544
订阅者
+124 小时
-37 天
-830 天
吸引订阅者
十一月 '2611月 '26
十一月 '26
+1
在0个频道中
十月 '26
+25
在3个频道中
Get PRO
九月 '26
+560
在1个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 05 十一月 | 0 | |||
| 04 十一月 | +1 | |||
| 03 十一月 | 0 | |||
| 02 十一月 | 0 | |||
| 01 十一月 | 0 |
频道帖子
بیآنکه دیده بیند،
در باغ
احساس میتوان کرد
در طرحِ پیچپیچِ مخالفسُرای باد
یأسِ موقرانهی برگی که
بیشتاب
بر خاک مینشیند.
بر شیشههای پنجره، آشوبِ شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.
با آفتاب و آتش
دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمهخاکِ سرد بکاوی در رؤیای اخگری.
این
فصلِ دیگریست
که سرمایش
از درون
درکِ صریحِ زیبایی را پیچیده میکند.
یادش به خیر پاییز
با آن
توفانِ رنگورنگ که برپا
در دیده میکند!
هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
چو دیسال:
خاموش
خود
منم!
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمیسوزد امسال
در سینه
در تنم!
احمد شاملو
| 2 | 没有文字... | 87 |
| 3 | 4_5886555671930866029.mp3 | 117 |
| 4 | 没有文字... | 193 |
| 5 | [~] و چیزی حوالی چاردهسالم بود که در روزنامهها برخوردم به شعری از مردی به نام نیما یوشیج: «خواب در چشم ترم میشکند...» ندانستم یعنی چه ولی جذبم کرد و هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر جذب میشدم. بعدها بود که نیماشناس شدم. چیزها یاد گرفتم از شعر او که هنوز هم ندیدهام در سخنِ کسی. دیرترها، اما، شرارههایی از آن «چیزها» در نامههای خودش دیدم: چه نامههای متینی، بهبه! پس آنک به خود گفتم و اینک به تو میگویم که در شعر نوین هیچ "کبیر"ی نیامده الا نیما. و من از بس که دوستش داشتم آن ایام، شبی به خوابش دیدم. قهوهخانهام برد و چای داد. اما غمگین بود و پکر. خدایش بیامرزد.
بیژن الهی، «ترجمه از زبان عالم و آدم» | 164 |
| 6 | +1 میتراود مهتاب،
میدرخشد شبتاب.
نیست یکدم شکند خواب به چشمِ کس و لیک،
غمِ این خفتهی چند،
خواب در چشم ترم میشکند.
نگران با من استاده سحر،
صبح میخواهد از من،
کز مبارک دم او، آورم این قومِ به جان باخته را بلکه خبر،
در جگر خاری لیکن،
از رهِ این سفرم میشکند.
نازک آرای تنِ ساق گلی،
که به جانش کِشتم،
و به جان دادمش آب،
ای دریغا! به برم میشکند.
دستها میسایم،
تا دری بگشایم.
بر عبث میپایم،
که به در کس آید،
در و دیوار بهم ریختهشان،
بهسرم میشکند.
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب.
مانده پای آبله از راهِ دراز،
بر دَمِ دهکده مردی تنها،
کوله بارش بردوش،
دست او بر در، میگوید با خود:
غمِ این خفتهی چند،
خواب در چشم ترم میشکند.
نیما یوشیج | 166 |
| 7 | 没有文字... | 165 |
| 8 | سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدانِ خالی لبِ پنجره
پر از خاطراتِ ترکخوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بُردهایم
اگر دشنهی دشمنان، گردنیم
اگر خنجرِ دوستان، گُردهایم
گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخمهایی که نشمردهایم
دلی سربلند و سَری سربهزیر
از این دست عمری به سر بُردهایم
قیصر امینپور | 252 |
| 9 | "اما چه کم بود نشاطِ درون در شفافیتِ پوست و معرفتِ چشم.
