌دادند. برای من «ادامه‌دادن» فقط یک تصمیم نبود، یک باور بود؛ باوری که می‌گفت هنوز آینده‌ای هست، هنوز هدفی هست، هنوز نوری هرچند دور، اما واقعی. هر بار که اتفاقی می‌افتاد، ذهنم به‌جای ماندن در «چرا این‌طور شد»، می‌رفت سمت «بعدش چه می‌شود». خودم را در روزهایی می‌دیدم که قرار بود بهتر باشند، در نسخه‌ای از خودم که قوی‌تر، آگاه‌تر و آرام‌تر است. امید برایم یک حس مبهم نبود، یک موتور درونی بود که حتی در بدترین روزها هم خاموش نمی‌شد. اما حالا… برای اولین بار در زندگی‌ام، با احساسی روبه‌رو شده‌ام که شبیه هیچ‌کدام از غم‌های قبلی نیست. این غم، شبیه موجی نیست که بیاید و برود؛ شبیه مهی است که نشسته و نمی‌رود. نه فریاد می‌زند، نه اشک می‌شود، فقط هست… سنگین، ساکت و ممتد. دیگر از آن تصویرهای روشنِ آینده خبری نیست. ذهنم که همیشه پناهگاه «بعداً بهتر می‌شود» بود، حالا بیشتر شبیه اتاقی تاریک شده که پنجره‌هایش را بسته‌اند. نه اینکه بدانم هیچ اتفاق خوبی نمی‌افتد، بلکه بدتر از آن: نمی‌توانم احساس کنم که اتفاق خوبی ممکن است بیفتد. و این بی‌حسی، از خودِ غم هم ترسناک‌تر است. روان‌شناسان می‌گویند وقتی امیدِ درونی برای مدتی طولانی خاموش می‌شود، مسئله فقط ناراحتی نیست؛ انگار سیستم معنا‌سازی ذهن خسته شده، انگار مغز دیگر انرژی تولید تصویرهای روشن را ندارد. و این ربطی به ضعیف‌بودن ندارد، بیشتر شبیه فرسودگیِ عاطفی است؛ مثل قلبی که آن‌قدر قوی تپیده که حالا مدتی می‌خواهد آرام‌تر بزند. من هنوز همان آدمم، همان که بلد بود بلند شود، همان که آینده را می‌ساخت، اما حالا در مرحله‌ای ایستاده‌ام که به‌جای دویدن، فقط نشسته‌ام و به خالی‌بودن دست‌هایم نگاه می‌کنم. نه از روی تنبلی، از روی خستگیِ عمیقی که حتی اسمش را هم دقیق نمی‌دانم. شاید این یک توقف است، نه پایان. شاید روانم دارد سوگواری می‌کند برای فشارهایی که هیچ‌وقت فرصت نکردم احساسشان کنم. شاید امید نمرده، فقط زیر آوارِ خستگی پنهان شده. من هنوز کاملاً ناامید نشده‌ام؛ چرا که همین‌که دارم این حال را می‌نویسم، یعنی جایی درونم می‌خواهد فهمیده شود، و هر چیزی که می‌خواهد فهمیده شود، هنوز زنده است.

پسر فاطمه برگرد!

