fa
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

رفتن به کانال در Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
260
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
غزل‌ها را برابر کردم تا برای چشمانت بسرایم؛ آه، که با نگاهِ سمرقندی‌ات، غزل‌هایم وزن و قافیه باختند. #صدف_امیری

شاید در کنار واژه های ما دل هایتان اندکی آرام گیرد!

عزیزانی که تازه به جمع ما پیوستن خوش آمدین صفا آوردین امیدوار استم در کنار ما بمانید و ما را ترک نکنید.💜

این نسل را از چی می‌ترسانند؟ مگر هست سیاه‌تر از این نسل… اینان واژه‌ی به اسم « فلک نوازی » را نمی‌شناسند… #برین_بیک

تاریخ این سرزمین با خون مردم نوشته شده… #برین_بیک

بزرگ ترین ایرادی که دارم، این است که به محض اینکه همراهم خوب برخورد می‌کنند یادم می‌رود قبلش چقدر اذیتم کردن.

#پارت‌: چهل و نه #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k بعد ناگهان سینا گفت: «آراد بسیار تغییر کرده.» سُها متعجب نگاهش کرد. «چطور؟» «قبلاً این همه رفتار اش سرد نبود.» سُها چیزی نگفت راستش خودش هم متوجه شده بود از روزهای اول شرکت تا حالا... آراد کمی فرق کرده بود نه زیاد... اما به اندازه‌ای که بشود حسش کرد سینا ادامه داد: «به نظرم این روزها زیاد فکر میکنه.» سُها نگاهش را از پنجره بیرون برد. «شاید.» اما عجیب بود... همان لحظه تصویر نگاه آراد در ذهنش آمد همان نگاه کوتاهی که از پشت پنجره با او تلاقی کرده بود قلبش بی‌اختیار یک ضربه محکم زد سریع ذهنش را از آن فکر دور کرد. و زیر لب گفت: «شاید فقط خسته باشد.» اما برای اولین بار... خودش هم مطمئن نبود که واقعاً دلیل آن نگاه‌ها را نمیفهمد یا فقط نمیخواست بفهمد. وقتی به خانه رسیدند، ساعت از ده شب گذشته بود سینا موتر را مقابل دروازه ایستاد کرد. «رسیدیم خانم خسته.» سُها لبخند کمرنگی زد. «تشکر.» خواست پیاده شود که سینا گفت: «سُها؟» برگشت. «بله؟» سینا چند ثانیه مکث کرد. «هر وقت خسته شدی یا کمکی خواستی، خودت ره تنها فکر نکن.» سُها آرام سر تکان داد. «میدانم تشکر برادر نازم» سینا لبخند زد. «خوب است.» بعد از خداحافظی سُها وارد خانه شد خانه در سکوت آرامی فرو رفته بود و ای کافی بود که دوباره بفهمد که مادر و پدر اش خانه کریم خان استند.امشب ذهنش بیشتر از همیشه شلوغ بود. از آن طرف... مهمانی کم‌کم رو به پایان میرفت کریم خان و صبور خان در مورد کار و زندگی صحبت میکردند. عمه سمیرا با مادر آراد مصروف جمع کردن ظرف‌ها بود. اما آراد... در حویلی تنها ایستاده بود چراغ‌های زرد میان شاخه‌های درخت‌ها نور پخش کرده بودند. باد خنکی می‌وزید. و عجیب اینکه... تمام حویلی بعد از رفتن سُها خالی‌تر به نظر میرسید. «باز شروع شد.» صدای مدینه از پشت سرش آمد آراد بدون اینکه برگردد گفت: «چی؟» مدینه کنار او ایستاد. «همین نگاه‌های شاعرانه.» آراد پوزخند زد. «تو زیادی خیال میسازی.» «و تو زیادی انکار میکنی.» چند لحظه سکوت کردند. بعد مدینه ناگهان گفت: «اگر یک روز بفهمی سُها خواستگار دارد چی میکنی؟» این بار آراد فوراً جواب نداد فقط نگاهش روی تاریکی حویلی ماند مدینه متوجه شد متوجه همان سکوتی که خودش از هر جوابی واضح‌تر بود. بالاخره آراد آرام گفت: «نمیدانم.» مدینه آهسته گفت: «دروغ.» آراد اخم کرد. «مدینه...» «تو خوب میدانی چی میکنی.» بعد با لبخند ادامه داد: «برای اولین بار در زندگی‌ات میجنگی.» و رفت. اما خودش نمیدانست همان لحظه‌ای که مدینه این حرف را زد... در دل آراد چیزی تکان خورد چیزی شبیه تصمیم تصمیمی که هنوز کامل شکل نگرفته بود... اما دیگر مثل قبل حاضر نبود فقط از دور نگاه کند. صبح روز بعد... دانشگاه ریحانه طبق معمول با عجله وارد صنف شد «سلام.» سُها کتابش را بست «سلام.» ریحانه روی چوکی نشست اما چند ثانیه بعد با نگاه مشکوکی گفت: «چرا امروز ایقدر خاموش استی؟» سُها متعجب نگاهش کرد. «نه که مثل تو پر حرف بودم » ریحانه خندید «نه خانم.» بعد جلوتر آمد «امروز فرق داری.» «فرق ندارم.» «داری.» سُها آهی کشید. «باز شروع نکن.» ریحانه چشم‌هایش را ریز کرد. «مربوط به مهمانی دیشب است؟» «نه.» «مربوط به آراد است؟» قلب سُها ناخواسته یک لحظه ایستاد فقط یک لحظه اما همان کافی بود ریحانه فوراً متوجه شد. «یا خدا...» سُها اخم کرد. «چی شد؟» ریحانه با هیجان گفت: «هیچی.» اما لبخندش بزرگ‌تر شد. «فقط فهمیدم یک قصه‌ای در جریان است.» سُها سرش را تکان داد. «تو واقعاً مریضی غیرقابل علاج داری.» ریحانه خندید. اما خودش نمیدانست... برای اولین بار نام آراد باعث شده بود سُها اینقدر سریع موضوع را عوض کند. و این... برای دختری مثل سُها اتفاق کوچکی نبود

