یادداشتهای مهآلود
رفتن به کانال در Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
256
مشترکین
-524 ساعت
-57 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
من تا چند وقت پیش اینستاگرام نداشتم و بهتازگی آن را نصب کردهام؛ هنوز هم معلوم نیست چقدر در این فضا بمانم. اما همین مدت کوتاه باعث شد به چیزهایی فکر کنم که قبلاً کمتر به آنها توجه داشتم.
وقتی میبینم بعضی چیزها چقدر راحت دیده و پسندیده میشوند و در مقابل، برای خواندن یک متن جدی یا شنیدن حرفی که کمی به فکر نیاز دارد، کمتر حوصله میکنیم، با خودم فکر میکنم که گاهی محبوبیت را با ارزشمندی اشتباه میگیریم.
البته این فقط برداشت شخصی من است. نه میخواهم کسی را قضاوت کنم و نه ادعا دارم که نگاهم همیشه درست است. هرکسی سلیقه خودش را دارد و قرار نیست همه مثل هم فکر کنند. فقط به نظرم خوب است قبل از اینکه ببینیم دیگران چه چیزی را میپسندند، بدانیم خودمان چه چیزی را دوست داریم و به چه چیزی باور داریم.
خلاصهٔ حرفم هم همین است؛ نمیشود تمام عمرمان را صرف راضی نگه داشتن مردم کنیم. باید به دیگران احترام بگذاریم، مراقب حرفها و رفتارمان باشیم و دل کسی را نشکنیم؛ اما نه به قیمت نادیده گرفتن حقیقت و دور شدن از باورهایمان.
راستش را بخواهید، من تا چند وقت پیش اینستاگرام نداشتم و به تازگی آن را نصب کردهام؛ هنوز هم معلوم نیست چقدر در آن فضا بمانم. اما همین مدت کوتاه باعث شد به چیزهایی فکر کنم که قبلاً کمتر به آنها توجه داشتم.
وقتی میبینم بعضی چیزها چقدر راحت دیده و پسندیده میشوند و در مقابل، برای خواندن یک متن جدی یا شنیدن حرفی که کمی به فکر نیاز دارد، کمتر حوصله میکنیم، با خودم فکر میکنم که گاهی محبوبیت را با ارزشمندی اشتباه میگیریم.
البته این فقط برداشت شخصی من است. نه میخواهم کسی را قضاوت کنم و نه ادعا دارم که نوع نگاهم همیشه درست است. هرکسی سلیقه خودش را دارد و قرار نیست همه مثل هم فکر کنند. فقط به نظرم خوب است قبل از اینکه ببینیم دیگران چه چیزی را میپسندند، بدانیم خودمان چه چیزی را دوست داریم و به چه چیزی باور داریم.
حرفم هم همین است؛ نمیشود تمام عمرمان را صرف راضی نگه داشتن مردم کنیم. باید به دیگران احترام بگذاریم، مراقب حرفها و رفتارمان باشیم و دل کسی را نشکنیم؛ اما نه به قیمت نادیده گرفتن حقیقت و دور شدن از باورهایمان.
بارها به این نتیجه رسیدهام که اگر تمام عمرمان را صرف جلب رضایت مردم کنیم، سرانجام خودمان را در میان خواستههای بیپایانشان گم خواهیم کرد؛ چراکه مردم را سلیقهها و قضاوتهای متفاوتی است و رضایت همه، مقصدی است که هرگز به آن نمیرسیم.
من باور دارم باید به مردم احترام گذاشت، دل کسی را نشکست و در حق کسی کوتاهی نکرد؛ اما نه به بهای نادیده گرفتن حقیقت و نه به قیمت از دست دادن رضایت خداوند.
حکایت ما و مردم، حکایت مسافری است که اگر به صدای هر رهگذری مسیرش را تغییر دهد، هرگز به مقصد نمیرسد.
پس بگذار همه از ما راضی نباشند؛ مهم این است که برای خوشایند مردم، خداوند را از یاد نبریم و برای پسندیده شدن در چشم دیگران، از حق و حقیقت فاصله نگیریم.
