یادداشتهای مهآلود
رفتن به کانال در Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
256
مشترکین
-524 ساعت
-57 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
ماهِ بنفشم،
بیا اصلاً دربارهی قوی بودن، صبور بودن، خودت را دوست داشتن و این حرفهای کلیشهای و تکراری که آدمها موقع نامه نوشتن بلد میشوند ننویسیم. راستش خودم هم از این جملهها کمی خستهام.
میخواهم از یک چیز ساده شروع کنم.
فکر میکنم تو از آن آدمهایی هستی که اگر چیزی را بخواهند، اول هزار بار با خودشان حسابوکتاب میکنند که «نکند زیادی بخواهم؟»، «نکند وقتش نباشد؟»، «نکند قسمت من نباشد؟» و آخرش هم یک جایی میرسند که میگویند: «خدا خودش بهتر میداند.»
ولی من دلم میخواهد یکبار هم که شده، بدون این همه حسابوکتاب، یک چیزی را فقط چون دلت میخواهد بخواهی.
یک آرزو که لازم نباشد برای داشتنش دلیل بیاوری.
یک سفر که فقط برای خوش گذراندن باشد. یک لباس که فقط چون دوستش داری بدوزی. یک عصر که هیچ کار مفیدی در آن نکرده باشی و آخر شب هم احساس منفی نکنی. حتی یک خواستهی کوچک که فقط مال خودت باشد.
فکر میکنم زندگی گاهی همینجاها از دست آدم در میرود؛ نه در اتفاقهای بزرگ، در همین چیزهای کوچکی که مدام به «بعداً» حوالهشان میدهیم.
و یک چیز دیگر...
اگر یک روز دیدی کسی دیگر آن آدم سابق برایت نیست، لازم نیست حتماً بروی دنبالش و از او نسخهی قدیمیاش را پس بگیری.
آدمها گاهی از زندگی هم بیرون نمیروند؛ فقط از جایی که در دل ما داشتهاند، جابهجا میشوند.
شاید یک روز دوباره حرف بزنید. شاید هم نه.
اما قرار نیست تمام خاطرههای خوب، فقط به این دلیل که ادامه پیدا نکردهاند، بیارزش شوند.
بعضی آدمها سهمشان از زندگی ما، ماندن نیست؛ یک تکه خاطرهاند که سالها بعد، بیخبر از راه میرسند و آدم را میبرند به یک سهشنبهی معمولی، به یک گفتوگوی ساده، به زمانی که هنوز نمیدانستیم قرار است دلمان برای همان روزها تنگ شود.
راستی، اگر یک روز دیدی خیلی جدی شدهای، به خودت شک کن. برو یک کاری بکن که هیچ ربطی به آدم بزرگهای محترم و عاقل نداشته باشد.
چون من فکر میکنم تو نباید آنقدر بزرگ شوی که دیگر برای چیزهای کوچک ذوق نکنی.
دلم میخواهد یک روز ببینمت که از چیزی خوشحال شدهای و اصلاً برای خوشحال بودنت توضیح نمیدهی.
فقط خوشحالی.
همین.
و دربارهی آن همه چیزی که هنوز نرسیده... نمیخواهم بگویم «همهچیز درست میشود»، چون من از کجا بدانم؟ من که آینده را ندیدهام.
فقط میدانم هنوز چیزهایی هستند که ندیدهای، آدمهایی که نشناختهای، جاهایی که نرفتهای و روزهایی که هنوز هیچ خاطرهای از آنها نداری.
شاید یکی از همین روزهای نرسیده، همان روزی باشد که مدتها منتظرش بودهای.
و اگر نبود هم، باز قرار نیست زندگی را به انتظار یک اتفاق معلق نگه داری.
بعضی روزها خودشان اتفاقاند.
مثل صبحی که بیدلیل حالت خوب است. مثل یک تماس غیرمنتظره. مثل خندهای وسط یک روز کاملاً معمولی. مثل وقتی که میفهمی مدتهاست به چیزی که یک زمانی تمام فکرت را گرفته بود، فکر نکردهای.
اینها را دستکم نگیر.
آخرش هم فقط میخواهم یک چیز را از آبی داشته باشی:
من برایت آرزو نمیکنم آدمی شوی که دیگر هیچچیز اذیتش نمیکند.
نه.
امیدوارم همان آدمی بمانی که دلش زود گرم میشود، برای عزیزهایش دل میسوزاند، هنوز میتواند ذوق کند و هنوز بعضی چیزها برایش مهماند.
فقط امیدوارم یک روز، در میان تمام آدمهایی که دوستشان داری، اسم خودت را هم فراموش نکنی.
و اگر یک روز خواستی برای خودت نامه بنویسی، لازم نیست خیلی قشنگ بنویسی.
همین برای شروع کافیست.
آهان، تا یادم نرفته جناب حافظ فرمودند:
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
با مهر فراوان آبی
برای: https://t.me/mah_bnfsh313
گمشدهی عزیز،
نمیدانم این روزها کجای زندگی ایستادهای و چه چیزهایی را بیصدا با خودت حمل میکنی. تو را نمیشناسم و از قصهات چیزی نمیدانم؛ با اینهمه، دلم خواست چند خط برایت بنویسم؛ درست مثل نامهای که آدم برای یک دوست مینویسد، بیآنکه لازم باشد پیش از آن همهچیز را دربارهاش بداند.
شاید عجیب باشد که یک غریبه برای غریبهای دیگر نامه بنویسد؛ اما گاهی همین ناآشنایی، نامه را صادقانهتر میکند. نمیدانم چرا این نام را انتخاب کردهای و نمیخواهم برایش معنایی بسازم که شاید از آنِ تو نباشد. فقط کلمهی «گمشده» مرا یاد آدمهایی میاندازد که چیزی را گم میکنند و بعدها میفهمند آنچه بیشتر از همه دلشان برایش تنگ شده، شاید خودِ آن چیز نبوده؛ حسی بوده که با آن داشتهاند.