#پارت‌: چهل و هشت #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k «فقط میگم اگر یک روز دیر بجنبی، شاید یکی دگه زودتر برسه.» چند ثانیه سکوت میان‌شان نشست مدینه انتظار داشت آراد مثل همیشه بحث را تمام کند اما برخلاف انتظارش... آراد خیلی آرام پرسید: «فکر میکنی...؟» مدینه ابرو بالا برد. «چی ره؟» آراد نگاهش را به پنجره دوخت جایی که چند دقیقه قبل سُها از آنجا رفته بود و برای اولین بار چیزی گفت که خودش هم باورش نمیشد. «فکر میکنی سُها کسی ره در زندگی‌اش داشته باشه؟» مدینه کاملاً ساکت شد چون این اولین بار بود که آراد درباره یک دختر سؤال میکرد. و همان لحظه فهمید قصه از چیزی که تصور میکرد خیلی جدی‌تر شده است. مدینه چند ثانیه فقط به صورت آراد نگاه کرد بعد آرام گفت: «چرا میپرسی؟» آراد نگاهش را از پنجره گرفت. «همین قسم.» مدینه خندید. «مه ره طفل فکر کردی؟» آراد چیزی نگفت. مدینه ادامه داد: «از وقتی صبور خان داخل ای خانه آمده، تو ده بار طرف سُها و راهی که میره دیدی.» «مبالغه نکن.» «و از وقتی سینا آمد قیافه‌ات طوری شد که فکر کردم میخواهی دیوار ره بشکنی.» آراد اخم کرد. «خانم مدینه...» «باشه، باشه.» اما لبخندش محو نشد چند لحظه سکوت میان‌شان نشست. بعد مدینه آهسته گفت: «دوستش داری؟» برای اولین بار آراد جواب فوری نداشت نگاهش روی فرش ثابت ماند انگار خودش هم از شنیدن این سؤال فرار میکرد. مدینه دوباره پرسید: «داری؟» آراد نفس عمیقی کشید «نمیدانم.» مدینه ابرو بالا برد «نمیدانی؟» «نه.» بعد از چند ثانیه ادامه داد: «فقط میفهمم وقتی نزدیک است آرام نمیمانم.» سکوت کرد. «وقتی نیست باز هم آرام نمیمانم.» مدینه دیگر شوخی نکرد برای اولین بار جدی شد. آراد آرام گفت: وقتی میخندد ناخودآگاه نگاهم طرفش میرود وقتی ناراحت باشد ذهنم درگیر میشه وقتی نام یک نفر دگه کنارش میایه... مکث کرد. «عصبی میشم.» مدینه آهسته لبخند زد. «انجینیر صاحب...» آراد نگاهش کرد. مدینه گفت: «ای ره در زبان آدم‌های عادی عشق میگن اما نمی دانم تو چی میگی ای حس را.» آراد تلخ خندید. «مه هیچ وقت فکر نمیکردم گرفتار ای حس شوم.» «هیچ کس فکر نمیکنه چون عشق زمان و مکان نمیشناسه» آراد سرش را به پشتی چوکی تکیه داد «مشکل ای است که سُها مثل بقیه نیست.» یعنی؟ نمیشه به آسانی نزدیکش شد نمیشه با چند حرف تحت تأثیرش قرار داد نمیشه فهمید در دلش چی میگذره مدینه آرام گفت: «شاید به خاطر همین دوستش داری.» آراد چیزی نگفت. اما حقیقت همین بود اگر سُها مثل دخترهای دیگری بود که برای جلب توجه تلاش میکردند... شاید هیچ وقت ذهن آراد درگیرش نمیشد اما سُها هر روز بیشتر از او فاصله میگرفت... و همان فاصله، آراد را بیشتر به سمتش میکشاند. مدینه بعد از چند لحظه گفت: «یک چیز ره یادت باشد.» «چی؟» «اگر واقعاً دوستش داری، عجله نکن.» آراد ساکت ماند. مدینه ادامه داد: «دختری مثل سُها با حرف‌های قشنگ عاشق نمیشه، با احترام عاشق میشه با صداقت و با مردی که اول خدا ره بشناسه و بعد قدر قلب او ره.» آراد نگاهش را پایین انداخت و برای اولین بار حس کرد این علاقه دیگر یک احساس زودگذر نیست چیزی عمیق‌تر بود چیزی که هر روز ریشه‌هایش محکم‌تر میشد و همین موضوع بیشتر از هر چیزی او را میترساند. چند ثانیه سکوت میان آراد و مدینه نشست که آراد دوباره گفت:«میترسم» مدینه نگاهش کرد و آرام گفت: «از چی میترسی؟» آراد لبخند تلخی زد. «از اینکه شاید دیر شده باشه.» مدینه ابروهایش را بالا برد. «دیر؟» «شاید کسی دگه در زندگی‌اش باشد.» مدینه چند لحظه فکر کرد. بعد آرام گفت: «از سُها بعید میدانم.» آراد نگاهش کرد. «چرا؟» «چون نوع نگاهش فرق داره.» «چه قسم؟» مدینه شانه بالا انداخت. «دخترها بعضی چیزها ره از هم زود میفهمن.» بعد لبخند کمرنگی زد. «سُها از او دخترهایی نیست که هر روز دلش پیش یک نفر بند شوه.» آراد چیزی نگفت اما حرف‌های مدینه ناخواسته کمی از سنگینی دلش کم کرد در همان لحظه صدای مادرش از داخل سالن آمد: «مدینه! باز کجا گم شدی؟» مدینه خندید. «آمدم خواهر جان!» بعد قبل از رفتن رو به آراد گفت: «فقط یک نصیحت.» «بگین.» «اگر روزی خواستی قدم برداری... نگذار حسادت راهنمایت شوه.» آراد اخم خفیفی کرد. «حسادت؟» مدینه خندید. «ها، همان چیزی که هر بار سینا ره میبینی سراغت میایه.» قبل از اینکه آراد چیزی بگوید مدینه سریع دور شد و آراد تنها ماند. از آن طرف... سُها و سینا در موتر نشسته بودند هوای شب خنک شده بود و چراغ‌های شهر از شیشه موتر پیدا بودند سینا نگاهی به سُها انداخت. «بهتر شدی؟» «کمی.» «رنگت هنوز پریده است.» سُها سرش را به چوکی تکیه داد. «فقط خسته استم.» سینا آهسته گفت: «باید کمتر کار کنی.» «نمیشه.» «چرا؟» سُها لبخند کوتاهی زد. «چون اگر کار نکنم باز دنبال کار میگردم.» سینا خندید. «ای عادت ره هیچ وقت ترک نمیکنی.» چند لحظه سکوت میان‌شان نشست. بعد ناگهان سینا گفت: «آراد بسیار تغییر کرده.»

