سَـطـرِخامـوش
رفتن به کانال در Telegram
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
995
مشترکین
-424 ساعت
-227 روز
-17330 روز
آرشیو پست ها
بر آبهای ساحل شط، سایه های نخل میلرزد از نسیم هوسبازِ نیمه شب آوای گنگ همهمهی قورباغهها پیچیده در سکوتِ پر از رازِ نیمه شب در جذبهای که حاصل زیبایی شب است رویای دور دستِ تو نزدیک میشود بوی تو موج میزند آنجا، به روی آب چشم تو میدرخشد و تاریک میشود بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق بشکست و شد به دست تو زندانِ عشق من در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار ای شاخه ی شکسته ز طوفانِ عشق من "اهواز - تابستان ۱۳۳۴ فروغ فرخزاد"
در کدام کوچهی خاطره قدم میزنی؟
در جستوجوی کدام نگاه گمشدهای؟
همان نگاهی که از کنار تو گذشت
بیآنکه ردّی از حضورت را به خاطر بسپارد؟
یا هنوز دلت بندِ دستهاییست
که هیچگاه برای ماندن به سویت دراز نشدند؟
شاید هم به روزهایی میاندیشی
که در ازدحام آدمها
تنهاییِ تو را کسی نفهمید،
و هیچ قلبی
همزبانِ سکوتت نشد.
بگو…
این همه غرقِ فکرِ چه کسی و چه چیزی هستی؟
روی این زمینِ روشن و بیاعتنا، اینهمه تاریکی در دلِ آدمی از کجا میجوشد؟ چگونه میشود که نورِ جهان اینچنین آرام میتابد، اما درون انسان هنوز در تبِ خشونت و تباهی میسوزد؟
در نگاه فیودور داستایفسکی، انسان وقتی با رنج، آزادی و پوچی روبهرو میشود، نمیتواند بیطرف بماند. او یا به ایمان و عشق پناه میبرد، یا به نفرت و ویرانگری.
از این دید، بعضی درگیریها و دشمنسازیها از ضعف نیست، بلکه از ناتوانی در تحمل آزادی و سنگینی معناست؛ ذهنی که نمیتواند آرام بگیرد، گاهی به خشونت پناه میبرد تا از آشوب درونی فرار کند.
واقعیت مدتهاست مرا از آغوش خود رانده؛ برای همین به رویاها برمیگردم تا لحظههای گمشده را دوباره زندگی کنم.
گاهی تمامِ وجودت گریه میشود،
جز چشمهایت…
که هنوز بلد نیستند فریادِ این همه درد را ترجمه کنند.