شاید تو هم چیزی را گم کرده باشی؛ کسی را، روزی را، یا بخشی از خودت را. شاید هم اصلاً هیچچیز گم نشده باشد و این فقط نامی باشد که دوستش داری. من نمیدانم. و شاید قشنگی ماجرا همین باشد که لازم نیست بدانم.
اگر چیزی در زندگیات تمام شده، مجبور نباشی تا ابد آن را روی دوشت حمل کنی. بعضی پایانها آرام اتفاق میافتند و درد، کمکم جای خودش را در زندگی پیدا میکند. اگر هنوز چیزی در دلت مانده، اشکالی ندارد. بعضی خاطرهها میمانند و بعضی دلتنگیها بیخبر از راه میرسند؛ فقط نگذار یک خاطره، تمام زندگیات را به گذشته تبدیل کند.
من به این جملهی کلیشهای که آدم باید همیشه قوی باشد چندان اعتماد ندارم. آدم همیشه قوی نیست. بعضی روزها فقط دلش میخواهد گوشهای بنشیند، قهوهی سردش را نگاه کند و هیچ توضیحی برای حالش نداشته باشد. گاهی حق داری خسته باشی، دلتنگ باشی و هنوز جواب بعضی سؤالها را پیدا نکرده باشی.
شاید قرار نیست همهچیز را همین حالا بفهمی. بعضی جوابها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که وقتی میرسند، دیگر آن آدم قبلی نیستی.
و اگر چیزی را پیدا نکردی، شاید دنیا به آخر نرسیده باشد. هر چیزی که گم میشود، الزاماً قرار نیست پیدا شود؛ بعضی چیزها فقط آمدهاند تا بخشی از زندگی ما باشند و بعد بروند.
فقط امیدوارم هر جا که هستی، هنوز چیزهای کوچکی داشته باشی که دلت را خوش کنند؛ یک فنجان چای، یک کتاب نیمهخوانده، هوای بعد از باران، چند دقیقه سکوت، یا آهنگی که بیدلیل حالت را بهتر کند.
پس مواظب دلِ خودت باش، گمشده. دنیا به اندازهی کافی با آدمها بیرحم هست؛ لازم نیست خودت هم با خودت بیرحم شوی.
شاید یک روز، میان یک صبح معمولی، ناگهان بفهمی دیگر آنقدرها هم گمشده نیستی؛ نه چون همهچیز را پیدا کردهای، فقط چون یاد گرفتهای با بعضی ناپیداها هم زندگی کنی.
راستی یادت نرود مولانا فرموده:
هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
با مهر فراوان
آبی
برای: https://t.me/Eghlime
گمشدهی عزیز،
نمیدانم این روزها کجای زندگی ایستادهای و چه چیزهایی را بیصدا با خودت حمل میکنی. تو را نمیشناسم و از قصهات چیزی نمیدانم؛ با اینهمه، دلم خواست چند خط برایت بنویسم؛ درست مثل نامهای که آدم برای یک دوست مینویسد، بیآنکه لازم باشد پیش از آن همهچیز را دربارهاش بداند.
شاید عجیب باشد که یک غریبه برای غریبهای دیگر نامه بنویسد؛ اما گاهی همین ناآشنایی، نامه را صادقانهتر میکند. نمیدانم چرا این نام را انتخاب کردهای و نمیخواهم برایش معنایی بسازم که شاید از آنِ تو نباشد. فقط کلمهی «گمشده» مرا یاد آدمهایی میاندازد که چیزی را گم میکنند و بعدها میفهمند آنچه بیشتر از همه دلشان برایش تنگ شده، شاید خودِ آن چیز نبوده؛ حسی بوده که با آن داشتهاند.
شاید تو هم چیزی را گم کرده باشی؛ کسی را، روزی را، یا بخشی از خودت را. شاید هم اصلاً هیچچیز گم نشده باشد و این فقط نامی باشد که دوستش داری. من نمیدانم. و شاید قشنگی ماجرا همین باشد که لازم نیست بدانم.
اگر چیزی در زندگیات تمام شده، مجبور نباشی تا ابد آن را روی دوشت حمل کنی. بعضی پایانها آرام اتفاق میافتند و درد، کمکم جای خودش را در زندگی پیدا میکند. اگر هنوز چیزی در دلت مانده، اشکالی ندارد. بعضی خاطرهها میمانند و بعضی دلتنگیها بیخبر از راه میرسند؛ فقط نگذار یک خاطره، تمام زندگیات را به گذشته تبدیل کند.
من به این جملهی کلیشهای که آدم باید همیشه قوی باشد چندان اعتماد ندارم. آدم همیشه قوی نیست. بعضی روزها فقط دلش میخواهد گوشهای بنشیند، قهوهی سردش را نگاه کند و هیچ توضیحی برای حالش نداشته باشد. گاهی حق داری خسته باشی، دلتنگ باشی و هنوز جواب بعضی سؤالها را پیدا نکرده باشی.
شاید قرار نیست همهچیز را همین حالا بفهمی. بعضی جوابها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که وقتی میرسند، دیگر آن آدم قبلی نیستی.
و اگر چیزی را پیدا نکردی، شاید دنیا به آخر نرسیده باشد. هر چیزی که گم میشود، الزاماً قرار نیست پیدا شود؛ بعضی چیزها فقط آمدهاند تا بخشی از زندگی ما باشند و بعد بروند.
فقط امیدوارم هر جا که هستی، هنوز چیزهای کوچکی داشته باشی که دلت را خوش کنند؛ یک فنجان چای، یک کتاب نیمهخوانده، هوای بعد از باران، چند دقیقه سکوت، یا آهنگی که بیدلیل حالت را بهتر کند.
پس مواظب دلِ خودت باش، گمشده. دنیا به اندازهی کافی با آدمها بیرحم هست؛ لازم نیست خودت هم با خودت بیرحم شوی.