هیچ‌کس آن‌قدر ارزشمند نیست که اجازه دهی با رفتارش، خنده‌هایت را از تو بگیرد.
- کاترین پاندر

یک دلِ شاد و سری آسوده،آرزوست... #فاطمه_سما

#پارت‌: چهل و هفت #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سینا فوراً جواب داد: «همین حالا؟» «اگر زحمت نباشه.» «برای تو هیچ وقت زحمت نیست ده دقیقه بعد راه می‌افتم.» لبخند سُها این بار واضح‌تر شد. «تشکر.» «تشکر ندارد، آماده باش.» تماس قطع شد اما سُها متوجه نبود که از پشت دو جفت چشم او را دیده بودند. یکی مهتاب... و دیگری آراد. آراد تمام مکالمه را نشنیده بود اما همان لبخندی که موقع تماس روی لب‌های سُها نشست... برای اینکه حالش را خراب کند کافی بود چون از اول مهمانی تا حالا... آن لبخند را برای هیچ‌کس نزده بود و عجیب‌تر اینکه خودش هم نمی‌دانست چرا این موضوع تا این اندازه آزارش می‌دهد. دستش را مشت کرد و از روبروی کیک دور شد و رفت روی یک مبل نشست. برخلاف ظاهر آرامش قلب‌اش اصلاً آرام نبود از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت نمی‌دانست چرا... از آن طرف سُها دوباره کنار مادرش نشست آرام گفت: «مادر...» مادرش نگاهش کرد «جانم دخترم؟» «حالم زیاد خوب نیست.» مادر فوراً نگران شد. «باز سردرد داری؟» سُها سر تکان داد. «کمی.» چند ثانیه سکوت کرد و بعد ادامه داد: «سینا زنگ زده بود... گفت میایه دنبالم.» مادرش آهسته گفت: «اگر حالت خراب است برو دخترم خودت ره مجبور نساز.» در همان لحظه مادر آراد که نزدیک‌شان بود متوجه صحبت‌شان شد با نگرانی جلو آمد «چی شده دخترم؟» سُها مؤدبانه گفت: «چیزی نیست خاله جان، فقط کمی سر درد دارم.» مادر آراد با مهربانی گفت: «پس چرا چیزی نگفتی؟» بعد بدون مکث ادامه داد: «اگر می خواهی اینجا استراحا کن اگر هم خواستی آراد بچیم تو ره می‌رسانه خانه.» سُها فوراً گفت: «نخیر خاله جان، تشکر.» بعد خیلی آرام اضافه کرد: «بچه مامایم دنبالم میایه.» همین یک جمله کافی بود چند متر آن‌طرف‌تر... آراد که صدایشان را می‌شنید فک‌هایش بی‌اختیار روی هم قفل شد. باز هم سینا... باز هم همان نام انگار هر جا سُها بود سینا هم حضور داشت و این موضوع بیشتر از چیزی که باید ذهنش را درگیر میکرد مادر آراد لبخند زد. «بسیار خوب، مهم ای است که تنها نری.» سُها تشکر کرد چند دقیقه بعد صدای زنگ دروازه بلند شد مدینه از جا پرید. «ها! فکر کنم مهمان مخصوص رسید.» مهتاب خندید. «تو چرا ایقدر خوشحال شدی؟» مدینه با شیطنت گفت: «نمیدانم، ولی حس میکنم امشب قصه جالب است.» و بدون اینکه منتظر جواب کسی بماند به طرف دروازه رفت چند لحظه بعد صدای سلام مردانه‌ای از حویلی شنیده شد. سینا بود با همان انرژی همیشگی وقتی داخل شد اول به بزرگ‌ترها سلام کرد بعد نگاهش روی سُها نشست. «حالت خوب نیست؟» سُها لبخند کمرنگی زد. «خوب میشم.» سینا اخم کوتاهی