إِنَّ مَعِيَ رَبّي

خبر آمد و دلم پاره‌ پاره شد

تاریخ همان است حسینی و یزیدی؛

قبول دارید؟

فکر کنم ماه‌ها می‌شود برایت نامه ننوشته‌ام، عزیزِ قلبم. نه این‌که از دلم رفته باشی؛ فقط نشسته بودم با زخم‌هایم زندگی کنم و یاد بگیرم چطور خودم مرهمِ خودم باشم. برای من این گونه نیست که هر که درد بدهد، خودش هم درمان بیاورد؛ بعضی دردها را باید کنارِ دل گذاشت و باهاشان زندگی کرد تا کم‌کم آرام شوند. جانِ تو، این‌ها را نمی‌گویم که ناراحت شوی، می‌گویم چون دلم خیال می‌کند اگر نگوید، بدهکار می‌ماند. می‌دانم تو شاید اصلاً نفهمیده باشی که من چه‌قدر ساکت بودم، ولی دل که حساب و کتاب بلد نیست. راستی، درخت بادام شکوفه داده، و بید مجنون دوباره همان‌قدر مجنون شده که باید. جهان انگار کار خودش را بلد است، حتی وقتی ما بلد نیستیم حالِ خودمان را خوب کنیم. موهایم هم به اندازه‌ی سه انگشت بلند شده؛ این بار قول داده‌ام دیگر کوتاهشان نکنم. بگذارم باد میانشان بپیچد، شاید بعضی گره‌ها را فقط باید باد بلد باشد باز کند. یک پیراهن سفید هم خریدم، از آن‌هایی که دامنِ بلند دارند و آستین‌های پفی. پوشیدمش و با خودم فکر کردم: آدم اگر دلش را هم مثل لباس سفید نگه دارد، کمتر چرکِ دنیا رویش می‌ماند. این چند ماه یک چیز را فهمیدم: گاهی باید نباشی، نه برای قهر، برای این‌که خودت را دوباره به آغوش بکشی. آدم اگر به زخم‌هایش نرسد، یک روز می‌بیند خنده‌هایش هم درد می‌کند. من برگشتم. نه خیلی عوض شده‌ام، فقط کمی آرام‌تر، کمی بیشتر خودم، و کمی بیشتر شبیهِ کسی که می‌داند خودش باید هوای دلش را داشته باشد. اگر باز هم دیر نوشتم، بدان که دارم زندگی را یاد می‌گیرم، نه این‌که تو را فراموش کرده باشم.

ما حسود نیستیم؛ ما از آن آدم‌هایی هستیم که برای زخم‌های دیگران اشک می‌ریزیم، اما وقتی نوبت به دردِ خودمان می‌رسد لبخند می‌زنیم انگار نه انگار چیزی درون‌مان با صدای مهیبی از بین رفته است. گریه‌هایمان را خرجِ جهان می‌کنیم و خنده‌هایمان را سپرِ زخمی که کسی قرار نیست ببیند.

امروز با مامان‌خانوم مشغول دستمال کشیدن کلکسیون ظرف‌های شیشه‌ای بودیم. کار عجیبی نبود، یک کار کاملاً معمولیِ خانه؛ اما در دل همین معمولی بودن، یک توقفِ آرام اتفاق افتاد. دیدم چطور ناخودآگاه دست‌هایمان نرم‌تر حرکت می‌کند، چطور حواسمان جمع‌تر است، چطور حتی صدای برخورد دستمال با شیشه هم آهسته‌تر می‌شود. نه کسی به ما گفته بود آرام‌تر باش، نه قانونی نوشته شده بود؛ فقط ذهنمان می‌دانست طرف مقابلمان چیزی است که اگر بی‌احتیاطی کنیم، می‌شکند و دیگر به شکل اول برنمی‌گردد. همان‌جا فهمیدم بخش بزرگی از ملایمت ما در رابطه با شیشه، از آگاهی ما نسبت به شکنندگیِ آن می‌آید. یعنی وقتی بدانیم چیزی ظرفیت آسیب دیدن دارد، خودبه‌خود رفتاری محافظه‌کارانه‌تر، مهربان‌تر و دقیق‌تر پیدا می‌کنیم. و بعد ناگهان این سؤال برایم آمد: چرا همین میزان دقت را همیشه در مواجهه با آدم‌ها نداریم؟ آدم‌ها برعکس شیشه‌اند؛ ظاهرشان اغلب محکم است، لبخند می‌زنند، شوخی می‌کنند، سرشان را بالا می‌گیرند و وانمود می‌کنند هیچ چیز نمی‌تواند ترکشان بدهد. اما درونشان لایه‌هایی هست که خیلی وقت‌ها از شیشه هم نازک‌تر است؛ فقط فرقش این است که صدای شکستنشان شنیده نمی‌شود. نه تکه‌هایشان روی زمین می‌ریزد، نه کسی می‌فهمد کِی ترک برداشتند. ما چون آن شکنندگی را نمی‌بینیم، با کلماتمان محکم‌تر برخورد می‌کنیم، با واکنش‌هایمان بی‌احتیاط‌تر می‌شویم، و گاهی یک جمله‌ی ساده، یک بی‌توجهیِ کوچک، یا حتی یک نگاهِ سرد، کاری می‌کند که درون یک نفر برای همیشه خط بیفتد. درس امروز برای من همین بود: اگر می‌توانم برای چند تکه شیشه این‌قدر با ظرافت و توجه رفتار کنم، پس می‌توانم برای دلِ آدم‌ها هم محتاط‌تر باشم. می‌توانم قبل از گفتن هر کلمه، قبل از هر واکنش سریع، یک مکث کوتاه داشته باشم و از خودم بپرسم: نکند طرف مقابلم همان ظرف شفافی باشد که فقط ظاهرش محکم به نظر می‌رسد. شاید رشد واقعی همین باشد؛ اینکه یاد بگیریم همه‌ی دل‌ها را شیشه فرض کنیم، نه از روی ترس، بلکه از روی احترام به چیزی که دیده نمی‌شود اما وجود دارد.