شاید یک روز، میان یک صبح معمولی، ناگهان بفهمی دیگر آنقدرها هم گمشده نیستی؛ نه چون همهچیز را پیدا کردهای، فقط چون یاد گرفتهای با بعضی ناپیداها هم زندگی کنی.
راستی یادت نرود مولانا فرموده:
هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
با مهر فراوان
آبی
برای: https://t.me/Eghlime
زندگی شاید همیشه آنقدر که میخواهیم مهربان نباشد، اما هنوز گوشههای کوچکی دارد که میشود در آنها نفس کشید.
پس مواظب دلِ خودت باش، گمشده. دنیا به اندازهی کافی با آدمها بیرحم هست؛ لازم نیست خودت هم با خودت بیرحم شوی.
اگر چیزی را از دست دادهای، برایش سوگواری کن؛ اگر چیزی هنوز در دلت مانده، انکارش نکن؛ و اگر روزی از کنار چیزی گذشتی که زمانی فکر میکردی بدون آن نمیتوانی ادامه بدهی، به خودت یادآوری کن که آدم، بیشتر از آنچه خودش تصور میکند، توان ادامه دادن دارد.
شاید یک روز، جایی میان یک صبح معمولی، میان بوی چای و صدای زندگی، ناگهان بفهمی دیگر آنقدرها هم گمشده نیستی. نه چون همهچیز را پیدا کردهای؛ فقط چون بالاخره یاد گرفتهای با بعضی ناپیداها هم زندگی کنی.
راستی یادت نرود مولانا فرموده:
هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
با مهر فراوان
آبی
برای: https://t.me/Eghlime
گمشدهی عزیز،
نمیدانم این روزها کجای زندگی ایستادهای و چه چیزهایی را بیصدا با خودت حمل میکنی. تو را نمیشناسم و از قصهات چیزی نمیدانم؛ نه میدانم چه روزهایی پشت سر گذاشتهای، نه میدانم چه چیزهایی هنوز دلت را گرم نگه داشتهاند. با اینهمه، دلم خواست چند خط برایت بنویسم؛ درست مثل نامهای که آدم برای یک دوست مینویسد، بیآنکه لازم باشد پیش از آن همهچیز را دربارهاش بداند.
شاید عجیب باشد که یک غریبه برای غریبهای دیگر نامه بنویسد؛ اما گاهی همین ناآشنایی، نامه را صادقانهتر میکند. وقتی کسی تو را نمیشناسد، مجبور نیست تو را در تصویری که از گذشتهات ساخته نگه دارد. میتواند فقط همین لحظه را ببیند؛ همین آدمی را که روبهروی این چند خط نشسته و شاید نمیداند چرا تا اینجا خوانده است.
نمیدانم چرا این نام را انتخاب کردهای و نمیخواهم برایش معنایی بسازم که شاید از آنِ تو نباشد. فقط کلمهی «گمشده» مرا یاد آدمهایی میاندازد که چیزی را گم میکنند و مدتها بعد میفهمند آنچه بیشتر از همه دلشان برایش تنگ شده، شاید خودِ آن چیز نبوده؛ حسی بوده که با آن داشتهاند.
گاهی آدم دلش برای یک خانه تنگ میشود، اما در حقیقت برای آرامشی که در آن خانه داشته دلتنگ است. برای یک آدم دلتنگ میشود، اما شاید بیشتر برای نسخهای از خودش که کنار او بوده. برای روزهای گذشته حسرت میخورد، نه به خاطر تمام آن روزها، بلکه به خاطر چند لحظهی کوچک که هنوز در ذهنش ماندهاند.
شاید تو هم چیزی را گم کرده باشی؛ کسی را، روزی را، یا بخشی از خودت را که زمانی خیلی نزدیکتر به آن بودی. شاید هم اصلاً هیچچیز گم نشده باشد و این فقط نامی باشد که دوستش داری. من نمیدانم. و شاید قشنگی ماجرا همین باشد که لازم نیست بدانم.
فقط دلم میخواهد اگر چیزی در زندگیات تمام شده، مجبور نباشی تا ابد آن را روی دوشت حمل کنی. بعضی پایانها آنقدر آرام اتفاق میافتند که آدم مدتها متوجهشان نمیشود. یک روز به خودش میآید و میبیند دیگر منتظر یک پیام نیست، با یک صدا به گذشته برنمیگردد و برای چیزی که زمانی تمام فکرش بوده، آنقدر بیقرار نمیشود. نه اینکه فراموش کرده باشد؛ فقط درد، کمکم جای خودش را در زندگی پیدا کرده است.
و اگر هنوز چیزی در دلت مانده، اشکالی ندارد. قرار نیست آدم برای هر چیزی که از آن گذشته، فوری بیتفاوت شود. بعضی خاطرهها میمانند، بعضی آدمها میمانند و بعضی دلتنگیها هم گاهی بیخبر از راه میرسند و گوشهای از دل آدم مینشینند. فقط نگذار یک خاطره، تمام زندگیات را به گذشته تبدیل کند.
اگر روزهایی بوده که خودت را کمتر از چیزی که بودی دیدهای، امیدوارم آن روزها تمام شده باشند. اگر جایی مجبور شدهای سکوت کنی تا مبادا کسی را از دست بدهی، امیدوارم بدانی سکوت همیشه بهای ماندن نیست. و اگر آنقدر برای نگهداشتن چیزی تلاش کردهای که خودت را فراموش کردهای، امیدوارم حالا کمی بیشتر حواست به خودت باشد.
من به این جملههای کلیشهای که آدم باید همیشه قوی باشد چندان اعتماد ندارم. آدم همیشه قوی نیست. بعضی روزها فقط دلش میخواهد گوشهای بنشیند، قهوهی سردش را نگاه کند و هیچ توضیحی برای حالش نداشته باشد. بعضی روزها هم بدون اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد، دل آدم گرفته است. همین. زندگی همیشه برای ناراحتیهایش دلیل مرتب و قابل ارائه ندارد.
