fa
Feedback
Yasin's

Yasin's

رفتن به کانال در Telegram

عکاسِ کم اثر http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-LAXhAG163rqE

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
556
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+130 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26
اکتبر '26
+1
در 0 کانال‌ها
سپتامبر '26
+560
در 1 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
01 اکتبر+1
پست‌های کانال
سیه و سپیدم ابلق که به نیک و بد عجینم

2
همه‌چیز باطل است، باطلِ اباطیل. جهان، این کاروان‌سرای دیرسال، قرن‌هاست که دور همان مدار می‌گردد و آدمی، با همه‌ی هیاهوی آمدن و رفتنش، جز غباری در این راه نیست. انسان از تمامی مشقتی که زیر این گنبد نیلوفری بر دوش می‌کشد چه منفعت می‌برد؟ چه می‌ماند از آن همه رنج که بر خویشتن هموار می‌کند؟ یک نسل می‌رود و نسل دیگر از پسِ آن سر می‌رسد؛ روزی، کسی گهواره‌ات را می‌جنباند و یک‌ روز، دیگری گورت را می‌کاود، و زمین، خاموش و استوار، همچنان برجای می‌ماند. آفتاب هر بامداد از مشرق سر برمی‌کشد، بر بام‌ها زر می‌پاشد و شامگاه، خسته و خونین، فرومی‌رود؛ سپس باز، بی‌آنکه از تکرار، ملالی در او راه یابد، به موضع طلوع بازمی‌گردد. باد نیز سرگردانِ این دایره‌ی محتوم است: به طرف جنوب می‌رود و به طرف شمال دور می‌زند، دورزنان، می‌رود و به مدارهای خود برمی‌گردد. نهرها، از کوه و صخره می‌گذرند و همه سرانجام به دریا می‌رسند؛ اما دریا هرگز پر نمی‌گردد. و سرانجام آب، همان‌جا بازمی‌گردد که از آن آمده؛ پس طبیعت نیز گرفتار همان دور باطلی‌ست که آدمی نیز گرفتار آن‌ است. همه‌چیز در گردش است و هیچ‌چیز در رسیدن نیست. جهان چرخ می‌خورد، بی‌آنکه از این همه گردش، تازه‌ای پدید آید. و شگفت است که آدمی در میان این هنگامه‌ی بی‌فرجام، برای خویشتن غایت‌ها می‌تراشد، حال آن‌که شاید تمامی این زور و شور، جز موجی گذرا بر سطح دریا نباشد. همه‌چیز آکنده از خستگی‌ای‌ است که آدمی آن را بیان نمی‌تواند کند. خستگی‌ای دیرپا که زبان از گفتنِ آن قاصر و قلم از وصف آن عاجز است. چشم از دیدن، سیر نمی‌شود و گوش از شنیدن، انباشته نمی‌گردد؛ انسان می‌بیند و باز می‌خواهد ببیند، می‌شنود و باز گوش می‌سپارد، می‌دود و باز مقصدی می‌تراشد، گویی در تهی‌گاهِ جان حفره‌ای دارد که هیچ آب و نانی، هیچ عشق و شهرتی، هیچ فتح و ظفری قادر به پر کردن آن نیست. آدمی تمام عمر خویش را صرف ساختن چیزی می‌کند که دیر یا زود، ویران خواهد شد؛ خانه‌ای برپا می‌کند که باد فروخواهد ریخت، نامی می‌سازد که زمان خواهد زدود، آنچه بوده است، همان است که خواهد بود، و آنچه شده است همان است که خواهد شد؛ و زیر آفتاب، هیچ چیز تازه نیست. آیا چیزی هست که درباره‌اش گفته شود: «این تازه است؟» نه؛ آنچه امروز به هیئت بدیع‌ترین کشف و شگفت‌ترین واقعه