در آغوشم بگیر و غصه ات را نزد من بسپار گلوی کوچکم اندازه‌ی بغضِ تو جا دارد

یک روز از همین روزهای کاملاً معمولی بود؛ از آن روزهایی که هیچ نشانه‌ای ندارند تا بفهمی قرار است از درون فروبریزی. همه‌چیز عادی پیش می‌رفت و زندگی ریتم خودش را داشت، که ناگهان انگار کسی بخواهد درون سینه‌ام خنجری را فرو کند و بدنم به صورت غریزی شروع کرد به جنگیدن با چیزی که نه قابلیت دیدنش برایم وجود داشت و نه حتی نامش را بلد بودم. اشک‌هایم بی‌اجازه می‌آمدند؛ نه هق‌هقی بود و نه صدایی، فقط می‌ریختند، آرام و پیوسته، طوری که انگار چشم‌هایم راه فراری پیدا کرده باشند برای فشاری که درونم جمع شده بود. اسید معده‌ام بالا می‌آمد و گلویم می‌سوخت، دست‌هایم می‌لرزیدند و صدایم از اختیارم خارج شده بود. حس می‌کردم زمین زیر پاهایم نرم شده است؛ انگار تعادلم نه فقط در ایستادنم، که در تمام زندگی‌ام به‌هم خورده باشد. در آن لحظه نه منطقم کار می‌کرد و نه نصیحتی به جایی می‌رسید. فقط یک نیاز غریزی و فطری درونم بود برای چنگ زدن به چیزی امن. قرآن جلد آبی‌ام کنارم بود؛ همان که همیشه بی‌صدا حضور دارد. برداشتمش، چشم‌هایم را بستم و بی‌آنکه تصمیم بگیرم کجا را باز کنم، صفحه‌ای را گشودم. سوره‌ی مزمل بود. شروع کردم خواندن؛ نه با صدایی زیبا و نه با ترتیل کامل، فقط می‌خواندم، مثل کسی که در تاریکی راه می‌رود و دیوار را با دست لمس می‌کند تا نیفتد. تا آخر سوره خواندم، بعد ترجمه‌اش را خواندم و حس کردم کلمات دارند آهسته درونم می‌نشینند؛ جایی نزدیک همان نقطه‌ای که چند دقیقه قبل فقط اضطراب در آن زندگی می‌کرد. دوباره از اول خواندم، این بار آهسته‌تر، با نفس‌هایی که هنوز نامنظم بودند اما دیگر بریده‌بریده نبودند. کم‌کم بدنم پیام و آیات را گرفت؛ لرزش دست‌هایم کمتر شد، سوزش گلویم فروکش کرد و ضربان قلبم از آن دویدن بی‌هدف ایستاد. نفسم یادش آمد چطور باید عادی بالا و پایین برود. ذهنم هنوز خسته بود، اما دیگر آن جمله‌ی سنگینِ «الان یک اتفاق بد می‌افتد» در آن تکرار نمی‌شد. آرامشم ناگهانی نبود و معجزه‌ی یک‌ثانیه‌ای هم اتفاق نیفتاد؛ بیشتر شبیه این بود که کسی دستِ من مبتلا به آگورافوبیا را در شلوغی گرفته باشد و آرام از وسط جمعیت بیرونم بیاورد. من همان آدم چند دقیقه قبل بودم، با همان بدن و همان اتاق، اما دیگر اسیر آن موج نبودم. آن روز فهمیدم گاهی آرام شدن یعنی برگشتن به ریتم نفس، یعنی پیدا کردن نقطه‌ای که ذهنت به آن تکیه کند؛ و برای من آن نقطه میان کلمات سوره‌ای بود که در سکوت، ضربان قلبم را دوباره تنظیم کرد. و قرآن این کتاب ارزشمند، مأمن روح و روان و جسم پریشانم شد.