اگر چنین روزهایی داری، با خودت مهربانتر باش. خودت را بابت هر چیزی که نتوانستی تغییر بدهی سرزنش نکن. گاهی حق داری خسته باشی، دلتنگ باشی، ندانی و هنوز جواب بعضی سؤالها را پیدا نکرده باشی.
شاید قرار نیست همهچیز را همین حالا بفهمی. بعضی جوابها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که وقتی میرسند، دیگر آن آدم قبلی نیستی و سؤال هم برایت معنای دیگری پیدا کرده است.
و شاید بعضی چیزهایی که امروز فکر میکنی باید دوباره پیدا شوند، اگر روزی برگردند، دیگر همان چیزی نباشند که دلت میخواست. آدم گاهی تمام راه را برای رسیدن به چیزی میرود و وقتی به آن میرسد، تازه میفهمد خودش در این فاصله عوض شده است.
برای همین، گمشدهی عزیزم، اگر روزی دوباره چیزی را پیدا کردی، اول ببین آیا هنوز به کارِ دلِ امروزت میآید یا نه.
و اگر پیدا نکردی، شاید دنیا به آخر نرسیده باشد.
هر چیزی که گم میشود، الزاماً قرار نیست پیدا شود؛ بعضی چیزها فقط آمدهاند تا بخشی از زندگی ما باشند و بعد بروند. تلخ است، اما شاید همهی رفتنها خیانت به ماندن نیستند. بعضی رفتنها فقط رفتناند.
من نمیدانم تو از کدام طرف این قصه آمدهای و قرار است به کجا برسی. فقط امیدوارم هر جا که هستی، هنوز چیزهای کوچکی داشته باشی که دلت را خوش کنند؛ یک فنجان چای، صدای کسی که دوستش داری، یک کتاب نیمهخوانده، هوای بعد از باران، چند دقیقه سکوت، یا حتی آهنگی که بیدلیل حالت را بهتر کند.
زندگی شاید همیشه آنقدر که میخواهیم مهربان نباشد، اما هنوز گوشههای کوچکی دارد که میشود در آنها نفس کشید.
پس مواظب دلِ خودت باش، گمشده.
دنیا به اندازهی کافی با آدمها بیرحم هست؛ لازم نیست خودت هم با خودت بیرحم شوی.
اگر چیزی را از دست دادهای، برایش سوگواری کن؛ اگر چیزی هنوز در دلت مانده، انکارش نکن؛ و اگر روزی از کنار چیزی گذشتی که زمانی فکر میکردی بدون آن نمیتوانی ادامه بدهی، به خودت یادآوری کن که آدم، بیشتر از آنچه خودش تصور میکند، توان ادامه دادن دارد.
شاید یک روز، جایی میان یک صبح معمولی، میان بوی چای و صدای زندگی، ناگهان بفهمی دیگر آنقدرها هم گمشده نیستی.
نه چون همهچیز را پیدا کردهای؛ فقط چون بالاخره یاد گرفتهای با بعضی ناپیداها هم زندگی کنی.
راستی یادت نرود مولانا فرموده:
هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
با مهر فراوان آبی
برای: https://t.me/Eghlime
یادداشتهای مهآلود:
گمشدهی عزیز،
نمیدانم این روزها کجای زندگی ایستادهای و چه چیزهایی را بیصدا با خودت حمل میکنی. تو را نمیشناسم و از قصهات چیزی نمیدانم؛ نه میدانم چه روزهایی پشت سر گذاشتهای و نه چه چیزهایی هنوز دلت را گرم نگه داشتهاند. با اینهمه، دلم خواست چند خط برایت بنویسم؛ درست مثل نامهای که آدم برای یک دوست مینویسد، بیآنکه لازم باشد پیش از آن همهچیز را دربارهاش بداند.
شاید عجیب باشد که یک غریبه برای غریبهای دیگر نامه بنویسد؛ اما گاهی همین ناآشنایی، نامه را صادقانهتر میکند. وقتی کسی تو را نمیشناسد، مجبور نیست تو را در تصویری که از گذشتهات ساخته نگه دارد. میتواند فقط همین لحظه را ببیند؛ همین آدمی را که روبهروی این چند خط نشسته و شاید نمیداند چرا تا اینجا خوانده است.
نمیدانم چرا این نام را انتخاب کردهای و نمیخواهم برایش معنایی بسازم که شاید از آنِ تو نباشد. فقط کلمهی «گمشده» مرا یاد آدمهایی میاندازد که چیزی را گم میکنند و مدتها بعد میفهمند آنچه بیشتر از همه دلشان برایش تنگ شده، شاید خودِ آن چیز نبوده؛ حسی بوده که با آن داشتهاند.
گاهی آدم دلش برای یک خانه تنگ میشود، اما در حقیقت برای آرامشی که در آن خانه داشته دلتنگ است. برای یک آدم دلتنگ میشود، اما شاید بیشتر برای نسخهای از خودش که کنار او بوده. برای روزهای گذشته حسرت میخورد، نه به خاطر تمام آن روزها، بلکه به خاطر چند لحظهی کوچک که هنوز در ذهنش ماندهاند.
شاید تو هم چیزی را گم کرده باشی؛ کسی را، روزی را، یا بخشی از خودت را که زمانی خیلی نزدیکتر به آن بودی. شاید هم اصلاً هیچچیز گم نشده باشد و این فقط نامی باشد که دوستش داری. من نمیدانم. و شاید قشنگی ماجرا همین باشد که لازم نیست بدانم.
