دپارتمان خیال های نیمه جان
رفتن به کانال در Telegram
ما به شعر پناه آوردهایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر میشناسند. دپارتمان خیالهای نیمهجان، پناهِ کسانیست که در کتابها خانه دارند، و در شعرها نفس میکشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
446
مشترکین
+224 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
امشب یه صحنه قشنگ توی آسمون خلق شده، یه هلال باریک ماه کنار زهره، که مثل دو تا چراغ روشن وسط تاریکی میدرخشن. ✨🌙
جالبه بدونید اون نقطهی پرنور کنار ماه، ستاره نیست، سیارهی زهرهست!! زهره بعد از خورشید و ماه، درخشانترین جرم آسمونه و به خاطر همین حتی وسط نور غروب هم به راحتی دیده میشه.
البته ماه و زهره واقعا کنار هم نیستن، فقط از زاویهی دید ما روی زمین اینطور به نظر میاد. در حقیقت ماه حدود ۳۸۴ هزار کیلومتر از ما فاصله داره، اما زهره دهها میلیون کیلومتر اونطرفتره!
خواستم بگم که، این جور همنشینیهای آسمونی همیشه یادآوری میکنن که با یه نگاه ساده به آسمون، میشه یکی از قشنگترین نمایشهای طبیعت رو تماشا کرد. 🌌
شمارو نمیدونم، ولی من امروز خیلی دارم با این اثر استاد شجریان عشق میکنم.
گر ز غمت شکست دل، رازِ تو فاش کی شود
گنج نهفتهتر شود، خانه اگر خراب شد...
کلیم کاشانی
به چشم کردهام ابرویِ ماهسیمایی
خیالِ سبزخطی، نقش بستهام جایی
امید هست که منشورِ عشقبازیِ من
از آن کمانچهٔ ابرو رسد به طُغرایی
سَرم زِ دست بشد، چشم از انتظار بسوخت
در آرزویِ سر و چشمِ مجلسآرایی
مُکدّر است دِل، آتش به خرقه خواهم زد
بیا! ببین! که کِرا میکُند تماشایی
به روزِ واقعه، تابوتِ ما زِ سرو کنید
که میرَویم به داغِ بلندبالایی
زمامِ دِل به کسی دادِهام منِ دَرویش
که نیستش به کس از تاج و تخت، پروایی
در آن مَقام که خوبان ز غَمزه، تیغ زنند
عجب مدار سَری اوفتاده در پایی
مرا که از رخِ او، ماه در شبستان است
کجا بود به فروغِ ستاره، پروایی؟
فراق و وصل چه باشد؟ رضایِ دوست طلب
که حیف باشد از او، غیرِ او، تمنایی
دُرَر ز شوق برآرند ماهیان به نثار
اگر سفینهٔ حافظ رسد به دریایی
حافظ
تو کیستی، که من اینگونه، بیتو بیتابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم.
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته، روی گردابم!
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشأه دویدهست از تو در تن من؟
که ذرههای وجودم تو را که میبینند،
به رقص میآیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالیست زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستارهها را از آسمان بیار به زیر؟
تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوستهست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه.
تو دوردست امیدی و پای من خستهست.
همه وجود تو مهر است و جانِ من محروم
چراغِ چشم تو سبزست و راه من بستهست.
فریدون مشیری
#معرفی_کتاب
📖لاشه لطیف | آگوستینا باستریکا
«لاشه لطیف» داستانی پادآرمانشهری و تکاندهنده را روایت میکند که در آن، پس از شیوع ویروسی مرگبار، مصرف گوشت حیوانات ممنوع میشود و دولت برای تامین غذا، پرورش و مصرف گوشت انسان را قانونی اعلام میکند. در این جهان بیرحم، مرز میان انسانیت و بقا بهتدریج از بین میرود و خشونت به امری عادی تبدیل میشود. در مرکز داستان، مارکوس قرار دارد، مردی که در کشتارگاهی انسانی کار میکند و در کنار بحرانهای شخصی، با عذاب وجدان و فروپاشی ارزشهای اخلاقی دستوپنجه نرم میکند. او میکوشد احساساتش را سرکوب کند، اما رخدادی غیرمنتظره، نگاهش را به زندگی، انسانیت و انتخابهایش تغییر میدهد. «لاشه لطیف» فراتر از یک رمان ترسناک یا علمیتخیلی است، اثری تاملبرانگیز که با نگاهی تیزبینانه، مفاهیمی چون قدرت، اخلاق، خشونت، مصرفگرایی و ارزش جان انسان را به پرسش میکشد و خواننده را تا پایان درگیر پرسشهای عمیق انسانی میکند.