تو را مثال میزنم
چنان به جان من نشستهای
که هر کجا بهار میشود
تو را مثال میزنم
به عطر چایِ تازهدم
به پنجره، به نورِ کم
به هرچه در سکوتِ شب
نشانی از تو میدهد
تو را خیال میکنم
دلم جوانه میزند
جهان به چشم خستهام
دوباره رنگ میزند
تو را نوشتهام، ولی
از تو ناتمام ماندهام
تو را به آخرش رساندهام
خودم در ابتدا ماندهام
چه ساده بود عاشقی
چه سخت شد ندیدنت
تمام سهم من شد و
هزار بار خواستنت
اگرچه دست من به تو
از این فاصله نمیرسد
دلم کنار توست و باز
بهانهات تمام نمیشود
و روز آخرم اگر
رسید و چشم من ببست
اگر کسی ز عشق پرسید
بگو که عشق، نام توست.
#آبی
تو را مثال میزنم
چنان به جان من نشستهای
که هر کجا بهار میشود
تو را مثال میزنم
به عطر چایِ تازهدم
به پنجره، به نورِ کم
به هرچه در سکوتِ شب
نشانی از تو میدهد
تو را خیال میکنم
دلم جوانه میزند
جهان به چشم خستهام
دوباره رنگ میزند
تو را نوشتهام، ولی
از تو ناتمام ماندهام
تو را به آخرش رساندهام
خودم در ابتدا ماندهام
چه ساده بود عاشقی
چه سخت شد ندیدنت
تمام سهم من شد و
هزار بار خواستنت
اگرچه دست من به تو
از این فاصله نمیرسد
دلم کنار توست و باز
بهانهات تمام نمیشود
و روز آخرم اگر
رسید و چشم من ببست
اگر کسی ز عشق پرسید
بگو که عشق، نام توست.
#آبی
ز جورِ عشقِ تو هرچند جان به لب دارم
هنوز شکوه ز بختِ ستمگرم دارم
اگرچه حاصلِ این عشق، غیرِ محنت نیست
هزار شکر که این درد را به دل دارم
#آبی
+1
گاهی فکر میکنم در زندگی دیگری، دخترکی کتابفروش بودم؛ با عینکهای تهاستکانی.
صبحها با دستهگلی کوچک مغازهام را باز میکردم، قهوه میریختم و میان قفسهها قدم میزدم؛ گاهی کتابی را برای فروش برمیداشتم و خودم پیش از مشتریها، عاشقش میشدم.
عصرهای پاییز، نور کج پنجره روی صفحهها میافتاد و من در دفترچهام از چیزهایی مینوشتم که در زندگی واقعی سهمم نشده بودند؛ دیدارهایی که اتفاق نیفتاده بودند، شهرهایی که ندیده بودم و نسخههایی از خودم که جایی در میان قصهها زندگی میکردند.
شاید کتابفروشیام پناهی بود برای تمام زندگیهایی که میتوانستم داشته باشم؛ جایی که خیال، هر روز از قفسهای پایین میآمد و چند ساعتی جای واقعیت مینشست.
شاید تلخترین شکلِ دلتنگی، دلتنگیِ زندگیای باشد که هیچوقت نزیستهایم؛ زندگیای که حتی خاطرهای از آن نداریم، اما انگار چیزی از آن در ما جامانده است.
شاید اگر زندگیام طور دیگری رقم میخورد، دخترکی کتابفروش بودم با عینکهای تهاستکانی.
هر روز با دستهگلی به کتابفروشیام میرفتم، برای خودم فنجانی قهوه آماده میکردم و ساعتها کتاب میخواندم.
شاید عصرهای پاییزی، وقتی آفتاب کمرنگ از لای پنجره به قفسهها میتابید، کتابی را باز میکردم و آنقدر در سطرهایش غرق میشدم که گذر زمان را از یاد میبردم. شاید روی میزم دفترچهای داشتم پر از جملههای نیمهتمام، خیالهای دور و چیزهای کوچکی که دلم نمیآمد فراموششان کنم.
