fa
Feedback
«سَحاٰبه»

«سَحاٰبه»

رفتن به کانال در Telegram

آدمیزاد؛ برخواسته از واژه غم.. ما زیرِ سایه‌ی سَحاب، عمامه‌ی علی‌ابن‌ابیطالبیم«علیه‌السلام».. کپی نقض اصالت آدمیزاده! آنچه می‌نویسم : @mohararolhanan

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
580
مشترکین
-124 ساعت
-117 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
دلار ۲۰۰ هزارتومن؟! مسببش به ۲۰۰ بلای لاعلاج دچارشه...

برای ما دعا کن آجان؛

سرو بلند قامت نرجس خاتون، قمر باقیمانده‌ی عشیره‌ی هاشمی؛ روشنای چشمان امام عسکری‌؛ کوچه و خیابان‌هایمان را به ریسمان نور آراسته‌ایم. حیاط را آب و جارو کرده‌ایم، چراغ آستانه را روشن گذاشته‌ایم. گرد غم را به کتیبه های امام‌حسین سپردیم و کوچک و بزرگ پیراهن نو به تن کرده جمع شده‌ایم‌ تا تو را ببینیم، دست لبیک بالا ببریم و نه شبیه مردمان غدیر نه شبیه اهل مدینه و کینه‌توزان کوفی بلکه دلتنگ و منتظر، چشم به راه و محب ردای سبزِ امامتت را ببوسیم و بگوییم : قربان خال لبت، سرتان سلامت...مبارکتان‌ باشد، مبارکمان باشد چنین امامی...چنین عزیزی. کاش انقدر لایق و شایسته بودیم که امروز، این جمعه گوش های آلوده‌مان، نوای انا امام المنتقم‌تان را می‌شنید. کاش پرواز فوج فوج ملائک و یاران را به سوی خانه‌ی خدا می‌دیدیم. کاش نشانی‌ات را بلد بودیم و همه، با بغلی از نرگسی‌های‌‌ معطر، هلهله‌کنان به سوی منزلتان می‌آمدیم. خاک درگاهتان را به سرمه می‌کشیدیم و در کوچه‌ی مهدی، پایکوبی می‌کردیم. مادرانمان نقل می‌پاشیدند، کودکانمان هیاهو میکردند، دخترانمان کل می‌کشیدند و مردانمان حاضر در لباس جان‌نثاری گوش به فرمان‌تان بودند و تو میان این غوغا، در این شور با قامتی محمدی، از آستانه بیرون می‌آمدی و ما برای نخستین بار، عوض جست‌وجوی نامت در ندبه‌ها، خودت را می‌دیدیم اما دوریم و سیه‌اقبال؛ دوریم و اشک‌الود، دوریم و دل‌آزرده و از لا به لای شانه‌ها‌ی هم قد می‌کشیم که شاید تو را ببینیم، شاید نسیمی از تو حس کنیم تا محقق شود چنین رویایی...تا دیگر خیال نباشد تا از این کابوس وحشتناک بدون تو بودن، بیدار شویم. ای‌زمزمه‌ی لب حضرت زهرا، شوق امیرالمؤمنین و اقای خاندان طاهره امامتتان مبارک، مبارک ما و جهان.

پیام ویدیو00:34

تو عاشق‌تر بودی نه عاشق من، عاشق خدا. به زمین دل دادن به تو نمی‌آمد. از انهایی بودی که به پرواز پرستوها غبطه می‌خورد، می‌گفت ماه به خدا نزدیکتر است. از آنهایی از کنار هر مزار می‌گذشت دم‌گوشش می‌گفت برای ما هم دعایی. آنقدر گفته بودی به گمانم همیشه میان شهدا ذکر و خیرت بوده. حتما‌ گفته‌اند از ما دیوانه‌تر هم هست. آخر عشق جنون می‌آورد. برای همین است که بزرگترهایمان می‌گویند به خدا فکر نکن، دیوانه می‌شوی. بچه‌ی‌حرف گوش کنی نبودی. مدام به خدا فکر کردی، به آغوشش. دیدی آخر دیوانه شدی، دیوانه؟!‌ حالا تو هم پرستو شده‌ای نه در آسمان در عرش در آن دیار که تنهای جای خوبان است. همان جایی که ما بی‌دست و پاها را راه‌ نمی‌دهند و من به پرستوها نگاه می‌کنم و دم گوششان می‌گویم چقدر دوستت دارم تا بیایند پشت در آسمان و نامه‌ی کوچکم را به تو برسانند.
-بداهه نوشتم و یاد این سکانس افتادم...