فقط کوششهایی ماند در زبان، و عرقی بر پیشانی. تحملِ این سنگینی ناگزیری من بود. پس سبک بگیرید نبودنم را. نشاط کنید که در زندگیام به اندازهی کافی اندوهگینتان داشتهام. چشم به آرامش شما دوختهام. مواظب هم باشید. بخندید اگر چه مثل من خندهی این کشور را کم دیدهاید. افسوس که جرعهفشانی بر خاک هم از شما دریغ شده است. دوستتان دارم. برایتان غصه میخورم. میبوسمتان. دست همهی دوستانم را میفشارم. قربان همهتان."
محمد مختاری
نامه به مریم
نیمه شب بیستم شهریور ۱۳۷۵ | 278 |
| 10 | 没有文字... | 579 |
| 11 | ساقیا سایهی ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یکرنگی از این نقش نمیآید خیز
دلق آلودهی صوفی به مِی ناب بشوی
سفلهطبع است جهان، بر کَرَمَش تکیه مکن
ای جهاندیده! ثباتِ قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
«از در عیش درآ و به ره عیب مپوی»
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار
بیخِ نیکی بنشان و رهِ تحقیق بجوی
روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید
خواجه تقصیر مفرما، گلِ توفیق ببوی
گفتی از حافظِ ما بوی ریا میآید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
/ حافظ | 367 |
| 12 | 没有文字... | 428 |
| 13 | راههای آدمی.mp3 | 586 |
| 14 | از اولِ کار، در اندرونِ او حزنی غالب بود
و پیوسته از خلق رمیده بود
و پای از رفتن درکشیده.
سبب این بود که از نوحهگری شنید:
کدام روی و موی بود که در خاک ریخته نشد؟
دردی عظیم از این معنا بر وی فرود آمد
و قرار از او برفت و متحیر شد.
بدو گفتند تو را چه بوده است؟
او واقعه باز گفت،
و گفت: «دلم از دنیا سرد شده. چیزی در من پیدا گشته که راه بدان نمیدانم و در هیچ کتاب معنای آن نمییابم و به هیچ فتوا در نمیآید.»
گفتند این کاری نباشد که در خانه متواری شوی.
کار، آن باشد که گام در راه نهی.
هیچ نگویی، به راه بنگری،
راه، خود با تو خواهد گفت از آن هزار پرسش بر دلت.
و او به جستجوی راه شد.
راههایی که به سر نمیرسیدند و پایانشان نبود.
راههایی پیچ در پیچ که به هیچکجا نمیرفتند.
خطاندرخط بر صفحهی خاک.
آنسان که گویی کودکان به بازی خطوطی پر خموپیچ مشغولند بر صفحهای کاغذین.
آدمیان چونان مورچگان، پی روزی و رزقی.
مسیرها برای سیر و سیر به پیدا آورده بودند.
و او خوب که به راههای تودرتو نگاه کرد،
حکایت آدمی را دید که در راه یگانهی حیات از ابد به ازل راه میسپارد.
و در دلِ آن راه معنایی میجوید
و در بیکرانِ هستی هر یک راهی بود پیچدرپیچ
گاه رها شده در هیچ
و گاه خطی ممتد که پایانش باغ و سایهسارِ درخت و چشمهآبی بود در سنگلاخ.
راه، بیانِ رفتنِ آدمیست در پیِ توشه و زاد
و راه، تحرکِ جان است که آرام ندارد
و جسم، مرکبِ جان است تا از منزلی به منزلِ دیگر سفر کند.
و هرکه از مرکب خود غافل گردد،
سفر او به پایان نخواهد رسید و سفرِ آدمی را پایانی نیست.
و راه های ما چون ماست.
گاه سنگلاخ،
گاه آباد،
گاه پیچاپیچ،
گاه راست.
و راههایی که بر زمین میکشیم خراشیست بر زمین و ما راههایی دیگر در خود داریم.