کرد. «باز زیاد کار کردی، نه؟» سُها چیزی نگفت اما سکوتش خودش جواب بود سینا آهی کشید. «یک روز هم به خودت استراحت نمیدی.» مدینه از دور نگاهشان میکرد مهتاب هم نگاه میکرد. و آراد... آراد فقط ساکت ایستاده بود اما هر جمله‌ای که میان سُها و سینا رد و بدل میشد بیشتر از قبل در دلش سنگینی میکرد. چون صمیمیتی میان‌شان بود که نمیتوانست نبیند. صمیمیتی قدیمی... راحت... و طبیعی. چیزی که خودش حتی یک بار هم نتوانسته بود با سُها تجربه کند. و برای اولین بار... واقعاً از این موضوع ناراحت بود. و این ناراحتی بیشتر از هر چیزی عصبانی‌اش میکرد چون آراد هیچ‌وقت عادت نداشت کسی این‌گونه ذهنش را به هم بریزد. سینا دوباره رو به سُها گفت: «بیا، اگر آماده استی برویم.» سُها سر تکان داد. «فقط از خاله جان خداحافظی کنم.» مادر آراد جلو آمد و سُها را در آغوش گرفت «مواظب خودت باش دخترم.» «تشکر خاله جان.» بعد با بقیه هم خداحافظی کرد مهتاب لبخند زد. «امیدوارم حالت بهتر شوه.» «تشکر.» مدینه هم نزدیک شد. «دفعه بعد تا آخر مهمانی می‌مانی ها!» سُها خیلی کوتاه خندید. «ان‌شاءالله.» همان لحظه نگاهش اتفاقی به آراد افتاد او کمی دورتر ایستاده بود. مثل همیشه آرام... مثل همیشه ساکت... اما این بار چیزی در نگاهش فرق داشت چیزی که سُها نتوانست معنی‌اش را بفهمد برای چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد. بعد سُها آرام گفت: «خدانگهدار.» آراد خیلی آهسته جواب داد: «خدانگهدار.» و سُها همراه سینا از خانه بیرون رفت چند دقیقه بعد... صدای موتر سینا هم از کوچه دور شد فضای خانه دوباره به حالت عادی برگشت مهمان‌ها سرگرم صحبت بودند. اما مدینه هنوز گاهی مخفیانه به آراد نگاه میکرد تا اینکه بالاخره کنار او نشست. «انجینیر صاحب.» آراد بدون نگاه کردن گفت: «چی است خانم مدینه؟» مدینه لبخند شیطنت‌آمیزی زد. «یک سوال دارم.» «بپرسین.» «تو از سینا خوشت نمیایه؟» آراد مستقیم به او نگاه کرد. «چی؟» مدینه خندید «ها دیگر... هر بار نام سینا میایه رنگت تغییر میکنه.» آراد اخم کرد. «چرند نگو.» «مه چرند نمیگم.» بعد کمی نزدیک‌تر شد. «فقط میگم اگر یک روز دیر بجنبی، شاید یکی دگه زودتر برسه.»

🖤 پدر در من کسی به برگشتنت دل خوش مانده....🖤

میدانید از کجای زندگیم خسته شدم؟ همانجاکه وسط خنده هایم بغض میکنم 🖤:)

گفتند بدترین درد چیست؟ گفتم و باز میگویم دلتنگی برای کسی که نیست

رفتنش تمام نشد... تبدیل شد به یک غصه ماندگار و یک بغض همیشگی در گلو

گاهی بی آنکه بفهمی، در طول زمان، هویتت به تکه‌هایی تقسیم می‌شود که هر یک در خاطره‌ای، انتخابی، یا پشیمانی جا می‌مانند. تو در میان جریان بی‌پایان زمان، به تماشاگری بدل می‌شوی که تنها انعکاس خودش را در آینه‌های شکسته‌ی گذشته می‌بیند، بی‌آنکه بداند کدام تصویر حقیقت دارد. #اسراکریمی