فقط دلم میخواهد اگر چیزی در زندگیات تمام شده، مجبور نباشی تا ابد آن را روی دوشت حمل کنی. بعضی پایانها آنقدر آرام اتفاق میافتند که آدم مدتها متوجهشان نمیشود. یک روز به خودش میآید و میبیند دیگر منتظر یک پیام نیست، با یک صدا به گذشته برنمیگردد و برای چیزی که زمانی تمام فکرش بوده، آنقدر بیقرار نمیشود. نه اینکه فراموش کرده باشد؛ فقط درد، کمکم جای خودش را در زندگی پیدا کرده است.
و اگر هنوز چیزی در دلت مانده، اشکالی ندارد. قرار نیست آدم برای هر چیزی که از آن گذشته، فوری بیتفاوت شود. بعضی خاطرهها میمانند، بعضی آدمها میمانند و بعضی دلتنگیها هم گاهی بیخبر از راه میرسند و گوشهای از دل آدم مینشینند. فقط نگذار یک خاطره، تمام زندگیات را به گذشته تبدیل کند.
اگر روزهایی بوده که خودت را کمتر از چیزی که بودی دیدهای، امیدوارم آن روزها تمام شده باشند. اگر جایی مجبور شدهای سکوت کنی تا مبادا کسی را از دست بدهی، امیدوارم بدانی سکوت همیشه بهای ماندن نیست. و اگر آنقدر برای نگهداشتن چیزی تلاش کردهای که خودت را فراموش کردهای، امیدوارم حالا کمی بیشتر حواست به خودت باشد.
من به این جملههای کلیشهای که آدم باید همیشه قوی باشد چندان اعتماد ندارم. آدم همیشه قوی نیست. بعضی روزها فقط دلش میخواهد گوشهای بنشیند، قهوهی سردش را نگاه کند و هیچ توضیحی برای حالش نداشته باشد. بعضی روزها هم بدون اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد، دل آدم گرفته است. همین. زندگی همیشه برای ناراحتیهایش دلیل مرتب و قابل ارائه ندارد.
اگر چنین روزهایی داری، با خودت مهربانتر باش. خودت را بابت هر چیزی که نتوانستی تغییر بدهی سرزنش نکن. گاهی حق داری خسته باشی، دلتنگ باشی، ندانی و هنوز جواب بعضی سؤالها را پیدا نکرده باشی.
شاید قرار نیست همهچیز را همین حالا بفهمی. بعضی جوابها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که وقتی میرسند، دیگر آن آدم قبلی نیستی و سؤال هم برایت معنای دیگری پیدا کرده است.
و شاید بعضی چیزهایی که امروز فکر میکنی باید دوباره پیدا شوند، اگر روزی برگردند، دیگر همان چیزی نباشند که دلت میخواست. آدم گاهی تمام راه را برای رسیدن به چیزی میرود و وقتی به آن میرسد، تازه میفهمد خودش در این فاصله عوض شده است.
برای همین، گمشدهی عزیزم، اگر روزی دوباره چیزی را پیدا کردی، اول ببین آیا هنوز به کارِ دلِ امروزت میآید یا نه.
و اگر پیدا نکردی، شاید دنیا به آخر نرسیده باشد.
هر چیزی که گم میشود، الزاماً قرار نیست پیدا شود؛ بعضی چیزها فقط آمدهاند تا بخشی از زندگی ما باشند و بعد بروند. تلخ است، اما شاید همهی رفتنها خیانت به ماندن نیستند. بعضی رفتنها فقط رفتناند.
من نمیدانم تو از کدام طرف این قصه آمدهای و قرار است به کجا برسی. فقط امیدوارم هر جا که هستی، هنوز چیزهای کوچکی داشته باشی که دلت را خوش کنند؛ یک فنجان چای، صدای کسی که دوستش داری، یک کتاب نیمهخوانده، هوای بعد از باران، چند دقیقه سکوت، یا حتی آهنگی که بیدلیل حالت را بهتر کند.
زندگی شاید همیشه آنقدر که میخواهیم مهربان نباشد، اما هنوز گوشههای کوچکی دارد که میشود در آنها نفس کشید.
پس مواظب دلِ خودت باش، گمشده.
دنیا به اندازهی کافی با آدمها بیرحم هست؛ لازم نیست خودت هم با خودت بیرحم شوی.
اگر چیزی را از دست دادهای، برایش سوگواری کن؛ اگر چیزی هنوز در دلت مانده، انکارش نکن؛ و اگر روزی از کنار چیزی گذشتی که زمانی فکر میکردی بدون آن نمیتوانی ادامه بدهی، به خودت یادآوری کن که آدم، بیشتر از آنچه خودش تصور میکند، توان ادامه دادن دارد.
شاید یک روز، جایی میان یک صبح معمولی، میان بوی چای و صدای زندگی، ناگهان بفهمی دیگر آنقدرها هم گمشده نیستی.
نه چون همهچیز را پیدا کردهای؛ فقط چون بالاخره یاد گرفتهای با بعضی ناپیداها هم زندگی کنی.
راستی یادت نرود مولانا فرموده:
هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
با مهر فراوان آبی
برای: https://t.me/Eghlime
گمشدهی عزیز،
نمیدانم این روزها کجای زندگی ایستادهای و چه چیزهایی را بیصدا با خودت حمل میکنی. تو را نمیشناسم و از قصهات چیزی نمیدانم؛ نه میدانم چه روزهایی پشت سر گذاشتهای و نه چه چیزهایی هنوز دلت را گرم نگه داشتهاند. با اینهمه، دلم خواست چند خط برایت بنویسم؛ درست مثل نامهای که آدم برای یک دوست مینویسد، بیآنکه لازم باشد پیش از آن همهچیز را دربارهاش بداند.
شاید عجیب باشد که یک غریبه برای غریبهای دیگر نامه بنویسد؛ اما گاهی همین ناآشنایی، نامه را صادقانهتر میکند. وقتی کسی تو را نمیشناسد، مجبور نیست تو را در تصویری که از گذشتهات ساخته نگه دارد. میتواند فقط همین لحظه را ببیند؛ همین آدمی را که روبهروی این چند خط نشسته و شاید نمیداند چرا تا اینجا خوانده است.