راهی از اندوه،
راهی از شادمانی،
راهی از دوستداشتن،
راهی از اندیشیدن،
راهی از رستن،
و گاه راهی که از انزجارِ ماست
راهی که شکستِ آدمیست
راهی که به هیچجا نمیرود.
راهِ بیفرجام، چنان رودی به مرداب.
اما راه نیز اعترافِ انسان است به آنچه از آن میگریزد و آنچه بدان رو میکند.
راه، زندگیست
راه، خود آدمیست
و آدمی راهیست هرچند کوچک،
روان بر صفحهی بیکرانِ هستی،
گاه بیفرجام گاه نیکفرجام...
/ عطار - تذکرةالاولیا | 457 |
| 15 | چند روزی بود که میخواستم از کارناوالِ ابتذالِ تحلیلهای عقیمی که این روزها در فضای فارسیزبان دربارهی اعتراضات فرانسه به راه افتاده بنویسم. تحلیلهایی که با نگاههای تکبعدی و سادهسازی، رخدادی چنین چندلایه و پیچیده را در حد «کارمای صادرات خمینی به ایران» تقلیل میدهند. این دست افراد را حتی راست هم نمیتوان نامید؛ راست، بهمثابهی یک سنت سیاسی، تاریخ، متفکر و ایدئولوژی دارد. اینها را باید شبهراستِ الگوریتمی نامید؛ دانشمندانی که دانشگاهشان الگوریتم اینستاگرام و جهانبینیشان محصول مصرف جنونآمیز محتواست.
اما آنچه در فرانسه میگذرد، جنبشی یکدست نیست؛ از دانشجویان معترض به کاهش بودجهی آموزش و کمبود معلم تا کارگران، جلیقهزردها، چپها و آنارشیستها و...، هرکدام با مطالبات متفاوتی به خیابان آمدهاند. تقلیل این تکثر به عباراتی چون «کارما» یا نادان انگاشتن معترضان، تلاشی برای گریز از فهم ریشههای این اعتراض است؛ تلاشی که هرچه باشد، تحلیل سیاسی نیست.
عجیب این است که بعضی از همانهایی که دیروز از اعتراض بهحق مردم ایران دفاع میکردند، امروز برای سرکوب معترضان در فرانسه خوشحالند. اگر سرکوب، نشانهی دفاع از تمدن است، دیگر چه جای شکایت از سکوت دولتهای خارجی در برابر کشتار مردم ایران؟ نمیتوان همزمان سرکوب را در پاریس تشویق کرد و در تهران محکوم؛ مردمشان راهم نمیتوان با دولتشان یکی گرفت، همانطور که مردم ما مسئول تصمیمات حاکمان نبوده و نیستند، نمیتوان از جهان انتظار داشت در برابر خونِ ریختهشده در خیابانهای ایران فریاد بزند، اما وقتی نوبت به رنج مردمان دیگر میرسد، خود به تماشاگرِ خاموش یا مشوقِ سرکوب بدل شد.
درواقع مسئلهی این جماعت آزادی نیست؛ هویت و جهتگیریِ معترض است. تا وقتی خیابان در اختیار کسانی باشد که دوستشان دارند یا با آنها همعقیدهاند، اعتراض مقدس است و بهمحض آنکه دیگری به خیابان بیاید، معترض به اوباش و اغتشاشگر بدل میشود. از این حیث، فاصلهی چنین نگاهی با منطق جمهوری اسلامی زیاد نیست: هر دو برای اعتراض، شناسنامهی عقیدتی صادر میکنند؛ هر دو حقِ خیابان را نه از آنِ مردم، که از آنِ همفکران خود میدانند. تفاوت شاید فقط در این باشد که هرکدام چه کسی را مستحقِ سرکوب میشمارند.