بر ما ظاهر می‌شود، شاید پیش‌ازاین بارها زیسته و مرده باشد. و سرانجام، ذکرِ پیشینیان محو می‌شود و نامِ آیندگان نیز دیر یا زود از لوح خاطرِ پسینیان زدوده خواهد شد. آنان که روزگاری جهان را به نام خویش می‌خواندند، اکنون استخوانی خاموش در تابوتِ پستِ خاک‌اند؛ آنان که پنداشتند آوازشان تا ابد در گوش زمان خواهد ماند، خود در ازدحام قرون گم شده‌اند. ما نیز از این حکم مستثنا نیستیم. روزی خواهد رسید که آخرین کسی که نامِ ما را به خاطر دارد، ناممان را بر زبان نخواهد آورد و آخرین تصویرمان محو خواهد شد. آنگاه زمین همچنان خواهد چرخید، آفتاب همچنان طلوع خواهد کرد، باد همچنان در مدار خویش خواهد بود و نهرها همچنان به دریا خواهند ریخت؛ و جهان، بی‌آنکه حتی لحظه‌ای درنگ کند، به کار دیرین خویش ادامه خواهد داد. ما مسافران کوتاه‌عمرِ کاروانی هستیم که پیش از ما بی‌شمار بار گذشته و پس از ما نیز بی‌شمار بار خواهد گذشت؛ و در این بازارِ بی‌پایانِ آمدن و رفتن، آنچه بیش از همه بر جای می‌ماند، نه نام ماست و نه رسم ما، که همان سکوت عظیم و کهنِ جهان است. -برگرفته از کتاب جامعه
140
3
4:54 یک نمونه از شگفتی‌های هنر شجریان این آوازه وقتی که در مصرع «که حالِ غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل» به کلمه «دریا» می‌رسه با پیچ‌و‌تاب و کشش صداش صورتی از امواج دریا رو تصویر می‌کنه و وقتی به کلمه «ساحل» می‌رسه تحریرهاش رو می‌شکنه مثل موجی که به کرانه رسیده.
167
4
گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل ایا بادِ سحرگاهی! گر این شب روز می‌خواهی از آن خورشیدِ خرگاهی، برافکن دامنِ محمل گروهی هم‌نشینِ من، خلافِ عقل و دینِ من بگیرند آستینِ من، که دست از دامنش بُگْسِل ملامت‌گوی عاشق را، چه گوید مردم دانا؟ که حالِ غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل ز عقل اندیشه‌ها زاید، که مردم را بفرساید گرت آسودگی باید، برو عاشق‌ شو ای عاقل / سعدی
221
5
بدون متن...
288
6
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستینِ سردِ نمناکش باغِ بی‌برگی، روز و شب تنهاست با سکوتِ پاکِ غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامه‌اش شولای عریانی‌ست. ور جز اینش جامه‌ای باید، بافته بس شعله‌ی زر تارِ پودش باد گو برویَد، یا نرویَد، هرچه در هرجا که خواهد یا نمی‌خواهد. باغبان و رهگذاری نیست. باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست. گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد، ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید، باغِ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک می‌گوید. باغِ بی‌برگی خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آمیز جاودان، بر اسب یال افشانِ زردش می‌چمد در آن، پادشاهِ فصل‌ها، پاییز / مهدی اخوان ثالث
642
7
بدون متن...