نمیدانم چرا این نام را انتخاب کردهای و نمیخواهم برایش معنایی بسازم که شاید از آنِ تو نباشد. فقط کلمهی «گمشده» مرا یاد آدمهایی میاندازد که چیزی را گم میکنند و مدتها بعد میفهمند آنچه بیشتر از همه دلشان برایش تنگ شده، شاید خودِ آن چیز نبوده؛ حسی بوده که با آن داشتهاند.
گاهی آدم دلش برای یک خانه تنگ میشود، اما در حقیقت برای آرامشی که در آن خانه داشته دلتنگ است. برای یک آدم دلتنگ میشود، اما شاید بیشتر برای نسخهای از خودش که کنار او بوده. برای روزهای گذشته حسرت میخورد، نه به خاطر تمام آن روزها، بلکه به خاطر چند لحظهی کوچک که هنوز در ذهنش ماندهاند.
شاید تو هم چیزی را گم کرده باشی؛ کسی را، روزی را، یا بخشی از خودت را که زمانی خیلی نزدیکتر به آن بودی. شاید هم اصلاً هیچچیز گم نشده باشد و این فقط نامی باشد که دوستش داری. من نمیدانم. و شاید قشنگی ماجرا همین باشد که لازم نیست بدانم.
فقط دلم میخواهد اگر چیزی در زندگیات تمام شده، مجبور نباشی تا ابد آن را روی دوشت حمل کنی. بعضی پایانها آنقدر آرام اتفاق میافتند که آدم مدتها متوجهشان نمیشود. یک روز به خودش میآید و میبیند دیگر منتظر یک پیام نیست، با یک صدا به گذشته برنمیگردد و برای چیزی که زمانی تمام فکرش بوده، آنقدر بیقرار نمیشود. نه اینکه فراموش کرده باشد؛ فقط درد، کمکم جای خودش را در زندگی پیدا کرده است.
و اگر هنوز چیزی در دلت مانده، اشکالی ندارد. قرار نیست آدم برای هر چیزی که از آن گذشته، فوری بیتفاوت شود. بعضی خاطرهها میمانند، بعضی آدمها میمانند و بعضی دلتنگیها هم گاهی بیخبر از راه میرسند و گوشهای از دل آدم مینشینند. فقط نگذار یک خاطره، تمام زندگیات را به گذشته تبدیل کند.
اگر روزهایی بوده که خودت را کمتر از چیزی که بودی دیدهای، امیدوارم آن روزها تمام شده باشند. اگر جایی مجبور شدهای سکوت کنی تا مبادا کسی را از دست بدهی، امیدوارم بدانی سکوت همیشه بهای ماندن نیست. و اگر آنقدر برای نگهداشتن چیزی تلاش کردهای که خودت را فراموش کردهای، امیدوارم حالا کمی بیشتر حواست به خودت باشد.
من به این جملههای کلیشهای که آدم باید همیشه قوی باشد چندان اعتماد ندارم. آدم همیشه قوی نیست. بعضی روزها فقط دلش میخواهد گوشهای بنشیند، قهوهی سردش را نگاه کند و هیچ توضیحی برای حالش نداشته باشد. بعضی روزها هم بدون اینکه اتفاق بزرگی افتاده باشد، دل آدم گرفته است. همین. زندگی همیشه برای ناراحتیهایش دلیل مرتب و قابل ارائه ندارد.
اگر چنین روزهایی داری، با خودت مهربانتر باش. خودت را بابت هر چیزی که نتوانستی تغییر بدهی سرزنش نکن. گاهی حق داری خسته باشی، دلتنگ باشی، ندانی و هنوز جواب بعضی سؤالها را پیدا نکرده باشی.
شاید قرار نیست همهچیز را همین حالا بفهمی. بعضی جوابها دیر میرسند؛ آنقدر دیر که وقتی میرسند، دیگر آن آدم قبلی نیستی و سؤال هم برایت معنای دیگری پیدا کرده است.
و شاید بعضی چیزهایی که امروز فکر میکنی باید دوباره پیدا شوند، اگر روزی برگردند، دیگر همان چیزی نباشند که دلت میخواست. آدم گاهی تمام راه را برای رسیدن به چیزی میرود و وقتی به آن میرسد، تازه میفهمد خودش در این فاصله عوض شده است.
برای همین، گمشدهی عزیزم، اگر روزی دوباره چیزی را پیدا کردی، اول ببین آیا هنوز به کارِ دلِ امروزت میآید یا نه.
و اگر پیدا نکردی، شاید دنیا به آخر نرسیده باشد.
هر چیزی که گم میشود، الزاماً قرار نیست پیدا شود؛ بعضی چیزها فقط آمدهاند تا بخشی از زندگی ما باشند و بعد بروند. تلخ است، اما شاید همهی رفتنها خیانت به ماندن نیستند. بعضی رفتنها فقط رفتناند.
من نمیدانم تو از کدام طرف این قصه آمدهای و قرار است به کجا برسی. فقط امیدوارم هر جا که هستی، هنوز چیزهای کوچکی داشته باشی که دلت را خوش کنند؛ یک فنجان چای، صدای کسی که دوستش داری، یک کتاب نیمهخوانده، هوای بعد از باران، چند دقیقه سکوت، یا حتی آهنگی که بیدلیل حالت را بهتر کند.
خیلی خوشحالم که نامه رو دوست داشتی و تونست یه حس خوب بهت بده.
اینکه شعرام رو دوست داری، برای من واقعاً ارزشمنده.
منم از آشنایی با تو و این رفاقت قشنگ خوشحالم. 🩵🥹
الی جان،
گاهی فکر میکنم آدم تمام عمرش را صرف پیدا کردن خودش نمیکند؛ بیشترِ عمرش را صرف کنار زدن آدمی میکند که دیگران از او خواستهاند باشد.