البته دفاع از حق اعتراض، به معنای انکار افراطها و تخریبهایی نیست که در جریان آن رخ داده باشد؛ هیچ جنبشی از نقد مصون نیست و هیچ خشونتی صرفاً بهسببِ سیاسیبودن، موجه نمیشود. تاریخ، از کمون پاریس تا مه ۱۹۶۸، نشان داده است که خیابان همواره یکی از میدانهای نزاع سیاسی بوده، بهویژه هنگامی که نهادهای رسمی گوش خود را بر مطالبات مردم میبندند.
درنهایت رهایی مردم نه از دهانهی توپخانهی خارجیها میگذرد و نه از تقدیس و تشویق سرکوب؛ و همانطور که برای همهمان ثابت شد، هیچ دولتی فرشتهی نجات ملت دیگری نیست. | 467 |
| 16 | کسی نایستاده است آنجا یا اینجا
پس کجای لبت آزادم کند؟
دو نقطه از هیچجا، تا چشم
که جابهجا شده است
اما سایهی بلندم را میبیند
که میکشد خود را همچنان بر اضطرابش.
شمال، قوسِ بنفشیست تا جنوب،
در ابر و مرغ دریایی
موجی به تحلیل میرود
و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است.
لبت کجاست؟
صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا.
درست یک واژه مانده است تا جمله پایان پذیرد.
و هرچه گوش میسپارم تنها
سکوت خود را میآرایم
و آفتابِ لبِ بام همچنان سوتش را میزند.
شکسته پلها پشت سر
و پیشِ رو شنهایی که خاکسترِ جهان است.
غروبِ ممتد در سایهی درون جا خوش کرده است.
و شب که تا زانو میرسد تحمل را کوتاه میکند.
چگونه است لبت؟
که انفجارِ عریانی، سنگ میشود در بیتابیهای خاموش.
هوای قطبی انگار
فرشِ ایرانی را نخنما کرده است
نشانهای نیست...
نگاه میکنم.
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفةالعینی طی میشد راه
کودک باز میگشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست میانداخت دور گردنت
لبت کجاست؟
که خاک چشم به راه است…
/ محمد مختاری | 435 |
| 17 | 没有文字... | 473 |
| 18 | +1 Khak - Ey To.mp3 | 510 |
| 19 | 没有文字... | 556 |
| 20 | اخوان را فقط شاعر خواندن، گمانم کفران نعمت است. او از آن نادرهمردانی بود که شعر و زندگیِ زیستهاش فاصله چندانی از هم نداشت: خراسانی، صریح، نجیب و تلخاندیش. اما نه ناامید.
برخی به ناروا اخوان را شاعر ناامیدی میدانند. حال آنکه تخلصش «امید» بود.
اما امیدِ او از جنسِ بشارتهای واهی نبود، امیدِ مردی بود که ویرانی را دیده و با اینهمه، از شهادت دادن به حقیقت دست نمیکشید.
در اشعار اخوان، آن جانِ دلکنده و غمگینی را میتوان دید که بارِ گرانِ ناتوانی تاریخی را بر شانههای خویش حمل میکند؛ مردی که از تماشای تکرار شکستها، از بازگشتِ ملالآورِ مصائب و از این سرنوشتِ شوم که هر بار، دریچهای را به روی مردمانش میبندد، به تنگ آمده و دل در گروِ جایی دارد که اینجا نباشد. این اینجا نبودن، در جهان اخوان، تمنّای سادهی کوچیدن از مکانی به مکان دیگر نیست؛ آرزوی رهایی از تقدیریست که چون سایهای سنگین، بر شانههای یک ملت افتاده باشد. گریز او، گریزِ آدمی است که وطنش را چنان عمیق دوست میدارد که دیگر تابِ تماشای زخمهایش را ندارد؛ و مگر جانِ آدمی از چه اندازه عشق و اندوه ساخته شده است که بتواند همزمان، به خاکی دل ببندد و از آنچه بر سرش آمده، چنین خون بخورد؟ این پارادوکسِ جانفرسا را در جایجای شعرش میتوان یافت: در «چاووشی»، «آخر شاهنامه»، در «زمستان» و در «باغِ بیبرگی». | 591 |
