fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

سَـطـرِخامـوش

سَـطـرِخامـوش

رفتن به کانال در Telegram

کلمات، بقایای یک روحِ بی‌قرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
997
مشترکین
-624 ساعت
-207 روز
-18630 روز
آرشیو پست ها
نه دریا، نه آفتاب، نه هیچ چیز دستم را نمی‌گیرد… همه‌چیز مثل تصویری دور از من عبور می‌کند. و من مانده‌ام با این ندانستنِ بی‌پایان، که حتی برای فریاد هم دیر شده است.

هیچ‌چیز راحتم نمیکند نه دریا ، نه آفتاب ، نه درخت‌ها ، نه فیلم‌ها ، نه لباس‌هایی که تازه خریده‌ام. نمیدانم چه کار کنم بروم و سرم را به درخت‌ها بکوبم ، داد بزنم ، گریه کنم ، نمیدانم ..
_ فروغ‌فرخزاد

4_5830165379854374746.mp35.33 MB

آدم ضعیفی نبود، اما دیگر تابِ سختی‌ها را نداشت. درونش فرو ریخت، بی‌صدا… میلش شد فرار؛ از همه‌چیز، حتی از خودش.

وقتی دلت در انتظاری بی‌پایان می‌سوزد، شعر از خاکستر آن زاده می‌شود.

اگر امشب بمیرم، فردا حسرتِ تو از خاکسترِ من جوانه خواهد زد.

و کاش تمامیِ اشعار در ثنایِ چشم‌هایِ تو بودند.

مرگِ من روزی میانِ موهایِ فرِ پریشانم کنارِ پنجره‌ای که همیشه نیمه‌باز بود آرام خواهد نشست مثلِ گربه‌ام که شب‌ها بی‌صدا رویِ سینه‌ام خوابش می‌بَرد مرگِ من شاید در عصرِ بارانیِ یک پنجشنبه باشد وقتی که شعرهایم رویِ تخت پخش‌اند و مامانم از پشتِ در آهسته صدایم می‌زند بی‌آنکه بداند چقدر دور شده‌ام از دنیا خانه بویِ هل و غم گرفته گربه‌ام کنارِ دفترِ شعرم می‌نشیند و با چشم‌هایِ روشنش به سکوتِ اتاق خیره می‌شود مرگِ من شاید شبیهِ خواب باشد خوابی بلند میانِ صدایِ باران و نورِ زردِ چراغِ اتاق خوابی که در آن تمامِ بغض‌هایِ نگفته‌ام آرام می‌گیرند من پیش از رفتن برایِ گربه‌ام آب می‌گذارم پنجره را کمی باز و موهایِ فرَم را از رویِ چشم‌هایم کنار می‌زنم بعد آخرین شعرم را کنارِ بالش پنهان می‌کنم تا مامانم سال‌ها بعد وقتی دلتنگ شد آن را بخواند و بفهمد دخترش چقدر آرام و چقدر غمگین زندگی کرده بود.

هر کسی دنیا را از پنجره‌ای می‌بیند، یکی پر از روشنایی، یکی غرقِ تردید. یکی می‌گوید: «پشت این شب، سحری هست هنوز»، یکی می‌خندد و گوید: «همه‌اش وعدهٔ خورشید.» یکی از خاطره‌ها خانه بنا می‌سازد، یکی از زخم گذشته شده آواره و تبعید. یکی در قطرهٔ باران، نفسِ زندگی است، یکی در موجِ همان باران، فقط بیم و تهدید. من میانِ همهٔ این نظر و فکر و خیال، گم شدم در گذرِ جادهٔ تاریک و سپید. هر کسی فلسفه‌ای داشت برای زیستن، لیک سهمِ دلِ من، خستگیِ بی‌تجدید. گفته بودند که امید، چراغِ راهِ شب است، من ندیدم به جز از سایه، در این راه پدید. شاید این فرقِ نگاه است که دنیا را ساخت؛ یکی آزاد زِ اندوه، یکی در غمِ جاوید.

کاش فروغ فرخزاد بودم، تا درد را نه پنهان کنم، نه درمان؛ فقط بنویسمش مثل زخمی که خودش معنا پیدا می‌کند. تا بفهمم چرا در روشن‌ترین لحظه‌ها هم چیزی در من آرام آرام خاموش می‌شود. و بعد در اوجِ این همه فهمیدن و ننوشتنِ نجات، سکوت می‌آمد…

Par🌻:)
Par🌻:)

«و من هر شب کمی از روحم را روی کاغذ می‌گذارم، مثل زنی که گل‌های خشکیده را در کتابی قدیمی پنهان می‌کند؛ با این امیدِ محال که شاید زمان بوی اندوه را فراموش کند.»

🐕.
🐕.

تو‌باید‌بدانی‌چه‌بر‌من‌گذشت..

شبیه ایستگاهی است که همه در آن منتظر قطاری هستند که هیچ‌کس مقصدش را نمی‌داند. بعضی‌ها در انتظار پیر می‌شوند. بعضی‌ها فراموش می‌کنند چرا آمده‌اند. بعضی‌ها آن‌قدر سرگرم دویدن می‌شوند که حتی آسمان را نگاه نمی‌کنند. و ناگهان یک روز، قطار می‌رسد. بی‌خبر. بی‌صدا. و همه چیز تمام می‌شود..

می‌دانی جهان شبیه‌ چیست؟

موهاتو تو بارون رها کردی نمیترسی..

:)
:)