«آجرک‌الله‌یا‌صاحب‌الزمان‌عج‌الله»

دیر کردی، طبق معمول. مثل تمام بیست و چند سالی که نیامدی. دیر کردی و من شبیه همان موقع‌ها که گوشه‌ی کافه‌ای می‌نشستم و نگاه می‌کردم گذر آدمها را نگاه می‌کنم و منتظرم. تو یکهو میان امتحانات دی‌ماه دانشکده، کنار دست من نشستی و من گفتم عجب خطی. دستت را برداشتی تا سوالی که جامانده بودم را بنو‌یسم. حرف زدنمان گرفت. خنده‌ات نمی‌آمد مثل من. می‌خواستم صبحانه بخورم، با هم رفتیم همان کافه‌ای که کروسان را از کیسه دراورد و داخل فر گذاشت و قد لقمه اطفال بود و بعد با اعتماد به نفس، شبیه باریستای کافه‌های پاریس، سس شکلات ریخت و ما اولین بار آنجا باهم خندیدیم و پس از آن خنده و گریه‌ی درهم آمیخته‌ایم. از آن روز هزار روز گذشته به گمانم. هزار روزیکه هزار غم از آن گذشته، هزار نومیدی که ما در آن پیراهن دلقک‌ها را پوشیدیم و روزگار را به سخره گرفتیم. ایامی که ما را از هم جدا کرد. جنگ که تو را به شهر دیگر کشاند و مرا خانه به خانه کرد. اینها فراموش نمیشود عزیزمن. حالا هم احتمالا دوماه است که ندیدمت و امروز، تولد توست. خدا آن موقع‌ها که قلم به دست تو را نقاشی می‌کرد و مژگانت را بلند می کشید و از سهم من می‌زد که تو چشمان زیباتری داشته باشی به ملائک گفت که در نامه‌ی عمر ما، رفاقتمان را هم بنویسند تا من امروز بابت دیر کردنت بتوانم در سرت بکوبم. حالا رنگی‌تر از بهاران، تو را در انتهای مرداد، در آخرین نفس‌هایش در آغوش می‌کشم، سرشانه‌ات را می‌بوسم و خدا را بابت چنین عطیه و بخششی شکر می‌کنم. تولدت مبارک عزیزِ همراه تاریکی و تنهایی.
تولدت مبارک عطیه‌ی بابا | بیست و نهم مرداد

واقعیت این است که شب از تو نور می‌گیرد...
+1
واقعیت این است که شب از تو نور می‌گیرد...

همین الان جلوی دانشگاه امیرکبیرم؛ برای کنکوری‌ها صلوات بفرستید.

مثل گل های ترک خورده‌ی کاشی شده‌ام بعد تو پیر که نه من متلاشی شده‌ام...

من از آن دسته آدمها نیستم که درگیر رسانه باشد. از سینما چیزی نمی‌دانم. یک هالیوود میشناسم و یک بالیوود. احتمالا کیدرما برای کره است و سیدرما برای چین. بازیگرها را به زحمت، انگشت شمار به قیافه می‌شناسم. ایرانی‌هایشان را به زور بلدم، خارجکی‌ها که بماند. فرندز را ندیده‌ام. گیم‌آف‌ترونز را هم. Us را حتی نمیدانم سریال است یا سینمایی. از اخرین اخبار‌ها بی‌خبرم. زندگی سلبریتی‌ها برایم اهمیتی ندارد. گاهی اوقات نام و نشان بعضی‌هایشان را از خواهر کوچکترم می‌شنوم. مثلا معتقد است فیلم های نولان حرف ندارند. یا چایلر لی، بازیگر زن مورد علاقه‌اش است. چند روز قبل هم خاله می‌گفت سلناگومز را کشته‌اند و یک بدل جایش گذاشتند. من اصلا درست و درمان نمی‌دانم درمورد چه کسانی حرف می‌زنند. فیلم‌باز نیستم. بیشتر کتاب می‌خوانم. نازنین و شب های روشن. عاشقانه های ارام و شهری که دوست می‌داشتم. محمود دولت آبادی برایم از برد‌پیت جذاب‌تر است و نادر ابراهیمی صد هیچ تام‌کروز را می‌زند. ترجیح می‌‌دهم در کتاب‌ غرق شوم تا سریال. کاراکتر های داستانی را تجسم کنم تا آدم های واقعی را در لباس شخصیت های داستانی فیلمنامه‌نویس. امشب هم پس از مدتها، ناگهانی کتاب تب‌مژگان را شروع کردم. پیش از اینها محدثه معرفی کرده بود که بخوانم و منِ درگیر کار و رمان های روسی نتوانسته بودم سراغش بروم. مهدیه توی کانالش از حدادپور جهرمی چندین کتاب معرفی کرد و یادم افتاد این همان نویسنده‌ی حیفاست. رفتم نگاهی انداختم و شروع کردم. بیش از ۱۲۰ صفحه‌اش را در دو ساعت اخیر خوانده‌ام. صد و پنجاه صفحه‌ی دیگر را برای فردا گذاشتم. کتاب جذابی‌ست. کشش داستانی بالایی دارد و به قول ما نویسنده‌ها کشمکش و اوج داستانی‌اش خوب است. خواننده را میخ زمین می‌کند. به قفسه‌ی کتاب های مردادماه این را هم اضافه کردم. و احتمالا اول شهریور یک لیست از کتاب هایی که از بهار خوانده‌ام اماده می‌کنم. راستی برای شروع کتب جناب جهرمی از کتاب دفترچه نیمه‌سوخته شروع کنید....به روند داستانی و آشنایی به قلم و طرز فکر نویسنده کمک بیشتری می‌کند.