406
8
به جُستجوی تو بر درگاهِ کوه می‌گریم، در آستانه‌ی دریا و علف. به جُستجوی تو در معبرِ بادها می‌گریم در چارراهِ فصول، در چارچوبِ
به جُستجوی تو بر درگاهِ کوه می‌گریم، در آستانه‌ی دریا و علف. به جُستجوی تو در معبرِ بادها می‌گریم در چارراهِ فصول، در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌ای که آسمانِ ابرآلوده را قابی کهنه می‌گیرد. به انتظارِ تصویرِ تو این دفترِ خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ جریانِ باد را پذیرفتن و عشق را که خواهرِ مرگ است. و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد. پس به هیأتِ گنجی درآمدی: بایسته و آز انگیز، گنجی از آن‌دست که تملکِ خاک را و دیاران را از اینسان دلپذیر کرده است! نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد ــ متبرک باد نامِ تو! ــ و ما همچنان دوره می‌کنیم شب را و روز را هنوز را... #نیکا_شاکرمی
336
9
سبد معیشت یک خانواده‌ی معمولی، به رقمی رسیده، که برای بسیاری از مردم چیزی شبیه افسانه است؛ رقمی که بخش بزرگی از اقشار ضعیف و فرودست جامعه حتی توان تأمین نیمی از آن را ندارند. با این همه، در هیاهوی جنگ و اضطراب، همان نقدهای هرچند نحیف و نیم‌بندی که زمانی درباره‌ی تبعیض، فقر و شکاف طبقاتی شنیده می‌شد نیز به حاشیه رانده شده‌اند؛ و حتی کار به جایی رسیده که جان‌فداهای تکفیری، برای منتقدانِ وضعیت، فتوای مزدوری و جاسوسی صادر می‌کنند. گویی دفاع از کرامت انسانِ فرودست، خیانتی‌ست بزرگ‌تر از تاراجِ زندگیِ او. در همین میانه، شبکه‌های اجتماعی جولان‌گاه اینفلوئنسرها و بلاگرهایی شده که برای رونق کسب‌وکارشان، بی‌شرمانه‌ترین اشکال تحقیر را در جامه‌ی «ایده‌ی خلاقانه» عرضه می‌کنند و جماعتی از جهادی‌های نئولیبرال نیز بلافاصله آن‌را «منطقِ بازارِ آزاد» می‌نامند. کافی‌ست کسی به این ابتذال، اعتراض کند تا متهم شود به مخالفت با آزادی، یا میل به «کره‌شمالی‌سازی ایران». شگفت‌تر آن‌که پتی‌بورژوازی فرهنگی نیز گاه همین تحقیر را با برچسب «انتقاد به وضع موجود» به خورد مخاطب می‌دهد. کدام انتقاد؟ وقتی سال‌هاست آجیل از سفره‌ی بسیاری از خانواده‌ها حذف شده، وقتی گوشت برای بخش بزرگی از مردم به کالایی گاه‌به‌گاه و لوکس بدل شده، فروختنِ نفسِ یک فروشنده-بلاگر به آدمی که احتمالاً برای چند قرص نان هم حساب‌وکتاب می‌کند، چه نسبتی با نقدِ وضعِ موجود دارد؟ مسئله اما وجود یک یا چند بلاگر این‌چنینی نیست. مسئله، عادی‌سازیِ چنین نظمی‌ست: نظمی که در آن برخوردار بودن، به صاحب امتیاز بودن برای تحقیرِ کم‌برخوردارها تعبیر می‌شود. وقتی کسی با علم به این‌که بخشی از مردم حتی توان خرید گوشت ندارند، ضایعاتِ غذایِ سگِ خود را به خریدار می‌فروشد و این صحنه را به فان بدل می‌کند، دیگر فقط با یک رفتار زشت فردی مواجه نیستیم؛ با کالایی‌شدنِ تحقیر مواجهیم. فرد خریدار در این مناسبات دیگر انسان نیست؛ محتوا و ابزار افزایش بازدید است. همان‌گونه که استعمارگرانِ سفید پس از غارت آفریقا، به سوی گرسنگان دانه می‌پاشیدند و از این صحنه فیلم‌برداری می‌کردند تا رنجِ ساخته‌ی خودشان را به‌عنوان سندِ سلطه، به اروپا ببرند. پس باید به ساختاری نگریست که چنین رفتاری را ممکن، سودآور و حتی سرگرم‌کننده کرده است. اقشار فرودست، پیش از آن‌که با دوربین یک اینفلوئنسر تحقیر شوند، سال‌هاست زیر فشار تورم، بی‌ثباتیِ اقتصادی، تحریم و سیاست‌های نابرابر، از امکان‌های عادیِ زندگی عقب رانده شده‌اند؛ و جنگ و ناامنی نیز بیش از همه، بر شانه‌های خمیده اینان فرود می‌آید. طبقه‌ای که تمامیِ امکان‌های پیشرفت‌اش توسط بورژوازیِ ایران چپاول شده، حالا دست‌مایه‌ی ریشخندِ فرشته‌نشین‌ها شده تا تتمه‌ی کرامت‌اش لگدمال شود. از پرچم‌گردان‌هایِ گردشی، تا قداره‌کِش‌هایِ ارزشی، به هنگامِ جنگ و هراسِ از دست رفتنِ منافعشان، ناگهان همه زبان به «وحدت» می‌گشایند؛ و می‌گویند همه ما فرزندان ایران‌ایم. اما کدام وحدت؟ وحدتی که در آن یکی باید از گوشت سفره‌اش بزند و دیگری از ضایعات غذای سگش محتوا بسازد، وحدت نیست، گواهی‌‌ایست بر شکاف طبقاتی.