یکجایی میانِ «باید اینطور باشی» و «نباید آنطور باشی»، میانِ توقعها و قضاوتها، میانِ تصویری که دیگران از ما دوست دارند و تصویری که خودمان سالها تلاش کردهایم شبیهش شویم، خودِ واقعیمان آرامآرام گم میشود.
برای همین، آرزو میکنم یک روز صبح بیدار شوی و ببینی دیگر لازم نیست برای خودت و انتخابهایت مدام توضیح بدهی. لازم نیست همیشه قوی باشی. لازم نیست همیشه جواب درست را بدانی. لازم نیست همیشه لبخند روی لبت باشد. حتی لازم نیست همه دوستت داشته باشند.
گاهی فقط الی باش؛ با تمام تردیدهایت، با رؤیاهایی که هنوز نیمهکارهاند، با اشتباهاتی که هنوز گاهی یادت میآیند، با حرفهایی که نگفتی و آرزوهایی که هنوز راه رسیدن به آنها را پیدا نکردهای.
زندگی، آن جادهی همواری نیست که دیگران در ذهنمان کشیدهاند. گاهی پیچ دارد، گاهی بنبست، گاهی آنقدر مهآلود میشود که حتی چند قدم جلوترت را هم نمیبینی.
گاهی باید گم شوی. گاهی باید از آدمی عبور کنی که فکر میکردی تا همیشه میماند. گاهی باید دری را ببندی، بیآنکه بدانی پشتِ درِ بعدی چه چیزی منتظرت است.
و شاید سختترین قسمتِ بزرگ شدن همین باشد؛ ادامه دادن، وقتی هنوز نمیدانی قرار است به کجا برسی.
اما الی جان، در تمام این «نمیدانم»ها، یک چیز را فراموش نکن: هنوز دیر نشده.
برای شروع کردن، لازم نیست زندگیات را از نو بچینی. لازم نیست منتظر فردا بمانی، منتظر اول ماه، یک سال تازه، یا روزی که بالاخره همهچیز درست شود.
گاهی شروع، همین لحظهایست که با تمام خستگیهایت میگویی: «باشه... دوباره تلاش میکنم.»
شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه بالاخره بفهمی برای ساختن یک زندگی خوب، لازم نیست اول تبدیل به آدمی بینقص شوی.
قرار نیست همیشه محکم باشی. گاهی میتوانی بشکنی و باز هم ادامه بدهی. گاهی میتوانی از ندانستنهایت نترسی. گاهی حتی میتوانی آهسته بروی؛ خیلی آهسته... اما نایستی.
چون بعضی آدمها دیرتر میرسند؛ نه چون راه را اشتباه آمدهاند، بلکه چون مسیرشان طولانیتر بوده است.
و اگر روزی احساس کردی از همه عقب ماندهای، اگر دیدی دیگران زودتر شکوفه دادهاند، زودتر رسیدهاند، زودتر فهمیدهاند، به خودت یادآوری کن که زندگی مسابقه نیست.
بعضی گلها، بهارِ خودشان را دیرتر پیدا میکنند.
پس آهسته برو، الی. خودت را در عجلههای دنیا جا نگذار.
اگر خسته شدی، کمی بایست. اگر گم شدی، نفس بکش. اگر دوباره افتادی، از همانجا که افتادهای بلند شو.
و آبی، فقط یک آرزو برایت دارد:
آنقدر در تمام این سالها خودت را پیدا کنی که روزی وقتی به آینه نگاه کردی، دیگر دنبال آن آدمی نباشی که «باید» میشدی؛ فقط لبخند بزنی به دختری که با همهی سختیها، بالاخره خودش شده است.
به قول جناب سعدی:
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
با مهر فراوان آبی...
برای: https://t.me/havalii_elis
Repost from خانوم شیرین
کاش سهم تو از عشق، دستی باشد که هنگام لرزیدن دستت، محکمتر دستت را بگیرد...
پ.ن: یکی از بهترین نامه هایی بود که تاحالا گرفتم و اینکه واقعا حس قشنگی داد، همچنین خانم آبی واقعا شعراتونو دوس دارم و دوستی با آدم خوش ذوقی مثل شما باعث افتخاره برام موفق باشید 🩵
شیرین عزیزم،
نمیدانم این نامه را در چه ساعتی خواهی خواند و حال دلت در آن لحظه چگونه خواهد بود؛ اما امیدوارم وقتی چشمهایت به این چند سطر میافتد، اندکی از خستگی روز از شانههایت پایین آمده باشد.
گاهی آدم در میان این همه آمدن و رفتن، دلش میخواهد یک نفر باشد که بتواند بیهیچ مقدمهای برایش بنویسد؛ نه برای آنکه حرف مهمی دارد، نه برای آنکه پاسخی میخواهد؛ فقط برای اینکه بعضی آدمها آنقدر عزیزند که سکوت در برابرشان دشوار میشود.
تو برای من از همان آدمهایی.
اگر روزی از من بپرسند دوست داشتنِ کسی یعنی چه، شاید نتوانم تعریف دقیقی برایش پیدا کنم. شاید بگویم دوست داشتن یعنی وقتی نام کسی را میشنوی، چیزی در دلت آرام و بیصدا نورانی شود. یعنی میان شلوغی روز، ناگهان به یادش بیفتی و لبخندی بیاختیار گوشهی لبَت بنشیند. یعنی برای خوشبختیِ کسی دعا کنی، حتی وقتی خودت سهمی از آن خوشبختی نداری.
و من نمیدانم چه کسی روزی قرار است اینگونه دوستت بدارد؛ اما آرزو میکنم اگر آمد، اهل ماندن باشد.
اهلِ آن دوست داشتنهای آرام و عمیقی که با نخستین اختلاف رنگ نمیبازند و با نخستین فاصله فراموش نمیشوند. کسی که بداند دوست داشتن تنها گفتنِ «دوستت دارم» نیست؛ گاهی یعنی حوصله کردن، فهمیدن، بخشیدن، منتظر ماندن و در روزهایی که هیچ چیز زیبا نیست، هنوز زیباییِ یک نفر را دیدن.