دلم میخواست زندگیام بوی کاغذهای قدیمی بدهد، صدای ورق خوردن کتابها و آرامش عصرهایی که هیچ اتفاق مهمی در آنها نمیافتد؛ فقط من باشم و دنیای کوچکی که به سلیقهی خودم ساختهام.
شاید اگر زندگیام طور دیگری رقم میخورد، دخترکی کتابفروش بودم با عینکهای تهاستکانی.
هر روز با دستهگلی به کتابفروشیام میرفتم، برای خودم فنجانی قهوه آماده میکردم و ساعتها کتاب میخواندم.
شاید عصرهای پاییزی، وقتی آفتاب کمرنگ از لای پنجره به قفسهها میتابید، کتابی را باز میکردم و آنقدر در سطرهایش غرق میشدم که گذر زمان را از یاد میبردم. شاید روی میزم دفترچهای داشتم پر از جملههای نیمهتمام، خیالهای دور و چیزهای کوچکی که دلم نمیآمد فراموششان کنم.
دلم میخواست زندگیام بوی کاغذهای قدیمی بدهد، صدای ورق خوردن کتابها و آرامش عصرهایی که هیچ اتفاق مهمی در آنها نمیافتد؛ فقط من باشم و دنیای کوچکی که به سلیقهی خودم ساختهام.
گاهی فکر میکنم چه زندگیهای قشنگی ممکن بود از آنِ من باشند؛ زندگیهایی که هرگز اتفاق نیفتادند، اما هنوز میتوانم خودم را در گوشهای از آنها تصور کنم.
شاید اگر زندگیام طور دیگری رقم میخورد، دخترکی کتابفروش بودم با عینکهای تهاستکانی. هر روز با دستهگلی به کتابفروشیام میرفتم، برای خودم فنجانی قهوه آماده میکردم و ساعتها کتاب میخواندم.
شاید عصرهای پاییزی، وقتی آفتاب کمرنگ از لای پنجره به قفسهها میتابید، کتابی را باز میکردم و آنقدر در سطرهایش غرق میشدم که گذر زمان را از یاد میبردم. شاید روی میزم دفترچهای داشتم پر از جملههای نیمهتمام، خیالهای دور و چیزهای کوچکی که دلم نمیآمد فراموششان کنم.
دلم میخواست زندگیام بوی کاغذهای قدیمی بدهد، صدای ورق خوردن کتابها و آرامش عصرهایی که هیچ اتفاق مهمی در آنها نمیافتد؛ فقط من باشم و دنیای کوچکی که به سلیقهی خودم ساختهام.
گاهی فکر میکنم چه زندگیهای قشنگی ممکن بود از آنِ من باشند؛ زندگیهایی که هرگز اتفاق نیفتادند، اما هنوز میتوانم خودم را در گوشهای از آنها تصور کنم.
تمام عمر کسی جز مرا عصا نشناخت
به اژدها که بدل شد دگر مرا نشناخت
به قدری عاجز و افتادهام که حق دارد
مرا اگر پدرم دید و ابتدا نشناخت
خدا به بنده خود هر چه داد خوبی بود
چقدر بد شدهام که مرا خدا نشناخت
مگر چقدر پس از رفتنش عوض شدهام؟
مگر چقدر که آیینه هم مرا نشناخت؟
مرا مقابل خود دید و بی توجه رفت
هنوز مانده ام از کینه بود یا نشناخت
#امیرحسین_آرین_نژاد
ما
برای
زندگیای
که
کردهایم
خاطره
داریم؛
اما
برای
زندگیهایی
که
نکردهایم،
تا
آخر
عمر
خیال.
به تمنّای تو عمری غزل آموختهام
در غمِ هجر تو، خونِ دل اندوختهام
عقل میگفت که از عشق تو باید بگریخت
من همانم که دل از عقل و خرد برتافتهام
تو گذشتی و ندیدی چه به روزم آورد
من پس از رفتن تو، بغضِ فروخفتهام
#آبی
«عشق عینهو جنگ میمونه. شروع کردنش آسونه، تموم کردنش سخت، فراموش کردنش محال.»
#شهرزاد