319
10
+1
بدون متن...
274
11
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع در آیـــــنه‌ات دیــد و ندانســـت کجایـــی
301
12
بدون متن...
448
13
گرگِ هاری شده‌ام هرزه‌پوی و دله‌ دو شب درين دشت زمستانزده‌ی بی‌همه چيز می‌دوم، بُرده زِ هر باد گرو چشم‌هايم چو دو كانون شَرار صفِ تاريكی شب را شكند همه بی‌رحمی و فرمانِ فرار گرگِ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زَهر كرده چون شعله‌ی چشم تو سياه تو چه آسوده و بی‌باک خرامی به بَرَم آه، می‌ترسم، آه آه، می‌ترسم از آن لحظه‌ی پرلذت و شوق كه تو خود را نگری مانده نوميد زِ هرگونه دفاع زيرِ چنگِ خشنِ وحشی و خون‌خوارِ منی پوپَكَم! آهوكَم! چه نشستی غافل؟ كز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی پس ازين دره‌ی ژرف جایِ خميازه‌ی جادو شده‌ی غارِ سياه پشت آن قله‌ی پوشيده ز برف نيست چيزی، خبری ور تو را گفتم چيز دگری هست، نبود جز فريب‌ِ دگری من ازين غفلتِ معصومِ تو ای شعله‌ی پاک بيشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم منشين با من، با من منشين تو چه دانی كه چه افسونگر و بی پا و سرم؟ تو چه دانی كه پس هر نگه ساده من، چه جنونی، چه نيازی، چه غمی‌ست؟ يا نگاهِ تو، كه پرعصمت و ناز بر من افتد، چه عذاب و ستمی‌ست؟ دردم اين نيست، ولی دردم اين است كه من بی‌تو دگر از جهان دورم و بی‌خويشتنم پوپَكَم! آهوكَم! تا جنون فاصله‌ای نيست از اين جا كه منم مگرم سویِ تو راهی باشد چون فروغِ نِگَهَت ورنه ديگر به چه كار آيم من؟ بی‌تو؟ چون مرده چشم سيَهَت منشين اما با من، منشين تكيه بر من مكن ای پرده طناز حرير كه شراری شده‌ام پوپَكَم! آهوكَم! گرگِ هاری شده‌ام! / مهدی اخوان ثالث
400
14
/ گرگِ هار
/ گرگِ هار
295
15
در زیرِ بارانِ گلوله‌هایِ داغ پاشیده بر این خاک بذرِ هزاران باغ آنان که بی‌پروا جان را فدا کردند در شوره‌زارِ عجز جنگل به‌پا کردند در بسترِ تاریخ از خونِ این یاران حماسه می‌جوشد از چشمه‌ی عصیان آن لحظه که دژخیم فرمانِ آتش داد سیلابِ آزادی با خون به راه افتاد در لحظه‌ی اعدام معراجِ این یاران فریادشان این بود پاینده باد ایران برادری این سو در جوخه‌ی آتش آن سو رفیقِ خلق بالاتر از آتش در زیر باران گلوله های داغ پاشیده بر این خاک بذر هزاران باغ برادر سرباز آن‌که کنون با ماست ای کاش پیش‌ از این از خواب بر‌می‌خواست اگر تفکرِ خلق چون آن برادر بود تاریخِ ما امروز به شکل دیگر بود / اردلان سرفراز