می‌دانی من تو را گم کردم و بی‌هدف دورِ خودم چرخیدم. از تو بریدم و به هیچ دل بستم، هیچ… هیچ… هیچ… لب‌هایم تکان می‌خورند و فقط یک واژه از آن بیرون می‌ریزد: برگرد. روز و شب می‌گویم برگرد؛ هم به تو هم به خودم. می‌دانی؟ پسرِ زهرا… من باید برگردم و تو باید بیایی، تا این جهانِ تاریک با قدم‌هایت روشن شود. و من دوباره به آغوشِ امن و پدرانه‌ی تو پناه ببرم.

دل بکن… نه از آدم‌ها، از آن بندهای نامرئی که بی‌صدا دورِ روحت پیچیده‌اند و هر بار که می‌خواهی آزادانه دوست بداری، تو را به ترس و اضطراب برمی‌گردانند. ما برای پیوند ساخته شده‌ایم، برای لمسِ امنیت در کنار دیگری، برای این‌که بدانیم جایی هست که اگر خسته شدیم، بتوانیم در آن آرام بگیریم. اما آن‌چه ما را می‌شکند خودِ رابطه نیست، شکلِ نادرستِ چسبیدن به آن است؛ جایی که حضور یک نفر تبدیل می‌شود به شرطِ آرام بودنِ ما، به معیارِ ارزشمندیِ ما، به ستونِ هویتی که اگر تکان بخورد، همه‌چیز فرو می‌ریزد. ما گاهی عشق را با نیاز اشتباه می‌گیریم. فکر می‌کنیم اگر بدون او نتوانیم دوام بیاوریم، یعنی دوستش داریم، در حالی‌که این بیشتر شبیهِ ترس از تنها ماندن است تا یک پیوندِ بالغ. در این حالت، ذهن همیشه در حالتِ هشدار است؛ کوچک‌ترین فاصله را نشانه‌ی خطر می‌بیند و هر سکوتی را مقدمه‌ی رفتن تعبیر می‌کند. این دیگر صمیمیت نیست، یک اضطرابِ مداوم است که نامِ عشق گرفته. دلبستگیِ ناپخته هم قصه‌ی دیگری دارد. آن‌جا ما به جای دیدنِ یک انسانِ کامل، به دنبال مرهمی برای زخم‌های خودمان می‌گردیم. دیگری تبدیل می‌شود به پناهگاهِ تنهایی‌های ما، به تأمین‌کننده‌ی حسِ ارزشمندی‌مان، به چیزی که باید خلأهای درونی‌مان را پر کند. و چه بارِ سنگینی است برای یک رابطه که قرار باشد جای تمامِ کمبودهای ما را بگیرد. دل کندن یعنی بریدن از همین وابستگیِ بیمارگونه، نه بریدن از آدم‌ها. یعنی یاد بگیریم که می‌توان تنها بود و فرو نریخت، می‌توان دوست داشت و خود را گم نکرد، می‌توان صمیمی بود و از فاصله نترسید. وقتی منبعِ امنیت درونِ خودت شکل بگیرد، حضورِ دیگری تبدیل می‌شود به یک انتخابِ آگاهانه، نه یک نیازِ حیاتی برای زنده ماندنِ روان. آن‌وقت مرزها شکل می‌گیرند، نه گفتن ممکن می‌شود، و دوست داشتن از حالتِ چنگ زدن خارج می‌شود و تبدیل می‌شود به همراهی. اگر کسی بماند، از سرِ میل است نه ترس، و اگر برود، درد هست اما فروپاشی نیست. رهایی یعنی بازگشت به خود، یعنی پذیرفتنِ این حقیقت که هیچ انسانی قرار نیست تمامِ کمبودهای ما را جبران کند. و وقتی این را بپذیری، رابطه دیگر زندان نیست؛ یک مسیرِ مشترک است میان دو انسانی که هر کدام روی پای خود ایستاده‌اند و با این حال، با اختیار کنار هم راه می‌روند.

شاید باورت نشود، اما بیشتر زمین خوردن‌ها از جایی شروع می‌شود که تصمیم‌های اشتباه می‌گیریم.