#معرفی_کتاب
📖 فداکاری مظنون X | کیگو هیگاشینو
کتابِ «فداکاری مظنون X» فقط یک داستان جنایی نیست، روایتی است از جایی که مرز میان عشق، اخلاق و حقیقت بهآرامی محو میشود. یاسوکو هانائوکا، مادری تنها، تصور میکند گذشتهی پرتنشش را پشت سر گذاشته و بالاخره از دست همسر سابقش، توگاشی، رها شده است. اما این آرامش شکننده است،یک روز توگاشی دوباره ظاهر میشود، با تهدید و اخاذی، و زندگی یاسوکو و دختر نوجوانش، میساتو، را به هم میریزد. در همین همسایگی، مردی میانسال و کمحرف به نام ایشیگامی زندگی میکند، نابغهای در ریاضیات که نگاهش به جهان، دقیق و حسابشده است. او از پشت دیوارها صدای درگیری را میشنود و بیآنکه بخواهد، درگیر سرنوشت این مادر و دختر میشود. چیزی در درونش او را وادار میکند که از آنها محافظت کند؛ اما این محافظت، ساده و بیهزینه نیست. با ورود یک کارآگاه به ماجرا، لایههای پنهان حقیقت یکییکی کنار میروند، جایی که وفاداری با نیرنگ گره میخورد، عشق با سوءظن درهم میآمیزد، و هر انتخاب، بهایی سنگین دارد.
#معرفی_کتاب
📖 الکس | پییر لومتر
همهچیز با ربوده شدن زنی به نام الکس در یکی از خیابانهای پاریس آغاز میشود، زنی که در مکانی متروکه زندانی شده و امیدش به نجات هر لحظه کمتر میشود. همزمان، سربازرس کامیل ورهوون که گذشتهای تلخ و شخصی با پروندههای آدمربایی دارد، مسئول رسیدگی به این پرونده میشود. اما خیلی زود مشخص میشود این ماجرا یک آدمربایی ساده نیست. با پیشرفت تحقیقات، لایههای پنهان زندگی الکس آشکار میشوند و هر حقیقت تازه، تمام تصورات قبلی خواننده را به چالش میکشد. داستان مدام میان دیدگاه پلیس و الکس جابهجا میشود و باعث میشود بارها قضاوتتان درباره شخصیتها تغییر کند. الکس یک تریلر جنایی و روانشناختی پر از تعلیق، پیچشهای غیرمنتظره و غافلگیریهای پیاپی است که به موضوعاتی مثل هویت، آسیبهای روانی، عدالت و انتقام میپردازد و مرز میان قربانی و مجرم را مبهم میکند. اگر از داستانهایی لذت میبرید که تا آخرین صفحه قابل پیشبینی نیستند، این کتاب یکی از بهترین انتخابهاست.
«میخواهمت. با پوستِ تنم میخواهمت. توی رختخوابم که میغلطم همهاش انتظار دارم که چشمهای تو را نزدیک چشمهای خودم پیدا کنم. اما نگاهم پر از سفیدی ملافهها میشود. قربان کت و شلوارهایت بروم. قربان کفشهایت بروم. قربان بوی پیراهن زیرهایت بروم. قربان جای دستهایت بر کاشیهای سیاهِ دیوارِ حمام خانهمان بروم. اگر تو نباشی که مرا ببوسی من هر شب پیرتر میشوم. اگر تو مرا نخواهی من لحظه به لحظه زشتتر میشوم و دق میکنم.»
نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش
میسپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش
گرچه از کویِ وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفتِ دورِ فلک از جان و تَنَش
گر به سرمنزل سلمی رَسی ای بادِ صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز مَنَش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلفِ سیاه
جای دلهای عزیز است به هم بر مَزَنَش
گو دلم حقِّ وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طُرِّهٔ عَنبرشِکَنَش
در مقامی که به یادِ لبِ او مِی نوشند
سِفله آن مست، که باشد خبر از خویشتنش
عِرض و مال از درِ میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورَد رَخْت به دریا فِکَنَش
هر که ترسد ز ملال اندُهِ عشقش نه حلال
سَرِ ما و قدمش یا لبِ ما و دهنش
شعرِ حافظ همه بیتُ الْغَزَلِ معرفت است
آفرین بر نَفَسِ دلکَش و لطفِ سخنش
حافظ