کاش سهم تو از عشق، دستی باشد که هنگام لرزیدن دستت، محکمتر دستت را بگیرد. شانهای که بتوانی بیخجالت سرت را بر آن بگذاری و سکوت کنی. نگاهی که در آن، لازم نباشد خودت را ثابت کنی.
و کاش کسی تو را چنان دوست بدارد که حضورش، آرامش باشد، نه پریشانی.
شیرین جان،
زندگی همیشه مطابق میل ما پیش نمیرود. گاهی کسانی که باید بمانند، میروند و گاهی درست وقتی خیال میکنیم دیگر چیزی برای دل بستن نمانده، کسی از راه میرسد که حضورش معنای تازهای به تمامِ گذشته میدهد.
اگر روزی چنین کسی را پیدا کردی، از ترسِ فردا، زیباییِ امروز را از خودت نگیر.
دوستش بدار.
آرام و بیهراس.
و اگر روزی او هم تو را دوست داشت، بگذار بداند که داشتنِ قلبی که تو در آن خانه کردهای، اتفاق کوچکی نیست.
من برایت عشقِ پرهیاهو نمیخواهم؛
عشقی میخواهم که شبها چراغ خانهات باشد و صبحها دلیلِ لبخندت.
عشقی که بعد از سالها، وقتی موهایت کمی سفید شد و روزگار از کنار هر دویتان گذشت، هنوز بتوانی به او نگاه کنی و با خودت بگویی:
«چقدر خوب که تو را انتخاب کردم.»
عشقی که جناب حافظ فرمودند:
مرا مِهر سیَه چشمـان ز سر بیــرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
همهی اینها را از ته دل برایت میخواهم، شیرین جان.
نه فقط برای اکنون،
برای تمام روزهایی که هنوز نیامدهاند.
دوستِ شما آبی،
از دور اما با مهر.
برای: https://t.me/idkattalll
این پیام را در کانالتان فوروارد کنید؛ من هم برای شما یک نامهی اختصاصی مینویسم، از حرفهایی که فکر میکنم شاید این روزها شنیدنس را لازم داشته باشید؛ از زبان یک دوست.
کنار نامه هم یک بیت از شاعران، متناسب با حالوهوایتان، شما را مهمان میکنم.
اگر دوست داشتید، با فوروارد کردن این پیام همراه این نامهنگاری کوچک شوید.
در آغاز فیلم «ماهیها عاشق میشوند» ساختهی علی رفیعی، دیالوگها اینطور بود:
ـ میدونی محلیها به این ماهی (قزلآلا) چی میگن؟
ـ نه، چی میگن؟
ـ یه عده میگن نترسماهی، یه عده دیگه هم میگن عاشقماهی.
ولی اگر من فیلمنامهنویسش بودم، دلم میخواست گفتوگو کمی ادامه پیدا کند:
ـ حالا تو کدومشو بیشتر دوست داری؟ نترسماهی یا عاشقماهی؟
ـ خب، نترس نباشه که عاشق نمیشه!
ـ عاشق میشن، ولی صداشون درنمیاد.
پ.ن: قزلآلا خلاف جریان آب شنا میکند؛ شاید برای همین «عاشقماهی» اسم بدی برایش نباشد.
آخر، بعضی مسیرها را نمیشود با جریان آب رفت.
باید خلافش شنا کرد.
باید از جایی که ایستادهای دل بکنی و بروی سمتِ آن چیزی که دلت را آنجا جا گذاشتهای.
شاید قزلآلا هم عاشق است؛
فقط فرقش این است که
عاشق که میشود،
راه میافتد.
و شاید بد نباشد آدم بعضی وقتها
از عاشقماهی یاد بگیرند...
در آغاز فیلم «ماهیها عاشق میشوند» ساختهی علی رفیعی، دیالوگها اینطور بود:
ـ میدونی محلیها به این ماهی (قزلآلا) چی میگن؟
ـ نه، چی میگن؟
ـ یه عده میگن نترسماهی، یه عده دیگه هم میگن عاشقماهی.
ولی اگر من فیلمنامهنویس بودم، دلم میخواست گفتوگو را کمی ادامه بدهم:
ـ حالا تو کدومشو بیشتر دوست داری؟ نترسماهی یا عاشقماهی؟
ـ خب، نترس نباشه که عاشق نمیشه!
ـ عاشق میشن، ولی صداشون درنمیاد.
پ.ن۱: قزلآلا در رودخانههای سرد زندگی میکنه و خلاف جریان آب شنا میکنه؛ برای همین عاشقماهی صداش میکنن.
پ.ن۲: اما اگر عاشق شدی، آنقدرها هم ساکت و صامت نباش.
خلاف جریان آب که هیچ؛
گاهی باید خلاف ترس خودت هم شنا کنی و خودت را به کسی که دوستش داری برسانی.
در آغاز فیلم «ماهیها عاشق میشوند» ساختهی علی رفیعی، دیالوگها اینطور بود:
«میدونی محلیها به این ماهی (قزلآلا) چی میگن؟»
«نه، چی میگن؟»
«یه عده میگن نترسماهی، یه عده دیگه هم میگن عاشقماهی.»
ولی اگر من فیلمنامهنویس این فیلم بودم، احتمالاً دلم میخواست این گفتوگو را کمی ادامه بدهم:
«حالا تو کدومشو بیشتر دوست داری؟ نترسماهی یا عاشقماهی؟»
«خب، نترس نباشه که عاشق نمیشه!»
«عاشق میشن، ولی خوب صداشون درنمیاد.»
پ.ن: قزلآلا در رودخانههای سرد زندگی میکند و خلاف جریان آب شنا میکند؛ شاید برای همین، عاشقماهی اسم بدی برایش نباشد.