واقعیت این است که من زیاد کتاب می‌خوانم؛ نه فقط از یک جنس، نه فقط از یک قفسه‌ی خاص. از رمان و داستان گرفته تا شعر و متن‌های ادبی، از کتاب‌های درسی و اعتقادی تا نوشته‌های علمی، دانستنی و تاریخی. گاهی خودم هم نمی‌دانم این همه تفاوت را چگونه در ذهنم کنار هم می‌نشانم. اما مسئله‌ی اصلی نه مقدار خواندن است، نه حتی نوع کتاب‌ها؛ مسئله، ردّی است که بعضی‌ها می‌گذارند و بعضی‌ها نه. چیزی که توجهم را جلب کرده، این است که بعضی کتاب‌ها در من می‌مانند، نه فقط نامشان، نه فقط یک جمله‌شان، بلکه فضا، لحن، تصویر، حتی حال و هوایی که هنگام خواندن داشتم. کافی است نامشان را بشنوم تا مثل در باز شده‌ی یک اتاق قدیمی، همه‌چیز برگردد: صحنه‌ها، شخصیت‌ها، حس‌ها، و حتی جایی که نشسته بودم و نور آن روز. اما در مقابل، کتاب‌هایی هم هستند که می‌دانم خوانده‌ام، می‌دانم برایشان وقت گذاشته‌ام، می‌دانم مفید بوده‌اند، اما وقتی می‌خواهم چیزی از آن‌ها به یاد بیاورم، ذهنم فقط سکوت می‌کند؛ مثل صفحه‌ای که عنوان دارد اما متنش پاک شده است. به این فکر کرده‌ام که فرق در کجاست. چرا یک متن، در من خانه می‌کند و متن دیگر فقط از کنارم عبور می‌کند؟ کم‌کم فهمیدم که بعضی نوشته‌ها با من حرف نمی‌زنند، بلکه فقط اطلاعات می‌دهند؛ و من اطلاعات را می‌فهمم، اما با آن زندگی نمی‌کنم. آن‌ها در ذهنم می‌نشینند، اما ریشه نمی‌زنند. در مقابل، متن‌هایی که در من می‌مانند دارای صدا هستند، تصویر دارند، حرکت دارند، و مهم‌تر از همه، احساسی را بیدار می‌کنند که انگار از قبل در من بوده و فقط منتظر یک کلمه بوده تا دیده شود. من بیشتر با چشم می‌خوانم، بی‌آنکه کلمه‌ها را زمزمه کنم، اما آن‌چه در من می‌ماند چیزی است که درونم تبدیل به تجربه شده است، نه صرفاً جمله. برای همین است که یک داستان را فراموش نمی‌کنم، چون آن را فقط نخوانده‌ام، بلکه در آن راه رفته‌ام، با شخصیت‌هایش نشسته‌ام، با فضای آن نفس کشیده‌ام. اما یک متن خشک، هرچقدر هم مهم باشد، وقتی تبدیل به تصویر نشود، در من جایی برای ماندن پیدا نمی‌کند. از همین‌جا فهمیدم که جذب شدن یا نشدنم به مفید بودن یا نبودن یک کتاب ربط ندارد، به زنده بودن یا نبودن آن ربط دارد. هرچه زنده‌تر، ماندگارتر. هرچه بی‌صدا‌تر، فرّارتر. و این کشف، برایم فقط درباره‌ی کتاب نبود؛ درباره‌ی خودم بود. درباره‌ی این‌که ذهنم چگونه یاد می‌گیرد، چگونه نگه می‌دارد، و چگونه رها می‌کند. حالا دیگر وقتی چیزی را فراموش می‌کنم خودم را سرزنش نمی‌کنم؛ می‌دانم که آن نوشته هنوز به تجربه تبدیل نشده است. و وقتی چیزی در من می‌ماند می‌فهمم که میان من و آن متن اتفاقی افتاده است. شاید خواندن برای من فقط جمع کردن دانسته‌ها نباشد، بلکه پیدا کردن چیزهایی باشد که به من شبیه‌اند و به همین دلیل در من ماندگار می‌شوند.

«چه قدر بهتر است آدم انتخاب کند نه این که انتخاب بشود، چه قدر بهتر است آدم در دیگری احساس حق‌شناسی ایجاد کند نه این که خودش احساس حق‌شناسی کند.»

من مى‏شنوم رنگ صدا را آبى آهنگ ترِ ترانه‏ها را آبى در موج بنفش عطر گل مى‏بینم موسیقى لبخند خدا را آبى

سرزد به دل دوباره غم کودکانه‏اى آهسته مى‏تراود از این غم ترانه‏اى باران شبیه کودکى‏ام پشت شیشه‏هاست دارم هواى گریه خدایا بهانه‏اى!

یکی از بهترین کتاب‌های جهان!
یکی از بهترین کتاب‌های جهان!