471
16
به یاد آر. چهار سال گذشته است از آن ۲۲ شهریور؛ از روزی که مهسا امینی را از خیابان ربودند و پیکر بی‌جانش را تحویل دادند. دختری بیست‌ودوساله که می‌توانست هنوز زنده باشد و هزار بار دیگر به خانه برگردد؛ اما سهمش از زندگی، تخت بیمارستان و سهم ما از آن روز، زخمی شد که هنوز بر تن‌مان تازه است. آن روز، فقط یک دختر کشته نشد؛ آخرین پرده‌های توهمِ اصلاح‌پذیریِ این دستگاه فاسد هم کنار رفت. آن مرگ، چهره‌‌ای را عریان‌تر از همیشه پیش چشم ما گذاشت؛ حکومتی که تنِ آدمی را عرصه‌ی فرمانروایی خود کرده و برای کوچک‌ترین حقِ زیستن، بزرگ‌ترین مجازات‌ها را روا داشته. کشته شدن مهسا باعث شد که بسیاری بفهمند مسئله فقط یک قانون یا یک مأمور نیست؛ مسئله، ساختاری‌ست که انسان‌ها را تا وقتی مطیع باشد به رسمیت می‌شناسد. اما امروز، در سوگ او، تنها نام او را به خاطر نمی‌آوریم. یاد تمام هم‌سرنوشتانش را نیز گرامی می‌داریم؛ آن‌هایی که در سال‌های خفقان، پیش از او و پس از او، در برابر گلوله، باتوم، زندان و خشونت ایستادند و بعضی‌شان چنان بی‌صدا از این جهان رفتند که حتی نامشان نیز به اندازه‌ی رنجشان شنیده نشد. از ندا آقاسلطان که تصویر آخرین لحظه‌هایش در حافظه‌ی ما ماند، تا آنان که هیچ دوربینی مرگشان را ثبت نکرد و هیچ تیتر بزرگی نامشان را فریاد نزد. چهار سال گذشته و هنوز، در این سرزمین، مرگ‌ها یکی پس از دیگری به حافظه سپرده می‌شوند؛ اما بدانید حافظه ما فقط آرشیو عزیزانمان نیست، باید به یاد بیاوریم که پشت هر نام، انسانی ایستاده بود با آرزوها و آرمان‌هایش؛ مادری که هنوز چشم به در دارد، پدری که هنوز باورش نمی‌شود، و اتاق که دیگر خالی‌ست. این‌ها فقط اعداد و اسامیِ یک تاریخ سیاسی نیستند؛ هر کدام، یک زندگیِ ناتمام‌اند. و شاید سوگ مهسا، تجلیِ سوگ همه‌ی آن زندگی‌های ناتمام باشد؛ سوگ سرزمینی که جوان‌هایش، با ترس و فقدان بزرگ شدند. چهار سال از آن روز گذشته، و ما فهمیدیم بعضی زخم‌ها باید بمانند، باید یادآوری شوند، باید هر بار که فراموشی به سراغمان می‌آید، دوباره دهان باز کنند. به یاد آر؛ ژینا را، ندا را و همه‌ی آنان را که رفتند و نگذاشتند مرگشان آخرین چیزی باشد که از آن‌ها باقی می‌ماند. به یاد آر.
1 394
17
© Kaveh Golestan+3
© Kaveh Golestan
640
18
«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.» / کاوه گلستان
430
19
habib_kavire_bavar.mp3
442
20
بدون متن...
586