صبحت اگر بخیر شد، شب غمت هم می‌شود.

به شهیدعلیخانی بگید تسبیح منو از بهشت بفرستند، چون من دیگه دلم نمیره خودم بخرم.

احتمالا ساعت پنج و بیست دقیقه‌ی صبح. چشمانم را به زحمت بسته نگه می‌دارم. گنگم و مخموری خواب اجازه‌ی حواس‌جمعی نمی‌دهد. ذهنم کار نمی‌کند. متعجب، رویایم را مرور می‌کنم. تکه های مخدوش را به هم می‌چسبانم تا ابتدای و انتها را بیابم. برخلاف همیشه اینبار همه‌ی خواب یادم نیست. احتمالا اصفهان بود. گرگ و میش صبح. هوا سوز داشت. سرما استخوان می‌ترکاند. عجله داشتم‌. پا تند کردم سمت شهید که کاپشنی خاکی به تن، میان خیابان دو زانو نشسته بود. کدام خیابان را یادم نمی‌آید، چرا انجا بودم را هم. تسبیحی زرد را در دست می‌چرخاندند، دقیقا همان تسبیحی که چند روز است می‌خواهم بخرم، همانی که آقاجان دارد. مقابلشان زانو زدم و یک جمله گفتم :«بلندشید، مهدیه منتظرتونه.» خاطرم هست بلند شدند و رفتیم دنبال مهدیه. تمام خیابان‌ها را قدم زدیم و بعد ماشین گرفتیم. پرایدی قراضه احتمالا به مقصد مشهد یا جایی نامعلوم. مهدیه همراه دختری غریبه، آن‌سو، نزدیک پنجره نشست و شهید بین ما. میخواست گل رز بخرد، به گمانم به زبان هم اورد. دخترک آزرده‌اش می‌کرد، از طعنه‌‌ها و دیالوگ‌هایش می‌گذرم، چندان شنیدنی نیست. سرش به پنجره تکیه داد و بغض آلود به شهید که ارام و ساکت گوش میدادند و منی که مقابلش بودم، چیزی شبیه این زمزمه کرد : «هیچکس قدرمن شاهد شهادت همسرش نبوده‌...» انگار درد و دل می‌کرد. پس از اینها، ماشین ایستاد. شهیدعلیخانی زودتر پیاده شدند و پیش از راهی شدن، تسبیح را میان دستانم گذاشتند و رفتند...بدون حرف. و من ماندم، تسبیح زرد و خورشیدی که بالا آمده بود. رویا ادامه داشت، شیرینی‌اش همینقدر بود. تعبیرش را نمی‌دانم، سراغش هم نمی‌روم. به قول عزیز خیر است....که یقینا شهدا خیر‌اند.
-به گمانم بيست و هفتم مردادماه...

دختر بودن خیلی جالبه داری زندگیت و می‌کنی یهو یه پسر عین قمری افتاب خورده میوفته پایین و میگه : سلام من دوست دارم. تو کی‌ای؟ تو از کجا اومدی؟ برو خونتون، من دوست ندارم.

ما آخرش به هم می‌رسیم؛ روی پلی که برای جدایی دوست و دشمن است...

[بگویید بلال اذان بگوید...]

بخشیدن را یاد بگیرید. از هم گذشتن، از غم گذشتن را یاد بگیرید. اگر بلد نیستید فقط ادای ادمهای بخشنده را دربیاورید. به مرور بخشنده می‌شوید. کینه از صفات دشمنان علی ابن ابیطالب است که کودکان نمک‌گیر کوفه را، قاتلان نیزه به دست کربلا کرد.

چایی ریختم. اومدم پشت بوم، باد گرم میخوره تو صورتم، اسمون ابرهای پفکی داره و از ماه هم خبری نیست...مثل تو.

می‌خواهم گریه کنم؛ من هستم، بغض هست یک آغوش کم دارم فقط...